❨ @Dll1Bll3 🧉❩
𝐃𝐄𝐕𝐈𝐋پرواز چندساعتهش حسابی خستهش کرده بود و کمر درد شدیدی نصیبش شده بود.
با کشیدن چمدونش رو سرامیکای لابیِ هتل به سمت اتاقش حرکت میکرد.
کل فکرش درگیر این بود که چجوری برنامهریزی کنه برای دیدن شهر که تایمی رو از دست نده.
در اتاق رو با کارت مخصوصش باز کرد و به محض وارد شدن متوجه دیوارهای تمام شیشهای شد.
شکه شده بود…
با عجله پالتوش رو آویزون کرد و خودش رو به شیشه رسوند.
باورش نمیشد، چقدر رویایی و قشنگتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد.
چیزی که چندسال انتظارش رو کشیده بود حالا واضح جلوش بود؛ ایفل.
هنوزم یادش بود اولین بار تو پنج سالگی که مجسمه ۳۰سانتیش رو پشت ویترین یه مغازه دیده بود و از مادرش خواهش کرده بود براش بخره و اون رد کرده بود؛
و حالا ؟ داشت اون برج ۳۰۰متری رو از پشت شیشهی هتلش تماشا میکرد.
لبخندی زد و با خیال راحتتری سمت تخت برگشت و تصمیم گرفت فعلا به بدنش یه استراحت درست بده و بعدش بره و از نزدیک شهر آرزوهاش رو ملاقات کنه.