Do you sea me?

Do you sea me?

Rei

موج ها با شدت به صخره های ساحل برخورد میکردن. باد سردی از روی سطح دریا می‌گذشت و بوی نمک و رطوبت رو با خودش به ساحل می‌آورد.

نوار زردرنگ پلیس، محدوده‌ی کوچکی از ساحل رو بسته بود و چند نفر از نیروهای امدادی و پلیس اطراف جسمی که روی زمین افتاده بود رفت‌وآمد می‌کردند.

تقریبا هرکس که توی صحنه حضور داشت بارانی پوشیده بود تا از شر قطره های تیز بارون در امان باشه.

جسد مرد جوان روی شن های خیس قرار داشت و تا قبل از حضور پزشکی قانونی کسی حق دست زدن بهش رو نداشت.

آب هنوز از لباس‌های خیسش چکه می‌کرد و چند تار موی مشکی به پیشونی رنگ پریده اش چسبیده بود. هیچ جراحت واضحی روی بدنش دیده نمی‌شد. نه کبودی شدیدی دور گردن، نه بریدگی‌ای که بتونه دلیل مرگ باشه.

تنها فرضیه در نگاه اول غرق شدگی بود.

نیکی با سرعت از ماشین پیاده شد و کلاه بارونیش رو روی سرش کشید.

دوربینش رو محکم‌تر در دست گرفت و از میان جمعیت عبور کرد.

— ببخشید، خبرنگارم. راه بدید.

با وجود شرایط اب و هوایی سخت و لوکیشن بد مسیر، هنوز هم چند خبرنگار از شبکه های خبری رقیب توسنته بودن خودشون رو سر صحنه برسونن.

جنازه ای که آب با خودش به ساحل میاره لقمه ی خوبی برای تیتر اخبار بود.

چند قدم جلوتر رفت. چند مامور پلیش جلوی خبرنگار هارو گرفته اما نیکی به لطف قد بلندش تونست چهره ی جنازه رو ببینه و نگاهش روی صورت جسد ثابت موند.

تمام صداهای اطراف برای چند ثانیه محو شدند.

یوجین.

لب‌های نیکی از هم باز شدن، اما هیچ صدایی بیرون نیومد.

دستش ناخودآگاه دور بند دوربین فشرده شد.

یکی از مأموران که متوجه حالتش شده بود، جلو اومد.

=شما ایشون رو می‌شناسید؟

نیکی جواب نداد و فقط به جسد خیره مونده بود.

همان کسی که هفته‌های اخیر بیشتر از هر کس دیگه ای کنار نیکی بود. کسی که تقریباً هر روز پیام می‌داد و حالش رو میپرسید. هر وقت نیکی سر کار می‌موند منتظرش می‌شد و آون‌قدر به پسر نزدیک شده بود که حتی هیسونگ هم روی ارتباطشون حساس شده بود.

نیکی بالاخره پلک زد. اب گلوش رو قورت داد و سعی کرد خش صداش مشخص نشه.

دوربین را بالا آورد

بدون اینکه منتظر اجازه ی افسر پلیس بمونه شروع به عکاسی از صحنه کرد، به هرحال اونا اجازه اش رو نمیدادن.

وقتی جمعیت خبرنگار ها زیاد شد کنترلشون از دست مامور ها در رفت و نیکی از فرصت استفاده کرد تا عکس های بهتری بگیره.

صدای شاتر دوربین بین صدای موج‌ها پیچید.

همونموقع یکی از پزشک هایی که تازه سر صحنه رسیده بود پیرهن جنازه رو بالا زد

— صبر کنید...

پارچه‌ی خیس لباس را بیشتر کنار زد.

روی قسمت بالایی شکم، با نوک یک جسم تیز روی پوست نوشته شده بود:

DO YOU SEA ME

این صحنه برای هر کسی که توی ساحل حضور داشت حال به هم زن بود.

یکی از مأموران با چهره ای که انزجارش رو به وضوح نشون میداد زیر لب گفت:

— این تنها جراحتشه؟

پزشک سر تکون داد.

— تا این لحظه بله. بدن تقریباً سالمه. آثار دفاعی هم خیلی مشخص نیست.

— علت مرگ؟

— احتمالاً غرق‌شدگی. باید کالبدشکافی بشه، اما مشخصه که ریه‌ها پر از آبن.

نیکی دوباره به جمله‌ی روی بدن نگاه کرد.

Do you sea me.

یک بازی کلمه‌ای مسخره.

و در عین حال، ترسناک.


A few hours later

صدای برخورد آر,l قاشق و چنگال با بشقاب، تنها صدایی بود که سکوت میز شام رو می شکست.

هیسونگ بلند شد و از بطری شرابی که تازه خریده بود، کمی برای هر دو ریخت. همینطور که سرجاش می نشست پرسید

+روزت چطور بود

نیکی نگاهش رو از بشقابش بلند نکرد.

— شلوغ.

هیسونگ هومی زیر لب گفت

+متوجهم

سعی کرد به چهره ی پسر کوچیکتر لبخند بزنه.

— مقاله رو تحویل دادی؟

+تقریبا کارش تمومه

— خوبه.

دوباره سکوت.

نیکی یک تکه از گوشت داخل بشقابش رو به سس کنار بشقاب اغشته کرد و همزمان پرسید.

— تو چطور، روزت چطور بود؟

+معمولی.

— خسته نشدی ؟

هیسونگ کمی سرش رو کج کرد وبا لبخند جواب سوال سرد پسر رو داد

+یکم؟

نیکی نگاه کوتاهی به صورتش انداخت و دوباره مشغول غذا خوردن شد.

تلفنش روی میز لرزید. گوشی رو برداشت و جواب داد.

— الو؟

صدای پسر نسبتا جوونی از پشت تلفن مشخص بود اما جملاتش مبهم به گوش هیسونگ که اون سر میز بود می رسیدن.

نیکی چیزی نگفت.

چند ثانیه فقط گوش داد.

بعد نگاهش آروم به سمت هیسونگ چرخید.

— مطابقت داره؟

صدای طرف مقابل دوباره شنیده شد.

نیکی پلک نزد.

— ممنون.

تماس رو قطع کرد.

گوشی رو آروم روی میز گذاشت.

هیسونگ قاشقش رو کنار بشقاب گذاشت.

+ چیزی شده؟

نیکی نگاهش کرد.

— نه.

لب های نیکی بالاخره شکل لبخند به خودشون گرفتن.

هیسونگ شانه‌ای بالا انداخت و دوباره شروع به خوردن کرد.

نیکی که از اول شام متوجه برند شراب نشده بود، بالاخره نگاهش به بطری تیره برخورد کرد.

بطری رو برداشت.

اسم روی برچسب رو خواند.

SEE WINE

یک تای ابروش بالا رفت.

— اشتباه ننوشتن؟

هیسونگ سرش را بلند کرد.

+ چی؟

بطری را به سمت او گرفت.

— See Wine؟

هیسونگ خندید.

+نه.

بطری را از دستش گرفت و برچسبش را نگاه کرد.

+ عمدیه.

— عمدی؟

— آره. یه بازی با کلماته.

نیکی ساکت موند.

هیسونگ بطری را کمی بالا گرفت.

+دریا و دیدن. به نظرم جالب بود پس خریدمش

بعد لبخند زد.

نیکی نگاهش را از برچسب گرفت و روی صورت هیسونگ گذاشت.

زیر لب گفت

— جالبه.

هیسونگ متوجه حرف پسر نشد..

بعد از شام هیسونگ پشت سینک رفت تا ظرف هارو بشوره

نیکی چند قدم برداشت و خودش رو بهش رسوند.

دست‌هاش رو دور کمر هیسونگ حلقه کرد و سرش رو داخل گودی گردن پسر فرو برد.

بوی پسر بزرگتر رو نفس کشید که با عطر غیرمنتظره ای ابروهاش در هم کشیده شد.

— بوی ماهی میدی.

دست هیسونگ برای لحظه‌ای روی لبه‌ی سینک ثابت ماند و بعد دست نیکی رو گرفت.

+بازار ماهی بودم

لبخند کوتاهی زد.

+ احتمالاً برای همونه.

نیکی چیزی نگفت.

پسر رو به سمت خودش برگردوند و بوسه ی کوتاهی روی لب هاش زد.

با سرش به ظرف های اشاره کرد

-برای اونا بعدا هم وقت هست

منتظر جواب هیسونگ نموند و لب های پسر رو داخل دهنش کشید. با ولع مک میزد و لب زیرین پسر رو به دندون گرفت که صدای اعتراض هیسونگ بلند شد و مشت نرمی به قفسه ی سینه ی نیکی زد.

مشت هیسونگ رو بین انگشت های کشیده اش گرفت و بی توجه به اعتراضش به بوسیدنش ادامه داد.

برای نفس کشیدن عقب کشید که با صورت قرمز شده ی هیسونگ مواجه شد.

+نزدیک بود خفه شم روانی

این رو با خنده گفت و با مشت اسیرش ضربه ی اروم دیگه ای به نیکی زد.

-مگه بده با بوسه های من خفه شی؟

پوزخندی زد و توی یه حرکت هیسونگ رو روی کولش انئاخت و به سمت اتاق خواب مشترکشون رفت.

با ضربی اروم هیسونگ رو روی تخت بزرگشون انداخت. به سمت کمد لباس هاش رفت و کروات مشکی رنگی رو ازش بیرون کشید.

به سمت تخت رفت و روی زانوهاش به طرف هیسونگی که منتظرش بود حرکت کرد.

پاهاش رو دو طرف بدن هیسونگ گذاشت و به سمتش خم شد.

کروات رو از موهای قرمز پسر رد کرد و دور چشماش محکمش کرد.

-اذیتت نمیکنه؟

هیسونگ لبش رو خیس کرد و سرش رو اروم تکون داد.

نیکی سرش رو کج کرد و انگشت شستش رو روی لب خیس پسر کشید و انگشتش رو داخل دهن خودش برد.

کمی عقب رفت و شلوار پسر رو همزمان با باکسرش بیرون کشید.

لباس هاش رو به سمتی پرت کرد و با گرفتن از مچ پاهای هیسونگ، پسر رو کامل روی تخت دراز کرد.

تیشرت خودش رو هم در اورد و به بدن هیسونگ خیره شد.

دستی توی موهاش کشید و اروم روش خم شد.

همه ی حواس هیسونگ دست به دست هم داده بودن تا جای خالی چشم هاش رو پر کنن.

نیکی نوک زبونش رو دور ناف پسر چرخوند و از ناگهانی بودن حرکتش، هیسونگ قوسی به کمرش داد.

نیکی از راضی بودن عکس العملی که گرفته بود، ادامه داد و تا ران های هیسونگ پیش رفت.

سرش رو بالا اورد و با نوک انگشتش سر عضو هارد شده ی هیسونگ رو لمس کرد که هیسونگ هیسی کشید.

انگشتش رو روی طول عضو پسر کشید و در اخر پمپش کرد.

هیسونگ بی قرار سرش رو تکون میداد و سعی میکرد پایین تنش رو بیشتر به نیکی بچسبونه.

نیکی دست هاش رو به تیشرت سفید و نازک هیسونگ رسوند و بی تردید توی تنش پارش کرد.

دوباره روی پسر خم شد و نیپلش رو بین دندون هاش گرفت و با دستش نیپل دیگه ی پسر رو می پرخوند.

لیسی به نیپل متورم پسر زد و سرش رو بالا گرفت و به چهره ی قرمز هیسونگ خیره شد.

سرش رو به عقب پرت کرده بود و گاه و بی گاه ناله ای از بین لب هاش براقش بیرون میومد.

نیکی بی طاقت تر از اونی بود که بخواد پسر بزرگ تر رو آماده کنه.

 لباش رو از سینه های هیسونگ فاصله داد و توی یه حرکت شلوارش رو پایین کشید

+ هی لعنتی... نباید فورا بری سر...

مخالفت هیسونگ با حرکت ناگهانی نیکی نصفه موند و دردی که توی پایین

تنش پیچید رو با چنگ زدن به بازوهای پسر روبروش نشون داد

نیکی اونقدر کلافه بود که حتی منتظر نموند تا هیسونگ عادت کنه و شروع به ضربه زدن

کرد. صدای ناله های هیسونگ با به دندون گرفتن لبش خفه شد و نیکی رو برای محکم کردن ضربات بعدیش بی قرار تر کرد.

با کام شدن هر دو پسر، صدای ناله هایی که اتاق رو پر کرده بود جاش رو

به نفس هاشون داد و نیکی بدون اینکه عضوش رو بیرون بکشه خودش رو

هیسونگ انداخت و سرش رو توی گودی گردنش برد. معلوم نبود ارامشی که الان حس میکنه میتونه از اشفتگی های بعد جلوگیری کنه یا نه.

.

.

.

نیکی که مطمئن شد کسی حواسش بهش نیست، دستش رو اروم سمت پارچه ی سفید روی جنازه برد و اون رو کنار زد تا یک بار دیگه جمله حک شده روی بدنش رو ببینه.

و همون لحظه چیزی به چشمش خورد.

لای یکی از کلمات نوشته شده روی بدن، چیزی باریک و سرخ‌رنگ گیر کرده بود.

یک تار موی قرمز.

نیکی با دقت بیشتری نگاه کرد.

تار مو را بیرون کشید و بین انگشت‌هایش نگه داشت.

دوباره پارچه رو روی جسد کشید.

به سرعت به سمت ماشینش رفت و سوار شد.

همین که روی صندلی راننده نشست تلفنش رو بیرون کشید و به آشنایی که داخل پزشکی قانونی داشت زنگ زد.

قبل از اینکه جواب بده، چشمش به کف صندلی شاگرد افتاد و تار موی قرمز دیگه ای رو دید.

بلافاصله جملاتش رو تغییر داد و همین که تماسش جواب داده شد گفت

-هی...دو تا نمونه دی ان ای دارم، میخوام هر چه سریع تر برام چکشون کنی

Report Page