"Don't Leave"

"Don't Leave"

𝖵𝖺𝗋𝖺𝗇

با مشت هایی گره شده، به سمت مرد قد بلندی که باز هم جلوی اون قبر مسخره ایستاده بود قدم برداشت. حدس می‌زد این احتمالاً آخرین باریه که قراره با مردی که یک روز، شاهزاده سوار بر اسب سفیدش بود حرف بزنه. پس برای آخرین بار کلمات رو قبل از بیان کردن توی ذهنش مرور کرد.

-سوبین.

صداش خشک بود، سرد تر از چیزی که فکرشو می‌کرد. انگار حتی صدا زدنش هم براش خسته کننده شده بود.

مرد قد بلند؛ شوکه شده برگشت. یونجون اونجا بود. نباید اینجا می‌بود. قرار بود پیش بومگیو باشه، قرار نبود ببینه قولی که گرفته بود همین‌قدر راحت شکسته شده.

+یو...یونجون...

-نیومدم که حرف اضافه ای بشنوم. میدونستم هیچوقت نمیتونی از این قبر لعنتی و آدمی که زیرش خاک شده دل بکنی. دو سال گذشته. تو هنوزم همون سوبینی که عاشق کایه. هنوزم همون سوبینی که یک عشق ناقص و غلط رو به عشق حقیقی ترجیح داد. حتی حالا هم که توی قبره، هنوزم میای پیشش، در حالیکه اون وقتی زنده بود داشت با یه پسر دیگه وقت می‌گذروند سوبین.

بغض سنگینی به گلوی سوبین چنگ زد. حرفای یونجون مثل چاقو داشت توی اعماق قلبش فرو می‌رفت، اما باز هم به یونجون حق می‌داد. پس فقط سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت. اجازه داد اگر هنوزم حرفی توی دل یونجون مونده، گفته بشه.

-نیومدم که ناراحتت کنم. فقط چشمات رو به روی واقعیت باز کردم. کاری که خیلی وقت پیش می‌خواستم انجامش بدم ولی نتونستم چون می‌ترسیدم ازم آزرده بشی اما... به این فکر نکردم تو هیچوقت ازم آزرده نمی‌شدی چون سرت با اکس تاکسیکت گرم بود. حالا که نداریش، منم هیچ دیواری بین کلمات و زبونم نمی‌بینم. دیگه خسته شدم هر سال توی همین روز، اینجا پیدات کنم. خسته شدم از اینکه وانمود کنم با این قضیه کنار اومدم در صورتیکه روز به روز بیشتر حالم به هم می‌خوره. خسته شدم از اینکه فقط یک بار نتونستم بغلت کنم فقط چون به اون برمی‌خورد. نمی‌دونم کی قراره سر عقل بیای، فقط امیدوارم از امروز به بعد بتونی بچه بودن رو بذاری کنار.

بعد از اتمام جمله اش؛ نفس عمیقی کشید و چند لحظه دیگه به مردی که هنوز سرش رو پایین انداخته بود خیره شد. مثل اینکه این‌بارم جز سکوت چیزی برای گفتن نداشت. ناامید برگشت و دست هاشو توی جیب کتش فرو برد. بدونِ هیچ حرفی، برای رفتن قدم برداشت. روح هردوی اونها زیادی برای خداحافظی کردن، حتی به سردترین شکل ممکن خسته بود.

سوبین؛ عاشقی بود که هیچوقت نتونست روبان کور کنندۀ دور چشم هاش رو برداره، یونجون هم عاشقی بود که هیچوقت نتونست کسی که عاشقشه رو داشته باشه.

بعد از چند قدم بلند دیگه، در سرد ماشینش رو باز کرد و نشست. باز هم سرش رو چرخوند تا بتونه مرد رو ببینه. انگار دیدن سوبین از راه دور، براش تبدیل به یک عادتِ مریض شده بود. هنوز هم همونجا بود. اما دوباره سمت قبر برگشته بود. آخرین نفس از روی حرصش رو با شدت بیرون داد و ماشینش رو روشن کرد. حتی یک لحظۀ دیگه نمی‌تونست دیدن چنین صحنه ای رو تحمل کنه. به خودش برای چندمین بار بخاطر این حجم از اهمیتش به سوبین لعنتی فرستاد و فشار پاش رو روی پدال بیشتر کرد. انگار می‌تونست با این کار، سوبین و تمام احساساتش نسبت بهش رو همونجا چال کنه.


شب عمیق تر می‌شد و سرماش شدید تر؛ اما هیچکدوم از اون دو نفر اهمیت نمی‌دادن. دنیلا با لبخند خیره کننده ای به یونجون نگاه می‌کرد. گه گاهی هم بین جمله های پر معنیِ یونجون پارازیت می‌انداخت و با اشتیاق نظرش رو بیان می‌کرد. البته که یونجون هم اصلا از این موضوع معترض نبود. حداقل توی اون چند ساعت، احساس مزخرف بودن نمی‌کرد.

-اه اوپا... امشب خیلی خوش گذشت، فکر کنم دیگه باید برم.

+واقعاً؟ فکر کردم امشب بیشتر می‌مونی.

-خودمم می‌خوام، ولی باید برم دوباره از بچه پرستاری کنم.

دنیلا جملۀ آخر رو با لحن کلافه ای گفت و یونجون در جواب، لبخند زد,

+مامان بودن بهت میاد.

زن لحظه ای مکث کرد. با احساس گرمای عجیب توی سینه اش، سرش رو کج کرد و دست هاشو توی جیبش فرو برد.

-می‌دونی، تو هم... خیلی شبیه باباهایی. دوست دارم یه روز در حالیکه با بچمون بین دستات بازی میکنی ببینمت.

+چی؟

-اوه! لعنت بهش! ببخشید. از دهنم پرید...

+اوکیه، خودتو خیلی اذیت نکن. می‌خوای تا اونجا باهات بیام؟

-نه نه نزدیکه خودم میرم!

+مطمئنی؟

-آره! خداحافظ.

+خداحافظ.

شب، مخصوصاً امشب، اصلا احساس امنیت نمی‌داد. سرد، تاریک، ترسناک. تاپ سفید تنش اجازه می‌داد سرمای بیشتری وارد بدن ظریفش شه و دندون هاش به وضوح روی هم ساییده شه. باید اجازه می‌داد یونجون همراهش بیاد اما زیادی برای گفتنش هول کرده بود. نفسش رو با شدت بیرون داد و همینطور که دست هاشو محکم تر دور خودش حلقه می‌کرد، قدم هاش رو سریع تر کرد. حس می‌کرد با هر قدمش مسیر طولانی تر میشه. بزاق گلوش رو به سختی قورت داد و درست قبل از اینکه به یک کوچه متروکه حتی نزدیک بشه، سایه بلندی جلوش ظاهر شد و بدون فوت وقت، با چند قدم کوتاه خودش رو بهش نزدیک کرد. علاوه بر قدش، دست هاشم بلند بود پس گرفتن زن و محکم کاور کردن دهنش اصلا کار سختی نبود. اون رو با خشم توی همون کوچه متروکه کشوند. چاقوی کوچیک توی جیبش رو با دست پوشیده شده‌اش با پارچه چرم بیرون آورد و توی گردن زن فرو کرد. به قدری کارش رو تکرار کرد که مطمئن بشه زن توانایی نفس کشیدن رو کاملا از دست بده و تنها به یک جسد تبدیل بشه.

هودی و شلوار گشادی که با خون اون زن بیچاره رنگی شده بود رو از تنش بیرون آورد و توی کوله ای که از قبل گوشه کوچه انداخته بود به همراه دستکش هاش گذاشت. از کوچه های فرعی رد شد و از مسیری کاملا جدا بیرون اومد. این اتفاق رسما اولین قتل سوبین بود، با این حال، به بهترین شکل ممکن اجراش کرد. هرچند که از درون می‌تونست قسم بخوره داره متلاشی میشه و اون صحنۀ لعنتی بارها از جلوی چشم های تیره اش رد میشه.

خودش رو به یک گاراژ قدیمی رسوند. مال عموش بود، اما الان فقط یه ساختمون ناقص بود که یک هفته بعد توسط دولت بازسازی و تبدیل به آپارتمان میشد. با کلافگی کرکره رو بالا کشید و با چند قدم بلند، خودش رو به بشکه وسط گاراژ رسوند. کیف رو با تمام محتویات داخلش توی همون بشکه پرت کرد. کمی چشم هاش رو چرخوند و بعد از پیدا کردن بطری نفت، بی معطلی قدم برداشت و اون رو روی کل کیف پخش کرد و با یه کبریت، آخرین مدارک باقی مونده رو هم مثل یک قاتل ماهر کاملا از بین برد.

تا لحظه ای که تمام اون کیف تبدیل به خاکستر شد ایستاد. بعد از نیم ساعت؛ بالاخره نفس عمیقش رو کاملا آزاد کرد و چرخید. حالا تنها چیزی که از اون اتفاق باقی مونده بود خودش بود. با قدم های سنگین از گاراژ خارج شد و سعی کرد خودش رو به نزدیک ترین کلاب برسونه. چطور تونسته بود همچین کاری رو انجام بده؟ حتی خودش هم نمی‌دونست. تنها چیزی که می‌تونست توی اون لحظه بهش فکر کنه، نوشیدن تا حد مرگ بود. تنها راه راحتی که به ذهنش برای فراموش کردن تمام اتفاقات امروز می‌رسید همین بود.


با کوبیده شدن بیت های موسیقی به گوش هاش، چشم هاش رو عصبی بهم فشرد. روی یکی از صندلی های خالی جلوی میز بارمن نشست.

-ببخشید، میشه قوی ترین نوشیدنیتونو بهم بدید؟

مرد جوانی که بین قفسه ها می‌چرخید، لحظه ای مکث کرد و نگاهی به قد و هیکل سوبین انداخت. بدون حرف اضافه ای سمت بطری نسبتاً بزرگ قفسه چهارم رفت و سریع سمت سوبین با یک گلس متوسط برگشت.

به محض پر شدن گلسش؛ به اون چنگ زد و یک نفس سر کشید. سوزش وحشتناکی توی گلوش پخش شد اما بی اهمیت، گلسش رو تا وقتیکه بطری کاملا خالی شد پر کرد. همون‌طور که انتظار می‌رفت؛ حتی نمی‌تونست درست ببینه، چه برسه به اینکه بخواد درست فکر کنه. دنیا دور سرش می‌چرخید و نفس کشیدن براش از هر زمانی سخت تر شده بود. قبل از اینکه تعادلش رو کاملا از دست بده و سرش به سمت میز بی‌افته، با یه سردیِ ناگهانی پلک هاش فورا از هم فاصله گرفت.

-جالبه. الان میخوای خودکشی کنی؟

دید تارش اجازه نمی‌داد به خوبی ببینه، اما صاحب اون صدارو خوب می‌شناخت. اشک هاش بی اختیار جاری شدن و سرش رو کاملا به کف دست مرد تکیه داد.

+ببخشید یونجون... من...

یونجون با نیشخند ناباورانه ای، خم شد تا بتونه توی اون جمعیت شلوغ، صداش رو واضح به گوش سوبین برسونه.

-قتل انجام دادی سوبین.

+خو... خودم... مید...

-خیلی دیوونه ای.

یونجون با فشار محکمی که به بازو های مرد نشسته وارد کرد، اون رو از صندلی فاصله داد و تا خروجی کلاب، بی اهمیت به عذرخواهی های مکررش احاطه کرد. به محض اینکه از اون ساختمون لعنتی بیرون رفتن و فاصله گرفتن، یونجون، سوبین رو به دیوار پشت سرش تکیه داد.

-چرا کشتیش؟

+چی...

-دنیلارو میگم، چرا اونو کشتی؟

+چون... چون... اون می‌خواست... با تو... زندگی... کنه...

-خب مشکل لعنتیش چی بود؟!

+مشکلش این بود که منو تنها می‌ذاشتی!

یونجون لحظه ای کاملا فریز شد. فقط به مرد رو به روش نگاه می‌کرد.

+من... من نمی‌خوام از دستت بدم... نمیتونم بدون تو دووم بیارم. خواهش میکنم... هرکاری بگی انجام میدم. اگه نخوای بمونم خودمو می‌کشم یونجون..

گریۀ سوبین شدید تر شد، هق هق های بلندی که یونجون با دیدنشون بلافاصله دست هاشو دور مردی که حالا مثل یک مرد پسربچه چهار ساله اشک می‌ریخت حلقه کرد و محکم در آغوش گرفت.

-ششش، آروم باش. من ولت نمی‌کنم. حتی اگرم دنیلا زنده می‌بود، من تورو ول نمی‌کردم سوبین. نفس عمیق بکش.

+از کجا بدونم دروغ نمیگییی! من... من خیلی اذیتت کردم! من احساساتت رو نادیده گرفتم! من باهات بخاطر کای بدرفتاری کردم! من-

جملۀ بعدیش با برخورد گوشت نرم لب های یونجون به لب هاش خودش، ناتموم موند و هق هق هاش توی صدم ثانیه ایستاد. درست مثل سکانس های عاشقانه ای که زمان تصمیم می‌گیره برای کاپل اصلی سریال بأیسته.

یونجون بی اهمیت به اینکه سوبین این بوسه ناامید کننده رو ادامه میده یا نه، سرش رو به طرفی کج کرد و مک های محکم تری به لب هاش می‌زد.

چیزی نگذشت که سوبین هم با وجود گیج بودنش، بوسه رو به بهترین شکل ممکن ادامه داد و تنش بین خودشون و بدن هاشون رو بیشتر کرد. با ولع لب های همدیگه رو می‌مکیدن. دست هاشون روی کمر و گردن های همدیگه کشیده می‌شد و با هر مکیدن، به هم بیشتر می‌چسبیدن... انگار با این کار می‌تونستن خودشون رو یکی کنن.

وقتی یونجون سرش رو به طرف دیگه ای بیشتر از قبل خم کرد؛ زبونش رو از بین لب های سوبین رد کرد. حرکتی که زانو های سوبین رو کاملا ضعیف کرد اما به لطف زانوی یونجون وسط پاهاش، سُر نخورد و با صدای خفه ای شبیه به ناله، قوس بیشتری به کمرش داد. چنگش رو توی موهای نرم یونجون محکم تر کرد و برای لحظه ای چشم هاش بخاطر کمبود اکسیژن و تنش بیش از حد بینشون سیاهی رفت. یونجون به محض متوجه شدن ضعیفیِ سوبین، بوسه رو با صدای خیسی که توی گوش جفتشون پخش شد شکوند و تنها سرش رو عقب برد تا بتونه صورت سوبین رو دوباره ببینه.

-چه مست باشی چه هوشیار، دیگه هیچوقت نمی‌تونی ازم دور شی.

پوزخند بی صدایی زد و ادامه داد؛

-ما الان اموال همدیگه ایم. مگه نه؟

+یعنی الان... مال منی؟

-از همون اول هم بودم. بهم قول میدی از این به بعد دیگه نری سر اون قبر؟

+نمیرم. قول میدم. می‌مونم و هر سال به جای ناامید کردنت باهات تولدت رو جشن میگیرم و وقت می‌گذرونم. قول میدم. قول میدم!

-باشه باشه! قبوله.

مرد بزرگتر بوسه کوتاهی روی لب های ورم کردۀ سوبین گذاشت و با چشم هایی که عشق رو بی صدا فریاد می‌زدن، تار مو های اضافی روی صورت معشوقه‌اش رو کنار زد.

-بیا بریم، خونه منتظرمونه.

The End

Report Page