Diamond
Monaـ قربان... بیدار بشید.
بومگیو صورتش رو بیشتر توی بالش فرو کرد.
ـ قربان؟
ـ فقط ده دقیقه...
صدای خوابآلود و بمش باعث شد یوری برای لحظهای کلافه بشه.
ـ خواهش میکنم، قربان. پدرتون عصبانی میشن اگه سر میز حاضر نشید. میدونید که چقدر براشون مهمه که همه اعضای خانواده برای صبحانه حضور داشته باشن.
بومگیو با صدای خفهای از زیر پتو ناله کرد:
ـ باشه بابا...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با حرص ادامه داد:
ـ نمیذارین آدم دو دقیقه بخوابه. انگار اومدم سربازی! هر صبح همین وضعه... ایش.
یوری که به غرغرهای صبحگاهی بومگیو عادت داشت، تونست جلوی خندهش رو بگیره.
لبخندش رو جمع کرد و گفت:
ـ قربان، من مأمورم و معذور. متأسفم.
بومگیو فقط یه «هوففف» بلند کشید.
یوری وقتی مطمئن شد بومگیو بالاخره از تخت بلند شده، کمی عقب رفت.
ـ قربان، لطفاً سریعتر پایین تشریف بیارید.
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
بومگیو با بیحوصلگی از تخت بلند شد و صورتش رو شست.
حوصله نداشت لباس درستوحسابی بپوشه.
اصلاً چرا باید برای صبحانه لباس رسمی میپوشید؟
ـ ول کن بابا... همینم زیادیه.
با همون لباس خوابی که پوشیده بود، از اتاق خارج شد.
البته اگر یوری میفهمید با چه سر و وضعی داره پایین میره، احتمالاً سکته می کرد.
وقتی بومگیو به سالن غذاخوری رسید، بیشتر اعضای خانواده سر میز نشسته بودن.
فقط خواهرش و همسرش هنوز نیومده بودن.
بومگیو حدس زد تالیا(دخترِ خواهرِ بومگیو) دوباره خواب مونده و خواهرش هم احتمالاً دخترش رو به دست پدرش سپرده تا خودش زودتر بیاد.
ـ صبح بخیر.
با بیحوصلگی سلامی کرد و طبق معمول، کنار تهیون نشست.
پدرش در جای همیشگی خودش نشسته بود و بقیهی اعضای خانواده هم دور میز پخش شده بودن.
اما یه چیز از همون اول توجه بومگیو رو جلب کرد.
چند بشقاب و لیوان اضافه روی میز بود.
بومگیو اخم کوچیکی کرد.
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بپرسه، پدرش نگاهش رو از سر تا پای اون بالا و پایین کرد.
ـ این چه نوع پوششیه؟
بومگیو به لباس خودش نگاه کرد.
بعد شونههاش رو بالا انداخت.
ـ خب چشه؟ فقط یه صبحانهست. بعداً عوضش میکنم.
پدرش انگار میخواست جوابش رو بده، اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای باز شدن در سالن اومد.
شوهرِ خواهرِ بومگیو و دخترِ کوچولوشون وارد شدن.
تالیا، مثل همیشه، با موهای بههمریخته و قیافهی خوابآلود وارد شد.
اما فقط چند ثانیه طول کشید تا همه بفهمن آرامش صبحانه قرار نیست زیاد دوام بیاره.
تالیا سر جاش نشست.
چشمش به میز افتاد.
بعد ناگهان صورتش جمع شد.
ـ ماماننن!
همه نگاهها سمتش برگشت.
ـ بابااا!
خواهرِ بومگیو با خونسردی پرسید:
ـ چی شده؟
تالیا با صدای بلند گفت:
ـ چرا شکلات نوتلا نیستتتت؟!
مادرش آهی کشید.
ـ تالیا، برات خوب نیست.
ـ خوبهههه!
ـ نه، صبحونه بخور.
ـ نــــــــه! من نوتلا میخواممم!
پدرِ بومگیو که از همون اول صبح اعصابش چندان مساعد نبود، دستش رو روی میز گذاشت.
ـ دلیل اینکه این صندلی و ظرفهای اضافه گذاش...
صدای گریهی تالیا دوباره حرفش رو قطع کرد.
ـ نوتلااااااا!
بومگیو چند ثانیه به تالیا خیره موند.
بعد به پدرش نگاه کرد.
بعد دوباره به تالیا.
نفس عمیقی کشید.
دیگه تحمل نداشت.
صندلیش رو عقب کشید و بلند شد.
ـ تالیا.
دختر کوچولو وسط گریههاش بهش نگاه کرد.
بومگیو گفت:
ـ بهت نوتلا بدم؟
تالیا فوراً ساکت شد.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
بومگیو مهربونترین آدم دنیا نبود، اما از دعوا و سروصدا هم متنفر بود.
اگه تالیا به جیغ زدن ادامه میداد، احتمالاً تا چند دقیقهی دیگه کل خونه روی سرشون میرفت.
و بومگیو واقعاً حوصلهی اون رو نداشت.
پس به سمت آشپزخونه رفت.
ـ نوتلا میخوام!
ـ باشه، باشه...
بومگیو زیر لب غر زد و وارد آشپزخونه شد.
همون لحظه...
صدای باز شدن درِ اصلی خونه بلند شد.
بومگیو که داخل آشپزخونه بود، متوجهش نشد.
پدرش اما سرش رو بالا آورد.
یکی از خدمتکارها جلو اومد.
پدر بومگیو گفت:
ـ برید در رو باز کنید. مهمانهای ویژهمون بالاخره رسیدن.
خدمتکارها فوراً به سمت ورودی رفتن.
چند لحظه بعد، درهای بزرگ عمارت باز شد.
پنج نفر وارد شدن.
ظاهرشون کاملاً متفاوت با مهمانهای معمولی بود.
چهرههایی اروپایی، لباسهایی رسمی و وقاری که حتی بدون معرفی هم میشد فهمید جایگاه معمولیای ندارن.
تمام اعضای خانواده از جاشون بلند شدن.
پدر بومگیو جلو رفت و با احترام گفت:
ـ خوش اومدید، خاندان هیونینگ.
خدمتکارها وسایل مهمانها رو تحویل گرفتن.
و در حالی که همه مشغول خوشامدگویی بودن...
بومگیو از آشپزخونه بیرون اومد.
یه شیشهی نوتلا توی دستش بود.
و چون خودش هم گرسنه شده بود، یه تکه تست هم بین دندونهاش گذاشته بود.
سرش پایین بود و اصلاً حواسش به اطراف نبود.
همونطور که به سمت میز میاومد، با صدای بلندی گفت:
ـ تالیا، بیا نوتلا!
تمام سرها همزمان به سمتش چرخید.
بومگیو چند قدم دیگه برداشت.
بعد حس کرد چرا سالن ناگهان ساکت شده.
تکهی تست هنوز بین لبهاش بود.
آروم سرش رو بالا آورد.
و...
خشکش زد.
اوه.
نه.
لعنتی.
بین تمام آدمهایی که جلوی چشمش بودن...
یه نفر رو بیشتر از همه میشناخت.
موهای روشن.
چشمهایی که دیشب فقط چند ثانیه نگاهشون کرده بود.
و همون لبخند آروم و مطمئن.
هیونینگ کای.
بومگیو چند ثانیه فقط خیره موند.
نوتلا هنوز توی دستش بود.
تست هنوز بین دندونهاش.
و تنها چیزی که از ذهنش گذشت این بود:
کای اینجا چیکار میکرد؟
اونم... توی این وضعیت؟