"Devation"
🔞 Smut warning. Read at your own risk.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت، سونگهون از ساختمان بیرون اومد و دستش رو داخل جیب کتش فرو برد و کلید ماشین رو لمس کرد، خستگی تمام روز روی شونههاش سنگینی میکرد.
به سمت ماشینش حرکت کرد اما چندین قدم بیشتر فاصله نداشت که صدای نامزدش رو شنید، کسی که حتی نمیدونست درسته که نامزدش صدا کنه یا نه.
×سونگهون.
پسر ایستاد، چرخید و به دختری که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد، این همون دختری نبود که میشناخت، چشماش گود افتاده بود و شونه هاش خمیده بودن.
سونگهون ناخودآگاه اخم کمرنگی کرد.
_اینجا چیکار میکنی ؟؟
دختر نگاهی به بالا کرد و با صدای آرومی لب زد.
×میخوام باهات صحبت کنم.
خیابون شلوغ بود و ادمها بی تفاوت از کنار هم رد میشدن، صدای ماشین ها از دور شنیده میشد و باد سرد کت سونگهون رو تکون میداد.
نگاهی به دختر کرد که همین حالا از سرما میلرزید و سپس با کنار رفتن و کلیک کوچیکی در ماشین رو باز کرد و به دختر اشاره کرد سوار بشه.
سونگهون سوار شد و در رو بست، خیلی طول نکشید و دخترکِ مضطرب کنارش بشینه و به روبهرو خیره بشه.
سونگهون دستش رو روی فرمون فشرد و منتظر کلامی از سمت دختر شد، از این سکوت بیشتر از هر صحبتی متنفر بود.
×میخوام ازت یه خواهشی بکنم.
نفسی گرفت و با شهامت به سمت سونگهون چرخید.
×به خانوادت بگو که این ازدواج رو تموم کنیم، بگو من رو نمیخوای.
انگشت های سونگهون روی فرمون قفل شد، چند ثانیه به صورت خسته ی دختر نگاه کرد.
برای پسر مثل توقف داخل یک جاده ای بود که از قبل، مقصد تعیین شده، پس چطوری میتونست وقتی راه چاره نداره به این راحتی تمومش کنه؟
×نمیتونم بیشتر از این وانمود کنم که راضیم، نمیتونم از یکی دیگه دست بکشم...
سونگهون متعجب سرش رو بالا آورد و کمی ابروهاش رو در هم کشید.
_منظورت چی-
×من یکی دیگه رو دوست دارم و باهاش قرار میزارم، نمیخوام با تو ازدواج کنم.
چیزی داخل سینه ی سونگهون فرو ریخت، اما نه خشم بود و نه حس شکست.
بیشتر شبیه یک گرهی قدیمی بود که بی خبر شل شده باشه و کمی راه تنفس رو برای پسر باز کرده.
نگاهی به صورت دختر کرد و سپس به انگشت های قفل شده ی خودش.
لبخند خیلی ریزی روی لب های رنگ پریدهش جا خوش کرد.
خوشحال بود !!
از خوشحال بودنش خجالت نمیکشید، شاید برای اولین بار چیزی که مردم اونرو بدشانسی تلقی میکنن برای سونگهون راهِ فرار بود.
_فکر میگردم فقط منم که راضی نیستم.
پسر نفسش رو محکم بیرون فرستاد، چشم هاش رو آروم بست.
تمام اون شب هایی که به سقف اتاقش خیره میشد و سعی میکرد خودش رو برای این ازدواج قانع کنه مثل جریانِ برق از جلوی چشمهاش عبور کردن.
_من الان باید ناراحت باشم، ولی نیستم !!
پسر با محکم دستش رو کوبید و باعث ترس دخترک بیچاره شد، و با خوشحالی خندشو آزاد کرد.
طوری میخندید انگار میلیون ها پول پیدا کرده بود یا از بتد اسارت آزاد شده بود، خنده های سونگهون لبخندی روی لب های دختر آورد.
×هی طوری رفتار نکن که انگار با داداشم نریختی رو هم.
پسر به سمتش چرخید و به صورت بشاش دختر نگاه کرد، دستاش رو جمع کرد و با حالت تخسی لب زد.
_کی گفته پشیمونم؟
دخترک از خنده بند کیف خودش رو چنگ زد و سرش رو تکون داد، حالا که موضوع راحت تر از چیزی که فکر میکرد حل شده بود قبل از رفتن سوالش رو مطرح کرد.
×با خانوادت، صحبت میکنی؟!
سونگهون مصمم سری تکون داد.
_برسونمت؟
دختر لبخندی از بامزه بودن پسر زد و سری تکون داد، دستی براش تکون داد و به محض خارج شدن از ماشین نفس و بغضی که از خوشحالی نگه داشته بود رو رها کرد.
.
.
.
.
.
زمانی که سونگهون خودش رو جلوی خونه ی پدر و مادرش پیدا کرد فهمید شهامتش رو توی پارکینگِ محل کارش جا گذاشته.
خونه مثل همیشه روشن بود، صدای صحبت ها و خنده ها شنیده میشدن و از پشت پنجره سایه ی رد شدن اعضای خانواده دور از چشم سونگهون نموند.
دستش رو روی دستگیره قرار داد و با فشار کمی بازش کرد.
مادرش حین بردن ظرفی از شام نگاهی بهش کرد، علاوه بر لبهای مادرش چشمهاش هم در حال خندیدن بودن.
+خوش اومدی عزیزم به موقع رسیدی، کتت رو بکن و بیا شام بخور.
قدمی به سمت میز شام برداشت، پدر و مادرش و خواهر کوچیکترش سر میز شام نشسته بودن و با خنده و خوشحالی صحبت میکردن، چرا این خوشحالیها همیشه از سونگهون دریغ شده بود؟
اخمی کرد و حسادت و خشم مثل موجی از برق داخل وجودش رخنه کرد.
_میخوام این ازدواج رو بهم بزنم.
سونگهون با تن بلندی به زبون آورد و از نگاه کردن به چشم های پدر و مادرش پرهیز کرد، احتمالا اگه نگاه میکرد تمام جرئت باقیمانده داخل وجودش رو هم از دست میداد.
پدرش خندید و با قاشق داخل دستش مقداری برنج داخل دهانش گذاشت، معلومه که فکر میکرد پسرش در حال سربه سر گذاشتنه.
پسری مثل اون هیچوقت جرئت نکرد بیش از ۵ ثانیه به صورت پدرش نگاه کنه، چه برسه با این تن صحبت کنه.
_پدر !! من جدی بودم، من اون دختر رو دوست ندارم.
+صدات رو بیار پایین.
قاشق رو روی میز کوبید و با صدای آرومی لب زد، سونگهون کمی بالا پرید اما حالا دیگه وقت عقب کشیدن نبود.
_چرا ؟! کل عمرم خفه خون گرفتم ، هر چی بهم گفتید نه نگفتم حتی ازدواج، اما دیگه نمیتونم.
از بغض صداش میلرزید، مادرش سعی میکرد اون رو گوشه ای ببره و از این مکان دورش کنه اما پسر تکون نخورد.
اشک از گوشه ی چشمش پایین اومد، پدرش با اخم بهش نگاه میکرد، میدونست که نباید توقع داشته باشه به این زودیا قبول کنه.
کتش رو از روی صندلی برداشت و به تن کرد، مادرش به سمتش اومد و پدرش از جاش بلند شد، به سمت در رفت و قبل از خروج اجازه داد حرفکهاش سکوت خونه رو بشکنه.
_این ازدواج تمومه، نه الان و نه هیچوقت دیگه سعی نکنید توی زندگیم دخالت کنید.
در رو پشت سرش کوبید، باد سرد مثل مشتی محکم داخل صورتش کوبیده شد.
با صدای "دینگ" کوچیکی گوشی رو باز کرد و با شماره ای که به اسم برادر همسرم سیو شده بود روبه رو شد.
لوکیشن بود، بدون هیچ حرف اضافه ای.
مطمئن بود که دختر فرصت نداد تا به خونه برسه و همه چیو به برادرش گفته بود.
اما برای اولین بار سوالی نپرسید و فقط سوار ماشین شد تد سرعتر به مقصد برسه.
بعد از طی کردن مسیر حالا جلوی در اتاق ایستاده بود، خیره شد و سپس به آرومی زنگ در رو فشرد.
در باز شد.
حتی مجال نداد که قیافه ی نیکی رو خوب ببینه یا بتونه حرفی بزنه، محکم خودش رو داخل آغوش پسر پرت کرد و اجازه داد اشک هاش شونههای نیکی رو خیس کنن.
پسر با لبخند دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد و در رو بست، یواش سونگهون رو دنبال خودش تا تخت کشید.
از لرزش و بغض کوچیک پسر فهمیده بود که روز سختی داشته و احتمالا با خانوادهش صحبت هم کرده.
خواهر دهن لقش بهش گفته بود اما از این بابت ناراضی نبود.
پسر رو از خودش جرا کرد و دو تا دستش رو روی صورت پسر گذاشت و نوازش کرد.
نگاهِ دو پسر بین لب های همدیگه رد و بدل میشد، با عجله لب هاش رو روی لب های رنگ پریده ی پسر گذاشت و طمع شوری اشک رو حس کرد، مک عمیقی زد و کمکم سونگهون باهاش همراه شد.
سونگهون روی روی تخت خوابوند و روی بدن پسر نشست، بوسه رو قطع کرد و به جاش کبودی هایی روی ماهِ بینقصش درست کرد.
هیچوقت فکر نمیکرد با رضایت پسر بتونه این کار رو بکنه، با هیجان بیشتری مارکهاشو تا روی ترقوه ی پسر ادامه داد و با کشیدن لباسِ پسر از دو طرف، اون رو لخت کرد.
بدون عجله لباس و شلوار خودش رو در آورد دست از خیره شدن به چشم های پسر برنداشت، همزمان حس خجالت و نیاز، داخل وجود پسر پر شد.
سونگهون هیچوقت فکر نمیکرد با پروییتِ تمام زیر پسر دراز بکشه و برای عضو پسر نیازمند باشه.
نیکی قبل از اینکه کاری بکنه نگاهی به پسر زیرش انداخت، زیبایی پسر چیزی نبود که با اولین نگاه تموم بشه، هر بار که نگاهش میکرد دلیلی برای دوست داشتن پسر پیدا میکرد.
نیکی کمی خم شد و پاهای پسر رو توی شکمش جمع کرد، نگاهی به چشم های سونگهون کرد که هر جایی رو جز صورت نیکی نگاه میکردن، انداخت.
پوزخندی زد و بی مقدمه زبون سرکشش رو وارد حفره ی پسر کرد، ناگهان تمام خستگی تن سونگهون جای خودش رو به لذتی توصیف نشدنی داد.
از شدت لذت نمیدونست چیکار کنه پس فقط ناله میکرد، نیکی مک های پر سر و صدایی به حفره ی پسر زیرش میزد.
اما با بالا رفتن ناله های سونگهون نیکی بیمکث عقب کشید و عضوش رو داخل دستش پمپ کرد.
چندین بار جلو اومد و فقط سر عضوش رو وارد حفره ی سونگهون میکرد و عقب میکشید.
سونگهون با کلافگی اخمی کرد و با چنگ زدن به عضو پسر اون رو یکباره وارد خودش کرد، از شدت درد متوجه نشد کی اشکهاش بالشت رو خیس کرده بودن. اما اجازه نداد پسر خارج بشه.
کمی بعد وقتی احساس کرد که امدست کمی کمرش رو تکون داد، نیکی با پوزخند به نمایش پسر نگاه کرد و ثانیه ی بعد با گرفتن پاهای پسر شروع به ضربه زدن کرد.
از شدت لذت با هر ضربه ناله های خودش هم بلند شدن.
سونگهون با حس کردن سریعتر شدن ضربه های نیکی سر خودش رو به بالشت فشرد و عضوش رو لمس کرد.
نیکی عضوش رو بیرون کشید و به کامی که از حفره ی پسر بیرون میریخت نگاه کرد، عضوش رو داخل برد و داخل پسر خالی شد.
سونگهون به محض کام شدن بدنش شل شد و ثانیه ی بعد بیهوش روی تخت افتاده بود، پسر پسر پرستیدنی زیرش رو بوسید و بغل گرفتنش.
با حس کردن عطر شکلاتی موهای پسر لبخندی زد و ثانیه ی با پسر زیبایِ داخل بغلش به خواب رفت.