Dangerously yours
Mishikoدو پسر زیر نور ماه دراز کشیده بودن ، انگار عاشق هم بودن ولی هر دو می دونستن که یه چیزی درست نیست .
+ بهم بگو می خوای چی کار کنی ؟
یونجون لب زد و باعث تعجب بومگیو شد :
_ چی ؟
+کی رو می خوای بکشی ؟ بهم بگو ، می خوام بهت کمک کنم .
بومگیو با تردید لب زد :
_ فقط برای یک لحظه فکر کردم که می تونی بهم کمک کنی ، ولی نه ... نمی تونم ازت کمک بخوام .
_ من خیلی دوستت دارم ، هیچوقت نمی تونی بفهمی که چقدر دوستت دارم و چقدر عاشقتم .
اخم روی پیشونیش رو نقاشی کرد :
+از دروغ گفتن خسته نمی شی ؟
_دروغ ؟
+ تو فقط سه هفته ست من رو می شناسی ، تو فکر کردی من زیادی جوونم و می تونی کاری کنی عاشقت بشم .
ابرو های یونجون بالا پرید :
_ سه هفته ؟ من جوری عاشقتم انگار که کل زندگیم می شناختمت . من دوستت دارم و باور دارم که تو هم من رو دوست داری .
+ فقط برو .
_ولی تو نمی دونی ، من آهنگ هایی رو گوش می کردم و با خودم می گفتم " اون حتما از این خوشش میاد " گل هایی رو می دیدم و می دونستم که روزی یکیشون رو بهت می دم .
بسته ی سیگارش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و بهش نگاه کرد :
_اشکالی داره اگه سیگار بکشم ؟
+سیگار ؟
_ من همیشه با احساساتم سیگار می کشم .
+تو می تونی هر کاری که می خوای رو بکنی ، ولی وقت زیادی برات نمونده .
_ منظورت اینه که تو قراره من رو بکشی ؟
+دقیقا منظورم همینه .
_ پس انجامش بده .
+ به نحوه ی خودم انجامش می دم .
_تو نمی تونی انجامش بدی ، تو نمی تونی انجامش بدی چون منو دوست داری . درسته ؟ این دلیلیه که به خاطرش صبر کردی ؟
+این درست نیست .
بومگیو چیزی نگفت و پسر بزرگ تر حرفش رو ادامه داد :
_پس بهم بگو ، کسی تو رو اینجا فرستاده که هر دومون اسمش رو می دونیم ؟
تو اومدی اینجا تا به من و کشورم خیانت کنی ، این برنامه ی تو و اون مرد بود ولی هنوزم من اون قدر دوستت دارم که می تونم بهت اعتماد کنم .
+ اگه به تو خیانت کنم ، به خودم خیانت کردم . اگه به اون مرد خیانت کنم ، به کشورم خیانت کردم . کشورم واقعا برام عزیزه .
_عزیز تر از من ؟
+نه ... نه عزیز تر از تو نیست .
اونا الان رو به روی هم ایستاده بودن ، سنگینی اسلحه ی توی دست پسر کوچیک تر باعث لرزیدن دستش می شد :
+این یه تفنگ توی دست منه ، بهتره حواست به چیزایی که می گی باشه .
پسر بزرگ تر فقط با لبخند جوابش رو داد :
+ تو فکر نمی کنی که من انجامش بدم ، واسه ی همین انقدر شجاعی ؛ تو فکر نمی کنی من انجامش بدم وگرنه انقدر شجاع نمی بودی . تو به من دروغ گفتی ، تو منو فریب دادی .
_تو سعی کردی فریبم بدی !
+من از گوش کردن به تو خسته شدم .
_ تو قلبت رو بهم دادی ، تو می دونی ، و حالا ازم انتظار داری که بهت برش گردونم ؟ هرگز . این کارو نمی کنم .
در نهایت تو شب های مهتابی رو به طرز عجیبی خالی پیدا می کنی چون وقتی اسمم رو صدا می زنی هیچ جوابی براش نیست . همیشه قلبت برای من درد می کنه و ذهنت دلداری کاری که کردی رو بهت می ده ، یه کار شجاعانه .
+ شجاعانه حرف می زنی .
_برای من هیچ پسر دیگه ای وجود نداره که دوستش داشته باشم به جز تو ، ولی یه عشق دیگه هست که همیشه قبل از تو میاد ؛ کشورم .
ولی بذار حرف آخرم رو بزنم ، من دوستت دارم .
+ترجیح می دی با یه دروغ روی لبت بمیری ؟
و تیرو خلاص قلب معشوق دروغینش کرد .
شاید در نهایت عشق اونقدری که فکر می کرد زیبا نبود و شاید اونقدری که فکر می کرد ، معشوقش بهش دروغ نمی گفت .
+ تو نمی دونی عشق و نفرت چقدر بهم نزدیکن یونجون .