Don't let me love you
Chrisدرد شدیدی توی قلبش پیچید و روی زانوهاش سقوط کرد. اصوات بلندی که به سرش هجوم آوردن باعث خونریزی گوشهاش شدن اما درد قلبش به قدری زیاد بود که متوجه نشه؛ چنگی به قفسهی سینهاش انداخت و هق از ته دلی زد.
"کریستوفر با استخوان شیطانی متولد شده."
"برگرد و سعی کن سرنوشتش رو عوض کنی."
"باید جلوی تولدِ پادشاه اهریمن رو بگیری!"
چشمهای لبریز از اشکش روی سونگمین نشست و زمزمه کرد:
"من با اونی که داری نشونم میدی یکی نیستم!"
سونگمین پلکهاش رو محکم روی هم فشار داد تا جلوی ریزش اشکهاش بگیره و تیغهی نیلوفر آبی بعدی رو وارد قلب معشوقش کرد.
"متاسفم اما چیزهایی که داری میبینی رو با چشمهای خودم تماشا کردم کریس! من شاهد مرگ تمام قبیلهام به دستهای پادشاه اهریمن بودم... کسی که تو قراره بهش تبدیل بشی."
با ورود تیغهی آخر به قلبش و سوختن گلوش حجم زیادی خون بالا آورد و یکی از دستهاش رو ستون تنش کرد تا روی زمین سقوط نکنه.
"من هیچوقت تبدیل به پادشاه اهریمن نمیشم اسکای!"
با درد لب زد و پلکهاش روی هم افتاد اما قبل از این که روی زمین بیوفته سونگمین کنارش زانو زد و بدن نیمه جونش رو به آغوش کشید. چرا قلبش اینطور تیر میکشید؟ مگه نه این که مرد توی بغلش قاتل تمام خانواده و دوستهاش بود؟ مگه نیومده بود تا هر طور شده جلوش رو بگیره؟ پس چرا تحمل عذاب کشیدنش رو نداشت؟
دارویی که توی جیب داخلی لباسش پنهان شده بود بیرون آورد و به آرومی بین لبهای نیمه باز و رنگ پریدهی کریستوفر ریخت. به خوبی از تبعات ورود تیغههای نیلوفر آبی به قلب مردی که توی آغوشش بود خبر داشت. درسته که تیغهها استخوان شیطانی رو سرکوب و محدود میکردن، اما همه چیز به این راحتی هم نبود. این سه روز رو باید به خوبی ازش مراقبت میکرد چون میدونست که چطور قراره توی خواب و بیداری با کابوس و درد دست و پنجه نرم کنه. اما انتظار نداشت که با هر بار خون بالا آوردن کریستوفر قلبش طوری تیر بکشه که نفس کشیدن رو از یاد ببره.