چرا شکست خورد؟ (درسهای برآمد شهریور!)
جامعه نوشورای سردبیری: بار دیگر ناکامی در ترکانداختن بر قلعه قدرت سیاسی! اینبار به خاطر خطای ادراکی در تشخیص ماهیت مطالبه اجتماعی و سوار کردن عطش سیاسی بر آن: درحالی که فوج زنان مشغول بالا رفتن از باروی حکومت و گرفتن گوشهای از حقوق خودهستند، خوشخیالان در سودای شکستن قلعه قدرت سیاسی تهاجم ناکام میکنند. این ، عمده ترین وجه تحرک ممزوجی است که پیش چشم ماجریان دارد: کامیابی نسبی برآمد اجتماعی، شکست ماجراجویی سیاسی! توضیح خواهیم داد.
جنبشی که آن را «برآمد شهریور» نام مینهیم تحرکِ خوشبنیه و با زمینۀ اجتماعیِ فراگیر و سیالی بود. میتوانست اکثریتِ زنان و مردان ایران را در هر گروه سنی یا صنفی، پشت خود گرد آورد و در مقابل حکومت قرار دهد و معادلۀ موازنۀ قدرتِ جامعه ـ حکومت را تا حد چشمگیری جابجا کند و گامی در مسیر احیای حقوق ملت باشد. مطالبۀ اولیۀ آن ـ انحلال گشت ارشاد و رفع اجبارِ روسری ـ مطالبۀ اصیلی بود: کسب بخشی از حقوق اولیۀ نیمی از جمعیت کشور دربارۀ پوشش که با اجبار و خشونت، مجبور به رعایت امیالِ غیرمنطقیِ روحانیتِ حاکم هستند. با وجود سادگی، مطالبۀ بزرگی است و شکستِ اعتباری و اقتداریِ بزرگی روی دست حکومت میگذاشت. البته مطالبهای منطقی نیز هست. هیچ کشور اسلامی جز فرقۀ تروریستِ طالبان و جمهوری اسلامی، زنان را اجبار به پوشش سر نمیکند. در واقع مطالبهای آنقدر طبیعی و منطقی که در شمار اولین مطالباتِ برآورده شدۀ ملت در زمان آشکاریِ ضعف حکومتی خواهد بود که در جوانی فرتوت شده است.
برداشتنِ روسری که از همان مراسمِ تدفینِ مهسا آغاز شد و بهسرعت شیوع یافت و حکومت در هنگامۀ گیر کردن در پاسخگوییِ چراییِ آن مرگِ تراژیک در برابر آن خلع سلاح شده بود، خصلت مهم دیگری هم دارد: یک نافرمانی مدنی، یک مطالبۀ «خود برآورده» است. وقتی زنان و دختران اراده و گره روسری را باز میکنند، تحقق مییابد. این مطالبه (برداشتنِ روسری)، برگزاریِ انتخابات آزاد یا همسانسازیِ رتبۀ معلمان نیست که منتظر پذیرش و اجرا توسط حکومت شود. به همین دلیل میشد (و میشود) با آن مطالبه، این حکومتِ سراپا مسلحِ خشونتورز را بهسختی شکست داد.
حالا چرا اینهمه دربارۀ کیفیاتِ آن مطالبه حرف میزنیم؟ چون آن مطالبه سلاحِ قویِ جامعه در برابر اقتدارگراییِ حکومت بود و هست و اگر «برآمدِ شهریور» بر آن استوار میماند، حکومت راهی بهجز تسلیم نداشت و قهرمانانه سازش میکرد. چرا؟ چرا اینقدر کارآمد بود و چرا شکست خورد؟ توضیح میدهیم.
مطالباتِ جنبشهای اجتماعیِ مطالبهگر (که به خیابان کشیده میشوند) را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: مطالباتِ سخت (قدرتمحور) و مطالبات نرم (کنترلمحور). ماهیتِ مطالبات سخت حمله به متمرکز شدنِ بیش از حد قدرت است. حکومتها مایلاند تا جایی که میشود قدرتِ سیاسی را در خود متمرکز کنند و درخواست تقسیم قدرت (رفع استبداد فردی، برگزاری انتخابات آزاد، آزادی احزاب و...) اعصاب آنها را به هم میریزد و به اولین چیزی که فکر میکنند اِعمال خشونت و چگونگی خفه کردن است (برخورد با تاجزاده و مطالباتش). ماهیت مطالبات نرم، امکانِ معامله بر سر آنها توسط حکومتهاست. حکومت آنها (مطالبات نرم) را کنترل میکند و مانند شمری که شیرِ آبِ جماعتی در ید اوست و هر وقت لازم باشد باز و بسته میکند، حقوق فردی، آزادیهای اجتماعی، مطالبات اقتصادی و فعالیتهای فرهنگی را منقبض و منبسط میکند؛ پس مطالبات نرم، مطالبات و حقوقیاند که میشود و میتوان دربارۀ آنها حکومت را وادار به عقبنشینی کرد. در همین سال جاری دو گروه اجتماعیِ معلمان و بازنشستگان، توانستهاند حکومت را در برابر مطالباتِ نرمِ خود وادار به عقبنشینیِ نسبی کنند.
نکتۀ قابلتوجه، مرزبندیِ این دو نوع مطالبه است. شاید درآمیختنِ آنها، مشکلآفرین و مضر و غالبکنندۀ ناکامی باشد. در برآمد شهریور، خطای افراد مؤثر این بود که مطالباتِ سخت را به مطالبۀ نرمِ قدرتمندی که میتوانست بیشترین آدمها را به خیابان بیاورد آمیختند و راستش را بخواهید و رک بگوییم جنبش را به انحراف دوپارگی کشاندند. خطایی بسیار فاحش!
احتمالاً برای کسانی که روند رخدادها و مواضع و تبلیغات را از روز مرگ مهسا به خوبی و با حوصله دنبال کرده باشند آشکار است که خطا کجا بود. در جنبشی که اوج رادیکالیسم در آن باید روسریسوزانِ خیابانی با فندک میبود، چه جای شعارِ اینکه فلان کس رهبری را ببیند یا نه؛ فلان کس بمیرد یا نه و چه جای فریاد کشیدنِ اینکه فلان چیز بهانه است و اصل نظام نشانه و...؟ عقلِ کدام آدمِ سیاسیِ استخواندار حکم کرد وقتی زنان و دختران دستهدسته مردانِ خود را برای حقوقِ خود از خانه بیرون میکشند چنین ادعیه و علائمی به میان بیاید؟ آیا معصومیتِ مهسا که باید روحِ جنبش را لطیف و مسالمتآمیز اما پر زور میساخت و روسریِ سوخته که باید پرچمِ جنبش و نمادِ اوجِ رادیکال شدنِ آن بود زیر تزریقِ شعارهای براندازی له نشد؟ یک نگاهِ حداکثرخواهِ فکرنشده، مطالبۀ نرم را به مطالبۀ سخت پیوند و به حکومت جرئت کشتن داد. نتیجه، میانداریِ بیتجربههای عجول و فقدانِ پیکرۀ رهبری و هماهنگسازی بود. منظور این نیست که اگر جمعیت فقط به یک مطالبه قناعت میکرد گلریزان میشد و کسی کشته نمیشد و از این حرفها: حکومتها و بهویژه حکومتِ ایران از مسالمت بیشتر از خشونت میترسند و در برابرش خشونت و خدعه میکنند. در شامگاهِ پایانِ راهپیماییِ مسالمتآمیزِ میلیونیِ سکوتِ پس از انتخابات ریاستجمهوری در سال۸۸، کشتارِ مشکوکی صورت گرفت و بلندگوی حکومت خبرِ کشتهشدهها را با آبوتاب از هفت صبحِ روز بعد در صدر اخبار قرار داد تا مردم را بترساند که دوباره به خیابان نیایند چون از سکوت مردم در خیابان بیشتر میترسد.
اما برسیم به اینکه مسئول دوپارگی چه کسانی هستند. واقع آن است که اگر علتِ بیفرجامیِ برآمد شهریور، انحراف آن از هدفِ طبیعیِ در دسترس بود، مسببِ اصلیِ این انحراف، خود مردماند که بر مطالبۀ اولیه استوار نماندند و به رادیکالیسمِ تزریقیِ بیهنگامی دچار شدند. جوانانِ کف خیابان کمتر از آنهایی مقصرند که شعار بهانه برای نشانهگیریِ اصل نظام را به میان آوردند؛ هرچند همین عده را هم میتوان صادق دانست و ساده، چون فکر میکنند ارتقای سطح یک جنبش، به رادیکالیزه شدنِ آن بستگی دارد و درک نمیکنند آنچه جنبش را مؤثر میکند گستره و دربرگیریِ جمعیتی آن است و تراشخوردگیِ مطالباتش. بههرحال تزریقِ آن شعارهای خالصِ سیاسی، اقدامِ انحرافیِ بزرگ و مؤثری بود.
اما بیسر بودن و فقدان سازمانِ کانونی در برآمد شهریور نیز (که طبیعتش بود و عدهای هم آن را مایۀ تحسین یافتند) به انحرافش افزود. در غیاب یک پیکرۀ رهبری یا حداقل هماهنگکننده، نقش رسانهها در جهتدهی به تحرک بسیار افزایش یافت و با توجه به خفگی و از بین رفتنِ اعتبارِ رسانههای داخلی، تأثیر سه رسانۀ معروف به رسانههای لندن وتندروهای مجازی قابلتوجه شد. ارتقای برآمد به شورش و متمرکز کردنِ آن بر مطالبات سیاسی و تقدیسِ عملِ متقابلِ خشن دربرابر سرکوبِ حکومت، کارکردِ واضحِ آنها بود ومشابهتِ رفتار نشان میداد که احتمالاً ازدستورالعمل واحدی استفاده میکنند. این تصور پیش میآید که برای مغزِ متفکر این رسانهها، تضعیف و گیرافتادگیِ حکومت ایران، از برآورده شدنِ مطالباتِ اجتماعیِ ایرانیان مهمتر بود. در واقع، خط آنها ارتقای رتبۀ اعتراض به انقلاب و تزریقِ خشونت به برآمدِ شهریور بود. حالا که گذشت ولی بسیاری و بهویژه روزنامهنگارانِ ایرانیِ مستقر در خارج کشور نشان دادند رعایت اصول این حرفه در اولویتشان نیست و تخصصشان آژیتاسون وهیجانآفرینی است. بیبیسی که عاقلِ آن رسانههاست جوانی را آورد بهعنوان عضو شورای وکلای پاریس که فتوا میداد مردم باید عملیاتِ خشونتِ متقابل کنند که درقانون اساسی هم هست. خبرخوان بهجای عنوانِ خنثای «نیروهای امنیتی» از «نیروهای سرکوب» استفاده میکرد (بله آن نیروی سرکوب است ولی نه در اخبارِ بیطرف از لندن) و درآخر اخبار، کارگردانِ پشتسرشان سرودهای انقلابی پخش میکرد. کلاً نزدیک شدند به کانال رجوی؛ بیوجدانیِ کامل و غیرحرفهایگریِ تام! اگر کسی برنامههای آنها را ضبط کرده و حوصله داشته باشد، میتواند یک جزوه برای چهار واحد درس در دانشکدۀ روزنامهنگاری با موضوع «مدیریت و هدایت رسانهای انقلابهای اجتماعی» فراهم کند.
دیگر رسانههای لندن خیلی بدتر از بیبیسی بودند و ارزیابیِ نقشِ آنها میتواند موضوع این بررسی باشد که محتوای تحولات سیاسیِ ایران با چه سرعتی به سمت برونزا شدن جابجا میشود. افزایش این سهم آنجا اهمیت مییابد که نسبتِ آن را با سهمِ کاهندۀ نیروهای سیاسی، فعالان اجتماعی و روزنامهنگارانِ داخل کشور به دست آوریم. فقدان تحلیل از ماهیت جنبش و ذهن حکومت، جوزدگی و رها کردنِ خود در سیلاب شعارها، روزنامهنگاران را به فعالانِ اجتماعیِ توییتریِ عادی بدل ساخت و وقتی فهمیدند ماجرا چیست دیگر دیر شده بود. خبرنگارِ پرشوری که مانند یک نوجوانِ هیجانیِ خیابان، به دنبال شعارهای سیاسی دویده بود، روزِ نهمِ برآمد، با احساسِ برودتِ فضا در خیابان نوشت «بیایید روی همان شعار زن زندگی آزادی توقف و اصرار کنیم». دیر شده بود!
ترسِ فعالان سیاسیِ داخلی که حداکثر نقش خود را به حمایتیِ محافظهکارانه و احساسی از برآمد دیدند و نه ارائه تحلیلی بر ماهیت، کارکرد و نتایج محتمل آن، عامل درجه سومِ شکستِ برآمد شهریور بود. علتش عدم درک بود یا ترس از قضاوت عوامانه همگنان، کسی نمیداند و اهمیتی هم ندارد. آنان نقشِ فروکاستۀ خود را کاهندهتر کردند و جامعه را در میان موجِ توفندۀ ندانمکاری رها کردند. مجموعۀ آنچه گفتیم، مجموعۀ خطا در جبهۀ جامعه بود و فهرست خطاهای جبهۀ حکومت مورد بحث این مطلب نیست.
این الف طولانی شد ولی بهتر است برخی نتیجهگیریها را خلاصهشده و برای آینده عرضه کنیم:
۱ – با وجود فرونشستِ بروز خیابانی، مطالبۀ حق زنان، کماکان پربسامدترین مطالبۀ اجتماعیِ ایران باقی میماند و فقط مطالباتِ معیشتیِ تودهای (که یک زغالِ گداختۀ دیگرِ زیر خاکستر است) میتواند ارزش مطالباتی و دربرگیرندگیِ همسانِ آن داشته باشد. این مطالبۀ برآوردهنشده باید در پیشانیِ مطالبات اجتماعی باقی بماند. اما با وجود باقی ماندنِ این مطالبه در پیشانی، بدون بالا گرفتنِ مطالبات معیشتی و آمدنِ طبقۀ کارگر و تهیدستانِ شهری به عرصۀ مطالبهگریِ فعال (که شکل شورش خواهد داشت)، نباید انتظار داشت حکومت عقبنشینی کند یا در شیوۀ حکمرانی تغییر ماهوی بدهد. امکان حرکتِ موازیِ آن جنبش و این شورش هنوز ناشناخته است ولی در همسو بودنشان (علیه وضعیت حاضر) تردیدی نیست.
۲ -تعداد خطاهای شناختی در درک و تحلیل برآمد اجتماعی شهریور بسیار زیاد است. ولی حیطه های روشن در آن کاملا به چشم می آید: به نظر میرسد بخشی قابل توجه از جامعه زنان هشیارانه آن آماج اولیه را گم نکردند و به تحکیم دستاورد وجه اجتماعی جنبش پرداختهاند: حکومت برای باز پس گیری سنگر از دست رفته روسری باید هزینه غیرقابل تصوری بپردازد، درحالی که برای پس زدن وجه زائده مانند سیاسی معمولا اردوکشی خیابانی کفافش را میدهد.
نکته مهم آن است که به دلایلی ، تنها دستاورد جنبش باید به طریقی از سوی حکومت به رسمیت شناخته شود . آزادیبخشی از زنان جامعه از قید روسری، درصورتی که از سوی حکومت و بخش سنتی به رسمیت شناخته نشود ، کمتر قابل تعمیم و همواره در خطر تعرض و ایجاد نقار بین پارههای جامعه زنان است و احتمالاممکن است به تدریج پس گرفته شود. فعلا، تثبیت رسمی این سنگر ، از پیگیری بسیاری از شعارهای دیگر برآمد اخیر مهمتر است .
۳ - با توجه به گرو رفتنِ اعتبارِ اقتدارِ حکومت نزد مسئلۀ حجاب، مطالبۀ حق پوشش و نافرمانیِ مدنیِ منتج از آن (برداشتنِ روسری و سوزاندن آن) خودبهخود بهاندازۀ کافی رادیکال است. نباید آن را با شعارهای رادیکال و مطالباتِ سیاسیِ دیگر آمیخت.
۴ - همۀ سخنگویانِ داخلی، دانشجویان، اساتید، فعالان، روزنامهنگاران و خودِ زنان باید نشان دهند این یک برآمدِ اجتماعیِ داخلی و مسالمتآمیز است و در آن، درگیری و خشونت جایی ندارد و نخواهد داشت. تنها راه خلع سلاحِ حکومت و رسانههای تزریقکنندۀ خشونت به این جنبش، تأکید فراوان بر اجتماعی بودنِ آن و عدم ارتباطِ مستقیمش با فرآیندِ محوریِ سیاسی (نبرد قدرت) است. البته هر جنبشِ مدنی دربردارندۀ حدی از پروژۀ سیاسی است که اغلب اوقات وجه ثانویه و پوشیدۀ آن است. پروژۀ سیاسیِ برآمد شهریور، رفع سلطۀ ایدئولوژیکِ قدرتِ حاکم بر زنان و کاهشِ هیمنۀ اجتماعیِ حکومت در مسیر تمرکزِ بیشتر قدرت است که در تاروپود این برآمد بافته است. چیزی فراتر از آن، بار است بر دوش آن!
۴ - آزمایش و حصولِ نتایجِ اِعمالِ سیاستِ «عدم مقاومت» در مورد این جنبشِ مدنی بسیار ضروری است. در فاز بعدی و شعلهکشیِ دوبارۀ این مطالبه، باید علاوه بر عدم خشونت و عدم مقابله، «عدم مقاومت» را نیز آزمود. باید فقط در خیابان بود، شعارِ متفرقه نداد، فرار نکرد، در مقابلِ دستگیری مقاومت نکرد و فقط رخدادها را مستندسازی کرد. البته چماق در کار خواهد بود ولی معمولاً تعداد چماقهای فرود آمده در این موقعیتها کمتر و انعکاس آنها بیشتر است. این روشی آزموده است که حکومتهای قدرتمندی را از پا انداخته است. باید کارآمدیِ آن را در تحرکی که حاضران و قهرمانانِ آن زنان هستند و مطالبۀ کاملاً منطقی و طبیعی دارند آزمایش کرد. در واقع ماهیتِ این جنبش مدنی، با طبیعتِ روشِ عدم مقاومت در برابر خشونت، همخوان و منطبق است.
توجه کنید که حکومت جمهوری اسلامی در حالِ ویرانیِ از پایه و نابودیِ توانِ مادی و نیروی انسانی کشور است لذا نباید آن را به حال خود گذاشت و باید کاری کرد اما سرنگون کردن آن، به معنی رسیدن به دموکراسی نیست. در تاریخِ جهان هیچ انقلابی منجر به دموکراسی و حکومت دموکرات نشده است و نبردهای انقلابیِ مسلحانه نیز صرفاً در مواردی معدود و تحت شرایطی خاص منجر به دموکراسی شده است. شاید برای رسیدن به آزادیِ فردی، سرنگونیِ حکومتها کافی باشد اما برای رسیدن به دموکراسی، کافی نیست! بهویژه در ایران خبری از دموکراسی نخواهد بود چون طرفدار سلطنت پهلوی میگوید بعد از رسیدن به قدرت، حداقل ده سال نباید دموکراسی باشد تا اوضاع را سامان دهیم. برخی اصلاحطلبان نیز از لزومِ ده سال حاکمیتِ نظامی سخن گفتهاند. منتظرانِ دموکراسیِ پساجمهوری اسلامی باید واقعبین باشند؛ خبری در راه نیست! جنبش حاضر که دستاوردهایش در آینده و در زمینۀ بازپسگیریِ حقوق شهروندان و کشفِ تاکتیکهای تحرکِ اجتماعی بیشازپیش آشکار خواهد شد، نقطۀ درخشانی در تاریخ ایران باقی میماند (در آینده به این دستاوردها خواهیم پرداخت) ولی اکنون نباید به تداومِ آن (آن هم به هر قیمتی) دل خوش کرد. واقعیت آن است که تعداد خطاهای شناختی در درک و تحلیلِ تحرکِ اجتماعیِ حاضر زیاد است.
اما مهمترین نکته غفلت ساز این روزها، معطوف به این است که شاید ، فقط شاید، روند حوادث به سمتی برود که اثری از حکومت کنونی باقی نماند و برود. جانشینش کدام نظام و کدام سازمان است؟ بدانید مسئلۀ قدرت و اینکه چه کسی بر این کشور حاکم شود موضوعی مربوط به آینده نیست. یک موضوع "پیشاتغییری" است ومسئلۀ ناچیزی نیست . نمیتوان بدون آنکه نظام بدیلی در ذهن و تشکیلاتی در روی زمین داشت به تغییر نطامهای سیاسی دست زد . ما امروز چنین چیزی نداریم و در عوض اشتیاق بسیار برای گریز از نظام و حکومت فعلی داریم (اینابرن، هرچی میخواد بشه!). به استقبال یک خلاء سیاسی میرویم که نمیدانیم چه چیزی آن را پر خواهد کرد .(آنهایی که امروز بویژه از آنسوی مرز در کوره براندازی فوری میدمند با حراماندیشی محض سیاسی در این مورد ساکتند! چرا ؟) حداقل پیش بینی برای چنین فروپاشیدگی منجر به خلاء سیاسی، هرج ومرج و لرزان شدن کیان ایران به عنوان یک پیکره واحد ملی خواهد بود. هرج و مرج اجتماعیاش بماند.
حکومت کنونی به تلویح و تصریح گفته است اگر برود زمین سوختهای بیش باقی نخواهد گذاشت. معنی این یادآوریها این نیست به ستمش تن دهیم . معنیاش این است که پایین کشیدن یک موجود جهنمی که همچون "آل" افسانهای از پشت برپیکره ایران جهیده و پایین نمیآید ، سیاست میخواهد نه راه انداختن یک انقلاب کور! "رهاننده را چاره باید نه زور" فقط!
مطالباتِ قدرتمندِ اجتماعی نباید زیرِسایه یک شبهانقلاب کور میرفت. پیشاپیش میگوئیم ته این جریان هم ناکامی است و هم شکست! اما خدا کند اشتباه کنیم!