Deathly water
Karen
تمام تجملات این خونه، تمام وسایل لوکس و گرون قیمتش روح مینهو رو اذیت میکرد
به عنوان کسی که کل روزشو با خوشگذرونی سپری کرده بود حس مضخرفی داشت.
خوب میدونست دلیل حسش چیه..
روی تخت چرخید و روی شکم دراز کشید، دستشو دراز کرد و دفتر خاطراتشو از روی پاتختی برداشت.
طبق عادت هر شبش قبل از نوشتن شروع به خوندن خاطرات چند روز قبل کرد؛ چند روز قبلی که هنوز توی خونه ی کوچیک والدینش، کنار پدر و مادر و خواهرش زندگی میکرد.
" حس میکنم توی یه آکواریومم؛ همه ی قسمت های جالب زندگی رو از پشت شیشه میبینم و هربار که سعی میکنم برم سمتشون با سر میخورم توی شیشه..
هربار که سعی میکنم بپرم بیرون جاذبه منو پایین میکشه و دوباره توی آب کثیف غرقم میکنه، آب کثیفی که مشکلاتمه، کمبودا و احساساتمه..
به اطرافم که نگاه میکنم انگار همه به وجود اومدن تا توی آکواریوم زندگی کنن، زندگی های معمولی و رقت انگیزشون اطرافمو پر کرده انگار هیچکدونشون از دریا خبر ندارن "
نفس عمیقی کشید تا بغضشو عقب بفرسته و صفحه های سیاه شده با کلمات ترحم برانگیزش رو رد کرد؛ اولین صفحه ی سفیدی که به چشمش خورد رو باز کرد و بدون مکث شروع به بیرون ریختن افکاری که درحال منفجر کردن ذهنش بودن کرد.
" حالا دیگه آزادم..
شیشه آکواریوم رو شکستم، اما به چه قیمتی؟یه خونه ی لوکس و یه ماشین گرون قیمت دارم، دیگه مشکلات آبِ محدود توی اون چهارچوب رو ندارم؛ حالا هرچی که دست روش بذارم مال من میشه، هرکسی که بخوام جلوم خم میشه اما به چه قیمت..؟ فروختن روحم و خانوادم قیمت مناسبی بود؟ تمام این زندگی ارزشش رو داشت؟
آب محدود آکواریومم رو ول کردم که بیام توی دریا اما نمیدونستم دریا فقط از دور آبیه؛ وقتی نزدیکش میشی، وقتی به عمقش میری، تنها چیزی که نصیبت میشه سیاهیه؛ سیاهی مطلق، سرد و غیردوستانه..
سیاهی دورمو گرفته، سیاهی آدمای منفور و عجیب، آدمایی که اطرافمن اما از جنس من نیستن"
قطری اشک گرمی از روی گونه اش سر خورد و روی دفترش افتاد
" میخوام برگردم به آکواریومم..
میخوام برگردم و غذاهای گرم خونمون رو بخورم، میخوام با خواهرم دعوا کنم و سرزنش بشم، میخوام توی اتاق کوچیک خونمون و روی تخت قدیمیم بخوابم، میخوام دوباره برگردم به زندگی راحت خودم.. به آکواریومم"