Dorata
Narjes
معمولاً وقتی داستانهای عاشقانه و محبتآمیزی رو میخونیم که پایانش به خوبیِ عشقِ بینشون نبوده، احساساتمون پر از کاش، نباید و مملو از ناراحتی میشه. ولی چیزی که مهمه، آخر داستانِ اونها بوده که به بهترین شکل خودش تموم شده. اما برای جیمین؟ نه، خب، اینطور نبود.
On 1 September 2025
فضایی بزرگ با سالن های مجلل دیوار هایی با کنده کاری های طلایی تابلو عکس هایی که نشان دهنده پادشاهان و نسل های قبلی بود، دیوارهای تالار پوشیده از آینه بود که انعکاس نور شمعها را بیشتر میکرد. مهمانی برای خوشآمدگویی به دوراتا بود؛ یا شاید بهتره بگم پارک جیمین. اما خودش کجا بود؟ درواقع جایی دور از هیاهو.
• مین یونگی -
یونگی یکی از وارثین بود که اتفاقاً به اونجا دعوت شده بود. خودش رابطهی پیچیدهای با جیمین داشت؛ شاید چیزی که داخلش پر از عشق بود، با چیزی بیشتر.
یونگی به قسمتی از قصر رفت که اون قسمت با انعکاس نور شمعها روشن بود. فکر میکرد در این موقع کسی اونجا نیست، ولی جیمین رو دید؛ دوراتای خودش. اون زیر آن نورهای طلایی ایستاده بود و نیمرخش واقعاً میدرخشید. لحظهای فقط محو شد، چون اون بیشتر از همیشه زیبا بود و یونگی هر بار جیمین را مثل روز اول زیبا میدید؛ براش مثل یه الهه بود. چند ثانیه بهش خیره شد، ولی جیمین از روی آینه، انعکاس نگاه شاهزاده رو دید... یونگی بدون حتی ثانیه ای پلک زدن به پرنسش خیره شده بود
جیمین متوجه نگاه خیرهی شاهزاده شده بود و با آزردگی جابهجا شد و نگاهی به عقب انداخت؛ دقیقاً همونجا که یونگی ایستاده بود. نگاههایشان به هم گره خورد و ضربان قلب هر دو اونقدر بالا رفت که انگار قلب هاشون میخواستن از سینه بزنن بیرون.
یونگی همچنان خیره به جیمین موند، اما این بار کمی آزردگی یا شاید معذّبیت در چهرهاش دیده میشد. قلبش درست مثل همان روزی میتپید که برای اولین بار جیمین رو دیده بود؛ سه سال پیش. روزی که خانوادهی پارک، خانوادهی مین رو شریک رسمی خودشون کردن. خب، اونها دوستان قدیمی بودن و این موقعیتها رو همیشه کنار هم میگذروندن.
اون روز وقتی وارد قصر شدن، اولین چیزی که توجه یونگی رو جلب کرد، پسری بود با موهای بلوند، لبهایی قلوهای و درخشان، و چشم هایی به روشنایی خورشید. همهچیز اون پسر، توجه شاهزاده رو به خودش جلب کرده بود و بعد از اون سرنوشت دوتاشون به هم گره خورد با یه عشق پاک
جیمین بعد از لحظه ای سرفه ای کرد و شروع کرد به پلک زدن سرشو پایین انداخت و با چهره ای جدی و سرد از کنار یونگی رد شد
+ هنوزم سعی میکنی نسبت به من بی تفاوت باشی، دوراتا؟
جیمین همینطور که درحال قدم زدن بود نگاهی از روی شونه به یونگی میکنه
- طوری رفتار نکن که انگار خیلی منو میشناسی
+ خب میشناسم
به سمت جیمین قدم میزنه و پشت سرش ایست میکنه
+ خیلیم خوب میشناسم
دستاشو میزاره رو شونه های جیمین..تو آینه تصویر خودشونو میبینن
نفسای داغ یونگی به پوست جیمین میخوره
- منظورت من قبلیه؟
پوزخندی میزنه
+ تو هنوزم همون پسر کوچولوی منی
فکر نمیکنم تغییری کرده باشی ... اینا فقط تظاهره جیمین!..