Diamond
Monaبومگیو واقعاً چه شانس گندی داشت.
فقط چند ثانیه طول کشید تا بفهمه با همون ظاهر، وسط مهمونها یعنی خاندان هیونینگ ایستاده و احتمالاً همهی اعضای خانواده دارن نگاهش میکنن.
آبروریزی کامل.
بدون اینکه حتی جرئت کنه به کای نگاه کنه، سریع برگشت و از پلهها بالا رفت.
اصلاً چرا هیچکس نگفته بود قراره مهمون داشته باشن؟
وقتی وارد اتاقش شد، تازه چشمش به دستش افتاد.
شیشهی نوتلا هنوز توی دستش بود.
تکهی تست هم توی دستِ دیگهش.
بومگیو چند ثانیه به هر دو خیره موند.
ـ وای...
با حرص هر دو رو روی میز گذاشت.
ـ خیلی زشت شد.
حالا بقیه دربارهش چی فکر میکردن؟
مخصوصاً کای؟
نه.
نباید بهش فکر میکرد.
اصلاً مهم نبود.
بومگیو سریع لباسهای رسمیتری پوشید.
این بار یه وست مشکی انتخاب کرد و تمام دکمههاش رو بست. روش هم کت مشکی پوشید.
برای اکسسوری، دستبند نسبتاً ضخیمی رو انتخاب کرد که وسطش یه نگین جواهری بنفشرنگ داشت.
استایلش با شب قبل زمین تا آسمون فرق داشت.
دیشب سفید پوشیده بود.
امروز مشکی.
اما با اینکه ظاهرش کاملاً مرتب شده بود، حس میکرد یه چیزی کمه.
استایل دیشب...
کاملتر بود.
اما وقت فکر کردن به این چیزها رو نداشت.
از اتاق بیرون اومد و با همون وقارِ همیشگی از پلهها پایین رفت.
انگار نه انگار همون آدمی بوده که چند دقیقه قبل با شیشهی نوتلا و یه تکه تست وسط سالن ظاهر شده بود.
وقتی به سالن رسید، برای مهمونها و اعضای خانواده سرش رو تکون داد.
همین که خواست سلام کنه، صدای تالیا از اون طرف بلند شد:
ـ عمو! شکلات رو چیکار کردی؟
بومگیو چشمهاش رو بست.
خدایا... نمیشد حالا تالیا حرف نزنه؟
آروم سرش رو به سمت تالیا چرخوند.
ـ بالاست.
بعد رو به یکی از خدمتکارها کرد.
ـ برو نوتلا رو از اتاقِ من بیار.
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و از سالن خارج شد.
پدر بومگیو که حالا اون رو مرتب و آماده میدید، رو به مهمانها کرد.
ـ ممکنه هنوز نشناسید. پسر ارشد من، بومگیو.
زن مسنتری که بین مهمانها نشسته بود، با لهجهی غلیظ اما روان کرهای گفت:
ـ از دیدارتون خوشحالم. من بزرگترین عضو خاندان هیونینگ هستم.
بومگیو تعظیم کوتاهی کرد.
ـ خوشبختم. باعثِ افتخاره که میبینمتون.
بعد از اون، سر جاش نشست.
کنار تهیون.
بومگیو سعی کرد بدون اینکه خیلی تابلو باشه، نگاهی به مهمونها بندازه.
پنج نفر بودن.
اول از همه، همون زن مسنتر.
بومگیو اسمش رو قبلاً شنیده بود و تا جایی که میدونست، به سختگیری و جدیتِ زیادش معروف بود.
بعد نگاهش روی زنی که کنارش نشسته بود ثابت موند.
چهرهی زیبایی داشت.
بومگیو اطلاعات زیادی دربارهش نداشت. تا جایی که شنیده بود، چندان در مسائل سیاسی و امور اصلی خاندان دخالت نمیکرد.
بعد نگاهش به دو دخترِ جوان افتاد.
هر دو زیبا بودن و شباهت عجیبی به هم داشتن؛ اونقدر که در نگاه اول میشد فکر کرد دوقلو هستن.
بومگیو میدونست دختر بزرگتر، لیا، به عنوان مدل فعالیت میکنه و کوچکترین عضو خانواده، باهیه، بیشتر به رقص و خوانندگی علاقه داره.
و بعد...
نگاهش ناخودآگاه روی نفر آخر متوقف شد.
کای.
بومگیو فقط قصد داشت یه نگاه کوتاه بندازه.
اما همون لحظه فهمید کای از قبل داشت نگاهش میکرد.
نگاههاشون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
بومگیو سریع نگاهش رو برگردوند.
دربارهی کای چیزهای زیادی شنیده بود.
اینکه فرزند وسط خانوادهست.
اینکه بعد از رفتن پدرشون، عملاً تنها مرد خانواده بوده و خیلیها ازش به عنوان ستون خاندان هیونینگ یاد میکنن.
اما دربارهی علایقش؟
چیزی نمیدونست.
تقریباً تمام چیزهایی که دربارهی کای گفته میشد، مربوط به مقامش، تواناییهاش و رهبری قاطعش بود.
بومگیو یه بار دیگه خیلی کوتاه نگاهش کرد.
کت مشکی پوشیده بود و دکمههاش بسته بودن، اما کمی از لباس سفید زیرش از قسمت یقه پیدا بود.
ساده.
شیک.
و دقیقاً به اندازهی کافی متفاوت.
سلیقهی واقعاً خوبی داره...
بومگیو سریع نگاهش رو دزدید.
صبحانه با بحثهای معمول خاندانها گذشت.
سیاست.
شرکتها.
درآمد.
قراردادها.
همون حرفهای خستهکنندهای که بومگیو از شنیدنشون متنفر بود.
با این حال، یه سؤال مدام توی ذهنش میچرخید.
چرا خاندان هیونینگ اینجا بودن؟
نمیفهمید خاندان چوی و هیونینگ دقیقاً چه ارتباطی با هم داشتن که پدرش تصمیم گرفته بود اونها رو برای صبحانه دعوت کنه.
البته...
احتمالاً جوابش چندان پیچیده نبود.
پدر بومگیو همیشه جاهطلب بود.
اگر میتونست به خاندان هیونینگ نزدیک بشه، احتمالاً جایگاه خاندان چوی هم بالاتر میرفت.
ناگهان پدر بومگیو گلوش رو صاف کرد.
همه ساکت شدن.
ـ میخوام با عضو اصلی خاندان هیونینگ صحبتی داشته باشم. اگر میشه، تنهامون بذارید.
همه سر تکون دادن و یکییکی از سالن خارج شدن.
لیا و باهیه همراه خواهرِ بومگیو به طبقهی بالا رفتن تا با هم صحبت کنن.
شوهرِ خواهرش هم تالیا رو برای رفتن به کلاس آماده کرد.
مادرِ بومگیو همراه مادرِ کای به سمت حیاط رفتن.
و بعد...
ناگهان سالن خالی شد.
فقط دو نفر باقی موندن.
بومگیو و کای.
سکوت عجیبی بینشون افتاد.
بومگیو برای شکستن اون سکوت، گلوش رو صاف کرد.
ـ اهم
کای نگاهش کرد.
بومگیو گفت:
ـ میخوای با هم بریم بالکن بالا؟
کای چند لحظه نگاهش کرد.
نگاهش عجیب بود.
انگار داشت دنبال چیزی توی صورت بومگیو میگشت.
چیزی که خودش هم نمیدونست چیه.
بعد از چند ثانیه سرش رو تکون داد.
ـ بریم.
هر دو از پلهها بالا رفتن.
توی طول مسیر، حرف زیادی بینشون رد و بدل نشد.
تا اینکه به بالکن رسیدن.
مثل همیشه خالی بود.
بالکن بزرگی بود که دور تا دورش صندلیهای راحت و مدرن چیده شده بود و وسطشون یه میز بزرگ قرار داشت.
نردههای بلند هم اطرافش کشیده شده بود تا کسی به پایین سقوط نکنه.
این بالکن برای بومگیو چیزی بیشتر از یه فضای بیرونی بود.
محل آرامشش بود.
جایی که هر وقت از شلوغی عمارت خسته میشد، بهش پناه میآورد.
کای قدمی جلو گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت.
ـ چه جای قشنگیه.
بومگیو هم به منظره نگاه کرد.
از اون بالا، شهر خیلی متفاوت به نظر میرسید.
ساختمانها کوچیکتر شده بودن.
آدمها تقریباً دیده نمیشدن.
همهچیز پایینتر از جایی بود که ایستاده بودن.
یه حس عجیب قدرت داشت.
ـ درسته.
بومگیو لبخند کوچیکی زد.
ـ خیلی قشنگه.
کای هنوز محوِ منظره بود.
اما بعد سرش رو به سمت بومگیو چرخوند.
ـ ولی فقط اون قشنگ نیست.
بومگیو مکث کرد.
دوباره همون حرفهای عجیب.
از وقتی کای رو دیده بود، تقریباً هر جملهای که میگفت یه معنای دوم هم داشت.
این بار دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
ـ چرا همیشه حرفهای عجیب میزنید؟
کای جواب نداد.
فقط چند قدم به سمتش اومد.
یک قدم.
بعد یکی دیگه.
انقدر نزدیک شد که بومگیو برای لحظهای نفسش رو حبس کرد.
قلبش بیدلیل شروع به تند زدن کرد.
انگار میخواست از قفسهی سینهش فرار کنه.
کای به صورتش نگاه کرد.
چند ثانیه.
بعد نگاهش پایینتر رفت.
روی گردن بومگیو مکث کرد.
کای آروم گفت:
ـ بومگیو شی...
بومگیو نگاهش کرد.
ـ الماس رو نپوشیدید؟
بومگیو برای لحظهای شوکه شد.
دستش ناخودآگاه روی گردنش رفت.
ـ بله.
کمی مکث کرد.
ـ فکر کردم به این استایلم نمیاد.
کای لبخند محوی زد.
ـ آها...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره به چشمهای بومگیو نگاه کرد.
ـ ولی بازم میدرخشید.
بومگیو چیزی نگفت.
کای ادامه داد:
ـ انگار الماس اصلی، خودتونید.
صورت بومگیو گرم شد.
نگاهش رو دزدید.
ـ م... ممنونم.
کای خندهی کوتاهی کرد.
بعد یک قدم عقب رفت و انگار نه انگار چند ثانیه قبل اینقدر نزدیک ایستاده بود، گفت:
ـ میخواید برای گذروندن وقت، یه داستان براتون تعریف کنم؟
بومگیو کنجکاو نگاهش کرد.
ـ چه داستانی؟
کای به نردههای بالکن تکیه داد.
ـ مطمئنم یادتون نیست...
بومگیو منتظر موند.
کای نگاهش رو به شهر دوخت.
ـ ولی خاندان هیونینگ و چوی، قبلاً همدیگه رو ملاقات کردن.
بومگیو ابروهاش رو بالا برد.
ـ کی؟
کای نگاهش کرد.
ـ وقتی که من و شما هنوز خردسال بودیم.
بومگیو برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
اون... قبلاً کای رو دیده بوده؟
هیچ خاطرهای توی ذهنش شکل نگرفت.
اما حالا، بیشتر از هر چیزی کنجکاو شده بود.
ـ دلم میخواد بشنوم.