☆ Desptite Everything I'm Just In Love (Little Monster)☆
ScorpiostarlightPart 2:
کیمهان وارد آپارتمانش شد؛ هنوز خون روی دستهاش بود، حاصل یک بازجویی کوچک در زیرزمین. بدنش درد میکرد و انگار تو سرش میکوبیدن. یک هفته از آخرین باری که با پورشه حرف زده بود گذشته بود. از اون موقع، تقریباً نخوابیده بود. هر نوتیف روی گوشیش مثل جرقهای از امید میدرخشید و بعد مثل یک ستارهی مرده خاموش میشد. هر طرف که نگاه میکرد، هر سایهای که بهش برخورد میکرد، شبیه پورشه بود.
نمیدونست چقدر دیگه میتونه اینطوری ادامه بده. اما این خواستهی پورشه بود و کیم ترجیح میداد تا آخر عمر تیره بختش رنج بکشه تا اینکه برخلاف خواستهی اش عمل کنه.
تو تاریکی آپارتمانش جلو میرفت که ناگهان احساس کرد تنها نیست. معمولاً همون لحظهای که واردآپارتمانش میشد متوجه میشد چیزی سر جای خودش نیست، اما این بار ذهنش انقدر درگیر پورشه بود که نمیتونست روی چیز دیگه ای تمرکز کنه.
آهستهتر شد. حرکاتش رو بیصدا کرد. دستش رو پشت کمر سمت اسلحهاش برد.
«بهش احتیاج نداری.»
پورشه.
این صدای پورشه بود.
یا این...یا کیمهان دیوونه شده بود.
«بیبی؟»
پورشه زمزمه کرد: «اینجام.»
کیمهان دستهای پورشه رو روی شانههاش حس کرد و بعد گرمای آشنایی اونو در آغوشش پیچید.
«میبخشمت.» پورشه زمزمه کرد. «درد داره، ولی میبخشمت. این آخرین باره، کیمهان. اگه دوباره منو بشکنی... این بار همهچیز برای همیشه میشکنه.»
«آخرین بار.» کیمهان مثل مسحورشدگان این کلمات رو تکرار کرد. احساس میکرد همونجا میتونه تو آغوش پورشه فرو بریزه، چون همهچیز دوباره خوب شده بود. پورشه دوباره مال خودش بود.
«آخرین بار.» پورشه هم حرفش رو تکرار کرد و با یک بوسه مهرش کرد.
بوسهای آروم یا ملایم نبود. وحشی بود و پر از خشم، و کیمهان قسم میخورد اگر این لبها متعلق به پورشه باشن، میتونه تا آخر عمر به همین شکل بوسیده بشه. کوبش سرش، درد بدنش...هیچکدوم دیگه وجود نداشتن. پورشه تنها مسکن دردش بود.
دستهای پورشه از بازوهای کیمهان پایین اومدند و کتشو بیرون کشیدند، در حالی که اونو به سمت اتاق خواب هدایت میکرد. در تاریکی آپارتمان قدم برمیداشتند؛ پورشه اونجا رو انقدر خوب میشناخت که انگار هیچوقت ترکش نکرده بود.
«لمسم کن.» پورشه میان بوسهها زمزمه کرد و کیمهان رو به اتاق خواب کشید.
خدایا، صداش مثل گناه خالص بود. کیمهان نالهای کرد. «نمیتونم... من مأموریت بودم. دستهام پر از خونه.»
پورشه از گاز گرفتن گردنش دست کشید و نگاهش کرد. حتی در تاریکی، کیمهان اون برق آشنا رو تو چشماش دید؛ همون برقی که خیلی دلتنگش بود.
«خون توئه؟»
«نه.»
«پس برام مهم نیست.» پورشه کیمهان رو روی تخت هل داد و خودش روش قرار گرفت. «لمسم کن!»
«دو سال گذشته و این اولین کاریه که میخوای بعد از برگشتنمون به هم انجام بدیم؟» کیمهان اینو گفت، اما برخلاف حرفهاش، دستهاش همین حالا داشتن دکمهبهدکمه پیراهن پورشه رو باز میکردن. دیک هارد شدش به باسن الهی. فاک! کیمهان دلتنگ اون باسن بود. درست همونطوری که دلتنگ هر اینچ بدن پورشه بود.
«جوری رفتار نکن انگار هر بار منو میبینی نمیخوای به فاکم بدی.» پورشه خم شد و لالهی گوش کیمهان رو بین دندانهاش گرفت. «هر دومون میدونیم اینطور نیست.»
کیمهان پیراهن رو از تن پورشه بیرون کشید و دندونهاش رو تو شونهاش فرو برد. انگشتاش با تمام قدرت تو کمر پورشه فرو رفتن.
«درسته، بیبی. فقط اینهمه عشق نسبت بهت توی وجودمه... باید یه جایی خالی بشه.»
«هوم، منم همینطور.» پورشه دوباره کیمهان رو بوسید و هر دوشونو چرخوند تا بدن کیمهان روی بدن خودش قرار بگیره. «نشونم بده چقدر دلت برام تنگ شده.»
«میخوای چی کار کنم؟» کیمهان در گردن پورشه زمزمه کرد و بوسههاش رو تا پایین رو قفسه سینه پورشه که خیلی وقت بود مارکش نکرده ادامه داد.
«هر کاری میخوای بکن.» پورچای پوزخند زد و کمربند کیمهان رو باز کرد. لگن هاشونو بهم مالید.
کیمهان ناله تو گلویی کرد و انگشتاش رو به کمرشلوار پورشه قلاب کرد، پورشه رو برهنه کرد. «اوه فاک...هیچ ایده ای نداری چقدر دلم برای اینجوری بودنت تنگ شده بود»
پورشه رو ساق دستش خودشو بالا کشید و سرشو کج کرد بعد پاهاشو برای کیمهان باز کرد تا ببینه. «من یه عالمه ایده دارم...پی.»
کیمهان تقریباً با دیدن منظره رو به روش به ارگاسم رسید. بدن پورشه لخت و آماده برای کیمهان تا هر کاری میخواد باهاش بکنه، بدن برهنهی پورشه زیر نور ماهی که از پنجره میتابید. رونهای بینقصش باز و دعوت کننده، عضو هاردشدش روی شکم سفیدش صاف قرار گرفته بود...کیمهان مزه اشو بیشتر از آب هوس کرده بود و اون حفره...و کیمهان میدونست قراره روزهای بعد رو کجا بگذرونه. و بعد از اون، هر روز رو.
«هرچقدر نگاه کردنت تحریکم میکنه... امشب نمیخوام فقط همین کار رو بکنی.» پورشه دستش رو آهسته روی بدنش پایین برد، دستاشو دور عضوش حلقه کرد و یکم لمسش کرد. «بیا اینجا و بگیرش.»
کیمهان باقی لباسهاش رو به سرعت درآورد و روی پورشه قرار گرفت و بوسهای شلخته و عمیق شروع کرد. زبون هاشون با نیاز وحشیانهای به هم میپیچیدند و هیچکدوم سیر نمیشدن.
کیمهان انگشتاش رو دور عضو پورشه حلقه کرد و بوسیدنش رو متوقف کرد. بزاق دهان میکس شده شونو تف کرد و خیسش کرد، همه حجمشو تو دهنش فرو برد.
صدایی که پورشه تو اون لحظه از خودش درآورد...کیمهان میخواست تا آخر عمر هر ثانیه اون رو بشنوه. صداهایی که پورشه از خودش درمیاورد...مزهی اش...گرمای پوستش زیر بدن کیمهان...کیمهان داشت عقلش رو از دست میداد.
«فاک.» پورشه کمرش رو قوس داد و چشمهاش رو از لذت بست. «پی... خیلی خوبه! متوقف نشو. نکن... میخوام توی دهنت بیام.»
کیمهان هومی کرد و لرزی از بدن پورشه گذشت. پورشه به اندازهای چرخید که بتونه به کشوی پاتختی برسه و لوب رو به سمت کیمهان پرتاب کرد.
درست همون موقع عضوش به ته گلوی کیمهان برخورد کرد، و پرقدرت ارگاسم شد. یهو انگار هیچ چیز دیگه ای جز دهان گرم کیمهان دور عضوش وجود نداشت، و این مدلی از لذت بود که هیچکس دیگه ای نمیتونست بهش بده.
وقتی به خودش اومد، کیمهان انگشت شستش رو روی لبهاش میکشید و مجبورشون میکرد باز بشن. وقتی دهانشو باز کرد، کام خودش و بزاق کیمهان سرازیر شد روی زبونش، وقتی کیم دوباره بوسیدش ناله کرد. بدنش مدت زیادی بود انقدر ریلکس نشده بود. تأثیر کیمهان روش...تقریباً حسش مثل مواد مخدر بود.
کیمهان بوسه رو آهسته کرد و گوشهی لبش رو بوسید، بعد نوبت رسید به چونهاش و گردنش. «مزهاش دقیقاً مثل چیزیه که یادمه...»
«مثل بهترین چیزی که تا حالا چشیدی.» پورشه خرخرکنان گفت و انگشتاش رو در موهای بهم ریختهی کیمهان فرو برد.
«دقیقاً.» کیمهان بهش نگاه کرد و لبخند زد.
«لازم نیست خیلی آمادهم کنی.» پورشه با تنبلی زمزمه کرد.
«نه؟» کیمهان پوزخند زد.
«قبل از اینکه بیام اینجا خودم این کارو کردم.» کیمهان خندید و دستش رو روی ران نرم پورشه بالا و پایین برد. «خوئن کیتیساوات، چرا اومدی اینجا؟ برای اینکه دوباره با هم باشیم یا برای سکس؟»
«معلومه، سکس.»
خندهشون سکوت شب رو پر کرد و کیمهان قسم خورد که هرگز تو زندگیاش خوشحالتر از این نبوده. احمق بود که تا حالا این رو به خاطر هر چیزی رها کرده بود. دیگر هرگز چنین اشتباهی نمیکرد.
با اولین حرکت داخل پورشه، انگار اون دو سال اصلاً اتفاق نیفتاده بود. اونا خوب بودن. کامل بودن. و قرار نبود هیچوقت چیزی کمتر از این باشن. پورشه با هر ضربه اسم کیمهان رو با ناله صدا میزد و کیمهان بیشتر و عمیق تر با هر حرکت کمرش درونش فرو میرفت.
«کیمهان... آه... حس میکنم...حس می کنم...»
«میدونم، بیبی. میدونم.» لبهاشون دوباره به هم رسیدند و کیمهان تمام نفسهای بریده و نالههای نیازمند پورشه رو بلعید.
«فاک، خیلی دلم برای این حالت تنگ شده بود... خیلی دلم برات تنگ شده بود. باورم میکنی؟» کیمهان رو پوست پورشه زمزمه کرد.
«باور میکنم... باور میکنم.» پورشه با عجله سر تکون داد و صورت کیمهان رو در دست گرفت و اونو به یک بوسهی گیجکننده دیگه کشید. «داخلم بیا. لطفاً. لطفاً...»
«فاک، بیبی، من باید کسی باشم که التماست میکنه.» کیمهان بین بوسه ناله کرد.
پورشه زبونش رو روی لبهای کیمهان کشید و مستقیم در چشمهاش نگاه کرد. «داخل من... همین حالا!»
ارگاسم کیمهان تقریباً نفسشو برید. صورتش رو تو گودی گردن پورشه پنهان کرد و انگار تمام بدنش آتش گرفته بود.
«دوباره.» پورشه ناله کرد و دستش رو روی ستون فقرات کیمهان نوازش وار بالا و پایین برد.
کیمهان سرش رو بلند کرد. چشمهاش از لذت مهآلود بودن. «پنج دقیقه...»
پورشه تو گلو خندید و اونا رو چرخوند. نالههاشون یکی شد. وقتی عضو کیم از سوراخ تنگ پورشه سر خورد بیرون.
«هرچقدر دقیقه که بخوای داری.» پورشه زمزمه کرد و ردی از بوسههای خیس روی سینهی کیمهان به جا گذاشت.
«تو کاملی. اینو میدونی؟» کیمهان نفسزنان گفت.
پورشه نگاهشو بالا آورد و لبخند زد.
«نه... من فقط عاشقم.»
✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦
لمسهای پروانهوار روی گردن پورشه اواخر صبح بیدارش کرد. با بوسهی دیگه ای که کیمهان روی پوستش گذاشت، هومی کرد، به سمت کیمهان چرخید و دستشو دور کمرش انداخت.
«دیشب بدون دوش گرفتن خوابمون برد.» کیمهان خندید. «همهجا خونیه.»
پورشه چشمهاش رو باز کرد و اطراف رو نگاه کرد، سپس دوباره چشمهاش رو بست و سرش را تو سینهی کیمهان فرو برد. «تقصیر خودته که با دستهای خونی برگشتی خونه.»
«هی!» کیمهان جفتشونو چرخوند و کمر پورشه رو نیشگون گرفت. «میخواستم دستهامو بشورم، ولی یادم افتاد یکی گفت براش مهم نیست.»
لبخند تنبلی روی صورت پورشه ظاهر شد و لبهای کیمهان رو بوسید. «خون تو نیست، مشکل منم نیست.»
کیمهان خم شد و آهسته پورشه رو بوسید؛ هنوز بهسختی باور میکرد که دوباره اونو در آغوش داره. «صبح بخیر، بیبی.»
«صبح بخیر...»
«بیا.» کیمهان نشست و پورشه رو هم با خودش بلند کرد. «واقعاً باید این خرابکاری رو تمیز کنیم.»
«نظرت چیه اول همدیگه رو تمیز کنیم...» پورشه دستهاش رو دور گردن کیمهان انداخت.
کیمهان پوزخند زد. «اون قدم اوله.»
✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦
بعدتر، کیمهان ملحفهها رو عوض میکرد و پورشه تو آشپزخانه صبحانه آماده میکرد. همهچیز دوباره اون حس خانوادگی رو داشت. انگار پورشه هیچوقت تمام وسایلش رو نیمهشب جمع نکرده و نرفته بود، در حالی که گریههای ناامیدانهاش در خلأ خونهای که زمانی خونهی مشترکشون بود، میپیچید.
کیمهان خاطره رو از ذهنش کنار زد و دنبال بوی خوش قهوه و غذایی رفت که فکر میکرد پورشه دیگه هرگز براش درست نمیکنه.
«تخممرغ همزده برای صبحانه؟» کیمهان پشت کانتر آشپزخونه نشست و به بشقابی که پورشه جلوش گذاشته بود نگاه کرد. «اونم با شکلک خندان روش؟ واقعاً لیاقتش رو دارم؟»
«چرا به ریشههامون برنگردیم؟» پورشه شونه بالا انداخت، بشقاب خودش رو هم روی کانتر گذاشت و کنار کیمهان نشست. «اولین باری که اینو برات درست کردم، آخرش دزدیده شدم و بعد تو برای اولین بار باهام بهم زدی.»
کیمهان با صدایی قابل شنیدن نق زد و پورشه خندید. «ولی هنوزم وقتی برات درست میکنم دوستش داری.»
«دارم.»
«خب... بذار این بار نشونهی ابدی بودنمون باشه، هوم؟» پورشه چنگال رو برداشت و اولین لقمه رو به کیمهان داد.
«ابدیت.» کیمهان چنگال رو ازش گرفت و به خوردن ادامه داد.
«پس خون دیشب مال کی بود، هان؟» پورشه جرعهای از قهوهاش نوشید و در حالی که به خوردن ادامه میداد، زانوش رو به پای کیمهان زد.
«وینای رو یادته؟»
پورشه سر تایید تکون داد. «یکی از آدمهای پ'کین بود، درسته؟ یه مدت توی توکیو نبود؟ برای یه جور مأموریت یا همچین چیزی؟»
«کیوتو.» کیمهان اصلاحش کرد. «ولی آره، درست میگی. توی حلقهی داخلی آدمهای کین بود... و برای همین اوضاع حتی خرابتره.»
«خب چی کار کرده؟ بگو!» پورشه با هیجان غر زد و چشمهاش برق زد.
«زیادی هیجانزده نیستی؟» کیمهان خندید.
«چایِ مافیا همیشه داغ و سرگرمکنندهست، وقتی به تمام این کشتارها عادت کنی.» پورشه شونه بالا انداخت و چنگالشو در تخممرغها فرو برد. «میخوام سرگرم بشم.»
«این موضوع برای سرگرمکننده بودن زیادی جدیه... وینای اُمرتای مافیا رو شکسته.»
پورشه که وسط نوشیدن قهوه بود، نزدیک بود همهاش رو تف کنه. «این کارو نکرده!»
«کرده.» کیمهان سر تکون داد.
«اون عوضی داشت به پلیسها خبر میداد؟ از کی؟»
«ظاهراً وقتی توی کیوتو بود باهاش تماس گرفتن. فکر کرده بودن چون از اینجا دوره، حرف زدن راحتتره... و اون هم همین کار رو کرد.»
«باورنکردنیه.» پورشه سرش رو ناباور تکون داد و چنگال رو پایین گذاشت. دیگر سیر شده بود. «پس دیشب کشتیش؟»
«نه. کین میخواد شکنجهش کنم تا بمیره... آروم.» کیمهان قهوهی سیاهش رو در دو جرعه تمام کرد. «پس همین کارو میکنم.»
«امروز هم میری ببینیش؟»
«آره. میخوای باهام بیای؟» کیمهان لبخند زد.
پورشه دستهاش رو دور گردن کیمهان انداخت و اونو برای بوسه جلو کشید. «از این به بعد همهجا باهات میام، بیبی. نمیتونم دوباره بذارم ماهها ناپدید بشی... مگه نه؟»
کیمهان گونهی پورشه رو در دست گرفت و آروم بینیاش رو به بینی شه مالید. «دیگه هیچوقت ناپدید نمیشم. نه از تو.»
«هوم.» پورشه هومی کرد و انگشتاش رو دور گردن کیمهان فشرد. «همش حرف، حرف، حرف... بیبی، با تو از این به بعد فقط به عمل باور میکنم.» بعد لبهای کیمهان رو کوتاه بوسید و از صندلی پایین پرید و به سمت در ورودی رفت.
«بیا! هوس شکنجه کردم.»
کیمهان چند بار پلک زد. به صبحانهی نیمهخوردهاش نگاه کرد و بعد به ورژن جدید دوستپسرش خیره شد؛ ورژنی که ناخواسته خودش تو ساختنش نقش داشت.
«یه هیولا ساختم.» کیمهان زیر لب پوزخند زد و دنبال هیولای کوچولوش از در بیرون رفت.
✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦
«آب... آب... آ—»
پورشه دستهاش رو روی سینهاش گذاشته بود و به وضعیت اسفناک وینای نگاه میکرد. صورتش از آخرین باری که دیده بودش بهسختی قابل تشخیص بود. خون بیشتر از لباسهای خودش بدنش رو پوشونده بود؛ لباسهایی که تکهتکه شده بودند. هر دو دست و هر دو پاش شکسته و دوباره در حالتهای غیرطبیعی قرار گرفته بودند و باعث میشد شبیه نسخهی واقعاً بههمریختهای از یک اختاپوس به نظر برسه. وقتی حرف میزد، صداش بین خشدار و بلند، و بعد بیش از حد ضعیف و تقریباً غیرقابل شنیدن تغییر میکرد.
پورشه با خودش فکر کرد دقیقاً شبیه چیزیه که لیاقتش رو داشت.
«آب... لطفاً...»
«آخرین بار کی بهش آب دادین؟» کیمهان از دو مردی که وقتی خودش نبود مراقب وینای بودند پرسید.
«بهش آب ندادیم.»
«دوباره بگو؟» کیمهان سرش را کج کرد. «فکر کنم همین الان شنیدم که گفتی بهش آب ندادین.»
«خوئن کیمهان... به هر حال قراره بمیره، پس چرا—»
«چون نمیخوایم سریع بمیره. میخوایم آروم بمیره، احمقها!» پورشه بدون اینکه حتی برگرده بهشون نگاه کنه گفت: «یه شلنگ برام بیارین.»
هر سه مرد همونجا به پورشه خیره شدن. «شلنگ؟»
«آره، شلنگ. شلنگ آب! بجنبین! پنج دقیقه وقت دارین!»
«خوئن پورشه.» مردها سر تکون دادند و زیرزمین رو ترک کردند.
کیمهان آهسته به پورشه نزدیک شد و بوسهای روی شونهاش گذاشت. «چه نقشهای داری؟»
«اون آب خواست، مگه نه؟» پورشه پوزخند زد و سرش رو چرخوند تا لبهای کیمهان رو بین لب هاش بگیره.
«خوئن کیمهان... لطفاً...» وینای با صدای خشدار گفت.
کیمهان نگاهشو بالا آورد، در حالی که لبهاش به نرمی روی گردن پورشه حرکت میکرد. «از من خواهش نکن... امروز فقط اومدم نگاه کنم و سرگرم بشم. از اون خواهش کن. کیمهان دندونهاش رو روی گردن پورشه کشید و بعد تو پوست نرمش فرو برد.
پورشه گردنش رو بیشتر در معرض دیدش گذاشت و صداش حالتی اغواگرانه داشت، انگار تو اتاق خوابشون با کیمهان حرف میزد، نه در کنار یک خائن که به سمت جهنم میرفت. «از من هم خواهش نکن. دهان گشادت خانوادهی منو به خطر انداخت. از نظر من، تو همین الان مردهای.»
«خوئن پورشه، خوئن کیمهان... شلنگ.» افراد کیمهان کمتر از پنج دقیقه بعد برگشتن. خوب بود.
«عالیه. بده به من.» پورشه دستش رو دراز کرد و همچنان هدفش رو زیر نظر داشت.
«چی... چی کار میکنی؟» چشمهای وینای بیش از حد بزرگ شدند. بدنش به عقب پیچید، انگار میتونست از جایی که بهش بسته شده بود فرار کنه.
پورشه سرش رو کج کرد. لبخند سرگرمشدهای آروم روی لبهاش نشست. «مگه برای آب التماس نکردی... آب... آب... آب؟ فقط دارم چیزی رو که خواستی بهت میدم.»
همین که پورشه حرفش تمام شد، آب با شدتی به وینای برخورد کرد که ضربهی اون سرش رو به عقب پرت کرد و به دیوار پشت سرش کوبید. آب سرد همهجا بود؛ روی بدنش، داخل دهانش، چشمها، بینی و گوشهاش. نمیتونست نفس بکشه. نمیتونست...نمیتونست...نمیتونست...
«خب، چه حسی داریم؟ هنوز تشنهای؟» پورشه در حالی که آب همچنان بیرحمانه به بدن وینای برخورد میکرد، پرسید.
وینای سعی کرد دهانش رو باز کنه. سعی کرد چیزی بگه، اما هرچقدر تلاش کرد، هیچ صدایی از گلوش خارج نشد.
«چی؟» پورشه سمتش خم شد. «نمیشنوم.»
«لطفاً... ت...ت...تمومش کن.»
«فکر کنم داشت میگفت «بیشتر» میخوام.» کیمهان با شیطنت گفت.
پورشه خندید، شلنگ رو بست و روی زمین انداخت. «نمیخوایم بالاخره بمیره... هنوز.»
«میدونی چقدر جذابی؟» کیمهان با تحسین به پورشه نگاه کرد.
«یکم آب میخوای که خنک شی؟»
کیمهان دستهاش رو برای دفاع بالا برد. «نه، خوبم.»
«مطمئنی؟» پورشه یک قدم به سمت کیمهان برداشت...و کیمهان یک قدم عقب رفت.
«آره، خوبم.»
«واقعاً؟»
کیمهان چشماش رو تو حدقه چرخوند و بوسهی سریعی روی لبهای پورشه گذاشت. «هدفت اونجاست.» سرش رو به سمت وینای خم کرد.
«زیادی راحت نباش. بعداً به حسابت میرسم.» پورشه زمزمه کرد.
«بیصبرانه منتظرم.» کیمهان زبونش رو روی لب پایینیاش کشید و نگاه کرد که پورشه دوباره توجهش رو به وینای معطوف کرد.
پورشه صورت وینای رو گرفت و چند سیلی بهش زد تا بیدارش کنه. «حالا بهتر شدی؟ دیگه اینقدر تشنه نیستی؟»
«خوئن پورشه، لطفاً... لطفاً نکن—»
«به پلیسهای لعنتی خبر دادی یا نه؟»
وینای ساکت شد. نگاهش از پورشه برداشته شد.
«ازت یه سؤال کردم.»
«بله...»
«وقتی باهات حرف میزنم، بهم نگاه کن!»
چشمهای وینای سرد شدند. مستقیم به چشمهای پورشه نگاه کرد؛ طوری که انگار پورشه چیزی پایینتر از خودش بود.
«آره، با پلیسهای لعنتی حرف زدم. که چی؟ چند سال پیش تو هیچی نبودی. طوری رفتار نکن که انگار حرفت اینجا ارزشی داره!»
«چند سال پیش یکی از مورداعتمادترین آدمهای کین بودی، و حالا ببین کجایی.» پورشه جواب داد و به کیمهان نگاه کرد. «پی... هنوز بهش احتیاج داری حرف بزنه؟»
«نه، چرا؟» کیمهان در حالی که سیگار تازهای بین لبهاش داشت جواب داد.
«فقط کنجکاو بودم ببینم هنوز به زبونش احتیاج داره یا نه.» پورشه زیر لب گفت و در زیرزمین قدم زد. جلوی میزی ایستاد که پر از ابزارهای مختلف و کاربردی بود. اما چیز خاصی لازم نداشت. دست برد، یک انبردست برداشت، وزنش رو در دست سنجید و دوباره جلوی وینای برگشت.
«چی... چی کار میکنی؟!»
«این زبونت خیلی مزخرف تحویل میده. پس چرا هنوز نگهش داریم، هان؟» پورشه چونهی وینای رو گرفت و دهانش رو به زور باز کرد.
وینای شروع به تقلا کرد. سعی کرد سرش رو تکون بده تا از دست پورشه خلاص بشه، اما پورشه کوچکترین توجهی نکرد. انبردست رو داخل دهان وینای برد و لحظهای بعد خون از دهان وینای بیرون پاشید.
کیمهان در عرض چند ثانیه اونجا بود و بدن پورشه رو از خون کاور کرد. پورشه انبردست رو همراه با زبان روی زمین کثیف زیرزمین انداخت و به افراد کیمهان که در گوشه ایستاده بودند نگاه کرد.
«شما دوتا... مطمئن شین خفه نشه!»
کیمهان پک دیگه ای به سیگارش زد و بعد اونو بین لبهای پورشه گذاشت. چشمهای پورشه آروم از بالا تا پایین بدن کیمهان حرکت کردند. دم عمیقی از سیگار گرفت و از دهانش بیرون آورد. سپس گردن کیمهان رو چنگ زد و عمیق بوسیدش. دستهای کیمهان دور کمر پورشه حلقه شدند و لب پایینیش رو گاز گرفت تا طعم خونش رو روی زبونش حس کرد.
پورچای با نالهای آروم زبونش رو روی لبهای کیمهان کشید. «از کجا فهمیدی الان سیگار میکشم؟»
«استاک کردن، یادته؟» کیمهان پوزخند زد.
«آها.» پورشه لبخند زد. «فعالیت مورد علاقهت.»
«نه.» کیمهان نزدیک شد و در گوش پورشه زمزمه کرد: «فعالیت مورد علاقهم به فاک دادنتـه.»
پورشه بدون هیچ حرفی برگشت و شروع کرد به بالا رفتن از پلهها. تقریباً از زیرزمین خارج شده بود که ایستاد و به کیمهان که هنوز همانجا ایستاده بود نگاه کرد.
«پس منتظر چی هستی؟»
کیمهان خندهی کوتاهی کرد و از پلهها بالا دوید. باورش نمیشد فقط بیستوچهار ساعت پیش، زندگیش از مرگ هم بدتر بود. هیچچیز معنا نداشت. حتی نفس کشیدن هم زیادی بود.
و حالا؟ یک هیولای کوچولو بالای پلهها منتظرش بود. و کیمهان آماده بود درست داخل چنگالهای اون هیولا بیفته.
☆ THE END ☆