Dark pond

Dark pond

‌‌

"فقط فراموش کن.. یهویی نمیشه میدونی. تو نمیتونی همه چیز رو یهویی از یاد ببری. همونطور که خاطرات اروم تو ذهنت کشیده میشن همونطور هم اروم پاک میشن... ولی بهتره فقط از گناهان واشتباهات دیگران بگذری.. و دیگه هیچوقت اون ها رو نبینی."

"بعضی وقتا ادم باید شبیه ققنوس باشه میدونی... اگه میبینی که ضعیفی یا اشتباهات دیگران اذیتت میکنن... فقط خودتو بسوزون و دوباره متولد شو"

"خب.. فکر میکنم دیگه به اندازه کافی سوخته باشم"


"ما نمیتونیم با چیزی بجنگیم که دیگه نمیتونیم درستش کنیم فرست... حداقل خوشحالم فهمیدی که کارات درست نبودن. بیا گذشته رو فراموش کنیم... به جاش کاری نکنیم که دوباره پشیمون شیم"


"همه چیز رو فراموش میکنم... ولی هیچوقت یادم نمیره حتی یبارم وقتی باردار بودی ازت مراقبت نکردم... جای جونگ بغلت نکردم یا بهت اطمینان خاطر ندادم... بابت تمام ثانیه‌هاش... ازت معذرت میخوام."


"منو ببخش... اگه یه روز رو ببخشی، من اون روز تا اخر عمرم نگه میدارم.. اما اگه نبخشی... کنارت میمونم و بی صدا میمیرم.. ذره ذره ی وجودمو بابت کاری که باهات کردم بهت میدم.. میتونی بزنیم... میتونی توهین کنی.. میتونی نفرین کنی.."

  "من اگه از تو بی زار بشم، باید از همون اول همشو تو گور میریختم.. فرست. من ازت چیزی نمیخوام... نه نجات نه جبران، فقط اگه من رو اینطور دیدی... از کنارم رد شو... مثل قبلا"

"نمیتونم خاتانگ.. بعد از اون روز که تو گم شدی، نتونستم نفس بکشم.. با خودم میگفتم وقتی منو دیدی من از شرم خودم رو میکشم.. ولی نه... برام بخند... برام بخند و گریه رو کنار بزار"

 


"نمیتونی دراین بابت شکایت کنی.. نمیتونی بهم بگی گریه نکن وقتی دلیل اشک هام خود تویی."

"پس بزار دلیل خنده هات هم باشم."


"چرا ازم میخوای پیشت بمونم..."

 "چون بدون تو نمیتونم.."


"هنوز بهش فکر میکنی؟"

"اگه یه روز بهش فکر نکنم خودم رو نمیبخشم."

 


"منو بکش.. تا دیگه جلوت نباشم و زجر نکشی. میدونم بخاطر بودنم زجر کشیدی"

"من بخاطر نبودنت زجر کشیدم.. روزایی که بهت نیاز داشتم تا بیای لمس کنی و تن گرمم رو اروم کنی


"با این وجود هنوزم کنارت نفس میکشم... ولی تو منو به یه ادمی که دیگه حتی زنده نیست ترجیح میدی."

"من.."

"چیزی نگو... لطفا چیزی نگو که دوباره بهت امیدوار شم... چرا فقط منو نکشتی؟ این که جدی جونتو از دست بدی بهتر از اینه که از درون بمیری."

 


"با این وجود هنوزم کنارت نفس میکشم... ولی تو منو به یه ادمی که دیگه حتی زنده نیست ترجیح میدی."

"من.."

"چیزی نگو... لطفا چیزی نگو که دوباره بهت امیدوار شم..."


"تموم دوازده سال من کنارش بودم. هر بهار.. هر تابستون هر پاییز و هر زمستون. وقتی چشمام رو باز کردم اون دقیقا جلوی چشمام بود. ولی اون شب که رفت. و من متنفر شدم ازینکه صبح قراره چشمام رو باز کنم و اون رو نبینم. هر آسیبی رو به جون میخرم تا یبار دیگه ببینمش.."

Report Page