☆ Desptite Everything I'm Just In Love (Little Monster)☆

☆ Desptite Everything I'm Just In Love (Little Monster)☆

scorpiostarlight



«این‌همه مدت اینجا چی کار می‌کردی؟ به خیال من جق می‌زدی چون دیگه نمی‌تونی منو داشته باشی؟ چه رقت انگیز.»


کیمهان وسط قدم‌هاش ایستاد و نگاه تیره‌اش رو به پورشه دوخت.


«چی رقت انگیز‌تره؟ اینکه من با فکر تو جق بزنم، یا اینکه تو اینجا منتظر بمونی تا کارم تموم بشه؟»


پورشه پوزخندی زد و یک قدم به کیم نزدیک‌تر شد.


«رفتارت دیگه رسماً مرزهای استاک کردن و مزاحمت رو رد کرده، کیمهان. فقط... بی‌خیالش شو. دیگه نمی‌تونی منو پس بگیری.»


کیمهان با پوزخند خم شد. انقدر نزدیک که تونست عطر پورشه رو استشمام کنه. هنوز همون عطری بود که کیمهان سال‌ها پیش، وقتی تازه با هم قرار می‌گذاشتند، براش خریده بود.


جالب بود.


«کی گفته می‌خوام تو رو پس بگیرم؟ فقط دارم مطمئن می‌شم هیچ‌کس دیگه‌ای هیچ‌وقت نتونه تو رو داشته باشه.»



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



کیمهان همیشه تو سردرآوردن از آدم‌ها خوب بود. این مهارت رو خیلی زودتر از اینکه بتونه درست و حسابی حرف بزنه، در وجودش نهادینه کرده بودن. مثل یک سلاح مافیایی تربیت شده بود؛ استراتژیست، قاتل و هر چیز دیگه که بین این دو قرار می‌گرفت. می‌تونست آدم‌ها رو مثل یک کتاب باز بخونه؛ می‌توانست قدم دهمشون رو پیش‌بینی کنه، حتی قبل از اینکه قدم اول رو بردارن.


کیمهان هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد. وقتی اوضاع خراب می‌شد، اون ناجی خانواده‌شون بود.


و بعد پورش کیتیساوات، همراه با برادر کوچک و ساده‌دلش، پیداش شد.


کیمهان می‌تونست از پورش به‌ خوبی سردربیاره. مشکل، برادر کوچکش بود.


کیمهان اصلاً نمی‌تونست از پورشه سردربیاره، و تلاش هم کرده بود. اوه، چقدر تلاش کرده بود. اما هیچی به هیچی.


و هرچی به پورشه نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر احساس گم‌شدن می‌کرد.


با پورشه، کیمهان مجبور بود همه‌چیز رو واضح و مستقیم از لب‌های خود پورشه بشنوه. همان لب‌هایی که خیلی صمیمی‌تر از چیزی که برنامه‌ریزی کرده بود، باهاشون آشنا شده بود.


و دقیقاً به خاطر همین که کیمهان هرگز نمی‌تونست از پورشه سردربیاره، انتظار چند چیز رو بعد از جدایی‌شون نداشت.


علاقه‌ی پورشه به مافیا.

سرعتی که پورشه از متنفر بودن حتی از فکر مافیا، به یکی از مهره‌های اصلی تقریباً تمام مأموریت‌های بزرگ سال گذشته تبدیل شده بود.

کیمهان دیده بود که پورشه در سال‌های اول فعالیت خودش برای خانواده، آدم‌های بیشتری رو کشته بود تا چیزی که خود کیمهان تو سال‌های اول کشته بود.


هرچقدر هم کیمهان از این موضوع احساس غرور می‌کرد، به همون اندازه دلش برای پورشه خودش تنگ شده بود؛ همان پورشه ایی که حتی آزارش به یک مورچه نمیرسید.


اما چیزی که خیلی بیشتر از غریزه‌ی ناگهانی و خشونت‌آمیز پورشه آزارش می‌داد، بی‌بندوباریش بود. چپ و راست قرار گذاشتن؟ بوسیدن غریبه‌ها تو کلاب؟ خون کیمهان از شدت خشم به جوش اومده بود. اولش با خودش فکر کرده بود: البته، این خودش بوده که به پورشه آسیب زده. این خودش بوده که همه چیزو بینشون تموم کرده. پورشه حق داشت خوشحال باشه. چرته. پورشه حق نداشت با هیچ‌کس جز کیم خوشحال باشه! اصلاحش می‌کرد... می‌دونست پورشه با هیچ‌کس جز خودش واقعاً خوشحال نمی‌شد. اونا... قبلاً با هم خوشحال بودن...اما کیمهان مجبور بود کاری رو که باید انجام می‌شد، رو انجام بده.


و آخرین چیزی که کیمهان انتظارش رو نداشت...این بود که پورشه بعد از تمام کارایی که در حقش کرده بود، هنوز دوستش داشته باشه. اما پورشه هنوز دوستش داشت، حتی اگر تمام تلاشش رو می‌کرد تا قایمش کنه. شاید کیمهان نمی‌تونست از پورشه سر دربیاره، اما عشقشون انقدر عمیق تو تک‌تک سلول‌های بدن پورشه حک شده بود که حتی اگر دم مرگ هم بود، تشخیصش میداد.

و دقیقاً به همین دلیل، چون پورشه با وجود تمام کارهای زشتی که کیمهان در حقش کرده بود هنوز دوستش داشت، کیمهان هرگز از تلاش برای برگردوندن پورشه دست نمی‌کشید؛ حتی اگر در این مسیر مجبور می‌شد چندتا بازی هم راه بندازه.



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



پورشه فقط پنج دقیقه دیر به رستوران رسید.

جلسه با کین و بادیگاردها بیش از حد طول کشیده بود. اما اشکالی نداشت؛ یک قرار خوب باید مودشو خیلی بهتر می‌کرد.

پورشه چیز زیادی درباره‌ی مارک نمی‌دونست.

بیست‌ودو ساله، دانشجوی انتقالی از استرالیا، موهای بلوند، چشم‌های آبی...کاملاً متفاوت از کیمهان. و همین چیزی بود که اهمیت داشت.


اما همون لحظه‌ای که پورشه وارد رستوران شد، فهمید اگر چیزی باشه، مودش قراره داغون تر شه.

یک نفر کنار مارک نشسته بود. یک مرد. کت‌وشلوار مشکی. شونه‌های پهن.

و همون هاله‌ی کوفتی‌ای که تک‌تک آدم‌های کیمهان دور خودشون داشتن.


پورشه نمی‌تونست صورت مارک رو کامل ببینه. اما از چیزی که می‌دید، مارک گیج... و ترسیده بود.

و بعد آدم کیمهان با سرعت حرکت کرد، اما حرکتش انقدر کوچیک بود که فقط یک چشم آموزش‌دیده می‌تونست متوجهش بشه.

و وقتی مرد از سر میز بلند شد و اونجا رو ترک کرد، پورشه نمای کاملی از قرارِ در حال مرگش داشت.

چنگال تو گردن مارک فرو رفته بود و تنها دلیل اینکه او هنوز آن را بیرون نکشیده بود، این بود که شریانش تمام محتویاتش رو روی میز تمیز و بی‌نقص جلوش نپاشه.


اما این وضعیت زیاد دوام نیاورد. اول پورشه می‌خواست فریاد بزنه که چنگال رو بیرون نکشه، اما دیگه دیر شده بود و رستوران آروم ناگهان به آشوب کشیده شد.


«فاکینگ هل!»


پورشه روی پاشنه‌اش چرخید و به دنبال آدم کیمهان بیرون رفت؛ کسی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، از کنارش رد شد.


«دستور کیمهان بود، حدس می‌زنم.» پورشه همون لحظه‌ای که هر دو جلوی رستوران بودن، اینو گفت.


مرد ایستاد و چرخید به پورشه نگاه کرد. «خوئن پورشه... بهتره هر دو وانمود کنیم که تو منو اینجا ندیدی.»


پورشه پوزخند زد. «اوه، واقعاً؟ می‌ترسم نتونم این کارو بکنم. از کیمهان و تمام احمق‌های لعنتی‌ای که دارن برنامه‌های روزانه‌م رو خراب می‌کنن خسته شدم!»


«خوئن پورشه، من فقط داشتم از دستورات خوئن کیمهان پیروی می‌کردم.» 


پورشه نزدیک‌تر رفت و دستش رو داخل کتش فرو برد. «پس دستور کیمهان، هوم؟» خم شد. «پس این دستور منه...» به انصاف مرد، وقتی پورشه چاقو رو تو بدنش فرو کرد، حتی صدایی هم از خودش درنیاورد. «منتظر رئیست تو جهنم باش! خیلی زود می‌فرستمش اونجا.»



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



«اول باید با دِلندر سر و کله بزنیم. بفهم با تمام اون دخترها به چه کسی می‌فروشه و فوراً بهم خبر بده.»


«حتماً.» بیگ سر تکون داد و آماده‌ی رفتن شد، درست زمانی که پورشه با قیافه‌ی یک فرشته‌ی انتقام وارد دفتر کیمهان شد. زیبا.


«برو بیرون!» پورشه سر بیگ داد زد. «چیه نگاه می‌کنی؟ کمکت کنم؟ برو بیرون!»


بیگ به کیمهان نگاه کرد و تنها وقتی کیمهان سر تایید تکون داد، از صندلی‌اش بلند شد و اونا رو تنها گذاشت.


«امروز چرا این‌قدر مودی ای، بیبی؟ اتفاقی افتاده؟»


کیمهان به صندلی‌اش تکیه داد و نگاهش را با تنبلی از بالا تا پایین بدن پورشه سر داد.

شلوار مشکی‌ای پوشیده بود که بیش از حد به رون‌هاش چسبیده بود؛ چیزی که اصلاً باب میل کیمهان نبود. پیراهن ابریشمی بنفش تیره‌ای هم پوشیده بود که تا وسط سینه‌اش باز بود. پارچه به نرمی روی بدنش افتاده بود و شونه‌های پهن و کمرش رو بیشتر نمایان می‌کرد؛ همون کمری که کیمهان می‌خواست تو دستانش بگیره وقتی بین ملحفه ها به فاکش میداد.


و اون برای یک نفر دیگه اینطوری لباس پوشیده بود. باورنکردنی بود. انگار کس دیگه ای می‌تونست مثل کیمهان بپرستش.


«چند نفر؟»


کیمهان سرشو کج کرد. «چند نفر چی؟»


«چند نفر بی‌گناه باید بمیرن تا بالاخره راضی بشی، کیمهان؟»


«می‌دونی، پورشه... این موضوع یه جورایی به خودت بستگی داره. با چند تا بازنده‌ی دیگه می‌خوای بری سر قرار قبل از اینکه بالاخره بفهمی هیچ‌کدومشون قابل مقایسه با من نیستن؟»


پورشه با تمسخر خندید.از در جدا شد و آهسته، تقریباً مثل مرگی که نزدیک می‌شه، به سمت میز کیمهان قدم برداشت.


«می‌دونم که هیچ‌کدومشون با تو قابل مقایسه نیستن، کیم...» هر دو دستشو روی میز کیمهان گذاشت و به جلو خم شد.

پیراهن ابریشمیش بخش بیشتری از سینه‌ی عضلانی‌اش رو آشکار کرد.

خدایا، کیمهان دلش برای لرزش بدن پورشه زیر دست‌های خودش تنگ شده بود؛ وقتی هر اینچش رو گاز میگرفت و لیس میزد.


«من هیچ‌وقت نمی‌خواستم دنبال کس دیگه‌ای بگردم. یه دوست‌پسر داشتم که همه‌چیزی بود که می‌خواستم، اما حدس بزن اون دوست‌پسر چی کار کرد؟ دقیقاً انتظار داری من چی کار کنم؟ دیگه هیچ‌وقت عاشق نشم چون تو همه‌چیز رو خراب کردی؟»


«ولی تو همین حالا هم عاشقی، پورشه. هر دومون اینو می‌دونیم.» کیمهان دستش رو به سمت پیراهن پورشه برد و با یک حرکت یک دکمه‌ی دیگه رو باز کرد.


پورشه با چنان انزجاری دست کیمهان رو پس زد که کیمهان برای یک لحظه‌ تقریباً باور کرد که واقعاً نمی‌خواد کیمهان بیشتر پیش بره.


«من عاشق نیستم، کیمهان. ناامیدم. خسته‌ام. عصبانی‌ام. و تنها چیزی که همین الان می‌خوام اینه که برای همیشه از شر تو خلاص بشم.»


کیمهان ابروش رو بالا برد و دست برد سمت اسلحه‌اش و به دست پورشه داد. «باشه، پس ادامه بده. درست وسط سر. مطمئن شو که واقعاً مرده باشم.»


چشم‌هاشون برای لحظه‌ای به هم گره خورد. چشم‌های پورشه خالی از احساس بود. برای یک لحظه‌ی کوتاه، کیمهان فکر کرد پورشه واقعاً انجامش میده. قبل از اینکه کیمهان حتی فرصت پلک زدن داشته باشه. اما پورشه سرشو رو پایین انداخت و به اسلحه خیره شد. سپس دستش رو روی دست کیمهان گذاشت، محکم فشرد و انگشتاش رو جابه‌جا کرد تا اسلحه رو بگیره.


پوست کیمهان از لمس پورشه می‌سوخت.

بیش از حدی که باید به دستش خیره موند و وقتی بالاخره نگاهش به سمت پورشه برگشت، لوله‌ی اسلحه‌ی خودش رو مقابل صورتش دید.


«شلیک کن!» گفت. «پر شده، نگران نباش.»


«این همون چیزیه که بخاطرش ازت متنفرم!» پورشه با عصبانیت گفت: «همیشه این‌قدر بی‌خیال و خونسردی. از احساسات خودت می‌ترسی، کیمهان؟»


«شلیک کن!» صدای کیمهان بلند شد. «می‌خواستی منو بکشی، پس بکش! من بهرحال باید دو سال پیش مرده می‌بودم.»


صدای تیز شلیک دفتر رو درنوردید و در تک‌تک مولکول‌های اطراف سر کیمهان پیچید. قرمزی روی زمین چکید و زیر پاهای کیمهان یک حوضچه‌ی خیس تشکیل داد.


بطری شرابی که پشت سر کیمهان روی قفسه بود، تکه‌تکه شد.


«اون شراب گرون بود!»


«یکی دیگه بخر.» پورشه اسلحه رو روی میز انداخت و برگشت.


نمی‌تونست.


نمی‌تونست این کار رو بکنه.


لعنتی، نمی‌تونست.


دستش روی دستگیره‌ی در بود و فقط می‌خواست تا جای ممکن از کیمهان دور بشه. نباید میومد اینجا.

تمام مدت می‌دونست که واقعاً نمی‌تونه کیمهان رو بکشه. اصلاً داشت چی کار می‌کرد؟


«فاک بهش.» زیر لب زمزمه کرد و در رو باز کرد...فقط برای اینکه دوباره در بسته بشه و نفس گرم کیمهان پشت گردنش رو نوازش کنه.


«مطمئناً می‌تونم یه بطری شراب دیگه بخرم، اما می‌دونی چی رو نمی‌تونم بخرم؟ تو رو.» صدای کیمهان آروم بود. تقریباً در حد یک زمزمه.

دست‌هاش به‌آسونی پورشه رو چرخوندن؛ انقدر راحت که پورشه از خودش بدش اومد. باید مقاومت می‌کرد. باید کیمهان رو پس می‌زد و برای ماه‌ها ناپدید می‌شد، درست مثل دو سال پیش.

باید این کار و خیلی بیشتر از این رو انجام می‌داد.

اما در عوض، لب‌های کیمهان لب‌های خودش را پیدا کردن و پورشه...لعنتی، اونم متقابلاً بوسیدش.


لب‌هاشون مثل یک چیز واحد حرکت می‌کردن؛ انگار هیچ‌وقت از هم جدا نشده بودن، انگار دو سال گذشته هرگز اتفاق نیفتاده بود. قلب پورشه...طوری که تو سینه‌اش می‌تپید...خیلی وقت بود همچین حسی نداشت. دست‌های کیمهان رو روی تمام بدنش حس کرد؛ کمرش را نگه داشته بود، انگار می‌خواست به دو قسمت تقسیمش کنه. بوسه‌های کیمهان خشن بودن، پر از اشتیاق و خشم فروخورده.


برای مدتی طولانی، خیلی طولانی، پورشه تو این حس داشتن چیزی که همیشه آرزوش رو داشت گم شد. اما بعد درد سینه‌اش رو به یاد آورد؛ همون وقتی که کیمهان گفته بود دیگه دوستش نداره، که همه‌چیز تموم شده. و ناگهان همه‌چیز واضح شد.

لب‌های کیمهان روی لب‌هاش مثل سم بودن.


محکم هلش داد و باعث شد کیمهان متوقف بشه. چند بار نفس کشید و تلاش کرد مزه‌ی کیمهان رو روی زبونش فراموش کنه.


«وقتی گفتم نمی‌خوام برگردی، دروغ گفتم. با تک‌تک نفس‌هایی که می‌کشم می‌خوام برگردی، بیبی.» نفس‌های بریده‌ی کیمهان روی لب‌های پورشه نشست، وقتی برای بوسه‌ی دیگه ای خم شد.


اما به جاش پورشه انقدر محکم بهش سیلی زد که خون تازه‌ از لب‌های کیمهان جاری شد.


«تو بیشتر از اینکه عاشقم باشی، عاشق دروغ گفتن به منی... مگه نه، کیمهان؟»


«پورشه—»


«دیگه هیچ‌وقت نزدیکم نشو!»


کیمهان رفتن پورشه رو تماشا کرد؛ در حالی که خون از چونه‌اش می‌چکید و لبخند رضایت‌بخشی روی لب داشت.


«هنوزم همون مزه رو می‌ده.»



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



«شنیدم دیشب پورشه رو دیدی.»


کیمهان سیگارش رو دور انداخت و در حالی که به نرده تکیه داده بود، به برادرش نگاه کرد.

برکه‌ی زیر پل زیر نور خورشید بعدازظهر برق می‌زد.


«چی؟ پورشه اون‌قدر ذوق کرده بود که مجبور شده به همه‌ی اطرافیانش بگه؟»


حالت صورت کین سخت شد. همون‌طوری به کیمهان نگاه کرد که همیشه وقتی از تمام کارهای مزخرف برادر کوچکش خسته می‌شد، نگاهش می‌کرد.


«کیمهان، تا کی می‌خوای این بازی رو باهاش ادامه بدی؟ اگه فقط حقیقت رو بهش می‌گفتی—»


«اگه حقیقت رو بهش می‌گفتم، بیشتر از این ازم متنفر می‌شد.» کیمهان خندید، انگار فکر کردن به این موضوع بیش از حد مضحک بود.


«نه، کیمهان... نمی‌شد. بالاخره می‌فهمید چرا همون روزی که فکر می‌کرد می‌خوای ازش خواستگاری کنی، به جاش باهاش بهم زدی.»


«آره؟ و تو این‌قدر خوب می‌دونی چون...»

کین طوری رفتار می‌کرد که انگار پورشه رو بهتر از کیمهان می‌شناخت. فقط به خاطر اینکه با برادر پورشه ازدواج کرده بود، به این معنی نبود که پورشه رو هم به همون اندازه می‌شناخت و درک میکرد. برادرهای کیتیساوات شبیه هم بودن و در عین حال کاملاً متفاوت. مثل دو روی یک سکه.

یکی آتیشی و انفجاری بود و دیگری مثل جویباری زلال و آروم در میان چمنزار بهاری.


«شاید این موضوع سورپرایزت کنه، کیمهان، ولی من و پورشه با هم حرف می‌زنیم. در واقع خیلی حرف می‌زنیم. خیلی چیزها رو بهم می‌گه. می‌دونی که خیلی وقته موضوع بحث مایی؟ دیدم که درباره‌ات با احساسات مختلف زیادی حرف می‌زد؛ انقدر زیاد که حتی نمی‌تونم بشمارمشون. بدترینش زمانی بود که در عرض یک روز از خوشبختی به ناامیدی رسید. کیمهان، من به پورشه اهمیت می‌دم—»


دست کیمهان تقریباً بلافاصله یقه‌ی پیراهن کین رو گرفت. لحنش مثل یخ سرد بود. «حتی سعی نکن بگی من بهش اهمیت نمی‌دم!»


کین خندید، دست کیمهان را کنار زد و شانه‌اش رو فشرد. «می‌دونم که اهمیت می‌دی. و دقیقاً به همین دلیله که از تماشای این مزخرفات بین شما دو نفر خسته شدم.»


کین آهی کشید و به افق دوردست نگاه کرد. «کسی که دو سال پیش می‌رفت، تو نباید می بودی کیمهان.»


«نه؟» کیمهان با تمسخر گفت: «پس کی؟ تانکون؟ یا تو؟ یادآوری کنم که اون موقع تازه ازدواج کرده بودی؟ خیلی دوست داشتم ببینم پورش اجازه می‌داد این کارو بکنی.»


«معجزه‌ست که هنوز اینجایی، کیمهان...» کین آه کشید.


«معجزه، دقیقاً. یه معجزه‌ی لعنتی که باعث شده هر روز بدون پورشه با درد زندگی کنم... هر روز لعنتی!»


«تو باهاش بهم زدی، کیمهان.»


«قرار بود بمیرم!»


«چی گفتی؟»این صدا متعلق به کین نبود. نه. متعلق به بدترین کابوس و دست‌نیافتنی‌ترین خواسته‌ی کیمهان بود.


پورشه اون طرف برکه ایستاده بود و طوری به کیمهان نگاه می‌کرد که انگار کین اصلاً اونجا نیست. «چی گفتی، کیمهان؟»


کین زودتر به حرف اومد. «پورشه، فکر کنم بهتره که—»


«دو سال پیش چه کوفتی اتفاقی افتاد؟! تا کی همه می‌خوان ازم این راز رو نگه دارن؟!»


کین به کیمهان نگاه کرد. «کیم... فکر کنم باید—»


«آره، می‌دونم.» کیمهان سر تکون داد و به سمت پورشه رفت.


«می‌تونیم حرف بزنیم؟»


پورشه بدون یک کلمه حرف، مچ کیمهان رو گرفت و به داخل کشیدش. تمام مسیر تا اتاقش ساکت بود تا اینکه کیمهان رو به طرف بالکن هل داد و مچش رو ول کرد.


«حرف بزن! و حواست باشه! اگه دوباره موقع دروغ گفتن مچتو بگیرم، از این بالکن پرتت می‌کنم پایین. قسم می‌خورم این کارو می‌کنم!»


کیمهان به پایین نگاه کرد. ارتفاع زیاد بود، اما انقدری زیاد نبود که براش مشکلی ایجاد کنه. اما تلاش برای دوباره دروغ گفتن به پورشه ی خودش...کیمهان نمی‌خواست چنین ریسکی کنه.


به پورشه نگاه کرد. «اون کشتی‌ای که دو سال پیش توی چین منفجر شد رو یادته؟»


چشم‌های پورشه با شناختی ناگهانی لرزید. اخم کرد. «معلومه که یادمه. هفته‌ها سرتیتر اخبار بود. هیچ بازمانده‌ای نداشت.»


«یک بازمانده داشت.» کیمهان اینو آروم گفت و مستقیم تو چشم‌های پورشه نگاه کرد.


پورچای سرش رو ناباورانه تکان داد. «نه، این مزخرفه! چرا تو باید اونجا بوده باشی؟ این چه ربطی به ما داره؟»


«تریادها(Triads).» کیمهان گفت: «توی اخبار هیچ‌وقت نگفتن چه کسانی سوار اون کشتی بودن، درسته؟ می‌دونی چرا؟ چون اون کشتی پر از اعضای تریاد بود. اون موقع، دو سال پیش، خانواده‌ی ما هدف همین تریاد قرار گرفته بود. قضیه اونقدر جدی بود که فقط یک حمله با نابودی کامل ما فاصله داشتیم. یکی باید از شر اون تریاد خلاص می‌شد و باید سریع اتفاق می‌افتاد. فقط یک شانس داشتیم. اگه خرابش می‌کردیم، همه‌چیز تموم بود. همه مرده بودن، پورشه. نه فقط من یا کین. تو، برادرت... هر کسی که کوچک‌ترین ارتباطی با خانواده‌ی تیراپانیاکول داشت.برای همین... یه مأموریت انتحاری بود. و نمی‌تونست کین باشه... اون و برادرت تازه ازدواج کرده بودن. من این کار رو با اون‌ها نمی‌کردم، اما تنها گزینه‌ی دیگه من بودم.»


کیمهان نفس عمیقی کشید و ناگهان نتونست تو چشم‌های پورشه نگاه کنه. «فکر می‌کردم... نه... می‌دونستم روی اون کشتی می‌میرم، پورشه. برای همین باهات بهم زدم. بهت گفتم دیگه دوستت ندارم. هر کاری از دستم برمی‌اومد کردم تا ازم متنفر بشی، چون امیدوار بودم مردن در حالی که ازم متنفری، این‌قدر بهت درد وارد نکنه. فقط می‌خواستم ازت محافظت کنم. خیلی متأسفم.»


کیمهان دستش رو به سمت پورشه دراز کرد؛ ناامید بود که دوباره اونو در آغوش بگیره. ناامید بود که دوباره کامل بشه.


اما پورشه یک قدم عقب رفت. با چشم‌هایی که از اشک براق شده بود پرسید: «پس چرا زنده‌ای؟»


«چی؟» کیمهان با صدایی گرفته گفت. از خودش بیشتر از هر کس دیگه ای تو زندگیش متنفر بود.


پورشه با چشمانی پر از درد لبخند زد. «دارم می‌پرسم چرا زنده‌ای؟ اگه می‌دونستی روی اون کشتی می‌میری، پس چطور الان اینجایی و هنوز داری این‌همه درد بهم می‌دی؟»


«پورشه...» کیمهان سرش رو به نفی تکون داد. «می‌دونم منظورت این نیست.»


«نیست؟» پورچای با تمسخر خندید. «به جای اینکه حقیقت رو بهم بگی، بدترین چیزی که می‌تونستی بگی رو گفتی، بعد باهام بهم زدی، بعد پنج ماه ناپدید شدی و وقتی برگشتی، از اون موقع تا حالا اون‌قدر با من بازی کردی که فکر کنم به روانپزشک نیاز دارم!» صدای پورشه بالا رفت. «واقعاً این‌قدر غیرقابل‌باوره که ترجیح بدم مرده بودی؟»


کیمهان فاصله‌ی دردناک میونشون رو طی کرد و پورشه رو در آغوش کشید. «ازم متنفر باش. هرچقدر می‌خوای ازم متنفر باش، ولی لطفاً... فقط یه شانس... فقط یه شانس دیگه به ما بده.»


پورشه پسش نزد، اما حرکتی هم نکرد. فقط در آغوش کیمهان ایستاد و با صدایی شبیه یک ظرف خالی پرسید: «اون پنج ماه کجا بودی؟»


«در حال بهبود...» کیمهان زمزمه کرد و آرام کف دستش رو روی ستون فقرات پورشه بالا و پایین برد. «وقتی کشتی منفجر شد، بیهوش شدم. چند نفر از یه جزیره‌ی کوچیک منو در حالی که تقریباً مرده بودم، روی آب پیدا کردن. منو با خودشون بردن و ازم مراقبت کردن. چند ماه طول کشید تا اون‌قدر خوب بشم که بتونم برگردم.»


«ولی هیچ‌کس اینجا دنبالت نگشت. هیچ مراسم خاکسپاری‌ای نبود... هیچ‌چیز.»


«به کین گفتم هیچ‌کدوم رو نمی‌خوام. بهش گفتم صبر کنه... حداقل یک سال... اگه یک سال برنگشتم... یعنی واقعاً مرده‌ام. خودم باور نداشتم زنده بمونم، اما هر کسی که به مأموریت انتحاری می‌ره حق داره چنین چیزی رو بخواد. توی ذهنم... فقط... می‌خواستم بهت زمان بیشتری بدم تا به زندگی بدون من عادت کنی.»


انگار پورشه دیگه نمی‌تونست گوش بده. بالاخره حرکت کرد و کیمهان رو پس زد. «دوباره. یک بار دیگه تو باید برای من تصمیم می‌گرفتی... حتی یک بار، فقط یک بار، به من به چشم کسی نگاه کردی که خودش می‌تونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره؟»


«بیبی، من—»


«نه، کیمهان، نه. تو به خاطر یه مأموریت از ما دست کشیدی.»


«اگه من نمی‌رفتم، تو مرده بودی!»


«درست مثل الان؟»


«پورشه—»


«تنها کاری که باید می‌کردی این بود که بهم بگی چه اتفاقی داره می‌افته. با هم یه راهی پیدا می‌کردیم. هر راهی.»


«راه دیگه‌ای وجود نداشت، پورشه.»


«پس من باهات می‌اومدم. نمی‌فهمی؟ من ترجیح می‌دم با تو بمیرم تا اینکه بشنوم می‌گی دیگه دوستم نداری.»


«انجل...» کیمهان صورت پورشه را رو قاب گرفت و پیشونی‌هاشون رو به هم چسبوند. «اشتباه کردم. اشتباه کردم. خیلی اشتباه کردم. دوستت دارم، باشه؟ دوستت دارم. هیچ‌وقت از دوست داشتنت دست نکشیدم. پورشه... تو آخرین چیزی بودی که وقتی کشتی منفجر شد بهش فکر کردم—»


«برو.» صدای پورشه لرزید. «برو... لطفاً فقط برو.»


«پورشه... خواهش می‌کنم.» کیمهان روی زانوهاش افتاد و ناامیدانه پورشه رو در آغوش گرفت. «دوستت دارم.»


پورشه هم روی زانو نشست، دست‌های کیمهان رو گرفت و مجبورش کرد ولش کنه.


«اگه می‌خوای ما دوباره یه شانسی داشته باشیم، الان باید منو تنها بذاری. من... باید فکر کنم. و دنبالم نیا. خودم میام دنبالت...»


کیمهان می‌خواست فریاد بزنه. می‌خواست گریه کنه. می‌خواست بپرسه: «میای؟ واقعاً میای؟» مثل زندانی‌ای که منتظر حکم اعدامشه. اما نگاه پورشه...درد تو صداش...باعث شد کیمهان دیگه هیچ‌وقت برخلاف خواسته‌ی پورشه عمل نکنه.


پس در حالی که احساس می‌کرد قلبش رو از سینه‌اش بیرون کشیده و جلوی پای پورشه گذاشته، بلند شد و از اونجا رفت؛ در حالی که رد خونی پشت سرش باقی می‌گذاشت.


پورشه گریه کرد. انقدر گریه کرد که دیگر اشکی برای گریه کردن باقی نموند. تا وقتی ماه تو آسمان بالا رفت و زانوهاش از زانو زدن درد گرفتن. مطمئن نبود چطور خودش رو به حموم رسونده بود. و بعد، انگار فقط یک بار چشم‌های قرمزش رو پلک زده باشد، خودش رو در تخت دید؛ گوشی تو دستش و یه عکس از کیمهان که برای اولین بار شب رو تو تخت اون خوابیده بود.


چقدر ازش متنفر بود...چقدر از تصمیم‌گیری‌های دائمی کیمهان متنفر بود؛ تصمیم‌هایی که به ندرت خودش رو توشون دخیل می‌کرد...چقدر از اینکه کیمهان فکر می‌کرد صاحب پورشه ست متنفر بود...چقدر از اینکه تک‌تک کارهایی که کیمهان در زندگیش انجام داده بود، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هاله‌ای از قانون بودن داشتند متنفر بود؛ انگار همه‌چیز تغییرناپذیر بود و هیچ‌کس نمی‌تونست کاری درباره‌اش بکنه...چقدر از هر بار که کیمهان می‌خواست ازش محافظت کنه متنفر بود، چون در نهایت به جای محافظت، بهش آسیب می‌زد.


«خیلی ازت متنفرم.» انگشت شست پورشه روی صورت خوابیده‌ی کیمهان کشیده شد. «ولی حتی بیشتر از اون دوستت دارم.»


گوشی از دستش افتاد.چشم‌هاش آروم بسته شدن و آخرین چیزی که پورشه قبل از خواب بهش فکر کرد، این بود که تختش خیلی وقته بیش از حد سرد بوده.



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



«چی شده، شه عزیز؟ مریضی؟» تانکون با نگرانی کنار پورشه نشست. پوست پورشه مثل روح سفید شده بود و حتی به غذایی که جلوش قرار داشت دست نزده بود.


پورشه سرش را تکان داد و یک توت‌فرنگی رو به زور پایین داد. مزه‌اش مثل خاک بود. تمام چیزی که هنوز می‌تونست مزه‌اشو حس کنه، لب‌های کیمهان از دو روز پیش بود.


«اوه، بی‌خیال! حتماً یه چیزی شده. باید به محبوب‌ترین تیراپانیاکولت بگی.»


«تو محبوب‌ترین تیراپانیاکول من نیستی.» این کلمات قبل از اینکه پورشه واقعاً به معنی شون فکر کنه، از دهنش پرید.


حالت چهره‌ی تانکون تغییر کرد. اخمی بین ابروهاش نشست و دست پورشه رو گرفت. «داداش کوچولوی من بالاخره باهات حرف زد؟»


«پس تو هم می‌دونستی، هان؟» پورشه یهو دلش خواست دستش رو پس بکشه، اما این کار رو نکرد.

این پ'خون بود...اون همیشه طرف پورشه بود.


«نمی‌تونستم بهت بگم، نونگ. این چیزی بود که باید از خود کیمهان می‌شنیدی.»


پورشه نگاهش رو بالا آورد و با تانکون چشم تو چشم شد. «پس تو مشکلی نداشتی که برادر کوچیک‌ترت بره یه مأموریت انتحاری؟»


پورشه تا وقتی واکنش تانکون رو ندید، نفهمید این سؤال چقدر دردناک بود.


تانکون دستش رو رها کرد و شروع کرد با یقه‌ی پیراهن خودش بازی کردن. «هر روز بابتش از خودم متنفرم. مغز بهم ریخته ای دارم. نمی‌تونم برای خیلی از کارهای این خانواده کاری انجام بدم. بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم کاملاً بی‌فایده‌ام.»


«تو بی‌فایده نیستی! منظورم این نبود—»


«می‌دونم منظورت چی بود، شه.» تانکون با اطمینان لبخند زد. «حالا که می‌دونی واقعاً چه اتفاقی افتاده، فقط از اون عصبانی نیستی؛ از همه‌ی اطرافیانش هم عصبانی‌ای که می‌دونستن چه اتفاقی داره می‌افته اما جلوی اون رو نگرفتن. این یعنی هنوز دوستش داری... و فکر می‌کنم تنها چیزی که واقعاً برای کیمهان اهمیت داره همینه.»


«اما...» پورشه سرش رو پایین انداخت. «من نمی‌تونم همین‌طوری برم پیشش و ببخشمش. بهم دروغ گفت... دوباره بهم دروغ گفت. درباره‌ی یه چیز به این مهمی بدون من تصمیم گرفت... اون—»


«تو آسیب دیدی. می‌فهمم. اما باید از خودت بپرسی: شما دوتا واقعاً به اندازه‌ی کافی عذاب نکشیدین؟ شما دوتا فقط وقتی با هم هستین واقعاً زنده‌این. هر بار با یکی از شما وقتی از اون یکی جداست حرف می‌زنم، احساس می‌کنم دارم با یه بدن بدون روح حرف می‌زنم. دو ساله که دارم همین کار رو می‌کنم.»



✦ . ⁺ . ✦ . ⁺ . ✦



To be continued...

Report Page