Dark Fate
Vin(Kang)همهجا،همهچی،همهکس خراب شده بود.شهری که یه مدت پیش مردم توش به ارامش و خوشی زندگی میکردن،همشون،همهی همه نابود شده بود.
آتیش همه جا پخش شده بود،صدها سرباز جونشونو از دست داده بودن،بین و مردها آدمایی که یوجین سالها باهاشون بازی کرد و بزرگ شد هم بود.
مرگی که بیشتر از همه یوجین رو ناراحت یا بهتره بگم عصبی کرده بود مرگ ریکی بود،ریکی بهترین دوستش بود،اون براش برادر بود،براش یه حامی بود.و حالا دلیل مرگ بهترین دوستش جلوی چشماش ایستاده بود.
دختر با خشم شمشیری که تو دستش بود رو روی گردن زن مقابل قرار داد،زنی که انتظار اینو نداشت با چشمهای متعجب به دختر خیره شد.
"تو نمیتونی منو بکشی یوجین" زن با خونسردی حرف زد.
"میتونم،قشنگ جوری که تو ریکی رو کشتی"
"من تورو از اون جهنم نجات دادم یوجین،تو نمیتونی همچین کاری با من بکنی"
"تو منو نجات ندادی میاواکی"
"من طندگیمو پای تو گذاشتم،من تورو بزرگ کردم!"
"تو منو بزرگ نکردی،تو یه هیولا بزرگ کردی!"
"یوج-"
"خفه شو!" تحمل یوجین تموم شده بود،میخواست داد بزنه،میخواست گریه کنه،اگه میتونست به عقب بره قطعا اجازه نمیداد ساکورا همچین کاری کنه.
"یوجینا،تمومش کن.میدونم نمیخوای منو بکشی"یوجین شاید قویی ینظر میرسید ولی چشماش پر از اشک بود،دقیقا مثل زمانی که ساکورا برای اولین بار اونو دید.
Flash back
امتداد جنگل های نروژی و اقیانوس،۱۸ مارس ۱۸۹۷
همهچیز برای برگشتن به آسیا اماده بود،روز بعد کشتی های ژاپنی به مقسدشون از نروژ به ترکیه و از انجا به ژاپن حرکت میکردن.
هیاهو لنگرگاه رو در بر گرفته بود و ساکورا از این وضعیت خوشحال نبود،برای قدم زنی به سمت ساحل حرکت کرد.
با اینکه بهار نزدیک بود ولی هوا سرد بود،امواج دریا با رامش به سخرها برخورد میکرد،داد زدنای اونبی،فرماندهی ارتش تا جایی که ساکورا قدم میزد هم رسیده بود.
ساکورا با دیدن فردی که روی شن های ساحل کنار دریا دراز کشیده بود اخم کرد،کدوم ادمی تو این هوای سرد شنا میکرد؟.
به سمت دختری که موهاش خیس شده بود رفت،با دیدن چهره بی رنگش شوکه شد.
دختررو در بغل گرفت و به طرف لنگرگاه دویید.
End of flash back
"من میتونم تورو بکشم!"
"پس اینکارو بکن!من یه ترسو بزرگ نکردم یوجین!"
ساکورا با ناامیدی دخترو نگاه کرد.
"اون ریکی اینقدر برات مهمه که کسی که جای مادرته رو براش میکشی؟"
"اسمشو به زبونت نیار حرامزاده"
یوجین شمشیر رو روی گلوی ساکورا فشرد.
"اگر میخوای بکشیم زودتر بکش آن!"
دستای لرزان یوجین بیشتر و بیشتر فشار دادن،همونطور که خون هر ثانیه بیشتر و بیشتر در اطراف پخش میشد.
بالاخره،اون هیولای لعنتی با دندونهای بلند ترسناکش مرده بود،شاید برای احالی شهر این خبر خوبی بود اما برای یوجین نه!
کنار جسد ساکورا زانو زد،اشکاش مثل یه رود جاری میشدن،باورش نمیشد خودش اینکارو با معشوقش کرده بود.
همه اینا بخاطر ریکی بود؟چطور همچین کاری کرده بود،چطور.