Do U Like Stars?!
Sunshine2024٫6٫24-02:13‘pm
باذوق از پلههای آخری ساختمون پایین پرید و به سمت ماشین روبهروش دویید.
سونگهون بادیدن خوشحالیِ بیحدواندازهی سونو ناخودآگاه لبخند زد.
-سلاممم هیونگگگ
+سلامم. لازم نبود ازون پلهها بپری. چیزیت نشد؟!
-نه نه خوبم.
+خوبه.. بریم؟!
+ارهه
امروز روز خاصی برای سونو بود؛ نه بخاطر اینکه تولدش باشه.. بخاطر اینکه قرار بود با مهمترین فرد زندگی، به مکانی بره که همیشه آرزوشو داشت. ساحل. سونو هیچوقت به ساحل نرفته بود و همیشه دلش میخاست با فرد موردعلاقش، درحالیکه آتیش روشن کردن، به آسمون خیره شدن و به صدای دلنشین موجهای دریا گوش میدن.. یک شب رو اونجا سپری کنه.
05:37’pm
هوا تقریبا داشت تاریک میشد و برای همین، به سرعت وسایل کمپینگ و همینطور، شام رو آماده کردن. توی این مدت، اتفاقاتی افتاد که بنظر سونو بامزه بودن. چیزایی مثل وقتی که سونو سعی داشت رو زانوی سونگهون کوه شنی درست کنه و پسربزرگتر فقط متعجب نگاش میکرد؛ بهرحال امروز تولد سونو بود و پسر موبلند، حقِ اعتراض نداشت. یا وقتی که سونو میدویید و سونگهون بالاخره بعد از تعقیب و گریزی تقریبا طولانی.. پسرکوچیکتر رو بین دستهاش گیر انداخت. یا وقتی موقع کبابی کردن مارشمالوها، سونگهون گفت"سونویا! من بالاخره یادگرفتم چجوری مارشمالو رو کبابی کنم. میخام یجوری کبابیش کنم که تو دوسش داشته باشی."سونو بعداز همهی اینها.. میتونست حس کنه که ممکنه قلبش همین الان از سینش کنده شه و درست جلوی پای کسی بیوفته که عامل نفس کشیدن و تندتند کوبیده شدن قلبِ بیچارهاشه.
08:56’pm
بعدازخوردن غذا و اون همه فعالیت، بالاخره وقتش رسیده بود که کمی روی شنهای خنکِ ساحل بشینن و به صدای موردعلاقهی سونو، ینی صدای موجهای دریا گوش بدن.
سونگهون پاهاش رو دراز کرده بود و به دوتا دستش تکیه زده بود؛ و سونو سرش رو روی پاهای پسربزرگتر گذاشته بود و گوشهی آستینهای لباسش بازی میکرد و از صدای زیبایی که شنیده میشد، لذت میبرد.
+سونویا؟
-هومم؟
+ت- تو.. ستارههارو دوس داری؟
-اره خیلی. چطور؟
+تاحالا به این فک کردی چقد لذتبخشه که خاصترین و زیباترین ستارهی جهانو برای خودت داشته باشی؟
سونو آدم رویاپردازی بود.. پس قاعدتا آره.. معلومه که فک کرده بود!
-زیاد. خیلی بهش فک کردم. تو ستارهی خاصی مدنظرته؟ نمیدونستم از ستارهها خوشت می-
+سونو.. من دربارهی ستارهها حرف نمیزنم..
بعداز آخرین جملهی سونگهون، سونو سرش رو از روی پای پسرمومشکی برداشت و بهش نگاه کرد تا به حرفش ادامه بده.
+چندوقتی میشه که ینفر هست تا به زندگیم نور بتابه؛ درست مثل ستارهی پرنوری که شبی به این تاریکی رو روشن کنه. و خب.. نمیتونم بدون اون زندگی کنم. شاید مسخره بنظر بیاد ولی، سونو.. من نمیتونم بدون تو زندگی کنم. میشه تاابد فقط ستارهی من باشی؟ قول میدم ازت مراقبت کنم و نذارم کسی بهت آسیب بزنه یا اذیتت کنه. و البته.. اگه نخای قبولش کنی حق داری؛ چون شاید من برای تو فقط یه دو-
سونو با گذاشتن لبهاش روی لبهای پسر روبهروش، اجازه نداد حرفش ادامه پیدا کنه. اصن چه دلیلی داشت اجازه بده تااون افکار مزخرفی که هرشب به ذهن خودش خطور میکنه ذهن زیباترین پسری که تو عمرش دیده بود هم در بر بگیره؟ حالا میتونست لبخندِ از سرِ آرامشِخاطر و خوشحالیِ سونگهون رو ببینه؛ و چی بیشتر ازین سونو رو خوشحال میکرد؟!
بعد از جدا شدن لبهاشون از همدیگه، تصمیم گرفتن به داخل چادر برن و بخابن. فردا کلی کار.. و همینطور یه داستان خاص برای تعریف کردن واسه دوستاشون داشتن.
+شب بخیر کامِت.
-چی؟
+کامِت استار؛ ستارهیِدنبالهدار. همونی که آرزوهارو برآورده میکنه.. تو آرزوی منو برآورده کردی ستارهیِمن.
سونو هیچی نگفت. فقط انقد بالبخند به صورتِ زیبایی که توسط خدا نقاشی شده بود نگاه کرد و به آرومی موهایِ ابریشمیِ پسرِ زیباش رو نوازش کرد تا نفسهاش منظم و چشمهاش کاملا بسته شدن؛ و بعد، خودش هم چشماشو بست و انقدر به حرفهای پسربزرگتر فکر کرد تا خابش برد.
"امشب.. بهترین شب عمرم بود. منم بیشترازهرکسی که فکرشو بکنی دوست دارم؛ سونگهونی هیونگِ زیبایِ من."