Doll Shop

Doll Shop

Ren

بعداز اینکه مطمئن شد جونگین از پله‌ها به سلامت بالا رفته، سری تکون داد و با یادداشت سفارش مشتری، سری خم کرد و وارد آشپزخونه‌ی کافه شد.


پشت میکسر ایستاد و هم‌زمان که منتظر مخلوط شدن بستنی و مخلفات داخلش بود، به فکر فرو رفت.

امشب تولدش بود و اون کادوی نسبتاً بزرگی که پشت کمر دونسنگش بود هم مسلماً به همین موضوع ربط داشت.

ولی اینکه جونگین اون کادو رو با کدوم پول خریده متعجبش می‌کرد!

اون هیچ‌وقت به جونگین پول توجیبی برای مهدش نمی‌داد و در عوض براش ظرف غذا آماده می‌کرد و روزانه بهش می‌داد.

داشت تلاشش رو می‌کرد که اخم نکنه و دونسنگش رو نرنجونه؛ ولی این کادو و اون مردی که جلوی درب‌ها، روی پاهاش خم شده بود و با جونگین حرف می‌زد بدجور ذهنش رو درگیر کرده بودن!

باید ته‌توی این قضیه رو دربیاره!


با یک‌دست شدن مایع درون مخلوط‌کن، دستگاه رو خاموش کرد و آیس‌پکی که درست کرده بود رو داخل جام پایه‌بلندی ریخت و روش رو با خامه‌ی آماده و اسمارتیس تزئین کرد.

جام رو روی سینی چوبی قرار داد و از آشپزخانه خارج و به‌سمت میز رفت.

جام رو برداشت و جلوی مشتری قرار داد و تعظیم کوتاهی کرد.


این ساعت از روز همیشه کافه‌شون خلوت می‌شد و جونگ‌کوک بعداز ردکردن این مشتری می‌تونست با خیال راحت به خونه بره و کمی ناهار بخوره و استراحت کنه.


آهی کشید و منتظر موند تا اون مشتری که با خیال راحت و رأس گرما به کافه اومده بود و آیس‌پکش رو با آرامش می‌نوشید، تموم کنه و بره.


بعداز خالی شدن کافه و دستمال کشیدن به همه‌ی میزها با خستگی کمرش رو صاف کرد و آه بی‌صدایی کشید.


به شدت گشنه‌اش بود و با توجه به ساعت که عدد سه رو نشون می‌داد، حدس می‌زد که جونگین خواب باشه، پس درب رو قفل کرد و با قدم‌های آروم و بی‌صدا از پله‌ها بالا رفت.


طبقه‌ی بالا متشکل از یک آشپزخونه، حمام و سرویس، یک پذیرایی کوچیک و اتاق کوچیک‌تر بود.

درواقع جونگ‌کوک و جونگین بعداز اون حادثه تصمیم گرفتن که خونه‌ی بزرگشون رو بفروشن و این کافه و طبقه‌ی بالاش رو بخرن.

اون محیط کوچیک کاملاً مناسب دونفر بود و جونگ‌کوک هیچ اعتراضی به خوابیدن توی پذیرایی و این چیزها نداشت.


با دیدن فضای آروم و ساکت و برق‌های خاموش فهمید که حدسش درست بوده و جونگین خوابیده، پس با قدم‌های بی‌صدا به طرف آشپزخونه رفت و کمی از کیمباب‌های مونده‌ی دیشب رو به همراه یک لیوان آب خنک برداشت و سمت پذیرایی حرکت کرد.

پشت میز کوچیک پذیرایی نشست و مشغول خوردن شد.

شب بعداز وانمودکردن به سورپرایز شدن برای تولد و گذر جشن، باید درمورد فروشگاه و داستان اون هدیه می‌پرسید؛ البته جوری که دونسنگش ناراحت نشه.

.

.

.

.

.

.

آخرین زوج رو با تعظیم بی‌صدایی بدرقه کرد و با نفس عمیقی که از آرامش سکوت شب و تاریکی می‌گرفت، درب‌ها رو قفل کرد و تابلوی Open (باز) رو به Close (بسته) تغییر داد.


دفترچه‌ی جدیدی که برای ثبت سفارشات خریده بود رو روی کانتر قرار داد و پیشبندش رو باز کرد و تاشده و مرتب کنار دفترچه‌اش گذاشت.


یه زمانی، وقتی که پدرومادرشون زنده بودن، کارهای کافه بین سه نفر تقسیم می‌شد... مادرش، پدرش و کارمندشون؛ ولی بعداز رفتن اون‌ها چون جونگ‌کوک نمی‌تونست هم به کارهای اون کافه‌ی بزرگ، هم پیکشون و هم دونسنگش برسه، پیک کافه و ارسال به منازل رو برداشت و همین شد که سوددهی و فروش کافه پایین اومد و با این‌حال کارهای این کافه‌ی کوچک جوری بهش فشار می‌آورد که می‌خواست بدن ظریفش رو فقط به تخت برسونه و بخوابه.

خستگی مثل وزنه‌ی چندین کیلویی به پلک‌هاش فشار میاورد و ذهنش جوری خاموش شده بود که حتی یادش رفت امشب تولدشه و یه پسرکوچولویی اون بالا توی تاریکی و پشت درب منتظر نشسته تا هیونگش بیاد و با یک هدیه‌ی کادوپیچ قشنگ که آجوشیش تزئینش کرده، سورپرایزش کنه.


کف پاهاش روی زمین کشیده می‌شد و جونگ‌کوک بعداز باز کردن درب، مثل همیشه با تاریکی که نشون از خواب بودن برادرش بود، روبه‌رو شد؛ ولی به ثانیه نکشید که برق‌ها روشن شدن و پسر با چشم‌های درشت شده‌ای که حاصل از تعجبش به‌خاطر جیغ‌های جونگین که داشت تولدش رو تبریک می‌گفت، بود، به خونه نگاه کرد.


همه‌ی دیوارهای خونه با کاغذهای رنگیِ تیکه‌تیکه که جونگ‌کوک اون‌ها رو برای جونگین خریده بود تا توی مهدکودک سرگرم بشه پر شده بود.

جونگین کاغذها رو جوری طرح داده بود که انگار نقش ریسه و تزئینات داشتن و هرطرف می‌تونستی رنگ‌های قرمز، صورتی و آبی رو ببینی.


لبخند خسته‌ای روی لب‌هاش شکل گرفت و جونگ‌کوک سعی کرد به این فکر نکنه که دونسنگش همین الان کلی کاغذ رو خراب کرده و حالا مجبوره دوباره براش بخره، یا اینکه کل خونه رو با خستگی باید تمیز کنه یا حتی تصمیم گرفت چک‌کردن دست‌های جونگین رو وقتی از قیچی استفاده کرده به بعد موکول کنه.

فعلاً باید شگفت‌زده می‌شد!

چشم‌های سرخ شده از خستگی‌ش رو درشت کرد و دست‌هاش رو روی گونه‌هاش گذاشت و لب‌هاش رو با تعجب از هم فاصله داد.


جونگین که با دیدن تعجب هیونگش که روی زانوهاش نشسته بود، فهمید عملیات با موفقیت انجام شده، پس خودش رو سمت هیونگش انداخت و با بغل کردن گردنش، بوسه‌ای روی گونه‌ی جونگ‌کوک زد.


_تولدت مبالک هیونگی.


دست‌هاش رو دور بدن تپل دونسنگش حلقه کرد و موهای نرمش رو که بوی لطیف شامپو بچه می‌داد، بوسید.


بوسه‌هاش رو روی لپ‌ها، چشم‌ها و بینی دکمه‌ای پسرک که انگار کپی‌پیست خودش بود گذاشت و اجازه داد جونگین با خنده‌های شیرینش، از آغوشش بیرون بیاد و به‌سمت کادویی که کمی عقب‌تر رهاش کرده بود، برگرده.


جونگین کادوش رو با ملایم برداشت و به‌سمت جونگ‌کوک گرفت.


_تولدت مبالک هیونگی.


بدون هیچ‌آوایی، چونه‌ی کوچیک پسر رو گرفت و جلو آورد و بعداز بوسه‌ی محکمی که روی لپ برجسته‌اش گذاشت، کادو رو از دستش گرفت.

به‌هرحال جونگ‌کوک همین‌طوری بود و جونگین هم فهمیده بود که زبان محبت هیونگش، آغوش گرم و بوسه‌هاش هستش نه کلمات؛ چون بعداز اون سانحه‌ی تصادف که صدای هیونگش رو گرفت، جونگ‌کوک برای همیشه ساکت شد.

درسته که اوایل برای هردوشون سخت بود؛ ولی باید عادت می‌کردن و عادت کردن جوری که با یک نگاه جونگ‌کوک، جونگین حرف‌ها و کلماتش رو متوجه می‌شد و جواب می‌داد مگر در مواقع کم که جونگ‌کوک باید با هزار بدبختی و اشاره بهش می‌فهموند؛ چون دونسنگش نه زبان‌اشاره و نه خوندن بلد نبود و این کار رو سخت می‌کرد.

مثل حالا که برای تشکر از هدیه‌ای که داشت باز می‌کرد، بوسه‌ای روی موهاش زد و کاغذ کادو رو که به زیبایی و تمیزی دور عروسک سفیدی رو پوشونده بود کنار گذاشت.

عروسک رو بیرون کشید و با دیدن خرگوش سفیدی که چشم‌های درشت و براقی داشت و هویج بزرگی رو بین دست‌هاش نگه‌داشته بود، تکخند بی‌صدایی زد و گوش‌های پشمالو و نرمش رو نوازش کرد.


_خوشت اومد هیونگ؟


جونگین با چشم‌های ستاره‌بارونش پرسید و منتظر واکنشی از هیونگش موند و جونگ‌کوک هم خیلی منتظرش نذاشت و با چسبوندن انگشت اشاره و شصتش به هم، حلقه‌ای درست کرد و با لبخند خرگوش‌مانندش به پسرک فهموند که عاشق هدیه‌ی تولدش شده.

درسته که نه جونگ‌کوک می‌تونست حرف بزنه و نه جونگین زبان اشاره رو متوجه می‌شد؛ ولی بین اون دونفر یک‌سری علائم و نشونه‌ها بود که یک‌جورایی فقط خودشون متوجهش می‌شدن.

یک زبان سِری بین دو برادر.


با ماساژی که جونگین با مشت تپلش به چشمش داد، یادش اومد که از وقت خواب برادرش گذشته و باید به تخت بره، پس عروسک رو توی دست پسرک گذاشت و با بغل کردنش، به‌سمت تنها اتاق‌خواب رفت.

دونسنگش رو روی تخت گذاشت و بعداز مرتب کردن پتو روی بدنش، موبایلش رو بیرون کشید و پلی‌لیستی که مخصوص آهنگ‌های بی‌کلام بود رو پخش کرد.

با شنیدن آهنگ ملایم و آرامش‌بخشی که از گوشی پخش می‌شد، لبخند ملایمی به لب آورد و موهای لخت جونگین رو نوازش کرد تا پسرک بخوابه.


_دوستت دالم هیونگی.


و جواب هیونگش رو حس کرد وقتی‌که جونگ‌کوک دست دونسنگش رو گرفت و روی قلب خودش گذاشت تا بهش بفهمونه که جای برادرش تو قلبشه.

.

.

.

.

.

.

ساعت پنج بود که مثل همیشه از خواب بلند شد.

رخت‌خوابش رو از گوشه‌ی پذیرایی جمع کرد و عروسک خرگوشی که به تازگی صاحبش شده بود و تمام وقت درکنارش بود رو روی کانتر گذاشت و به آشپزخونه رفت تا صبحونه‌ی جونگین رو درست کنه.

شاید بقیه با دیدن اون پسر که دیشب عروسک رو کنارش گذاشته و به خواب رفته تعجب می‌کردن و حتی به تمسخر می‌گرفتن؛ ولی از پسری که دوره‌ای از نوجوانی و حالا جوانی‌ش رو صرف بزرگ‌کردن برادر کوچکش اون هم به بهترین نحو کرده بعید نیست که با یک عروسک کوچک ذوق کنه.

نمی‌خواست بی‌رحم باشه و بگه که تا حالا عروسک نداشته...

پدرومادرشون وقتی زنده بودن بهترین چیزها رو براشون تامین می‌کردن؛ ولی وقتی رفتن تمام فکر و ذکر جونگ‌کوک شده بود جونگینی که خاطره‌ای پدرومادرش نداره و نمی‌خواست چیزی کم داشته باشه یا حسرت چیزی بخوره، پس این شد که پسر به جای خریدن ماشین کنترلی‌های خفن برای خودش، عروسک‌های پشمی برای داداش کوچولوش خرید.

و حالا با دیدن یه عروسک که به خودش تعلق داره اون هم بعداز دو سال، شوق‌وذوق زیادی داشت!

هرچند اول باید تکلیف هزینه‌اش رو مشخص می‌کرد تا مطمئن بشه که اون عروسک واقعاً به خودش تعلق داره.


سری در تأیید افکار و برنامه‌های امروزش تکون داد و نون‌های تست رو داخل تستر گذاشت تا برشته بشه و مربای بِه و خامه رو از یخچال بیرون کشید.

دونسنگش از زمانی‌که یادش بود، دوست داشت مربا و خامه رو قاطی کنه و بعد به نون بماله و جونگ‌کوک هم کسی نبود که جلوش رو برای علایق عجیبش بگیره، پس خامه و مربا رو مثل همیشه مخلوط کرد و با بیرون پریدن نون، اون‌ها رو به مایع آغشته کرد.

ماگی که با طرح‌های کوچیک و بزرگ سگ‌های مختلف تزئین شده بود رو از کابینت بیرون آورد و با شیر توت‌فرنگی پر کرد.

دیگه وقت بیدارکردن جونگین شده بود تا به مهد بره.


وارد اتاقی شد که تم سفید و سبز پاستلی داشت و به‌سمت تخت رفت و لبه‌ی اون نشست.

برخلاف بقیه‌ی جاهای خونه که مبله خریده بودن، وسایل این اتاق دقیقاً همون چیزهایی بود که جونگین و پدرومادرشون انتخاب و تزئین کرده بودن.

اون زمان وقتی جابه‌جا می‌شدن، جونگ‌کوک تصمیم گرفت همون وسایل رو نگه‌داره تا یادگاری‌های شیرینی باشند از طرف پدرومادرشون برای جونگین.


هیچ‌وقت اون روز رو یادش نمی‌ره...

روزی که جونگ‌کوک امتحان پایانی دهمش رو داد و به خونه برگشت و دید که جونگین با مادروپدرشون به خرید رفته بودن و حالا اتاقش با وسایل جدید و پلمپ پر شده و دقیقاً تا سه روز قهر کرد که چرا منتظر اون نموندن تا باهم به خرید برن.


آهی از یادآوری خاطرات شیرینشون کشید و با نوازش موهای پسرک، سعی کرد بیدارش کنه و بعداز دقایق کوتاهی، چشم‌های خواب‌آلود جونگین باز شد و نگاه گیجش رو توی چهره‌ی خوشحال هیونگش چرخوند.


_سلام؟!


با صدای لطیف و خش‌داری زمزمه کرد و دو پسر کمی منتظر موندن تا ویندوز جونگین بالا بیاد و بعد جونگ‌کوک دونسنگش رو در آغوش گرفت و به‌سمت سرویس برد.

اون رو روی توالت نشوند و با توجه به اینکه کمر شلوارکش کشی بود، اجازه داد پسرک خودش کارش رو انجام بده و بیرون رفت.


بعداز دقیقه‌ای که جونگین صداش زد، داخل سرویس رفت.

مسواک کوچیکی که تهش، کله‌ی سیلیکونی سگ داشت رو به دست گرفت و با زدن خمیردندون، اون رو به جونگین داد.

همین‌کار رو با مسواک خودش هم کرد و با بغل کردن جونگین، هردوشون جلوی آینه ایستادن و مسواک زدن.

دقیقاً مثل هم چون جونگین می‌خواست مثل هیونگش دندون‌های سفید و سالمی داشته باشه پس هرکاری که جونگ‌کوک انجام می‌داد رو انجام داد.

.

.

.

.

.

.

سر میز صبحانه بودن که بالأخره جونگ‌کوک تصمیم گرفت در مورد عروسک بپرسه، پس با پشت انگشت‌های خمیده‌اش دو ضربه‌ی آروم به میز چوبی و کوتاه قد زد و توجه جونگین که با لپ‌های پر و چشم‌های بسته غذاش رو می‌خورد، جلب کرد.

با باز شدن اون چشم‌ها که دست‌کمی از خودش نداشتن، لبخند مهربونی زد و با سرش به عروسک روی کانتر اشاره کرد و دوباره سرش رو بالا انداخت.


_از کجا خلیدم؟


سرش رو بالا و پائین کرد و جونگین بعداز اینکه گاز آخر رو به ساندویچش زد، خرده‌های نون رو از نوک انگشت‌هاش تکوند تا توی بشقابش بریزه.


_یه علوسک‌فروشی اندازه کل دنیا نزدیک مهد هستش، وااای هیونگی نمی‌دونی چه علوسک‌های قشنگی داله.


با جمله‌بندی شیرین جونگین فهمید که از فروشگاه بزرگی خرید کرده و حالا سؤال اینجا بود که پولش رو از کجا آورده؟

و خب برای رسیدن به جوابش، چشم‌هاش رو ریز کرد و یک ابروش رو بالا انداخت و خب این دقیقاً یک حرکت رمزی بین خودشون دوتا بود به معنای "چه‌طوری؟!" و خب جونگین هم رمز رو دریافت کرد و با تکیه دادن به صندلی‌ش، سرش رو پایین انداخت.


_نصف کیمچی‌های این هفته‌ام لو به دوستام فلوختم.


جوری زمزمه می‌کرد که انگار نمی‌خواد به گوش هیونگش برسه؛ ولی رسید و جونگ‌کوک با فهمیدن اینکه برادرش چه‌طور پول درآورده، کف دستش رو پیشونی‌ش کوبید بازدمش رو بی‌صدا به بیرون فرستاد.

اون همیشه یک بسته کیمپاپ برای جونگین می‌ذاشت تا اگر توی مهد گشنه‌اش شد بخوره و تصمیم گرفت در عوض پول توجیبی نده تا مبادا بقیه‌ی بچه‌ها پولش رو ازش بگیرن یا گمش کنه؛ ولی نمی‌دونست که نتیجه‌ی کارش این می‌شه...

گشنه موندن برای پول!


"من چه‌کار کردم اوما؟"


چشم‌هاش رو باز کرد و به سر پایین افتاده‌ی جونگین و موهای ریخته شده توی چهره‌اش داد.

دستش رو جلو برد و سرش رو نوازش کرد و با بالا اومدن نگاه پسرک، لبخندش عمیق شد.

دست تپلش رو بلند کرد و با خم شدن به‌سمتش، پشت دستش رو بوسید و با انگشت شصت نوازشش کرد.

ازش تشکر کرده بود که این‌کار رو براش کرده و نشون داد که عصبانی نیست؛ ولی باید بهش می‌فهموند که کارش اشتباه بوده و نباید همچین‌کاری کنه، پس ظرف غذایی که مثل همیشه داخلش حلقه‌های ضخیم کیمپاپ داشت رو بین انگشت‌های کوچیک پسرک گذاشت و با انگشت بهش اشاره کرد و سپس جهت انگشتش رو به‌سمت جونگین گرفت تا بهش بفهمونه که ظرف غذا مال اونه و بعد با هردو دستش یک ضربدر بزرگ درست کرد و گفت که همچین کاری نکنه و خب پیام رمزی اون علائم توسط جونگین دریافت شد.


_چشم.


لپ نرم پسر رو کشید و با بلند کردن کوله‌پشتی که خودش با اسباب‌بازی‌های موردعلاقه‌ی جونگین آماده‌اش کرده بود، اون رو روی پاهاش گذاشت و ظرف‌غذای سبزرنگ رو از دونسنگش گرفت و اون رو داخل کیف قرار داد.

دست پسرک رو گرفت و مثل همیشه به‌سمت مهدکودک راه افتادن.

.

.

.

.

.

.

چشم‌هاش رو با دو انگشت اشاره و شصت ماساژ داد و دوباره به آدرس فروشگاهی که جونگین اون خرگوش رو خریده بود، نگاه کرد.

وقتی که داشت کاغذهای رنگی روی دیوارها و کاغذ کادوی خرگوش رو جمع می‌کرد متوجه‌ی نوت چسبی شد که از داخل به کاغذ کادو چسبیده بود و آدرس فروشگاه داخلش بود.

انگار فروشنده‌ی اونجا منتظر یک بزرگ‌تری از جونگین بوده و خب اولش خوشحال شد که آدرس رو گیر آورده؛ ولی وقتی فهمید که اون آدرس برای بهترین فروشگاه اسباب‌بازی‌فروشی سئول هستش فقط کمی...

خیلی کم آرزو کرد که ای‌کاش آدرس رو نداشت.

بهترین فروشگاه به معنی بالاترین قیمت بود و جونگ‌کوک حدس می‌زد که باید حداقل چندهزار وون پیاده بشه تا بتونه اون عروسک رو نگه داره؛ چون اولاً که از اون خرگوش خوشش می‌اومد و دوما که اگر جونگین سراغش رو می‌گرفت چی؟

می‌گفت گمش کردم؟ پسش دادم؟ خراب شده؟

پس باید باقی پول رو شاید اگر فروشنده قبول می‌کرد، اقساطی برمی‌گردوند.


آهی کشید و کاغذ کوچولو رو داخل جیبش فرستاد.

نفس عمیقی کشید و پای راستش رو بلند کرد تا وارد فروشگاه بزرگی که آخرش مشخص نبود بشه؛ ولی همون پاش رو با چرخشی که به بدنش داد عقب گذاشت و برگشت سمت خونه.


"من نمی‌تونم."


و خب ما تهیونگی رو داریم که از نمایشگری که بیست‌وچهار ساعته ویدئوی دوربین‌های مداربسته‌ی بیرون و داخل رو به نمایش می‌ذاشت، شاهد حرکات کیوت پسر جوان بود.


.........................................


سلااام(:


چطورید چخبرا؟

احتمالا دیگه خبر دارید که رن هستم دیگه؟

بابت کانون‌های قشنگ‌تون ممنونم♥

و شاید باورتون نشه ولی فکر می‌کردم که امروز دوشنبه هستش به همین دلیل نتونستم جوابتون رو بدم ولی امروز و احتمالا قبل‌از آپ پارت بهتون جواب دادم(:

امیدوارم از روند سناریو راضی باشید♥

Report Page