Dialogue
𝗟𝗶𝗹𝗹𝗶𝘂𝗺 'ککمکی خودش رو کنار هیونجین روی تخت پرت کرد و نشست! در حالی که پسر مو مشکی سرش تو گوشی بود با پرش یهویی فلیکس ترسیده برگشت سمتش و گوشی رو کنار گذاشت
پسر به واکنش بویفرندش خنده ای کرد و گفت:
_ مستر هوانگ شما گشنت نیست؟.
دست لیکس رو کشید و کمی به خودش نزدیکترش کرد، نیشخندی زد
+ چرا هست اما ترجیح میدم یه چیز جدید رو امتحان کنم.
طبق معمول پسر گیراییش به تعمیر کاری نیاز داشت! با حالتی گیج کمی سرش رو کج کرد..
_ مثلا چی؟ مگه چیز جدیدیام هست توعه شکمو نخورده باشی؟.
هیونجین چند لحظه نگاهش کرد، چطور انقدر خنگ بود؟
+ امم خب جدید نیست اما هر بار که شروع میکنم به مزه مزه کردنش واسم میشه جدید ترین غذای خوشمزه!!.
مو طلایی دستش رو اروم بین موهای هیونجین فرو برد و کمی بهمشون ریخت
_ خب چی دیگه؟.
چشمای کشیدش درحال گردش بین چشمای پسرِ صورت کهکشانیش بود، چطور میتونست انقدر زیبا و پرستیدنی باشه؟
سرشو اروم و با ریتم ملایم جلو برد و جایی زیر گلوش دقیقا روی سیب گلوش توقف کرد و شروع کرد به بوسه و مکیدن اون قسمت..
فلیکس اول کمی شوکه شد، یعنی اون غذایی که هیون ازش صحبت میکرد خودش بود؟ .. کمی بعد خندهای کرد و سرش رو کج کرد تا فضای بیشتر رو بویفرندش بده و دست راستش رو درون موهای ابریشمیش کرد
هیونجین از اون قسمت دل کند و کمی یقهی لباسش رو پایین داد، شروع کرد به لیسیدن و مک زدن ترقوههای خوش تراش پسر کوچولوش.
فلیکس با حس نیاز چونهی پسر رو گرفت و سرش رو بالا اورد، دقیقا رو به روی خودش
چشمای هر دوشون خمار و خواستن همدیگه رو فریاد میزد.. اون دو پسر وقتی بهم خیره میشدن چشمای زیباشون باهم کامل میشد انگار که توی دنیای هم غرق میشدن
فلیکس دستاش رو دور گردن هیونجین حلقه کرد و لباش رو روی لبای درشت و سرخ پسر قد بلند فرود اورد و شروع کرد به زبون زدن اون دو تیکه گوشت خوشمزه
هیونجین با واکنش پسر شیطونش دستای بزرگ و زخمتش رو دو طرف صورت ریز فلیکس قرار داد تا بتونه بیشتر به لباش مسلط باشه
با حس اینکه زبون فلیکس بین لباش قرار داره و منتظره لباش رو از هم فاصله بده دهنش رو باز کرد که ثانیه ای بعد زبون گرمش رو توی دهنش حس کرد
علاوه بر بوی خوبِ بدنش، طعم دهنش هم وانیلی بود، و خب وانیل؟ مورد علاقهی هیونجین!
بعد از چند ثانیه که اگه ریههاشون داد نمیزد جدا نمیشدن از هم دل کندن..
هر دو نفس نفس میزدن و پیشونیهاشون رو بهم تکیه داده بودن
پسر کوتاه قد بین نفس نفس زدنش اروم زمزمه کرد:
_ عاشقتم، دوست دارم استاد هیونجین.
هیونجین لبخندی زد و اون هم به تکرار گفت:
+ منم دوست دارم هوانگ فلیکس، منو بد جور شیفتهی خودت کردی پسر.
با این حرف فلیکس لبخندی زد، خوشحالی درونِ زندگی اون دو پسر خلاصه میشد.