Diamond

Diamond

Mona

امروز، روز همایش آدم‌های مهم کره بود.
روزی که خاندان‌های سلطنتی و اشرافی، یکی‌یکی خودشون رو به بزرگ‌ترین ضیافت سال می‌رسوندن؛ شبی که اسم هر خاندان، میزان قدرتش و البته ثروتش، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به چشم می‌اومد.
دعوت شدن به این مراسم برای خیلی‌ها افتخار بود.
یه فرصت برای دیده شدن.
برای معامله کردن، ارتباط گرفتن و شاید حتی پیدا کردن یه متحد جدید.
اما برای بومگیو؟
هیچ‌کدوم از اینا ذره‌ای اهمیت نداشت.
بومگیو، عضو خاندان چوی بود؛ یکی از قدرتمندترین خاندان‌های کره که در کنار خاندان‌های کیم و پارک، همیشه اسمشون بالاتر از بقیه می‌درخشید.
خاندان چوی نه‌تنها از لحاظ اجتماعی جایگاه بالایی داشت، بلکه ثروتشون هم چیزی نبود که بشه به‌راحتی از کنارش گذشت.
اما بومگیو از تمام این شکوه و جلال متنفر بود.
از نظر اون، این مراسم چیزی بیشتر از یه جشن بالماسکه نبود.
آدم‌هایی که با لبخندهای مصنوعی کنار هم می‌ایستادن، دست همدیگه رو می‌فشردن و از لباس و جواهرات هم تعریف می‌کردن، در حالی که چند قدم اون‌طرف‌تر، پشت سر همدیگه حرف می‌زدن و برای زمین زدن هم نقشه می‌کشیدن.
همه‌چیز ساختگی بود.
لبخندها.
تعریف‌ها.
دوستی‌ها.
حتی احترام‌ها.
تنها چیزی که واقعاً اهمیت داشت، قدرت بود.
اما با همه‌ی اینا، بومگیو مجبور بود بره.
اگه نمی‌رفت، فردا صبح همه درباره‌ش حرف می‌زدن.
و بومگیو از شایعه متنفر بود.
چون می‌دونست آخرش دوباره به خونه می‌رسید.
دوباره نگاه‌های سرد.
دوباره سکوت‌های سنگین.
دوباره همون حس لعنتیِ سرافکندگی.
از وقتی خانواده‌اش فهمیده بودن بومگیو به پسرها علاقه داره، رفتارهاشون باهاش عوض شده بود.
قبلاً هم رابطه‌ی خیلی گرمی باهاش نداشتن، اما حداقل می‌شد وانمود کرد که یه خانواده‌ان.
حالا؟
گاهی نگاه‌هاشون طوری روی بومگیو می‌موند که انگار یه چیز چندش‌آور جلوی چشمشونه.
انگار نه انگار که اون هم پسر خودشون بود.
گاهی بومگیو به بقیه حسودی می‌کرد.
به آدم‌هایی که می‌تونستن آزادانه زندگی کنن.
اشتباه کنن.
عاشق بشن.
بدون اینکه نگران باشن فردا صبح اسمشون تیتر شایعه‌های دربار بشه.
خاندان چوی بودن، یعنی همیشه زیر ذره‌بین بودن.
همه نگاه‌ها روی اون‌ها بود.
اما عجیب این بود که وقتی دو پسر جوان از یکی از شاخه‌های پایین‌تر خاندان چوی، یعنی چوی سوبین و چوی یونجون، فهمیدن که به هم علاقه دارن، تقریباً هیچ اتفاقی نیفتاد.
چند تا حرف و کنایه؟
همین.
شاید چون رتبه‌شون به اندازه‌ی بومگیو بالا نبود.
شاید چون کسی انتظار زیادی ازشون نداشت.
هر چی بود، اون دوتا حالا بدون اینکه دنیا روی سرشون خراب بشه، کنار هم بودن.
مثل دو تا کبوتر عاشق.
و بومگیو؟
فقط نگاهشون می‌کرد و حسرت می‌خورد.
چرا اون نمی‌تونست مثل بقیه زندگی کنه؟
چرا همیشه باید مراقب تک‌تک کارهاش می‌بود؟
چرا برای اون، حتی عاشق شدن هم می‌تونست یه رسوایی سلطنتی باشه؟
بومگیو قبل از اینکه بیشتر از این توی فکر فرو بره، نفس عمیقی کشید و از روی صندلی کنار میز مطالعه‌اش بلند شد.
وقت آماده شدن بود.
شنیده بود امسال قراره چند خاندان سلطنتی خارجی هم توی ضیافت حضور داشته باشن.
البته برای بومگیو چه فرقی می‌کرد؟
فقط چند آدم دو رو و پرادعا بیشتر به مهمونی اضافه می‌شد.
همین.
به سمت کمد لباسش رفت و درهاش رو باز کرد.
رنگ‌های مختلف از جلوی چشمش رد شدن.
لباس‌های رسمی، کت‌ها، پیراهن‌ها و جعبه‌های اکسسوری.
انتخاب کردن همیشه برای بومگیو سخت بود.
اون به ظاهرش اهمیت می‌داد.
بیشتر از چیزی که بقیه فکر می‌کردن.
حتی کوچک‌ترین جزئیات هم باید درست می‌بود.
امشب می‌خواست بدرخشه.
نه به خاطر مهمونی.
نه برای جلب توجه خاندان‌های دیگه.
فقط برای خودش.
چشمش روی یه پیراهن سفید ثابت موند.
ساده بود.
چند چین ظریف روی پارچه داشت که بدون اینکه شلوغش کنن، زیبایی خاصی بهش می‌دادن.
دقیقاً همون چیزی که می‌خواست.
ساده، اما چشم‌گیر.
بعد نگاهش به اون طرف کمد افتاد.
وست سفیدش.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
انتخاب شد.
برای شلوار هم یه شلوار پارچه‌ای مشکی ساده برداشت.
بعد رفت سراغ کشوی اکسسوری‌ها.
دستش بین جعبه‌های مختلف چرخید تا اینکه روی یه جعبه‌ی کوچک مکث کرد.
بازش کرد.
گردنبند الماس.
نور چراغ روی سنگ‌های ریزش افتاد و برای چند ثانیه برق زد.
بومگیو لبخند زد.
همین بود.
نقطه‌ی اصلی استایلش.
حالا فقط مو و آرایش مونده بود.
ـ یوری شی؟
صدای بومگیو توی اتاق پیچید.
چند ثانیه بعد، صدای خدمتکارش از بیرون اومد.
ـ بله، قربان!
یوری که همیشه نزدیک اتاق بومگیو بود، سریع خودش رو به در رسوند.
یه تقه‌ی آروم به در زد و بعد وارد شد.
بومگیو نگاه کوتاهی بهش انداخت و سرش رو تکون داد.
یوری نزدیکش شد و وسایل آرایش رو از کشو بیرون آورد.
ـ قربان، چطور می‌خواید آرایش بشید؟ موهاتون رو هم چطور درست کنم؟
بومگیو با سر به لباس‌هایی که روی تخت گذاشته بود اشاره کرد.
ـ استایلم ساده‌ست. آرایشم هم همین‌طور باشه. برای موهام هم فقط یه حالت ملایم می‌خوام.
یوری نگاهی به لباس‌ها انداخت و با سر تأیید کرد.
ـ متوجه شدم.
بومگیو انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع اضافه کرد:
ـ آها، و یه چیز دیگه.
یوری منتظر موند.
ـ می‌خوام پوینت اصلی استایلم گردنبند الماس باشه.
لبخند گرمی روی لب یوری نشست.
ـ چشم، قربان.
بومگیو به یوری اعتماد داشت.
چند سال بود که براش کار می‌کرد و بیشتر از هر کس دیگه‌ای سلیقه‌ی بومگیو رو می‌شناخت.
می‌دونست چی بهش میاد.
می‌دونست چی دوست داره.
و مهم‌تر از همه، می‌دونست بومگیو از شلوغی متنفره.
اول یه لایه‌ی سبک از کرم روی پوستش زد و بعد با دقت شروع کرد به کار کردن روی جزئیات صورتش.
نه زیادی.
نه کم.
درست همون‌قدری که بومگیو می‌خواست.
وقتی کارش تموم شد، بومگیو به تصویر خودش توی آینه خیره شد.
سبک.
ساده.
اما زیبا.
هایلایتر ظریفی که یوری در آخر روی صورتش زده بود، باعث شده بود پوستش زیر نور، تقریباً غیرواقعی به نظر برسه.
لب‌هاش یه صورتی خیلی کمرنگ داشتن.
یوری منتظر واکنشش بود.
بومگیو چند ثانیه خودش رو نگاه کرد و بعد لبخند کوچیکی زد.
همین برای یوری کافی بود.
ـ خوشحالم که خوشتون اومد.
بعد رفت سراغ موهاش.
موهای بومگیو تقریباً بلند بودن؛ نه اون‌قدر که روی شونه‌هاش بریزن، اما به اندازه‌ای که بشه حالت‌های مختلفی بهشون داد.
یوری با حوصله و دقت، دقیقاً همون‌طور که بومگیو خواسته بود، به موهاش حالت داد.
وقتی کارش تموم شد، بومگیو دوباره خودش رو توی آینه نگاه کرد.
قابل قبول بود.
نه، بیشتر از قابل قبول.
عالی بود.
نگاهش رو از آینه به یوری دوخت.
ـ ممنونم. خوب شدن.
یوری لبخند محوی زد و سرش رو پایین آورد.
بومگیو بعد از چند لحظه پرسید:
ـ کی قراره بریم مهمونی؟
انگار یوری از قبل منتظر همین سؤال بود.
ـ بیشتر اعضای خانواده آماده شدن. پدرتون هم گفتن همه سریع بیان پایین. فکر کنم باید هرچه زودتر آماده بشید، قربان.
بومگیو ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ ولی تو که زمان رو بهم نگفتی.
یوری کمی دستپاچه شد.
ـ حداقل نیم ساعت، قربان. فکر می‌کنم کافی باشه.
بومگیو یه نفس آروم کشید و از جاش بلند شد.
ـ باشه. می‌تونی بری.
یوری تعظیم کوتاهی کرد.
ـ بله، قربان.
و از اتاق خارج شد.
بومگیو آخرین نگاهش رو به آینه انداخت.
گردنبند الماس رو دور گردنش بست.
سنگ‌ها درست وسط پیراهن سفیدش قرار گرفتن و زیر نور اتاق برق زدن.
حالا دیگه آماده بود.
برای ضیافتی که شاید مثل بقیه نبود ...
اون نمی‌دونست امشب قراره چی پیش بیاد.
نمی‌دونست چه آدم‌هایی قراره ببینه.
نمی‌دونست این ضیافت قراره چه رازهایی رو رو کنه.
فقط یه چیز رو نمی‌دونست...
که چند ساعت دیگه، با ورود یه نفر به این قصر، تمام چیزی که از زندگی می‌شناخت، از این رو به اون رو می‌شه.
و شاید...
برای اولین بار، یه نفر پیدا می‌شد که باعث بشه بومگیو بفهمه عاشق شدن، همیشه هم قرار نیست یه رسوایی باشه.

Report Page