Dancing with the Devil

Dancing with the Devil

valentino

هوای خیابون تاریک توی اول پاییز اون‌قدر سرد بود که تمام استخوان‌های نیکی رو می‌لرزوند. باد سرد از لای لباس‌های نازک و پاره‌اش رد می‌شد و تا مغز استخونش می‌رسید، ولی خب، اون پسر حتی پول اینو نداشت که بتونه یه لباس گرم معمولی برای خودش بگیره.

نیکی هیچی نداشت. هیچی. زندگی اون‌قدر باهاش بی‌رحم تا کرده بود که تنها چیزی که می‌تونست تا حدودی خودش رو باهاش زنده نگه داره، رقصیدن بود.

وقتی کمپانی‌ها پول اینو نداشتن که به طراح‌های بزرگ برای طراحی دنس‌های مختلف پول بدن، میومدن سراغ امثال نیکی که گاهی حتی با زور می‌تونستن شکم خودشون رو سیر کنن و بهشون پیشنهاد می‌دادن با یه مبلغ مسخره، چیزهایی رو که حاصل ساعت‌ها زحمت و عرق ریختنشون بود بفروشن. نیکی هم چاره‌ای نداشت جز اینکه قبول کنه. هر پولی که از رقص درمی‌آورد، برای اون یه شب بیشتر زنده موندن بود.

ولی خب، پسر با تمام مزخرف بودن زندگی‌اش هنوز امید داشت. هنوز ته قلبش یه چیزی بود که نمی‌ذاشت کامل تسلیم بشه. امید داشت یه روز بتونه تبدیل به یه دنسر بزرگ و موفق بشه، روی استیج‌های بزرگ برقصه و یه امضای جهانی مخصوص خودش داشته باشه. غافل از اینکه زندگی، خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کرد، تصمیم خودش رو براش گرفته بود.

با بدنی یخ‌زده به اتاق دوازده متری‌ای که حتی در درستی‌ودرمانی هم نداشت رسید. تخته‌ی چوبی پوسیده‌ای رو دوباره جلوی دریچه‌ی کوچیکی گذاشت که به زور حکم ورودی اتاقش رو داشت و بعد، نفس عمیقی کشید. انگشت‌هاش از سرما بی‌حس شده بودن، اما با این حال تلفن همراه فوق‌العاده قدیمی‌ای رو که چند شب پیش از یه پیرمرد دزدیده بود از جیب شلوار پاره‌اش بیرون آورد.

صفحه‌ی ترک‌خورده‌ی گوشی رو روشن کرد و با همون صدای خفه و ضعیفی که از بلندگوی خرابش بیرون می‌اومد، موزیک رو پلی کرد و شروع کرد به رقصیدن.

این تنها چیزی بود که می‌تونست بدن یخ‌زده‌اش رو گرم نگه داره. تنها چیزی که باعث می‌شد برای چند دقیقه یادش بره کجاست و زندگی واقعی چقدر بی‌رحمانه باهاش رفتار کرده.

نیکی می‌رقصید و توی خیال خودش روی یک استیج بزرگ ایستاده بود. نورهای سفید و طلایی از بالای سرش می‌تابیدن، صدای هزاران نفر اسمش رو فریاد می‌زدن و بدنش بدون حتی ذره‌ای تردید با ریتم موسیقی حرکت می‌کرد.

غافل از مردی که بیرون اون اتاق، پشت تاریکی خیابون ایستاده بود.

مردی با چشم‌های کشیده و زیبایی مرگ‌باری که برای چند لحظه حتی پلک هم نمی‌زد. موهای سرخ‌رنگش کمی روی چشم‌هاش ریخته بود و صورت سرد و بی‌احساسش زیر نور کمرنگ چراغ خیابون، عجیب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

اندام بزرگ و تنومند مرد جوان داخل کت مشکی و کاملاً خوش‌دوخت Prada بود؛ کت پشمی بلند و مینیمالی که روی پیراهن مشکی ابریشمی پوشیده شده بود و با شلوار پارچه‌ای مشکی، کفش‌های چرمی دست‌دوز و ساعت ظریف و گران‌قیمتی که تنها با حرکت مچ دستش برق کوتاهی می‌زد، استایل بی‌نقص و خونسرد یه آدم ثروتمند رو بهش می‌داد.

اما هیچ‌کدوم از اون چیزها مهم نبود.

چون تمام توجه مرد روی پسری بود که از پشت سوراخ کوچک دریچه بهش خیره شده بود.

اندام نیکی در حال رقصیدن به طرز عجیبی زیبا، کشیده و ورزیده بود؛ حرکاتش با وجود فضای تنگ اتاق، نرم و دقیق انجام می‌شدن، انگار بدنش سال‌ها فقط برای همین ساخته شده بود. انحنای کمرش و گودی کمرش طوری بود که انگار خدایان رم با تمام دقت و وسواس خودشون اون رو تراشیده بودن.

و چهره‌اش.

چهره‌اش ترکیبی از زیبایی معصومانه و چیزی شیطانی بود؛ زیبایی‌ای که مرد هیچ‌وقت توی هیچ‌کدوم از آدم‌هایی که دیده بود پیدا نکرده بود.

موسیقی ضعیف از داخل اتاق بیرون می‌اومد و باد سرد، صدای اون رو توی کوچه‌ی تاریک پخش می‌کرد.

مرد هنوز ایستاده بود و فقط نگاه می‌کرد.

چیزی درون اون اتاق دوازده متری، چیزی که خود نیکی از وجودش خبر نداشت، برای اولین بار بعد از مدت‌ها توجه مردی رو به خودش جلب کرده بود که هیچ‌چیز در این دنیا به‌سادگی توجهش رو جلب نمی‌کرد.

عجیب‌تر از همه این بود که نیکی نمی‌دونست از چند دقیقه پیش، یه جفت چشم غریبه برای مدتی به اون خیره شده بود.

با اتمام آهنگ، چشم‌های مرد مو قرمز آروم روی بازوها و اندام پسر سر خورد بدنش با وجود سرمای هوا از شدت رقص خیس عرق شده بود و زیر نور کم‌جون اتاق به طرز عجیبی برق می‌زد. نیکی نفس عمیقی کشید و دستش رو برای چند لحظه روی سینه‌اش گذاشت و بدون اینکه حتی متوجه نگاه غریبه‌ای که از پشت دریچه تعقیبش می‌کرد بشه، آهنگ بعدی رو پلی کرد. این‌بار متفاوت شروع به رقصیدن کرد حرکاتش سریع‌ و سنگین‌ و در عین حال دقیق‌تر بودن.

فک مرد با دیدن لرزش بدن پسر برای لحظه‌ای قفل شد و باعث شد دلش بخواد تا اون لرزش رو روی بدن خودش داشته باشه. انگشت‌هاش رو آروم مشت کرد و نگاهش حتی یک ثانیه هم از نیکی جدا نشد. فکر اینکه اون پسر برای افراد زیادی چنین چیزی رو اجرا بکنه باعث میشد تا مرد به مرز جنون برسه.

دستش رو داخل جیب کت مشکی و گرون قیمت خودش برد و تلفن همراهش رو به آرومی بیرون آورد. چند لحظه صفحه‌ی گوشی رو نگاه کرد و بعد بدون اینکه چشم از دریچه برداره، تماس گرفت.


- پیداش کردم، هون. آدرس می‌فرستم. می‌خوام این پسر فردا قبل از ساعت ده جلوی در کمپانی باشه.

سونگهون با شنیدن صدای خمار و نیمه بم شده‌ی هیسونگ از پشت گوشی، برای لحظه‌ای لرز آرومی از ستون فقرات‌ش رد شد. مشخص نبود بازیچه جدید مرد چه‌کسی بود و این سونگهون رو میترسوند. اما بهرحال اون مدیون هیسونگ بود و باید این کار رو براش انجام میداد. حتی اگر اون کار پیدا کردن یک عروسک و قربانی جدید برای هیونگش باشه.

- ساعت ۸:۳۵ دقیقه‌ی صبح.


سونگهون با ماشین مشکی‌رنگ و آخرین مدلی که هیسونگ انتخاب کرده بود، جلوی خرابه‌ای که مثلاً نیکی داخلش زندگی می‌کرد، متوقف شد هوای صبح به قدری سرد بود که انگار قرار بود تا اول پاییز کولاک برف بیاد. هوا شبیه قلب هیسونگ به طرز عجیبی شکسته و سرد بود. بدون هیچ احساسی.

سونگهون از ماشین پیاده شد و در سکوت به خرابه‌ی روبه‌روش خیره موند. چند ثانیه بعد به آرومی تخته‌ی چوبی‌ای که جلوی مثلاً در اون خرابه بود رو کنار زد و با هیکل جمع‌شده از سرمای پسر دنسر رو به‌رو شد. نیکی روی زمین سرد، زیر تکه‌ای پلاستیک خودش رو جمع کرده بود و به خوابی فرو رفته بود که انگار روی بزرگ‌ترین و نرم‌ترین تخت دنیا خوابیده.

سونگهون به آرومی گلوی خودش رو صاف کرد، کمی خم شد و با صدایی که سعی می‌کرد تا جای ممکن آروم باشه، سرش رو کج کرد.


- هی پسر..


نیکی برخلاف حالتی که دراز کشیده بود، سریع از خواب پرید و خودش رو با ترس به گوشه‌ای از اتاق کشوند. چشم‌های خواب‌آلود و ترسیده‌اش با ابروهایی که از نگرانی جمع شده بودن، روی سونگهون ثابت موند.

برای چند ثانیه فقط به مرد روبه‌روش خیره شد. لباس‌های مرتب و تمیزش، کت گرمی که حتی از فاصله‌ی چند قدمی هم معلوم بود چقدر گرون‌قیمته و عطری که از بدنش ساطع می‌شد، برای نیکی عجیب بود. بوی تمیزی می‌داد؛ بویی که نیکی همیشه فکر می‌کرد فقط متعلق به آدم‌هایی بود که هیچ‌وقت مجبور نشده بودن شب رو روی زمین سرد و زیر یه تکه پلاستیک سر کنن.

سونگهون با دیدن لباس‌های تیکه‌تیکه و پاره‌ی نیکی و چهره‌ی زخمی، رنگ‌پریده اما به طرز وحشیانه‌ای زیبای اون، چند قدم به سمتش رفت و جلوی پسری که بیشتر از نوزده، بیست سال بهش نمی‌خورد، زانو زد.

به آرومی دست گرم خودش رو روی پای نیکی گذاشت و سعی کرد با نگاهش بهش اطمینان بده.


- نترس پسر. تو مگه طراح دنس نیستی؟ رئیس من خواستار دیدن نمونه‌کار تو و استخدامته.


چشم‌های نیکی با شنیدن حرفش برق زد. برای اولین بار از لحظه‌ای که سونگهون وارد اون خرابه شده بود، ترس از صورتش کمی محو شد و انقباض بدنش هم کمتر شد.

اما فقط چند ثانیه طول کشید تا اتفاقی بیفته که باعث شد سونگهون برای بار هزارم توی دلش هیسونگ رو لعنت کنه.

نیکی دستش رو بالا آورد و شروع کرد به زبان اشاره صحبت کردن.

سونگهون چند لحظه فقط به دست‌های پسر خیره موند.

لال بود.

هردو لب خودش رو به هم فشار داد و برای چند ثانیه چشم‌هاش رو بست. متوجه حتی نصف حرف‌هایی که نیکی با اون حرکات سریع و مضطرب می‌زد نمی‌شد، اما برق عجیب داخل چشم‌های پسر رو دیده بود. به آرومی سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد.


- باشه پسرجون من بیرون منتظرم.


نیکی سریع از جاش بلند شد. تکه‌ی پلاستیک رو کنار زد و تلفن همراه داغون و قدیمی خودش رو از روی زمین چنگ زد و با عجله دنبال سونگهون به سمت بیرون رفت.

همین که از خرابه بیرون اومد، با دیدن ماشین آخرین مدلی که درست جلوی محل زندگی‌اش پارک شده بود، نفسش رو حبس کرد.

چشم‌هاش برای چند لحظه روی بدنه‌ی مشکی و براق ماشین موند و بعد آروم به سونگهون نگاه کرد..

تو این دنیا هیچ‌چیزی مجانی نبود و هر چیزی بهایی داشت و نیکی اینو خوب میدونست.

ماشین ایستاد. اما نه جلوی کمپانی بزرگ و مجللی که قرار بود دنبال یه دنسر حرفه‌ای باشن.

جلوی عمارت بزرگ و باشکوهی ایستاده بود که سرتاسرش با نمای مشکی تزئین شده بود؛ انگار قلعه‌ای بود که مستقیم از دل تاریک‌ترین کتاب‌های افسانه‌ای بیرون کشیده شده بود. دیوارهای بلند، پنجره‌های قدی و نورهای زرشکی کم‌رنگی که از پشت شیشه‌ها دیده می‌شدن، بیشتر از اینکه حس یه خونه رو به آدم بدن، شبیه جایی بودن که نباید هیچ غریبه‌ای واردش می‌شد.

نیکی از ماشین پیاده شد و با بهت و کمی شک به عمارت خیره موند. قلبش تندتر از قبل می‌زد. اینجا هیچ شباهتی به کمپانی‌ای که قرار بود توش کار کنه نداشت.

اما قبل از اینکه حتی فرصت کنه چیزی بپرسه، چند خدمتکار با لباس‌های مشکی مرتب به سمتش اومدن و با احترام راه رو براش باز کردن. دختر جوانی هم جلو اومد و با اشاره ازش خواست دنبالش بره.

عجیب بود.

نیکی نمی‌دونست اینجا کجاست و چرا اینجاست ولی میدونست چیزی برای از دست دادن نداشت.

پس بدون حرف به دنبال خدمتکار از در بزرگ عمارت رد شد.

فضای داخل حتی از بیرونش هم عجیب‌تر بود. همه‌چیز ترکیبی از مشکی و زرشکی بود؛ دیوارهای بلند، پرده‌های سنگین، لوسترهای طلایی و مبلمان گران‌قیمتی که انگار هیچ‌کس اجازه نداشت روی اون‌ها حتی نفس بکشه.

اما در آخر، چشم‌های کشیده‌ی نیکی روی مردی قفل شد که از بالای سرسرای باشکوه عمارت بهش خیره شده بود.

مرد شونه‌های محکمی داشت، نگاهش سرد و بی‌احساس بود و زیبایی صورتش چیزی بیشتر از جذاب بودن بود. بی‌رحمانه زیبا بود. موهای سرخش کمی روی پیشونی و چشم‌هاش ریخته بود و همون نگاه از بالا، باعث شد نیکی ناخودآگاه چند لحظه سر جاش خشک بشه.

هیسونگ پوزخند پررنگی زد.

بعد بدون اینکه حتی زحمت نگاه کردن به خدمتکار رو به خودش بده، صدای بم و گیرایش توی سالن پیچید.


- به اتاق تمرینم بیاریدش.


خدمتکار به سرعت تعظیم کرد و بعد با دست به نیکی اشاره کرد که دنبالش بره و نیکی آخرین نگاهش رو به مردی که هنوز از بالا نگاهش می‌کرد انداخت و بعد راه افتاد.

اون‌ها به یک طبقه‌ی زیرزمین رفتن.

جایی حتی شیک‌تر، تاریک‌تر و خفه‌تر از خود عمارت.

در بزرگ اتاق تمرین که باز شد، نیکی برای چند ثانیه فقط به داخل خیره موند. دیوارها، زمین و حتی بخشی از سقف با سنگ‌های مشکی براق پوشیده شده بود و نورهای قرمز و طلایی ضعیفی از گوشه‌های سالن می‌تابیدن. آینه‌های بلند روی دیوارها تصویر پسر رو از چند جهت منعکس می‌کردن.

انگار این مرد واقعاً از روشنایی متنفر بود.

هیسونگ با ربدوشامبر سرخ‌رنگی روی مبل چرمی انتهای اتاق نشسته بود و با همون پوزخند محو به نیکی خیره شده بود.

با یه حرکت دست، خدمتکار رو مرخص کرد و در سنگین پشت سرش بسته شد و صدای بسته شدن در توی سالن پیچید و برای چند ثانیه، سکوت عجیبی همه‌جا رو گرفت.

هیسونگ آروم سرش رو بلند کرد و با چشم‌های کشیده و مرگ‌بار خودش مستقیم به نیکی نگاه کرد.


- برقص.


از چهار طرف سالن صدای موزیک بلندی پخش شد و نیکی حتی فرصت فکر کردن هم نداشت بدنش با اولین ضرب آهنگ حرکت کرد و لعنت بهش. اون حتی از همیشه ماهرتر می‌رقصید.

انگار تمام فقر، تمام گرسنگی، تمام شب‌هایی که از سرما می‌لرزید و تمام تحقیرهایی که کشیده بود، تبدیل به نیرویی شده بودن که حالا از تک‌تک حرکات بدنش بیرون می‌ریخت.

و این دقیقاً چیزی بود که باعث شده بود نگاه هیسونگ روی اون قفل بشه.

پوزخند از روی لب‌های مرد محو شده بود و هرچه زمان می‌گذشت، نگاهش تاریک‌تر می‌شد، انگار داخل ذهن بیمار هیسونگ چیز دیگه ای می‌گذشت.

ده ساعت گذشته بود..ده ساعت تمام نیکی بی‌وقفه می‌رقصید. حتی یک دقیقه هم استراحت نکرده بود. پاهاش دیگه قدرت سابق رو نداشتن، نفس‌هاش بریده شده بود و عرق از کنار صورتش پایین می‌چکید، اما هر بار که بدنش می‌خواست تسلیم بشه، نگاه هیسونگ دوباره بهش یادآوری می‌کرد که هنوز تموم نشده.

هیسونگ روی مبل نشسته بود و با آرامش عجیبی تماشاش می‌کرد؛ انگار نه انگار انسانی روبه‌روش داشت از خستگی می‌شکست و در نهایت بشکنی زد و موزیک ناگهان قطع شد.

بدن نیکی که دیگه حتی توان ایستادن نداشت، روی زمین افتاد و صدای برخورد بدنش با سنگ‌های سرد توی سالن پیچید.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های هیسونگ نزدیک شد.

مرد بالای سر پسر ایستاد، خم شد و صورتش رو نزدیک صورت خسته و رنگ‌پریده‌ی نیکی برد.


- بلند شو، ببر کوچولو.


صدای بمش آروم بود، اما آرامشی داشت که از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.


- تا وقتی تمام بدنت از شدت درد و رقصیدن زخم نشده، حق ایستادن نداری.

نیکی با نفس‌های بریده بهش خیره شد هیسونگ مچ پای پسر رو داخل دستش گرفت و با تیغ کوچیک و تیزی که از جیبش بیرون آورد، کف هر دو پای نیکی رو زخمی کرد.

درد مثل آتیش توی بدن پسر دوید اما نیکی حتی خم به ابرو نیاورد.

فقط فکش رو محکم روی هم فشار داد و با نگاهی سرکش به چشم‌های هیسونگ خیره موند.

چند لحظه سکوت بینشون سنگین شد و دوباره موزیک پخش شد.

نیکی دست‌هاش رو روی زمین گذاشت و با تمام توان خودش رو بالا کشید پاهاش می‌لرزیدن و خون از کف پاهاش روی سنگ‌های مشکی می‌چکید و با هر قدم، رد باریکی از خودش جا می‌ذاشت.

اما با این حال شروع به رقصیدن کرد.

این بار هر حرکتی که انجام می‌داد، همراه با درد بود. هر چرخش هر قدم و هر فرود رد تازه‌ای از خون روی زمین باقی می‌ذاشت.

اما نگاهش رو از چشم‌های هیسونگ برنداشت.

داشت بدون استفاده‌ی حتی یک کلمه به مرد روبه‌روش می‌گفت اگر قرار بود اینجا کسی زانو بزنه اون شخص نیکی نبود و همین نگاه سرکش، برای اولین بار باعث شد پوزخند محوی گوشه‌ی لب‌های هیسونگ شکل بگیره.


Report Page