Dollhouse
https://t.me/offscripttl...


بعضی خاطرهها، حتی بعد از گذشت مدتها، هنوز همونقدر واضح توی ذهن آدم باقی میمونن؛ انگار زمان هیچوقت ازشون عبور نکرده.
برای تیتی، اون شب یکی از همون خاطرهها بود.
شبی که بارها و بارها توی ذهنش مرورش کرده بود؛ هر بار با این فکر که شاید میتونست جور دیگهای تموم بشه. شاید میتونست حرف دیگهای بزنه، تصمیم دیگهای بگیره یا فقط برای چند ثانیه، قبل از اینکه اجازه بده عصبانیتش به زبونش راه پیدا کنه، فکر کنه.
اما هیچکدوم از این شایدها نمیتونستن چیزی رو تغییر بدن.
اون شب گذشته بود؛ حرفها زده شده بودن و بعضی چیزها، حتی اگه آدم بارها آرزو کنه کاش اتفاق نمیافتادن، دیگه قابل پس گرفتن نبودن.
تیتی هنوز هم اون شب رو به یاد داشت.
شبی که با یک جمله شروع شد و خیلی بیشتر از چیزی که اون لحظه تصور میکرد، ادامه پیدا کرد.
Flashback*
چشمهاش رو بست و به صدای بسته شدن در گوش داد.
بالاخره سکوت برقرار شده بود. همون چیزی که چند دقیقهی پیش میخواست؛ همون چیزی که به محض وارد شدن به اتاق، از پور طلب کرده بود. حالا میتونست بدون شنیدن صدای قدمهاش، بدون دیدن صورت خستهش و بدون مواجه شدن با نگاههایی که هر روز بیشتر از قبل عذابش میدادن، بخوابه.
پس چرا خوابش نمیبرد؟
پتو رو تا روی شونههاش بالا کشید و به سمت دیگهی تخت برگشت. دستش ناخودآگاه روی جای خالی کنار خودش نشست؛ حرکتی آشنا که حتی بعد از این همه شب، هنوز نتونسته بود ترکش کنه.
چند ماه پیش، پسر کوچکتر حتی برای چند دقیقه هم ازش فاصله نمیگرفت. شبها خودش رو بهش میچسبوند، وسط خواب دنبالش میگشت و گاهی وقتی تیتی با غرغر ازش میخواست کمی جابهجا بشه، فقط محکمتر بغلش میکرد. اون روزها تیتی فکر میکرد هیچچیزی نمیتونه خوشبختی رو از اونها بگیره.
تا وقتی که کمکم متوجه شد پور دیگه مثل قبل نمیخنده.
اولش تغییراتش بهقدر نامحسوس بودن که میشد نادیدهشون گرفت. پور بیشتر خسته بود، کمتر حرف میزد و بعضی روزها حتی چیزهایی که قبلاً خوشحالشون میکرد، دیگه لبخندی روی لبش نمیآوردن. هر بار هم که تیتی میپرسید چه اتفاقی افتاده، جواب همیشگی رو میشنید: «چیزی نیست. خوبم.»
و تیتی هر بار وانمود میکرد که باورش کرده.
شاید چون نمیخواست به احتمالهایی فکر کنه که جوابشون رو نمیدونست. شاید چون هر بار که به پور نگاه میکرد، یادش میافتاد این آدم برای موندن کنارش از چیزهای زیادی گذشته بود. از جمله خانوادهش. خانوادهای که هیچوقت ازدواجشون رو نپذیرفته بودن؛ خانوادهای که پور، با وجود تمام وابستگیهاش، پشت سر گذاشته بود تا بتونه زندگیای رو انتخاب کنه که میخواست. زندگیای که تیتی قرار بود شریکش باشه.
اما حالا، هر بار که به صورت بیروح پور نگاه میکرد، یک سوال مثل خوره به جونش میافتاد: «اگه من نبودم، هنوز اینقدر ناراحت بود؟»
جوابش رو نمیدونست. هیچوقت هم از پور نپرسیده بود. بااینحال، هر روز بیشتر به این باور میرسید که شاید تمام چیزهایی که پسر کوچکتر از دست داده بود، بالاخره دارن خودشون رو نشون میدن. و شاید، فقط شاید، حضور تیتی دیگه ارزش این همه از دست دادن رو نداشت.
دستش رو از روی جای خالی برداشت و محکم توی مشت خودش جمع کرد.
اگه پور بهخاطر اون رنج میکشید، پس شاید تنها کاری که از دستش برمیاومد این بود که دیگه بهانهای برای موندنش باقی نذاره.
حتی اگه برای این کار مجبور میشد کاری کنه که پور ازش متنفر بشه.
بااینحال، فکر کردن بهش هم آسونتر از انجام دادنش نبود.
تیتی صورتش رو توی بالش فرو برد و دندونهاش رو روی هم فشرد. هنوز صدای خودش توی سرش میپیچید؛ همون لحن تند و خشنی که باهاش پور رو خطاب قرار داده بود، همون کلمههایی که حتی حالا وقتی بهشون فکر میکرد، بیشتر از هر چیزی عصبیش میکردن.
از خودش متنفر بود.
نه بهخاطر اینکه پور رو از اتاق بیرون کرده بود، بلکه بهخاطر اینکه میدونست پور با چه حالی از اون اتاق بیرون رفته. میدونست احتمالاً حتی یک کلمه هم به زبون نمیاره، مثل همیشه همهچیز رو توی خودش میریزه و وانمود میکنه که اتفاق خاصی نیفتاده. و همین، عذاب وجدانش رو بیشتر میکرد.
چرا نمیتونست فقط یک بار درست رفتار کنه؟
چرا بهجای اینکه باهاش حرف بزنه، بهجای اینکه ازش بپرسه واقعاً چه اتفاقی براش افتاده، باید هر بار با حرفهاش بیشتر از قبل از خودش دورش میکرد؟
افکار ضد و نقیضش از همیشه کشندهتر بودن. دستش رو روی صورتش کشید و نفسش رو با کلافگی بیرون داد. دلش میخواست بلند بشه. بره سراغ پور، در اتاق مهمون رو باز کنه و کنارش بشینه. حتی اگه پور بیدار بود و با دیدنش تعجب میکرد، حتی اگه نمیدونست باید چی بگه، فقط میخواست بهش بگه که متأسفه. میخواست ازش معذرتخواهی کنه. برای تمام حرفهایی که بیرحمانه و وحشیانه بهزبون آورده بود، برای تمام شبهایی که اون رو از خودش دور کرده و باعث شده بود که تنهایی بخوابه، برای اینکه اجازه داده بود فاصلهای که بینشون افتاده بود، هر روز بیشتر بشه. و بیشتر از همه، میخواست ازش بخواد برگرده. برگرده به همین تخت، به همین جای خالی کنار خودش، به آغوشش. دوباره خودش رو بهش بچسبونه، سرش رو روی سینهش بذاره و مثل شبهای قبل، با صدای خوابآلودش ازش بخواد کمی جابهجا بشه.
تیتی حتی میتونست تصور کنه که اگه همین حالا بره سراغش، پور با همون نگاه خستهش بهش نگاه میکنه و بدون اینکه چیزی بپرسه، بهش اجازه میده کنارش بخوابه. چون پور همیشه همینطور بود؛ حتی وقتی تیتی بدترین رفتار رو باهاش داشت، هنوز جایی توی وجودش برای پذیرفتنش باقی میموند. و همین فکر، بیشتر از هر چیزی میترسوندش. چون نمیخواست از مهربونی پور سوءاستفاده کنه. نمیخواست دوباره به آغوشش پناه ببره، درحالیکه هنوز خودش هم نمیدونست چطور باید از این فکر لعنتی دست بکشه که شاید زندگی پور بدون اون بهتر میشد.
انگشتهاش رو توی موهاش فرو برد و محکم کشید. از شدت عصبانیت دلش میخواست چیزی رو به دیوار بکوبه، اما فقط همونجا موند؛ با تمام حرفهایی که نباید میزد و تمام حرفهایی که باید میزد و هیچکدوم رو به زبون نیاورده بود.
چند دقیقه گذشت. حتی چند ساعت و تیتی هنوز بیدار بود. چشمهاش رو به در دوخت. فاصلهشون فقط چند قدم بود؛ چند قدم ساده که میتونست برداره، تمام تصمیمهاش رو برای چند لحظه کنار بذاره و بره پیش کسی که هنوز بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستش داشت.
اما بلند نشد. چون از یک طرف، دلش میخواست پور رو محکم بغل کنه و بهش بگه که هیچوقت نخواسته از دستش بده؛ و از طرف دیگه، خودش رو قانع کرده بود که شاید همین دور شدن، تنها کاریه که میتونه برای خوشبختی پسر کوچکتر انجام بده.
پس دوباره به سمت دیگهی تخت برگشت و چشمهاش رو بست. با این تفاوت که این بار، سکوت اتاق دیگه آرامشبخش نبود.
فقط یادآوری میکرد که کسی که باید کنارش میبود، چند قدم اونطرفتر، تنها خوابیده بود. حتی این احتمال که نخوابیده باشه، بیشتر از قبل قلب تیتی رو مچاله و تیکه تیکه میکرد.







Flashback*
وارد اتاق شد، گوشی رو از روی میز برداشت و شمارهی توماس رو گرفت. چند بوق بیشتر طول نکشید که صدای دوستش از اون طرف خط بلند شد.
«بالاخره زنگ زدی! داشتم فکر میکردم مردی یا چی.»
تیتی بیحوصله خودش رو روی تخت انداخت.
«خفه شو. یه چیزی یادم افتاده بود.»
«چی؟»
تیتی برای چند لحظه سکوت کرد. نگاهش روی صفحهی خاموش گوشی موند و بعد، بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
«یادته تولدم چی برام آورده بود؟»
توماس چند ثانیه مکث کرد و بعد خندهش گرفت.
«کدومش؟ همونی که هنوزم نمیفهمم چرا خرید؟»
تیتی هم خندید. این بار بلندتر، طوری که شونههاش کمی تکون خوردن. صداش کمی لرزید وقتی که گفت: «آره، همون.»
«داداش، قیافهت وقتی جعبه رو باز کردی دیدنی بود. فکر کرده بودم همونجا میزنیش توی سرش.»
«خفه شو، خیلی هم بامزه بود!»
«بامزه؟ تیتی، اون یه عروسک بود!»
«خب که چی؟»
«یه عروسک مسخره که حتی درستوحسابی هم کار نمیکرد!»
تیتی دوباره خندید، اما این بار خندهش زودتر از قبل خاموش شد.
عروسک رو یادش بود. البته نه فقط خود عروسک رو؛ بیشتر از اون، پور رو به یاد میآورد که با چه ذوقی جعبه رو به دستش داده بود. چطور سعی کرده بود وانمود کنه هدیهی خاصی نیست و چطور، وقتی تیتی با تعجب نگاهش کرده بود، شروع کرده بود به توضیح دادن تمام جزئیاتش.
پور اون روز بیشتر از خودش خوشحال بود. انگار دیدن لبخند تیتی، حتی برای چند ثانیه، براش کافی بود تا مطمئن بشه هدیهش رو دوست داشته.
و تیتی دوستش داشت.
نه به خاطر خود عروسک؛ به خاطر پسری که با تمام وجودش سعی کرده بود خوشحالش کنه. پسری که برای پیدا کردن یک هدیهی کوچیک وقت گذاشته بود و بعد، تمام مدت منتظر مونده بود تا ببینه تیتی چه واکنشی نشون میده.
خندهای دوباره از بین لبهاش بیرون اومد، اما چیزی توی سینهش پیچید که نذاشت ادامه پیدا کنه.
چند دقیقه پیش، وقتی از پور خواسته بود کنارش بایسته و برای عکس لبخند بزنه، دقیقاً همون چیزی رو بهش گفته بود که حالا حتی فکر کردن بهش هم عصبیش میکرد: «اگه با یه عروسک بیجون عکس میگرفتم، بهتر میشد.»
به زمین خیره شد. انگشتهاش آرومآروم دور موبایل جمع شدن و دست آزادش محکم مشت شد. زیر لب به خودش لعنت فرستاد. چطور تونسته بود همچین چیزی بهش بگه؟ چطور تونسته بود به کسی که یک زمان حتی فکر به ناراحت کردنش هم عذابش میداد، به این راحتی بگه که بودنش هیچ فرقی با یک عروسک بیجون نداره؟
تصویر صورت پور دوباره توی ذهنش زنده شد؛ نگاه پایینافتادهش، لبخندی که به زور روی لبهاش آورده بود و اون «ببخشید» آرومی که حتی بعد از شنیدن اون حرف هم به زبون آورده بود.
چشمهاش رو بست و با حرص نفسش رو بیرون داد.
از پور عصبانی نبود. از خودش بود. از حرفهایی که بدون فکر میزد، از رفتارهایی که هر بار بیشتر از قبل فاصلهای بینشون میساخت و از اینکه با وجود تمام ادعاهاش، هنوز هم نمیتونست جلوی خودش رو بگیره و همون کاری رو میکرد که بیشتر از هر چیزی ازش میترسید.
«تیتی؟»
صدای توماس باعث شد چشمهاش رو باز کنه: «چرا ساکت شدی؟ چیشد؟»
تیتی چند لحظه به گوشی نگاه کرد. بعد، انگار که لازم داشت چیزی رو برای خودش هم روشن کنه، زیر لب گفت: «من عروسک بیجون نمیخوام، توماس.»
توماس ساکت شد. تیتی مشت دستش رو محکمتر کرد و ادامه داد: «وقتی یه واقعیش رو دارم، عروسک به چه دردم میخوره؟»
حرفش که تموم شد، برای چند لحظه فقط به سکوت اون طرف خط گوش داد.
بعد، با صدایی که این بار دیگه هیچ شباهتی به خندهی چند لحظهی قبل نداشت، اضافه کرد: «من پور رو دارم. خودِ پور رو. با همهی ریز ریز جزئیاتش، با اون ذوق بامزهش وقتی میخواد خوشحالم کنه، با هدیههای عجیبغریبش...»
لبخند محوی روی لبش نشست، اما خیلی زود از بین رفت.
«خودش کافیه. همیشه هم کافی بوده.»
گلویش گرفت. نگفت که «من کافی نیستم.»
سرش رو پایین انداخت و با حرص نفسش رو بیرون داد؛ انگار از شنیدن صدای خودش عصبانی شده بود. از اینکه هنوز میتونست با یادآوری یه خاطرهی کوچیک اینطور لبخند بزنه. از اینکه حتی حالا، بعد از تمام حرفهایی که به پور زده بود، باز هم کوچکترین خاطرهای ازش کافی بود تا دلش بخواد برگرده به روزهایی که دوست داشتنشون اینهمه درد نداشت.
توماس بعد از چند لحظه پرسید: «پس چرا اینطوری باهاش رفتار میکنی؟»
تیتی سرش رو بالا آورد: «چی؟»
«شنیدی چی گفتم. اگه انقدر دوستش داری، چرا هر بار که باهاته، جوری رفتار میکنی انگار مزاحمته؟»
فکش منقبض شد. چشمهاش از خشم و ناراحتی تیره شد. زمزمه کرد: «تو نمیفهمی.»
«خب، پس برام توضیح بده.»
«لازم نیست همهچیز رو بفهمی، توماس.»
«باشه. ولی یه چیز رو میفهمم؛ پور همون آدمیه که روز تولدت با ذوق برات هدیه خریده بود. همون آدمیه که وقتی خوشحاله، تو هم خوشحالی. پس اگه الان حالش خوب نیست، فکر نمیکنی باید به جای اینکه بیشتر از خودت دورش کنی، ازش بپرسی چی شده؟»
تیتی چشمهاش رو بست.
دوباره همون سؤال. همون چیزی که مدتها بود ازش فرار میکرد.
چی شده؟ نمیدونست. پور هیچوقت چیزی نمیگفت. هر بار میپرسید، جواب همیشگی رو میشنید و بعد مجبور میشد با نگاه کردن به صورت خستهی همسرش، خودش دنبال جواب بگرده. و هر بار به یه نتیجه میرسید. شاید پور بدون اون خوشحالتر بود. شاید اگر مجبور نبود برای موندن کنار تیتی از خانوادهش فاصله بگیره، هنوز همون آدم سابق بود. شاید تیتی داشت چیزی رو ازش میگرفت که هیچوقت حق نداشت ازش بگیره.
«من فقط میخوام حالش خوب باشه.»
این رو آهسته گفت؛ بیشتر برای خودش تا توماس.
«پس بذار خودش هم توی این تصمیم سهیم باشه.»
تیتی چشمهاش رو باز کرد، اما جوابی نداد.
توماس ادامه نداد. شاید فهمیده بود که تیتی دیگه چیزی برای گفتن نداره، یا شاید میدونست هر حرف دیگهای فقط باعث میشه دوستش بیشتر توی خودش فرو بره.
چند دقیقهی بعد، تماس با خداحافظی کوتاهی تموم شد.
تیتی گوشی رو پایین آورد و به دستهاش خیره موند. انگشتهاش هنوز کمی جمع شده بودن و وقتی سعی کرد بازشون کنه، تازه متوجه شد چقدر محکم مشتشون کرده بوده.
سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و چشمهاش رو بست.
هنوز صدای خندهش توی گوشش بود. هنوز تصویر پور با اون جعبهی کوچیک جلوی چشمش میاومد؛ با اون لبخند پر از ذوقی که انگار تمام دنیا رو توی خودش جا داده بود.
و درست به همون اندازه که یادآوری اون روز خوشحالش میکرد، حالا عذابش میداد. چون پور هنوز هم همونجا بود. توی همون خونه. چند قدم دورتر ازش.
اما تیتی دیگه نمیدونست چطور باید به سمتش بره.
موبایل رو دوباره برداشت و وارد صفحه چت خودش و پور شد. عکس رو باز کرد، روی صورت پور زوم کرد و برای چندین لحظهی متوالی گم شد. جایی بین نگاه شکسته و لبخند مصنوعی پسری گم شد که تمام زندگیش بود. همه چیزش رو از دست داد و انگشتش با ملایمت روی صورت پسر کوچکتر کشید؛ بهقدری ملایم که انگار به جسمی شکستنی دست میزنه، درحالی که این حتی واقعی نبود و تنها یک عکس پشت صفحهی گوشی بود.
نفهمید که زمان چجوری گذشت وقتی که تمام هوش و حواسش رو بین وجود پسری گم کرده بود که فقط چندین قدم تا لمس تن الههمانندش فاصله داشت. میتونست همه چیز رو کنار بذاره و فقط انجامش بده، لبهای شیرینش رو تا ابد ببوسه فراموش کنه که حاضره برای خوب کردن حالش از وجود زندگی بخشش بگذره.



پور هنوز روی مبل نشسته بود.
گوشی رو از روی میز برداشت و دوباره عکسی که گرفته بودن رو باز کرد. نمیدونست چرا هنوز بهش نگاه میکرد؛ شاید چون با وجود تمام چیزی که چند دقیقهی قبل اتفاق افتاده بود، دیدن تصویر دوتاییشون کنار هم هنوز هم یه جور آرامش عجیب بهش میداد.
توی عکس، تیتی لبخند نسبتا بزرگی داشت و پور هم کنارش ایستاده بود؛ درست همونطور که ازش خواسته بود. هیچچیزی توی تصویر نبود که نشون بده چند لحظه قبل، چقدر برای ساختن اون لبخند تقلا کرده بود. هیچکس نمیتونست بفهمه چقدر دلش میخواست به تیتی نزدیکتر بشه و چقدر از اینکه حتی جرئت نکرده بود بهش تکیه کنه، ناراحت بود.
عکس قشنگی بود.
شاید اگر کسی ازشون میپرسید، پور هم همین رو میگفت. میگفت عکس خوبیه، تیتی خوب افتاده و همهچیز مرتبه. احتمالاً حتی لبخند میزد و وانمود میکرد از داشتنش خوشحاله.
اما وقتی دوباره به صورت خودش نگاه کرد، لبخندش کمکم محو شد.
گوشی رو کمی پایین آورد و وارد گالری شد.
عکسهای قدیمیترشون هنوز همونجا بودن؛ بعضیهاشون برای ماهها قبل، بعضیهاشون برای روزهایی که حتی فکر نمیکرد یه روز برسه که مجبور بشه برای نزدیک ایستادن کنار همسرش اجازه بگیره.
یکی از عکسها رو باز کرد.
توی عکس، تیتی کلاه آبی جینش رو تا روی چشمهاش پایین آورده بود، طوری که تقریباً نیمی از صورتش پشت لبهی کلاه پنهون شده بود. بااینحال، لبخندش هنوز معلوم بود. پور درست کنارش نشسته بود؛ با موهای مشکی و تیشرت سفیدش، رو به دوربین لبخند میزد و دندونهاش از پشت لبهای بازش پیدا بودن.
شونههاشون به هم چسبیده بود و تیتی اونقدر به پور نزدیک شده بود که انگار فاصله گرفتن ازش حتی به ذهنش هم نرسیده بود.
پور یادش نمیاومد موقع گرفتن اون عکس دقیقاً دربارهی چی حرف میزدن، اما لبخند خودش رو خوب به خاطر داشت. همون لبخند راحت و بیدغدغهای که این روزها، هر بار جلوی دوربین میایستاد، مجبور بود برای ساختنش تلاش کنه.
انگشتش رو روی صفحه حرکت داد و عکس بعدی رو باز کرد.
این یکی توی آینه گرفته شده بود.
پسر بزرگتر جلوی دوربین ایستاده بود و گوشی رو در دست داشت؛ لبهاش رو کمی جمع کرده بود و نگاهش به تصویر خودشون توی آینه بود. پور از پشت بهش نزدیک شده بود و صورتش رو کنار صورت تیتی قرار داده بود، طوری که گونههاشون تقریباً به هم میرسید.
پور چشمهاش رو بسته بود و با همون حالت آروم و بیخیالی که همیشه موقع چسبیدن به تیتی داشت، بهش تکیه داده بود. انگار نه دوربینی وجود داشت، نه آینهای و نه دلیلی برای اینکه بخواد فاصلهش رو با پسر بزرگتر حفظ کنه.
نگاهش رو روی صورت تیتی نگه داشت.
اون موقعها، پسر بزرگتر خودش به سمتش میاومد. لازم نبود پور ازش بخواد نزدیکتر بشه یا نگران باشه که شاید حضورش باعث کلافگیش شده باشه. گاهی حتی قبل از اینکه متوجه بشه، دستهای تیتی دورش حلقه میشدن و صورتش رو کنار صورت خودش پیدا میکرد.
نمیدونست چقدر دلش برای همین چیزهای کوچیک تنگ شده بود؛ برای تکیه دادنهای بیهوا، برای عکسهایی که لازم نبود توشون نقش آدم خوشبختی رو بازی کنه و برای روزهایی که مطمئن بود تیتی هم به اندازهی خودش از این نزدیکی لذت میبره.
عکس بعدی، پور رو نشون میداد که صورتش رو توی شونهی تیتی پنهون کرده بود و پسر بزرگتر با یک دست دورش رو گرفته بود. توی یکی دیگه، هر دوشون به دوربین نگاه میکردن؛ تیتی لبخند میزد و پور سرش رو به سرش تکیه داده بود.
پور انگشتش رو روی صفحه حرکت داد.
عکسها یکییکی رد میشدن و هر کدوم، خاطرهای رو با خودشون میآوردن؛ روزهایی که تیتی خودش به سمتش میاومد، بیدلیل بغلش میکرد، وسط کارهاش حواسش رو پرت میکرد و وقتی پسر کوچکتر از دستش شکایت میکرد، فقط میخندید و میگفت که نمیتونه حتی چند دقیقه ازش فاصله بگیره.
اون روزها، پور هیچوقت مجبور نبود حدس بزنه که آیا تیتی دلش میخواد کنارش باشه یا نه. هیچوقت برای گرفتن یه عکس ساده نگران نبود که زیادی نزدیک ایستاده باشه. و هیچوقت فکر نمیکرد ممکنه یه روز، دلتنگ کسی بشه که هر شب توی همون تخت کنارش میخوابه.
انگشتش روی یکی از عکسها متوقف شد.
تیتی توی اون عکس میخندید؛ از همون خندههایی که چشمهاش رو باریک میکرد و گوشهی لبهاش رو بالا میبرد. پور یادش نمیاومد دقیقاً چه چیزی باعث خندهش شده بود، اما یادش بود که اون روز، خودش هم از دیدن تیتی توی این حالت خوشحال شده بود.
مدتی طولانی به عکس نگاه کرد؛ بعد دوباره به عکسی که چند دقیقهی پیش گرفته بودن برگشت.
دو تصویر کنار هم، دو نسخه از زندگیای که انگار هیچ شباهتی به هم نداشتن. توی عکسهای قدیمی، پور بدون فکر خودش رو به تیتی نزدیک کرده بود؛ توی عکس جدید، حتی فاصلهی چند سانتیمتری بین شونههاشون هم زیادی به نظر میرسید.
پور گوشی رو روی پاهاش گذاشت و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
دلش برای تیتی تنگ شده بود.
نه برای اینکه دوباره کنارش بشینه یا صدای قدمهاش رو توی خونه بشنوه. نه حتی برای اینکه شب، وقتی چراغها خاموش میشدن، دوباره توی همون تخت بخوابن.
دلش برای تیتیِ خودش تنگ شده بود.
برای آدمی که وقتی پور ناراحت بود، بدون اینکه مجبورش کنه حرف بزنه، کنارش مینشست. برای کسی که از دیدن لبخندش خوشحال میشد و برای کسی که هیچوقت لازم نبود ازش بپرسه آیا هنوز دوستش داره یا نه.
لبهاش رو به هم فشار داد و دوباره گوشی رو برداشت. چند لحظه انگشتش روی صفحه معلق موند. بعد وارد حسابش شد و صفحهی توییتر رو باز کرد.
مدتی به صفحه نگاه کرد.
نمیدونست چطور باید توضیح بده که چطور ممکنه آدم با کسی زندگی کنه، هر روز ببینتش، صدای نفس کشیدنش رو از اتاق کناری بشنوه و بااینحال، اینقدر ازش دور باشه.
نمیدونست چطور باید بگه که دلش برای همسرش تنگ شده؛ برای همون کسی که هنوز هم حلقهی ازدواجش رو به دست داشت، هنوز هم لباسهاش کنار لباسهای پور توی کمد آویزون بودن و هنوز هم اسمش روی صفحهی گوشی پور، بیشتر از هر اسم دیگهای دیده میشد.
فقط میدونست که دلتنگه.
و از همه بدتر، نمیدونست چطور باید این
دلتنگی رو به کسی بگه که دلیلش بود.
انگشتهاش بالاخره حرکت کردن.



ایندفعه میتونید به تاریخ توییتها دقت نکنید چون بنده حواسم به فیکس کردنشون نبود :)