Diasy Flower ~ pt.5
Alligator_ چی داری میگی ا/ت! دیوونه شدی؟
_عاشق شدم، یعنی عاشقش بودم .
تن با این حرفم از روی تختش بلند شد و سمتم اومد .
_ و الان میخوای بری مهمونیش؟
سری تکون دادم. اره ... میخوام برم مهمونی یوتا !
_ داداش نمیدونم دارم چه غلطی میکنم، ولی قلبم میگه برو... میشه بزاری برای یه دفعه هم که شده به حرف قلبم گوش کنم؟
_ولی...
قبل از اینکه بتونه حرفشو تموم کنه با زنگ خوردن گوشیم دستمو بالا بردم تا متوقفش کنم.
گوشیمو از توی کیف صورتی رنگم دراوردم و به صفحه اش نگاه کردم: تماس ناشناس
خیلی عادت نداشتم شماره های ناشناس رو جواب بدم برای همین گوشیمو دست تن دادم و از اون خواستم جواب بده و اونم بدون هیچ سوالی تماس رو وصل کرد. انگار خیلی خوب عادت هامو حفظ کرده بود و میدونست تماسای ناشناس رو هیچ وقت جواب نمیدم.
_شما؟
_....
_ا/ت؟یه لحظه گوشی!
با دقت به مکالمشون گوش میدادم، البته فقط به حرف های تن چون حرف های طرف مقابل رو خیلی آروم میشنیدم.
بعد از اینکه تن صحبتش تموم شد گوشی رو سمتم گرفت و منم سوالی نگاهش کردم: کیه؟
_ لی تیونگ، گفت میشناسی.
_ تیونگه!؟
تن لبخندی زد: تماس هنوز وصله آبرو داری کن!
دستمو جلوی دهنم گذاشتم، مگه من بلد بودم آبرو داری کنم؟ همیشه ی خدا یه جا باید خرابکاری میکردم و شرفمو به باد میدادم.
گوشی رو از دستش گرفتم و سریع جواب دادم: تیونگ شی؟
صدای مهربونش توی گوشم پیچید: به آری خانوم، خبری از ما نمیگیری!
کمی مکث کرد و بعد آروم گفت: البته زیادم همو نمیشناسیم که بگیم حتما باید خبر بگیرین.
با این حرفش زدم زیر خنده: امروز میبینمتون دیگه!
تیونگ کمی ذوق کرد، آروم میخندید. از اونطرف منم میدونستم یوتا پیششه.
اگه نمیتونستم حضور یوتا پیش تیونگ رو حس کنم دیگه نمیشد اسممو ا/ت گذاشت.
_میدونم یوتا پیشتونه!
_ درسته!! خوشحال شدم که میاید.
خیلی عادی داشت حرفمو تایید میکرد و منم از اینور مجبور بودم جوری حرف بزنم که تن کنجکاو نشه.
بعد چند دقیقه، تلفن رو قطع کردم و تن کنجکاوانه نگاهم کرد.
_ تیونگ بود. دوست صمیمی یوتا، میخواست بدونه میرم یا نه؟ بازم سوالی هست؟
تن درحالی که دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا گرفته بود خنده ای کرد و روی تختش خوابید.
_ خب پس زودتر برو و چراغم داری میری خاموش کن.... آهااا و دستت طلا درم ببند.
چشم غره ای بهش رفتم و درحالی که کیفمو از روی تخت برمیداشتم ضربه ی محکمی بهش زدم: بچه پررو!امر دیگه ای نبود عالیجناب؟!
_ امر دیگه؟ ام... امری نیست ولی خیلی دوست دارم زودتر شر یه مزاحم از اتاقم کم بشه.
و بعد نیشخندی زد که مصادف شد با داد زدن من:
_بیشعورررر!
.
.
.
.
درحالی که توی تاکسی نشسته بودم و پیام تیونگ رو میخوندم لبخندی زدم، یوتا قطعا دیوونه بود.
" سلام آری شی، ببخشید دوباره مزاحم شدم من تیونگم! اونموقع که زنگ زدم خودتون فهمیدید یوتا پیشمه و منم نخواستم جلوی اون درموردش باهاتون حرف بزنم. راستش چند ماه پیش توی شرکت حرف دوست دختر شد، اونم گفت دوست دختر داره. اولش باور نمیکردم یوتا عاشق شده باشه ولی بعد یه مدت تغییراتی که توش به وجود اومده بود رو آشکارا میدیدم.
یه شبایی با شادی میومد خونه و کل خونه رو با گل های دیزی پر کرده بود و یه شبایی هم ناراحت میومد خونه. راستش میدونم ممکنه خیلی اذیتتون کرده باشه، این عادت از بچگیاش بوده. یوتا هرکی رو که دوست داره اذیت میکنه، هرچیزی که از نظرش خوشگله رو میگه زشت و کلا منکر دوست داشتن میشه چون میخواد اون رو فقط برای خودش نگه داره و جزو اموالش میدونه و حالا شما شدید بزرگترین مالش! و اگه گفته ازتون خوشش نمیاد دروغ گفته و اگه گفته زشتید که واقعا چرت گفته وگرنه اسمتون رو آری نمیزاشت! پس امیدوارم تصمیم درستی بگیرید و بعد بیاید..."
با دستم موهامو کنار زدم، پس یوتا ناکاموتو همچین عادت های عجیبی داره؟
تیکه ی آخر پیام رو دوباره خوندم.
تصمیم درست؟
کاش مغزم میتونست فرمان بده و اینطوری یه تصمیم جدید بگیرم ولی اینبار قلبم رئیس بود و منو دنبال خودش میکشوند.
پس حالا تصمیم درست، گوش دادن به خواسته ی قلبم بود. قلبی که میتپید و بعضی وقتا با دیدن یوتا حتی دیوونه تر از قبل میزد.
با ایستادن تاکسی سری به نشونه ی تشکر تکون دادم از ماشین خارج شدم.
درست اومده بودم؟ چرا اصلا نمیخوره اینجا مهمونی باشه؟
آدرسی که بهم دادن رو چک کردم.
پلاک ۱۳. درست اومده بودم!
نگاه دیگه ای به ساختمون که کاملا عادی میزد انداختم و قبل از اینکه قدمی به جلو بردام توجهم به زیر پام جمع شد.
با گچ صورتی نوشته بود به من نگاه کن و بعد به خونه اشاره کرده بود.
گیج سرمو بالا اوردم که متنی روی پنجره نظرمو جلب کرد: آریا! خوشحالم که اومدی.
سری تکون دادم، خودمم یه جورایی خوشحال بودم.
کسی که پشت پنجره بود ورقه رو عوض کرد و متن بعدی آشکار شد: راستش امشب تولدم نیست، فقط دنبال یه بهونه برای حرف زدن با تو میگشتم!
خنده ای کردم، پسره ی احمق! من هدیه خریده بودمممم...
_ میشه منو دوست داشته باشی؟
_ لطفا عشقمو قبول کن!
_ دوستت دارم، از طرف....
درحالی که آروم جمله ی منم دوستت دارم رو زمزمه میکردم منتظر ورق بعدی شدم.
_ یوتا ناکاموتو!
با شنیدن صداش از پشت سرم قلبم ریخت. یوتا اینجا بود؟
آروم چرخیدم و با دیدن صورتش که اینبار بیشتر از قبل میدرخشید، لبخندی زدم.
موهای شرابی ای که روی پیشونی سفید رنگش ریخته شده بود، چشمای سیاهش که مثل یه سیاهچاله عمل میکرد و لبخندی که اینبار به جای اخم روی صورتش نقش بسته بود. همه و همه باعث میشد دوباره و دوباره دیوانه وارتر از قبل عاشقش بشم.
که منو اذیت میکنی یوتا ناکاموتو؟ که تولدته؟ پس منم اذیتت میکنم.
توی همین فکرا بودم که لبخندشو بزرگتر کرد اما من سریع اخم کردم و حالت عصبانی به خودم گرفتم.
_ آری؟!
با دیدن صورت عصبیم کمی ترسید. ولی حقتشه!
با چند قدم خودمو بهش رسوندم و روی پنجه ی پام بلند شدم تا قدم بهش برسه و بتونم در گوشش حرف بزنم.
متوجه ی آب دهن هایی که از سر استرس قورت میداد شدم .
لبخند محوی زدم و بلند در گوشش داد زدم منم دوستت دارم.
_ آی گوشممم! کر شدم.
با این ری اکشن بچگانه اش خنده ای کردم و لبامو روی لباش گذاشتم.
بعد چند ثانیه انگار که مغزش تازه موقعیت تجزیه کرده باشه من چی بهش گفتم و چیکار کردم چشماش درشت شد و بعد توی بوسه باهام همراهی کرد.
ازش جدا شدم .
بغلم کرد و برای اولین بار توی آغوشش قرار گرفتم. چقدر حس خوبی داشت.
_ یه لحظه پس اونی که پشت پنجره بود کی بود؟
_ تیونگ!
شونه ای بالا انداختم: پس اون بود که بهم اعتراف کرد؟!
یوتا عصبی سرشو به علامت منفی تکون داد و نگاهی به تیونگ که از پشت پنجره داشت با لبخند نگاهمون میکرد انداخت: اون خودش عاشق یکی دیگه ست.
با این حرفش فوضولیم گل کرد: کی؟
_ راستش، انقدری زندگیش پیچیده هست که بشه ازش یه داستان نوشت!
خنده ای کردم، راستش اینجا فوضولیم درست نبود و حس میکردم یوتاهم یه کوچولو ناراحت شده.
_ خب پس یه سوال بپرسم.
_ بگو عشقم.
گونه هام رنگ گرفت و قلبم دوباره دیوونه وار شروع به تپیدن کرد ولی سعی کردم عادی به نظر بیام.
_ تو بچه پولداری؟
شکه نگاهم کرد: خب نه! شایدم آره؟ پولداری برای هرکس معنی خودشو داره... ولییی تیونگ پولداره! تازه شرکتمونم از ورشکستگی نجات داد.
دستشو توی دستم گرفتم وبعد بدون اینکه به این فکر کنیم تیونگ توی خونه منتظرمونه شروع کردیم به قدم زدن.
_ پس این خونه تو نیست؟
_خونه منه.
با این حرفش با دست آزادم ضربه ی ارومی به سرش زدم: ارههه پس تو پولدار نیستی؟ خونه به اون بزرگی داری.
خنده ی بلندی کرد مثل اینکه شوخیام جواب داده بود.
و حالا شاید این پایان و شروع داستان ما بود.
پایان :)
_ خب سلام، کلی خوشحالم که اینم داستانم به خوبی و خوشی تموم شد و اومدم یه خبر بهتون بگم، فصل دوم این داستان با اسم جنگل کاج قراره در آینده آپ بشه و داستان زندگی تیونگه. چون حتی یوتام گفت انقدر زندگیش پیچیده هست که بشه یه داستان ازش دراورد. پس امیدوارم بازم همراهیمون کنید.
دراخر میخواستم یاد آوردی کنم این مولتی شات تقدیم میشه به همه ی کسایی که گل دیزی رو دوست دارن و اون کسی که احتمال داره این داستان رو نخونه ولی میخوام بهش بگم این داستان تقدیم میشه به تویی که دیزی معنی خاصی برات داره، تویی که هیچ وقت فکر نمیکردم باهات دوست بشم! 🐼🦥
-Alligator
