Doll Shop
Ren
عروسک جوجهای رو که اندازهی یک بچهی پنجساله بود، داخل کیسهی بزرگی قرار داد و با تحویل رسید خرید مشتری، لبخندی به چهرهی بشاش و خوشحال اون پسربچه زد.
_مبارکت باشه کوچولو، امیدوارم بازهم ببینمت.
چشمک شیرینی هم به آخر جملهاش افزود و با لبخند عمیقی به خروجشون خیره موند.
اون عاشق این شغل بود...
عاشق خوشحال کردن بچهها و دیدن لبخند قشنگشون.
ولی خب... خستگیهایی هم داشت!
اینکه دائماً سرپا بایسته به کمرش فشار میآورد.
کشوقوسی به بدنش داد و نگاهش رو بین ساعت و خانوادهای که با دخترشون بین قفسههای بزرگ میچرخیدن چرخوند.
بعداز رسیدگی به کار اونها میتونست به خونه بره و ناهار بخوره.
با صدای جیرینگ جیرینگ بلندی، چشمهاش درشت شد و به پایین نگاه کرد و با چیزی که دید تکخند متعجبی زد.
دوتا دست تپل که یکیشون میز رو محکم گرفته بود تا صاحبش با قدبلندی خودش رو به بالای اون برسونه و یکیش هم سکههای کوچیک و اسکناسهای مچالهی پول رو که جمعاً پونزدهتا بودن رو روی میز میریخت؛ ولی صاحبش؟
یکم زیادی قدکوتاه بود!
با لبخند واقعی که از این صحنه نشأت میگرفت، از پشت میزش بیرون اومد و کنار بدن تپل و کوتاه قد پسرک خم شد بدون اینکه زانوهاش رو زمین بذاره.
_خب خب، اینجا یه پسرکوچولوی کیوت با کلی پول داریم. چه کاری از دستم برمیاد قربان؟
چشمهای درشت پسر درخشید و سرش رو خم کرد تا احترام کوتاهی به مردی که ازش بزرگتر بود، بذاره و بعد شروع به حرف زدن کرد.
_آجوشی امشب تولد داداشمه، میشه یه علوسک به اندازهی پولم بدید؟
تهیونگ هومی کرد و همزمان با بلند شدنش، انگشتهای کشیدهاش رو زیر بغل پسر گذاشت و با خودش، بلندش کرد.
لبخندش رو نگهداشت و به چهرهی امیدوار پسر نگاه کرد.
پسربچه جوری از سکههاش تعریف میکرد که انگار دهها وون اسکناس روی میز فروشنده قرار داده درحالی که خبر نداشت فروشگاه عروسکفروشی تهیونگ معروفترین فروشگاه سئول هستش!
بههرحال لبخند بچهها که براش نون و آب نمیشد!
باید درکنار علاقهاش، پول درمیآورد تا زنده بمونه.
ولی در کنار همهی اینها، اون پسربچه بدون اینکه بخواد ترحم بخره و عروسک رایگانی ببره، مقداری سکه و پول بهش داده بود که نشون از تربیت درستش بود.
با یادآوری چیزی، سرش رو چرخوند و وقتی هیچ بزرگتری در کنار بچه ندید، فهمید که احتمالاً تنها کسی که داره همون برادری هستش که تولدشه.
بههرحال میتونست ارفاق کنه به یکنفر!
پس اسکناسها و سکهها رو توی مشتش جمع کرد و با بالا کشیدن بدن تپل پسر، به حرف اومد.
_خیلی خب، بیا بریم ببینیم با پول شما چی میشه خرید.
و این شد که حدود نیمساعت داشتن بین قفسهها گشت میزدن.
پسری که حالا فهمیده بود اسمش -جونگین- هستش، تماماً حواسش بود که سمت عروسکهای بزرگ نره؛ چون با اینکه سکههاش زیاد بودن؛ ولی بازهم میدونست که به قیمت یه خرس بزرگ یا خرگوشهای غولآسای اون قفسهی آخر نمیرسن، پس به آجوشیش گفت که جلوی قفسهای که پر از عروسکهای سیسانتی بود متوقف بشه.
اون هیچوقت نمیخواست گداییِ چیزی کنه یا با ترحم کسی، وسیلهای بهدست بیاره.
هیونگی بهش گفته بود که اینکار زشتیه.
و حالا بین دوتا عروسک اردک و خرگوش مونده بود و نمیدونست کدوم یکی رو بخره.
_آجوشی! کمک کن دیگه.
تهیونگ که تا اون لحظه داشت خیره به جونگینی که دست تپلش رو دائم بین عروسک اردک و خرگوش میچرخوند، بالأخره دستبهکار شد.
هردو عروسک رو برداشت و اون پسر رو هم بغل کرد و سمت میزش راه افتاد.
باید به خرید اون خانواده رسیدگی میکرد، پس جونگین رو روی میز نشوند و عروسکها رو کنارش قرار داد.
_میتونی منتظر آجوشی بمونی تا به خرید این خانم کوچولو رسیدگی کنم؟
جونگین نگاهی به پشت میز انداخت و با لبخند سری تکون داد، اصلاً هم توجهی به عروسک سگ کیوت و بزرگی که تو بغل دختر بود، نکرد.
_بله آجوشی.
بعداز نوازش موهای پسرک، شروع به بستهبندی و حساب هزینه کرد و با بدرقهی اونها، بهسمت جونگین برگشت.
_خب قربان، تصمیم گرفتی کدوم یکی رو برداری؟
لبهای درشت و کوچیک پسربچه آویزون شد و هردو عروسک رو بهسمت تهیونگ گرفت.
_آجوشی کدوم قشنگه؟
مرد نگاهش رو بین هردو عروسک چرخوند.
نمیتونست پینشهاد بده که هردو رو برداره.
جونگین پسر باهوشی بود که میدونست پولش به عروسکهای بزرگ نمیرسه و قطعاً اگر بهش هردو عروسک رو میداد هم پسر ناراحت میشد و هم برادرش، پس تصمیم گرفت کمی راهنماییش کنه.
_چرا این دوتا؟ این همه طرحهای مختلف اینجا هستش.
جونگین جوری که انگار از اول هم منتظر این لحظه بوده، با چشمهای درشت شده عروسکها رو برگردوند سمت تهیونگ تا توضیح بده.
_چون لبخندهای هیونگم شبیه خرگوشا هستش... الدکی (اردکی) هم... خب کیوته دیگه، مثل هیونگی.
کنجکاویش به بیشترین حد خودش رسید تا یک بار حداقل این هیونگی رو ببینه.
میخواست بدونه این پسر که جونگین انقدر ازش تعریف میکنه کیه و چه شکلیه.
_هووم... انتخاب سختیه واقعاً.
جونگین بهآرومی سرش رو تکون داد و بعداز مکث کوتاهی که به عروسکها خیره بود، با بیمیلی اردک رو روی میز گذاشت.
_اینو میبلم آجوشی.
خرگوش رو جلوی تهیونگ گرفت تا بستهبندیش کنه و شاید خودش هم وقت کافی داشته باشه تا به اردک کوچولو زیرچشمی نگاه کنه و تهیونگ که تمام این واکنشها و حرکات رو دیده بود، لبخند محوی زد و مشغول بستهبندی اون عروسک کیوت شد تا بیشتر شبیه هدیهی تولد باشه.
اون عاشق بچهها بود... به خصوص بچههای شیرین و باتربیتی مثل جونگین.
و این باعث میشد اون پسرک بیشتر توی قلبش جا باز کنه.
با اتمام کارش، بستهی عروسک بزرگتر شده رو جلوی پسرک گذاشت و موهاش رو بههم ریخت.
_این هم بستهی شما فسقلی.
جونگین که انگار با دیدن بستهی خوشگلی که کاغذ آبی پاستلی ماتی پیچیده شده بود، اردکی رو فراموش کرد، با خوشحالی خندید و لبخندهای خرگوشیش رو به نمایش گذاشت.
_چه خوشگل شده! ملسی آجوشی.
_خواهش میکنم.
چشمک همیشگیش رو زد و پسری که کادوی تولد هیونگش رو مثل وسیلهی باارزشی توی آغوشش نگهداشته بود رو از روی میز بلند کرد و زمین گذاشت.
_خب مرد کوچک، بگو ببینم خونهتون کجاست؟
صدای لطیف و مهربون تهیونگ توجه جونگین رو که داشت عروسک رو میچرخوند تا ایرادی پیدا نکنه، جلب کرد.
_خونهمونه بالای کافهست.
_کافه؟
پسرک با بغل کردن دودستی عروسک، سری تکون داد و حرف مرد رو تأیید کرد.
_هیونگی اونجا کال میکنه.
به توضیحاتش اضافه کرد و با خم کردن سرش احترام گذاشت تا اونجا به مقصد خونهشون ترک کنه.
_من دیگه میلم هیونگی... ممنون برای کمکتون.
داشت از کنار آجوشی مهربونش رد میشد که مرد با گرفتن یقهاش از پشت، متوقفش کرد.
_وایسا باهم بریم پرنس کوچولو.
با خنده گفت و سمت میزش خم شد تا سوئیچ ماشین و خونهاش رو برداشت.
_میرسونمت خونهتون فسقلی.
جونگین با لبخند عمیقی سرش رو خم کرد تا تشکر ویژهای از تهیونگ کنه.
_مرسی آجوشی.
.
.
.
.
.
.
بعداز بستن کمربندها برای اون پسرک خوشزبون و مؤدب، خودش هم پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.
ماشینش صندلی بچه نداشت و این چیزی عادی برای فردی بود که بچه نداره؛ ولی وقتی فهمید که جونگین فقط شش سالشه و حالا توی ماشینش -صد البته صندلی عقب- نشسته، اون هم بدون صندلی بچه، یهکم حس شرمندگی میکرد.
آهی کشید و اجازه داد هوای گرم و گرفتهی داخل ماشین با کولری که روشن کرده عوض و خنک بشه و در این مدت زمان کوتاه برگشت عقب تا آدرس رو بپرسه.
_خونهتون کجاست فسقلی؟
پسرک درحالی که با یکی از دستهای تپلش عروسک رو نگهداشته بود، با دست دیگهاش کاغذی از جیب شلوارش درآورد و به دست مرد داد.
_ هوووم، سئول، خیابان جیسانگ، جنب کوچهی دائگو، کافه بابونه. جئون جونگکوک.
سری تکون داد و بعداز وارد کردن آدرس داخل مپ ماشین، کاغذ رو به جونگین برگردوند و مطمئن شد که پسرک اون رو توی جیبش بذاره.
مشخص بود که برادرش اینکار رو کرده بود تا اگر زمانی پسرک گم شد، از اون کاغذ کمک بگیره و راهش رو پیدا کنه و با توجه به روش تربیتش و تمام اینها حدس میزد که هیونگ جونگین یه پسر بالغ و بزرگ باشه.
ماشین رو راه انداخت و با سرعت آرومی بهسمت مقصد حرکت کرد.
آهنگ ملایمی از باند پخش میشد و تهیونگ دریچههای کولر رو روبه جونگین قرار داده بود تا مبادا گرمازده بشه.
بههرحال اون بچه یه امانت بود پیشش که باید بهزودی تحویلش میداد.
بعداز دقایق کوتاهی به کافهی شیک و نسبتاً کوچیکی رسیدن.
ماشین کنار خیابون متوقف شد و تهیونگ پیاده شد تا خودش پسرک رو تا کافه ببره و از امنیتش مطمئن بشه.
_مرسی آجوشی.
_من دیگه میرم، مواظب خودت باش، باشه؟
جونگین با لحن شیرینش، وقتی به ورودی کافه رسیدن، گفت و قبلاز اینکه تهیونگ دور بشه، انگشت اشارهاش رو گرفت.
_آجوشی نمیاید داخل؟
لبخند عمیقی روی لبهاش شکل گرفت و کنار پسرک نشست تا همقدش بشه.
_نه عزیزم، باشه یه وقت دیگه هوم؟
جونگین سری تکون داد و با مخفی کرد عروسک کادو شده پشت کمرش، وارد کافه شد.
میخواست اونجا رو ترک کنه؛ ولی کنجکاو بود ببینه اون پسر چهطور عروسک به اون بزرگی که از پشت کمرش مشخص بود رو مخفیانه به طبقهی بالا میبره، پس پشت شیشهها منتظر موند.
جونگین همونطور که با چشمهای درشتش به پسری که نقش گارسون رو داشت و چهرهاش از پشت شیشههای کمی تیره، خیلی مشخص نبود، خیره نگاه میکرد و با قدمهای آروم و چسبیده به دیوار سمت پلهها میرفت که ناگهان نگاه گارسون چرخید و روی جونگین متوقف شد و پسرک لبخند دستپاچهای زد و بیتوجه به اینکه باید کادوش رو مخفی کنه، پشتش رو کرد و با دو از پلهها بالا رفت و تهیونگ دید که پسر گارسون متوجهی کادو شده و با سرتکوندادن کوتاهی برگشته تا به آشپزخونهی کافه بره و سفارش رو آماده کنه.
تکخندی زد و بعداز فروکردن دستهاش داخل جیب شلوارش، سوار ماشینش شد و رفت.
جونگین گفته بود که تولد هیونگش امشبه و وقتی اون پسر، عروسک رو ببینه میفهمه که برادر کوچکش پول همچین چیزی نداره، پس باید همین روزها منتظرش میموند تا به فروشگاه بیاد؟
...................................
سلام(:
رن هستم نویسندهی جدید چنل
امیدوارم بتونم با سناریوهای کوتاه و شیرین برای کمی هم که شده لبخند رو به لبهاتون بیارم(:
بخونید و لذت ببرید و اگر لیاقتش رو داشت لایک کنید و کامنت بذارید
هر پیشنهاد و نظری هم راجب فیک دارید بهم بگید♥