Do you sea me? Part 2

Do you sea me? Part 2

Rei


۲۴ ساعت قبل از پیدا شدن جسد


آخرین ظرف رو داخل سبد صبحونه گذاشت و برای چندمین بار درش رو باز کرد.

ساندویچ‌ها، میوه‌های خردشده، دو کاپ قهوه و شیرینی‌هایی که نیکی دوست داشت.

همه‌چیز مرتب و به اندازه بود.

نگاهش برای چند ثانیه روی کاپ کاغذی قهوه‌ موند. بعد آهی کشید و در سبد رو بست.

+ احمقی، هیسونگ.

صدای ناامید پسر در آشپزخونه‌ی ساکت پیچید.

لب‌هاش رو روی هم فشرد.

نمی‌خواست دوباره دعوا کنن اما بحث شب قبلشون اجنتاب ناپذیر بود و هیسونگ آماده بود که دوباره برای پسر غرورش رو زیر پا بذاره و پیش قدم شه.

نیکی این روزها به‌اندازه‌ی کافی خسته بود. ساعت‌های طولانی در دفترش می‌موند، پرونده‌های خبری رو دنبال می‌کرد و گاهی اونقدر درگیر کار می‌شد که حتی غذا خوردن رو هم از یاد می‌برد.

سبد را برداشت، کلید ماشین رو از روی میز چنگ زد و از خونه بیرون رفت.


───


ساختمون خبرگزاری در یکی از خیابون‌های شلوغ سئول قرار داشت؛ سازه ای مدرن با نمای شیشه‌ای تیره که انعکاس ماشین‌های عبوری روی سطحش می‌لغزید.

صبح زود بود، اما خیابون و پیاده رو ها از قبل با جمعیت پر بود . صدای بوق ماشین‌ها با همهمه‌ی رهگذر ها و صدای عبور اتوبوس‌ها ترکیب می‌شد. هوای سردی از بین ساختمون‌ها می‌گذشت و برگ‌های زرد و نارنجی رو روی آسفالت جابه‌جا می‌کرد.

هیسونگ ماشین رو مقابل ساختمون خبرگزاری پارک کرد.

سبد صبحونه رو روی صندلی شاگرد گذاشت و نگاهی به ساعت انداخت.

هنوز وقت داشت.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

شاید نیکی هنوز عصبانی بود. شاید وقتی هیسونگ رو می‌دید، حتی حاضر نمی‌شد درست نگاهش کند. حقیقت این بود که هیسونگ می‌تونست با این چیزا کنار بیاد.

حداقل مجبور نبود تمام روز رو گوشه ی تختش کز کنه و به حرفایی که توی زدنشون زیاده روی کرده بود فکر کنه.

از ماشین پیاده شد و در رو بست.

قبل از اینکه قدمی به سمت ساختمون شیشه ای برداره، نگاهش به ماشینی که نزدیکی ورودی پارک بود افتاد.

یک سدان مشکی و لوکس.

بدنه‌ی براقش زیر نور سرد صبح برق می‌زد. شیشه‌های دودی اجازه نمی‌دادن داخلش دیده شه.

چقدر امکان داشت خودروی مشکی رنگ متعلق به تنها کسی باشه که می‌تونست گند بزنه به صبح هیسونگ؟

+نه.

هیسونگ زیر لب گفت و سرش را تکان داد.

فکرش رو ناتموم گذاشت.

نیکی دوستش داشت، مگه نه؟

سوالی بود که از خودش پرسید.

مرد جوانی که شب‌ها سرش رو روی سینه‌اش میذاشت، انگشت‌هاش رو بین موهای قرمز هیسونگ فرو می‌برد و با صدایی خواب‌آلود ازش می‌خواست چند دقیقه‌ی دیگه کنارش بخوابه، نمی‌تونست به همین سادگی کسی دیگه ای رو جایگزینش کنه.

اما ذهن هیسونگ همیشه در پیدا کردن بدترین احتمال‌ها استعداد عجیبی داشت.

نفسش رو با صدا بیرون داد و هوای سرد صبح رو به ریه هاش فرستاد.

سبد رو محکم‌تر گرفت و به سمت ساختمون رفت.


───


دفتر خبرگزاری بوی قهوه‌ی تازه و کاغذ می‌داد.

صدای تلفن‌ها از اتاق‌های مختلف به گوش می‌رسید. چند خبرنگار پشت میزهاشون نشسته بودن و با عجله روی صفحه‌ی لپ‌تاپ‌ مشغول تایپ بودن. یکی از کارکنان درحالی‌که پوشه‌ای زیر بغل داشت، از کنار هیسونگ گذشت و سلام کوتاهی کرد.

هیسونگ به‌سختی لبخندی زد و پاسخ داد.

نگاهش مستقیم به انتهای راهرو، جایی که در اتاق نیکی باز بود گره خورده بود.

نیکی رو دید که پشت میز نشسته و به مردی روبه‌روش نگاه می‌کنه.

بلای جون هیسونگ توی دوماه گذشته.

هیسونگ قدم هاش رو آهسته کرد.

پسر جوان کت گرون‌قیمتی پوشیده بود و یک پاش را روی پای دیگه انداخته بود. برخلاف ظاهر مرتبش، حالت صورتش چندان آرام به نظر نمی‌رسید. انگشت‌هایش مدام روی دسته‌ی صندلی حرکت می‌کردند و هر چند لحظه یک بار، لب‌هایش را روی هم می‌فشرد.

نیکی روبه‌روش نشسته بود.

پیراهن تیره‌ای به تن داشت و آستین‌هاش رو تا آرنج بالا زده بود. موهای بلوندش کمی نامرتب بودند و نگاهش، مثل همیشه آروم به نظر می‌رسید.


هیسونگ سرش رو پایین انداخت و نگاهش به سبد صبحونه افتاد.

برای چند ثانیه احساس حماقت کرد.

شاید نیکی اصلاً به حضورش احتیاجی نداشت. شاید یوجین همین حالا برای پسر صبحونه آورده بود. شاید...

سر نیکی به سمت در چرخید.

نگاه دو پسر به هم برخورد کرد.

هیسونگ فرصت نکرد حالت صورتش را تغییر دهد.

نیکی از جاش بلند شد و به سمت در حرکت کرد.

ـ اینجا چیکار می‌کنی؟

صداش اونقدر آرام بود که کسی در راهرو متوجه گفت‌وگوی اون دو نفر نشه.

هیسونگ سبد رو کمی بالا گرفت.

+ برات...

سعی کرد صداش رو صاف کنه

+صبحونه آوردم.

نیکی به سبد نگاه کرد.

چیزی در چهره‌ی خونسردش تغییر کرد؛ تغییری کوچک و زودگذر که هیسونگ نتونست درست تشخیصش بده.

نیکی نگاهی به داخل اتاق انداخت.

ـ چند دقیقه صبر کن.

هیسونگ ابروهاش رو بالا برد.

+چی؟

ـ گفتم منتظر بمون.

نیکی بدون توضیح اضافه ای به داخل اتاق برگشت.

هیسونگ هنوز سرجاش ایستاده بود که نیکی در رو بست.

صدای حرکت کرکره‌ها از داخل اتاق بلند شد.

تیغه‌های کرکره توسط نیکی پایین کشیده شدت و آخرین تکه‌ی نور رو از پنجره گرفتن.

هیسونگ به پنجره‌ی پوشیده‌شده خیره موند.

بعد به در بسته نگاه کرد.

قلبش ضربه‌ی محکمی به سینه‌اش زد.

چرا باید کرکره‌ها رو می‌بست؟

چرا نمی‌خواست کسی داخل اتاق رو ببینه؟

چرا منتظرش میذاره؟

ذهنش با سرعت شروع به ساختن تصویرهایی کرد که هیچ‌کدام رو نمی‌خواست ببینه.

شاید یوجین به نیکی نزدیک شده و...شاید الان نیکی دستش رو گرفته باشه.

شاید...

هیسونگ چشم‌هاش رو محکم بست.

+لعنتی.

نمی‌خواست این‌طور فکر کنه.

از خودش متنفر بود که حتی نمی‌تونست به مردی که دوستش داشت اعتماد کند.

اما چه فکری باید می‌کرد؟

نیکی این روزها به‌سختی براش وقت می‌ذاشت. مکالمه هاشون کوتاه شده بود و حتی وقتی کنار هم بودن، ذهن نیکی اغلب جای دیگری پرسه می‌زد.

حس میکرد یوجین تمام توجه نیکی رو برای خودش کرد.

و هیسونگ از این واقعیت متنفر بود که نمی‌دونست پشت اون توجه‌ها چه چیزی پنهان شده.

به در بسته خیره شد.

در ذهنش، نیکی با همان لبخند کوتاه به یوجین نگاه می‌کرد.

همان لبخندی که چند دقیقه‌ی پیش دیده بود.

بند انگشت های هیسونگ دور دسته‌ی سبد سفید شدن.

فقط می‌خواست با نیکی آشتی کنه،

پس چرا احساس می‌کرد به‌جای رسیدن به پسر، هر روز بیشتر ازش دور میشه؟


───


نیکی حتی یک بار هم به کرکره‌ها نگاه نکرد.

به محض بسته شدن در، به سمت میز برگشت و دست‌هایش را روی لبه‌ی آن گذاشت.

ـ خب. کجا بودیم؟

یوجین نگاه تندی به او انداخت.

=ببین، می‌تونیم با پول حلش کنیم. فقط باید مبلغش رو بهم بگ...

نیکی صندلی چرخ دارش رو از پشت میز عقب کشید و نشست.

ـ این جمله رو دو ماهه ازت می‌شنوم.

=لعنت بهت...چون دوماهه حتی یه رقم هم نمیگی!

صدای یوجین بالا رفت.

نیکی حتی پلک هم نزد.

ـ آروم‌تر. تو که نمی‌خوای کسی بشنوه داری رشوه میدی؟

یوجین بلافاصله دهنش را بست.

نگاهش به در بسته افتاد.

چند ثانیه طول کشید تا دوباره به نیکی نگاه کنه.

نیکی همونطور که روی صندلیش نشسته بود از میز فاصله گرفت و پاهاش بلندش رو روی میز، روی هم انداخت.

دستش رو بالا اورد و مشغول مرتب کردن استین پیرهنش شد.

-اگه کاری که ازت خواسته بودم رو انجام میدادی، این قضیه تا الان حل شده بود یوجین

سرش رو کج کرد با پوزخند به چهره ی رنجور یوجین که از روی مبل بهش خیره بود، زل زد

-اونوقت منم به کسی نمی‌گفتم که...

بلافاصله از جاش بلند ش و وسط حرف پسر پرید

=چیو نمی گفتی ها؟؟

همزمان با نفسی که بیرون داد تک خنده ای کرد و ادامه داد

=تو حتی یه مدرک هم بابتش نشونم ندادی

نیکی زبونش رو از داخل به لپش فشرد

-میخوای عکس های غلطی که کردی رو برای ددیت بفرستم تا بفهمی دستم پره؟

نفس یوجین تو گلوش حبس شد

دستش رو کلافه بین موهاش برد و نیکی با همون پوزخندش بهش خیره بود.

=خیلی خب...

به نظر میومد بعد از کلی کلنجار با خودش بالاخره به نتیجه رسیده بود

=حق انحصاری خبرگزاری شرکت. همینو میخوای دیگه؟ برات جوری میکنم

نیکی لب هاش رو به جلو غنچه کرد و کمی خاک روی شلوارش رو تکوند.

-نظرم عوض شد. پنج درصد سهام شرکتو هم میخوام

یوجین با عصبانیت به سمت میز حمله ور شد و دستاش رو روی میز کوبید

=دیگه داری لقمه ی بزرگ تر از دهنت برمی‌داری ژاپنی!

نیکی یک تای ابروی رو بالا انداخت، پاهاش رو از روی میز پایین اورد و سمت پسر چرخید

-سود این دو ماه در نظر بگیرش

دستش رو بالا اور و از کروات یوجین گرفت

پسر رو سمت خودش کشید و با دست آزادش قسمتی از لپ یوجین رو کشید

-تقصیر من نیست که تو با زن بابات خوابیدی یوجین

وقتی پوست یوجین زیر دستش یخ زد، پوزخند نیکی عمیق تر شد و کرواتش رو رها کرد

با صندلی چرخی زد و همزمان گفت

-به هر حال پنج درصد سهام در مقابل از دست دادن جا‌نشینی چیز کمیه

از روی صندلیش بلند شد و سمت یوجین رفت، موهای پسر رو با نادیده گرفتن نفس های پر از خشمش بهم ریخت.

به سمت در رفت و بازش کرد

-دیگه وقتشه گورتو گم کنی

.

.

.

هیسونگ دیگه نمی‌تونست اونجا بمونه.

بعد از چند دقیقه انتظار، سبد صبحونه رو روی یکی از میزهای خالی گذاشت و بدون اینکه چیزی به کسی بگه، از ساختمون بیرون رفت.

هوای سرد به صورت پسر خورد.

نفس عمیقی کشید و احساس سنگینی سینه‌اش بیشتر شد.

در ماشین رو باز کرد و نشست.

انگشتش رو روی فرمون ماشین کشید.

ـ فقط می‌خوام بدونم چه خبره.

جمله رو زیر لب تکرار کرد.

فقط می‌خواست مطمئن شه چیزی که در ذهنش می‌گذره، واقعی نیست.

نگاهش دوباره به ساختمون افتاد.

طولی نکشید که در ساختمون باز شد.

یوجین بیرون اومد.

یوجین در ماشین را باز کرد، اما قبل از سوار شدن، تلفنش زنگ خورد.

هیسونگ نمی‌توانست درست صدا رو بشنوه.

تنها چیزی که می‌دید، حرکات دست‌های یوجین بود؛ دست‌هایی که حین صحبت کردن عصبی تکون می‌خوردن.

بعد یوجین سرش رو پایین انداخت.

هیسونگ سعی کرد بدون جلب توجه، شیشه ی ماشین رو پایین بکشه

=بهش گفتم باید تمومش کنه و ایندفعه اون عوضی حتی بیشتر خواست

گوش هیسونگ تیر شدیدی کشید که دیگه نتونست به ادامه ی مکالمه گوش بده

صورتش در هم پیچید و دستش رو روی گوشش گذاشت

وقتی دید یوجین تلفن رو قطع کرده و سوار ماشینش شده، با عصبانیت ضربه ی محکمی به فرمون زد

+لعنت بهش


هیسونگ به نقطه‌ای که سدان مشکی چند ثانیه پیش در آن قرار داشت، خیره موند.

قلبش تندتر می‌زد.

«تمومش کنه»

هیسونگ دستش را از روی فرمان برداشت و به صورتش کشید.

+لعنت به من.

از خودش عصبانی بود.

از یوجین.

از نیکی که هیچ توضیحی بهش نداده بود.

و بیشتر از همه، از این احساس وحشتناک که انگار هیچ کنترلی روی چیزی که قرار بود برای زندگیش اتفاق بیفته، نداشت.

چند لحظه به صفحه‌ی خاموش تلفنش نگاه کرد.

دستش قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنه، به سمت سوئیچ رفت.

ماشین روشن شد.

و وقتی خودروی مشکی رنگ در انتهای مسیر پیچید، هیسونگ هم به دنبالش راه افتاد.


───


خودش هم نمیدونست به چه امیدی دنبال پسر افتاده اما به هر حال ادامه داد.

───


عمارت خانواده‌ی یوجین در یکی از مناطق گرون‌قیمت حومه‌ی سئول قرار داشت؛ ساختمونی بزرگ با دیوارهای بلند، دروازه‌ی فلزی و باغی که حتی در اوایل پاییز هم مرتب و آراسته به نظر می‌رسید.

ماشین مشکی از دروازه عبور کرد.

هیسونگ کمی جلوتر توقف کرد و در فاصله‌ای از ورودی، ماشینش رو کنار خیابان نگه داشت.

از جایی که متوقف شده بود می‌تونست بخشی از دروازه و مسیر منتهی به ساختمان رو ببیند.

چند ثانیه به عمارت نگاه کرد و بعد نگاهش رو به ساعت روی داشبورد داد.

بعد به تلفنش.

نیکی هیچ پیامی نفرستاده بود.

هیسونگ انگشتش رو ناامیدانه روی صفحه حرکت داد و وارد صفحه‌ی چتشون شد.

آخرین پیام برای شب گذشته بود.

پیام کوتاهی از نیکی که درباره‌ی ساعت برگشتنش پرسیده بود.

هیسونگ چند لحظه به پیام خیره موند و گوشی رو خاموش کرد.

نمی‌تونست برای همیشه آنجا بماند.

اگه یوجین فقط به خونه برگشته بود، تمام این کارها هیچ معنایی نداشتن. اون داشت خودش رو مضحکه می‌کرد.

باید برمی‌گشت.

سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو بست.

خورشید پشت ابرها پایین رفت و رنگ آسمون از خاکستری روشن به آبی تیره تغییر کرد. چراغ‌های باغ عمارت روشن شدندو انعکاس اون ها روی شیشه‌ی ماشین هیسونگ افتاد.

هیسونگ چند بار جای نشستنش رو تغییر داد. به موسیقی گوش داد، اما چند دقیقه بعد خاموشش کرد.

بعد تلفنش را برداشت و خبرهای روز رو مرور کرد، ولی هیچ‌کدوم حقیقتا نمی‌فهمید.

در نهایت، سرش رو به شیشه تکیه داد و به ورودی عمارت خیره ماند.

هر بار که چراغ‌های ماشین از دور ظاهر می‌شدن، قلبش برای لحظه‌ای تندتر می‌زد.

اما هیچ‌کدوم یوجین نبودن.

خستگی به پشت چشم‌های پسر چنگ انداخته بود.

با خودش فکر کرد اگر همین حالا به خونه برگردد، شاید هنوز بتونه شام رو با نیکی بخورد. شاید نیکی وقتی پسر رو ببینه، دیگر اونقدر عصبانی نباشه.

لبخند تلخی روی لبش نشست.

حتی در آن وضعیت هم ذهنش دنبال بهونه‌ای برای برگشتن به نیکی بود

+به اندازه ی کافی حماقت کردم

سوئیچ رو چرخاند.

موتور ماشین با صدای کوتاهی روشن شد.

نگاهی آخر به عمارت انداخت و دستش رو روی دنده گذاشت.

اما قبل از اینکه حرکت کند، دروازه‌ی فلزی باز شد.

هیسونگ بی‌حرکت موند.

خودش بود،

این بار کت به تن نداشت. آستین‌های پیرهنش رو بالا زده بود و تلفن رو کنار گوشش نگه داشته بود. قدم‌هاش سریع بودند و از حرکات دستش می‌شد فهمید که گفت‌وگوی آرومی در جریان نیست.

هیسونگ موتور رو خاموش کرد.

شیشه‌ی ماشین رو کمی پایین داد.

باد سرد از شکاف پنجره داخل شد و بوی خاک نم‌خورده رو با خودش آورد.

یوجین چند قدم از دروازه دور شد.

=نه، گوش کن. دیگه نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم.

هیسونگ نفسش رو نگه داشت.

= نمیتونه هیچ غلطی بکنه

یوجین مکث کرد.

صدایش پایین‌تر آمد.

= نه. دیگه قرار نیست بهش بها بدم. قرار نیست به خواسته‌هاش تن بدم.

هیسونگ احساس کرد چیزی سرد در امتداد ستون فقراتش حرکت کرد.

یوجین با عصبانیت دستش را در موهایش فرو برد.

ـ باید یه بار برای همیشه تمومش کنم.

هیسونگ ناخودآگاه به جلو خم شد.

صدای یوجین واضح‌تر به گوشش رسید.

=خودم اون ژاپنی احمقو می‌کشم، با دستای خودم.

همه‌چیز برای یک لحظه متوقف شد و هیسونگ حس کرد اون قدر ساکت شده که حتی صدای قلبش رو هم نمی‌شنوه.

یوجین تماس رو قطع کرد.

به سمت ماشینش برگشت که نگهبان براش تا دم در اورده بود.

هیسونگ به فرمون چنگ زد و سرش رو پایین انداخت.

نفس‌هاش نامنظم شده بودن و انگشت‌هاش می‌لرزیدن.

سعی کرد اونا رو مشت کنه، اما لرزش از بین نرفت.

چراغ‌های جلوی ماشین یوجین، برای لحظه‌ای فضای اطراف رو روشن کردن و بعد به سمت خیابون پیچید.

هیسونگ با چهره ی هول شده به خودش اومد.

دستش که روی فرمون بود رو مشت کرد،

دوباره موتور رو روشن کرد و به دنبال پسر راه افتاد.


Report Page