Diamond
Monaوقتی به طبقهی پایین رسید، تقریباً همه منتظرش بودن.
خواهر بزرگترش، همسر خواهرش، مادرش، پدرش و برادر کوچیکترش، تهیون.
بومگیو هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که خواهرش، یوگی، خواست چیزی بگه.
اما پدرشون زودتر از اون حرف زد.
ـ سوار ماشین بشید. همین الانشم دیر شده.
هیچکس بحث نکرد.
همه به سمت خروجی رفتن.
بومگیو هم پشت سرشون حرکت کرد.
توی تمام مسیر، سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود.
هیچکس حرفی نمیزد.
فقط گاهی چند کلمهی کوتاه بین بومگیو و تهیون رد و بدل میشد.
و بالاخره...
بعد از مدتی ماشین جلوی قصر توقف کرد.
بومگیو از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
قصر عظیم بود.
بیش از حد عظیم.
ساختمونی که با نورهای طلایی روشن شده بود و تعداد زیادی ماشین لوکس جلوی ورودیش صف کشیده بودن.
صدای موسیقی از داخل محوطه میاومد.
بومگیو تعجب نکرد.
انتظار همچین جایی رو داشت.
درِ ماشین باز شد و یکییکی پیاده شدن.
بومگیو هم قدمش رو روی زمین گذاشت.
لباس سفیدش زیر نور شب برق میزد و گردنبند الماسش درست مثل یه ستاره روی سینهاش میدرخشید.
بومگیو داشت میدرخشید.
مثل همیشه.
از لحظهای که وارد سالن شده بودن، نگاههای زیادی دنبالش میاومد. بعضیها بیپرده نگاهش میکردن، بعضیها هم سعی داشتن وانمود کنن اصلاً حواسشون بهش نیست؛ انگار با همون نگاههای کوتاه، از سر تا پاش رو بررسی میکردن.
بومگیو از این نگاهها متنفر بود.
اما به روی خودش نیاورد.
خانوادهی چوی بالاخره به صاحب ضیافت رسیدن.
خاندان کیم.
قدرتمندترین خاندان کره و البته برگزارکنندهی مراسم امشب.
پدر بومگیو درحالیکه با لبخند گرم و ساختگی با اعضای خاندان کیم صحبت میکرد، برای لحظهای سرش رو به سمت بومگیو چرخوند.
ـ دردسر درست نکن. با تهیون باش.
صداش انقدر آروم بود که فقط بومگیو بشنوه.
بومگیو اخم خیلی کمرنگی کرد، اما چیزی نگفت.
راستش بهترین گزینه همین بود.
تهیون بیشتر از همه مراقبش بود.
فقط دو سال با هم اختلاف سنی داشتن و بومگیو بزرگتر بود، اما گاهی اوقات رفتارشون دقیقاً برعکس به نظر میرسید.
انگار تهیون برادر بزرگتر بود.
عاقلتر بود، منطقیتر بود و مهمتر از همه، خوب میدونست چه زمانی باید جلوی بومگیو رو بگیره.
تهیون که حرف پدرشون رو شنیده بود، نگاه کوتاهی به بومگیو انداخت و با اشارهی سر به گوشهی سالن اشاره کرد.
بومگیو هم سری تکون داد.
هر دو از جمع فاصله گرفتن و به سمت میز نوشیدنیها رفتن.
بومگیو لیوانی برداشت، اما حتی دلش نمیخواست چیزی بخوره.
آدمهای اطرافش براش خستهکننده بودن.
همه با هم لبخند میزدن.
تعریف میکردن.
احوال همدیگه رو میپرسیدن.
و احتمالاً چند دقیقه بعد، پشت سر همدیگه حرف میزدن.
بومگیو از تظاهر متنفر بود.
بدتر از اون، این بود که تمام زندگی خودش پر از همین تظاهرها شده بود.
تهیون متوجهی اخمهای بومگیو شد.
کمی بهش نزدیک شد و با صدای پایینی گفت:
ـ بومگیو، لبخند بزن. خیلیها دارن نگاهت میکنن.
بومگیو نگاه کوتاهی بهش انداخت.
درسته.
اما این دلیل نمیشد برای آدمهایی که حتی دوستشون نداشت، الکی لبخند بزنه.
با این حال، به خاطر تهیون نفس آرومی کشید.
ـ باشه.
لبخند کوچیکی روی لبش آورد.
خوشبختانه تا چند دقیقه بعد، کسی مزاحمشون نشد.
تا اینکه تهیون ناگهان یکی از دوستان قدیمی خودش رو بین جمع دید.
ـ تو همینجا بمون. سریع برمیگردم.
بومگیو هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگه که تهیون رفته بود.
ـ عالیه...
زیر لب غر زد.
حالا تنها بود.
البته خیلی تنها نموند.
صدایی از کنارش بلند شد.
ـ اوه... بومگیو شی.
بومگیو همون لحظه فهمید امشب قرار نیست به این راحتیها بگذره.
سرش رو چرخوند.
گونوو.
عضو خاندان کیم.
همون کسی که تقریباً توی هر صیافتی یه جوری راهی برای نزدیک شدن به بومگیو پیدا میکرد.
بومگیو واقعاً امیدوار بود امشب نبینتش.
گونوو با لبخند جلو اومد.
ـ چه سعادتی که امروز تونستم ببینمتون. راستش فکر میکردم شاید نیاید.
بومگیو لبخند ظاهری و کاملاً ساختگیای زد.
ـ گونوو شی، میبینم که مثل همیشه همهجا رو برای پیدا کردن من میگردید.
بومگیو مکث کوتاهی کرد و ادامه داد.
ـ البته که باید میاومدم. خاندان کیم وقتی ضیافتی برگزار میکنه، شایسته نیست خاندان چوی حضور نداشته باشه.
لبخند گونوو برای لحظهای خشک شد.
انتظار چنین جوابی رو نداشت.
اما خیلی زود خودش رو جمع کرد.
ـ همونطور که انتظار میرفت... شایسته هستید.
بعد مکثی کرد و ادامه داد.
ـ هرچند فکر میکردم بعد از اون رسوایی دیگه توی چنین مراسمی شرکت نکنید.
بومگیو پلک زد.
رسوایی؟
اه.
منظورش همون چیزی بود که همه جرئت نداشتن مستقیم به زبون بیارن.
شایعه ای که درباره گی بودن بومگیو بیرون اومد بود.
بومگیو حس کرد صبرش داره تموم میشه.
اما لبخندش همچنان سر جاش بود.
ـ فکر میکردم اون خبر دیگه از مد افتاده.
گونوو ابرو بالا انداخت.
بومگیو ادامه داد:
ـ مگه جدیدترین رسوایی مربوط به برادر شما نبود؟ همون ماجرایی که دربارهی خیانتش به همسرش پخش شده بود؟
این بار لبخند گونوو کاملاً محو شد.
بومگیو دقیقاً میدونست کجا باید ضربه بزنه.
ـ بومگیو، داری خیلی گستاخی میکنی.
بومگیو پوزخند کوتاهی زد.
ـ گونوو شی...
روی کلمهی «شی» تأکید خاصی داشت.
ـ خودتون دربارهی آخرین خبرها کنجکاو بودید. منم فقط آگاهتون کردم.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ و یه چیز دیگه... بومگیو، نه «بومگیو شی».
لحنش هنوز آرام بود، اما این بار خبری از شوخی توی صداش نبود.
ـ درسته، خاندان کیم از خاندان چوی جایگاه بالاتری داره. اما به این معنی نیست که هر حرفی خواستید میتونید به زبون بیارید. احترام، دوطرفهست.
گونوو با عصبانیت نگاهش کرد.
ـ بومگیو شی، این رو بدون که من میتونم همین الان همهچیز رو دربارهات پخش کنم. میتونم آبروت رو ببرم.
بومگیو چیزی نگفت.
چون خودش هم میدونست اینجا، توی گوشهای از سالن ایستاده بودن که کمتر کسی حواسش بهشون بود.
اگر گونوو کاری میکرد، شاید هیچکس متوجه نمیشد.
گونوو یک قدم جلوتر اومد.
صداش رو پایین آورد.
ـ میخوای نابود بشی؟
بومگیو برای اولین بار لبخندش رو از روی صورتش برداشت.
اما قبل از اینکه جوابی بده...
صدایی از پشت سر گونوو بلند شد.
ـ مشکلی پیش اومده؟
هر دو نفر همزمان برگشتن.
مرد جوانی چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
موهای روشنش زیر نور لوسترهای سالن بیشتر از همیشه به چشم میاومد. موهاش حالت ملایمی داشتن و با اینکه کوتاه بودن، مرتب و متفاوت به نظر میرسیدن.
چهرهاش هم بهسادگی بین جمع گم نمیشد.
ظاهرش با بیشتر مهمانهای سالن فرق داشت؛ نه فقط به خاطر موهای روشنش، بلکه به خاطر اعتمادبهنفسی که توی طرز ایستادنش دیده میشد.
مهمتر از همه، وقتی حرف زده بود...
کرهای رو کاملاً روان و بدون کوچکترین مشکلی صحبت کرده بود.
گونوو تا چشمش به اون افتاد، حالت صورتش تغییر کرد.
انگار ناگهان تمام عصبانیت چند ثانیهی قبلش ناپدید شده بود.
صاف ایستاد و با احترام سرش رو خم کرد.
ـ جناب هیونینگ کای... چه سعادتی که اینجا میبینمتون.
بومگیو چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
هیونینگ کای.
اسمش رو قبلاً شنیده بود.
شاهزادهای از یکی از خاندانهای سلطنتی اروپا که اسمش مدتی بود بین محافل اشرافی زیاد شنیده میشد.
اما بومگیو انتظار نداشت اولین دیدارش با اون، درست وسط چنین موقعیتی باشه.
کای نگاهش رو از گونوو گرفت و برای لحظهای روی بومگیو ثابت کرد.
و بومگیو، برخلاف تمام تلاشش برای بیتفاوت موندن، برای چند ثانیه نتونست نگاهش رو کنار بکشه.
انگار وسط اون سالن شلوغ، برای لحظهای همهچیز ساکت شده بود.
بومگیو نمیدونست این مرد کیه.
نمیدونست چرا درست در همون لحظهای وارد شد که بهش نیاز داشت.
و از همه مهمتر...
نمیدونست این ملاقات ساده، قراره شروع اتفاقی باشه که تمام زندگیش رو تغییر میده.