Dance With you
by ehsantxtfiction_moa
این وانشات بیفوراستوری فیکشن به قسمت تاریک من خوش اومدی هست
صدای دادِ مرد توی راهرو پیچید و بعد، صدای محکم کوبیده شدنِ درِ دفترِ سرپرستِ تیم، لرزه به تنِ دیوارها انداخت.
«گمشو بیرون!»
همه، از کارآموزها تا بقیهی مدلها، یه لحظه خشکشون زد. جیسو زیر لب غرید: «لعنتی... بازم بومگیو.»
رزی کلافه دستی به موهاش کشید، انگار که از قبل میدونست چی قراره بشه. «بهش گفته بودم اینقدر به اون مدل تمام وقت گیر نده ...»
بومگیو با قدمهای بلند و عصبی، از دفتر زد بیرون. نگاهش مثلِ آتیش بود. بدون اینکه به کسی توجه کنه، مستقیم رفت سمت درِ خروجیِ به سمت پشتبوم. جیسو و رزی، با کمی فاصله، دنبالش راه افتادند.
هوای سردِ پشتبوم، وقتی در رو باز کرد، خورد توی صورتش. بومگیو بیتوجه به سرمایی که داشت توی تنش نفوذ میکرد، فندک رو بیرون کشید. اولین پک رو که زد، دودِ غلیظِ سیگار با بادِ ملایمِ شب ترکیب شد و توی هوا پخش شد.
جیسو نزدیکتر رفت. «آهای... باز چه غلطی کردی؟»
بومگیو دوباره پک عمیقی به سیگار زد و دودش رو با حرص به سمتِ آسمانِ شبِ شهر فوت کرد. «هیچی. فقط بهش گفتم اون مدلِ احمق حتی بلد نیست درست پوز بگیره. بعد از من میخوان جوری وایستم که توجهِ بیشتری نگیرم؟ خب وقتی مثلِ آدمای عقبافتاده رفتار میکنه، من باید چیکار کنم؟»
رزی و جیسو یه نگاهِ کوتاه به هم کردن و تکخندهای عصبی زدن. رزی گفت: «بومگیو، لازم نبود اینقدر تند بری.»
بومگیو دوباره کام گرفت، انگار سیگار تنها چیزی بود که میتونست آرومش کنه. قبل از اینکه جواب بده، صدایِ قدمهایی از سمتِ در اومد.
«معلوم هست شماها کجایید؟» کای بود. داشت با کلافگی دنبالشون میگشت. وقتی رسید به پشتبوم و اونها رو دید، نگاهش مستقیم قفل شد روی بومگیو.
رزی با سر به بومگیو اشاره کرد و گفت: «این آقا دوباره قاطی کرده.»
کای به بومگیو نگاه کرد؛ اونقدر غرقِ تماشای صورتِ جدی و نگاهِ سردِ بومگیو شد که برای لحظهای بقیه رو فراموش کرد. همیشه وقتی بومگیو سیگار میکشید و میرفت توی اون مودِ جدی و سردش، چیزی تو وجودش بود که کای رو ناخودآگاه جذب میکرد. یه جور کششِ خطرناک.
کای آب دهنش رو قورت داد، چند قدمِ کوتاه برداشت و نزدیکش شد. بدون اینکه حرفی بزنه، دست دراز کرد و سیگار رو خیلی آروم از بین انگشتهای بومگیو بیرون کشید. «چیکار کرده؟»
رزی آهی کشید و جواب داد: «هیچی انگار که خودش تنها استادیِ که توی این حرفه وجود داره، رفته به یه مدل که از خودش سابقه بیشتری داره، درسِ مدلینگ داده.»
کلافگی توی صداش موج میزد؛ انگار که بارِ چندم بود این بحث تکرار میشد.
همینطور که رزی داشت حرف میزد، بومگیو، که انگار تمامِ عصبانیتش ناگهان فروکش کرده بود، آروم بازوی کای رو گرفت و کشیدش سمتِ خودش. قبل از اینکه کای بفهمه چی داره اتفاق میافته، بومگیو سرشو گذاشت روی سینهی گرمِ کای و با دستاش، مثلِ یه کودکِ گمشده، کمرِ اونو محکم چسبید.
این حرکت، برای بومگیو شاید یه عکسالعملِ غریزی بود، یه جورِ پناه بردنِ ناخودآگاه. اما برای کای، اون لحظه کمی گیجکننده بود. حسِ گرمایِ تنِ بومگیو و فشاری که به کمرش میآورد، یه سیگنالِ جدید و ناآشنا بود.
رزی دستاش رو به هم زد. «اها! راستی! شماها اون ویدیو جدیدِ سوبین رو دیدید؟»
هر سه نفر، با ابروهایِ بالا رفته و نگاهِ متعجب، به رزی خیره شدن. انگار که یهو از یه سیارهی دیگه حرف میزد.
رزی با کلافگی سرش رو تکون داد. «خدای من! شماها واقعاً هیچکدومتون اونو نمیشناسید؟ ...»
رزی با هیجان گوشیاش رو بیرون آورد و صفحهاش رو گرفت جلوی صورتِ بقیه. « ببینید! این پسره داره سوبین رو کول میکنه، اصلاً... اوه مای گاد، خیلی سکسی نیست بازوهاش؟»
جیسو گردنش رو کشید سمتِ گوشی و با بیمیلی نگاهی انداخت. «ببینم این کجاش جالبه؟ بیاید بریم تو، هوا خیلی سرده، یخ زدیم.»
بومگیو که هنوز سرش روی سینهی کای بود، به نشونهی تأیید، خیلی آروم سر تکون داد همگی، همونطور که صحبت میکردند، به سمتِ دفتر برگشتند و سریع وسایلشون رو جمع کردند.
وقتی از دفتر خارج شدن، رزی همچنان به جیسو گفت: «جدی میگم! این ویدیو سوبین خیلی بازدید گرفته. یعنی میشه یه روزی ما هم اینقدر معروف بشیم؟»
بومگیو و کای، که انگار از اون هیاهو جدا شده بودن، مسیرشون رو به سمتِ مترو کج کردند. واگنِ مترو بهخاطرِ ساعتِ شلوغی، جای سوزن انداختن نداشت. کای تکیه داده بود به درِ واگن و بومگیو، دقیقاً جلوی اون ایستاده بود؛ فاصلهی بینشون صفر بود و بومگیو بهخاطرِ جمعیت، صورتش دقیقاً زیرِ گردنِ کای قرار گرفته بود.
بومگیو با نفسِ گرمش که پوستِ گردنِ کای رو قلقلک میداد، آروم زمزمه کرد: «ببینم... چه ادکلنی میزنی؟»
کای ضربانِ قلبش رو توی گوشش میشنید. صورتش رو با خجالت و دستپاچگی کج کرد. «چی؟ ادکلن؟ خب... راستش... دقیق نمیدونم مارکش چیه.»
بومگیو دستش رو بالا آورد و لایِ موهایِ خودش کشید و رو به عقب داد. توی اون فاصلهی نزدیک، یه "هوم" کوتاه و عمیق از توی گلوش شنیده شد که بدتر کای رو بهم ریخت. کای فقط داشت سعی میکرد نفس بکشه؛ هوایِ اون واگن انگار یهو ده درجه گرمتر شده بود.
تا اینکه قطار با صدایِ ترمزِ کشیدهای به ایستگاه رسید. درها باز شد و بومگیو پیاده شد. قبل از اینکه درها بسته بشه، برگشت و یه دستِ کوتاه برای کای تکون داد. کای همونجا، تکیه داده به در، موند و نگاهش رو دوخت به بومگیو که داشت توی تاریکیِ تونل گم میشد. هنوز گرمایِ حضورِ بومگیو روی گردنش بود.
***
«اوه مای گاد!»
صدایِ جیغِ رزی اونقدر بلند بود که انگار کلِ دفتر رو تکون داد. همه، از مدلها گرفته تا کارمندها، با تعجب به سمتش چرخیدند. همه دورِ تلویزیونِ بزرگِ سالن جمع شده بودند تا مراسمِ «بهترین اینفلوئنسر کره» رو ببینند؛ مراسمی که چندتا از مدل ها و بلاگر های خودشون هم نامزدش بودن
جیسو با کلافگی پرسید: «چته ؟ داری جیغ میزنی!»
رزی با دست به صفحهی تلویزیون اشاره کرد، انگار که داشت یه معجزه رو نشون میداد. «این پسره... این همون پسرهست که توی اون ویدیو با سوبین بود!»
جیسو ابروهاش رو تو هم کشید. «چی؟»
رزی پوفی کرد و سریع گوشیاش رو درآورد. «ببین! نگاه کن! نزدیک به دویست هزار تا فالوور داره! وای... مگه میشه؟ خدای من، باورکردنی نیست!»
جیسو گوشی رو از دستِ رزی قاپید و به صفحهی پروفایلِ «یونجون» خیره شد. «چوی دنیل؟ اسمش اینه؟»
رزی با هیجان سر تکون داد. «آره، آره، خودشه!»
کمی بعد، هر چهار نفر دوباره پناه برده بودند به پاتوق همیشگیشون: پشتبوم. جایی که سه-چهار سال بود از خانوادههاشون دور بودند و هر روز با این واقعیت دست و پنجه نرم میکردند که هنوز اون موفقیتِ بزرگ رو به دست نیاورده بودند.
کای آهی کشید، آهی که از تهِ دل بود. «آه... کاشکی منم یه روزی مثل این پسره معروف بشم... یه ایدل و یه مدلِ بزرگ...»
همه ریز خندیدن، اما جیسو، انگار که یه جرقه توی ذهنش زده باشه، یهو خشکش زد. نگاهش تغییر کرد. یه انگیزه جدید، یه نقشهی جدید توی چشماش برق زد.
«اممم... میدونی ؟ ما هم میتونیم!»
رزی با تعجب بهش نگاه کرد: «چی رو؟»
جیسو نگاهش رو بینِ هر چهار نفر چرخوند و در نهایت، انگشت اشارهاش رو مستقیم گرفت سمتِ بومگیو. «ما هم میتونیم معروف بشیم... این پسره یونجون با سوبین که یه مدل و بلاگر معروف بود تونست خودشو بالا بکشه پس »
مکث کرد و بومگیو از جایی که نشسته بود بلند شد. جیسو ادامه داد: «میتونیم از اون پسره، یونجون، استفاده کنیم تا بومگیو رو بالا ببریم!»
سه نفر دیگه با تعجب به جیسو زل زده بودند. اما بومگیو... بومگیو به جای اعتراض، لبخندِ آروم و مرموزی زد. «خب... دقیقاً قراره چجوری این کار رو بکنیم؟»
جیسو جواب داد: «میدونید چه شایعهای مثل بمب میترکه؟»
بعد، گوشیاش رو از جیبش درآورد و همونطور که از جمعشون فاصله میگرفت، شمارهای رو گرفت. «الو، سونبه؟ میگم، هنوز با اون خبرنگارِ شبکه KBS حرف میزنی؟ ..»
رزی که یه تیکه از توبوکی رو توی دهنش گذاشته بود، با دهنِ باز تماشا میکرد. «این دیگه چی بود؟»
کای، آروم به بومگیو نگاه کرد و با صدایِ خیلی کم گفت: «هیونگ... خطرناک نیست؟»
بومگیو، بدون اینکه توجهش رو از کای بگیره، آروم جلو اومد. صورتِ کای رو بینِ دستهاش قاب گرفت و با محبت، موهاش رو نوازش کرد. نگاهش از اون حالتِ سردِ همیشگی، به یه نگاهِ گرم و اطمینانبخش تبدیل شد.
«نمیدونم ولی نه نیست نگران نباش» و بعد، یه لبخندِ گرم به کای تحویل داد
*****
جلوی ساختمون KBS همه جمع شدن. جیسو یه نگاهی به همه انداخت و رو کرد به بومگیو: «خب، آمادهای؟»
بومگیو فقط سر تکون داد. «آره.» و رفت تو.
نقشه هم ساده بود؛ با خبرنگار هماهنگ شده بودن که یه شایعه برای یونجون درست کنن. شایعهی قلدری. پس بومگیو هم رفت با اغراقِ کامل دروغ بافت و الکی اشک ریخت
بومگیو که رفت تو، جیسو یه نگاه به ساعت گوشیش انداخت و ادامسِ دهنش رو باد کرد و ترکوند. «خب، وقتشه. بریم یه جای دیگه هم سر بزنیم.»
رزی و کای با تعجب نگاش کردن: «پیش کی؟»
«رئیس کمپانی روبی... جنی کیم.»
رزی و کای با اون صورتِ متعجب و گیج، دنبالش راه افتادن و رفتن.
کمپانی حسابی شلوغ بود، هرکی یه کاری میکرد. بالاخره رسیدن جلوی درِ اتاقِ جنی. منشی سریع نگاش کرد: «شماها کی هستین؟ قرار دارین؟»
رزی و کای یه کم دستپاچه شدن، ولی جیسو اصلاً نلرزید. با یه اعتماد به نفسِ تمام گفت: «بله، با خانم روبی قرار داریم و همین الانش هم کلی دیر کردیم .» بعد با اشارهی سرش کای رو نشون داد: «مدلمونه، قراره بهزودی دبیو کنه.»
منشی دفترش رو باز کرد که اسمهاشون رو چک کنه و زیر لب زمزمه کرد: «ببینم، اسمتون...»
جیسو دستش رو گذاشت رو دفتر و گفت: «لازم نیست چک کنی. دلت نمیخواد خانمِ عصبانی بشه؟ چون یادت رفته ساعت قرار ها رو درست چک کنی و تنظیم کنی میخواهی از کارت اخراج بشی ؟» و بعد دوباره ادامسش رو باد کرد و ترکوند.
جیسو، کای و رزی بدون در زدن وارد اتاق شدن. جنی، بیخیال روی صندلی چرمیِ گرونقیمتش نشسته بود و داشت کانسپتِ جدیدِ شو ها و کلی برنامهی دیگه رو بررسی میکرد. با صدای باز شدن در، سرش رو آورد بالا، یه نگاهِ سرد و بیتفاوت بهشون انداخت و گفت: «شماها کی هستین؟»
جیسو همونطور که آدامسش رو باد میکرد، گفت: «امم ..شاید... همکار؟»
جنی اخمی کرد، گوشی رو برداشت که به حراست زنگ بزنه: «من حوصلهیِ مسخرهبازیهایِ قلدرهای مدرسهای رو ندارم.»
جیسو بدون اینکه حتی پلک بزنه، رفت سمتِ میز و قبل از اینکه جنی حرفی بزنه، تلفن رو قطع کرد. بعد گوشیش رو درآورد و گرفت جلوی صورتِ جنی: «این پسره رو میبینی؟ چوی بومگیو. این اسم یادت بمونه. باید بیاریش توی کمپانی خودت. هوم؟»
جنی خندهی عصبیای کرد، از پشتِ میز بلند شد و چسبید به جیسو. نگاهش تند و تیز بود: «مگه اینجا مهدکودکه که هر کی از راه میرسه سرشو بندازه پایین و بگه دوستمو استخدام کن انجامش بدم ؟ فکر کردی کی هستی؟»
جیسو یه نیشخندِ آروم زد و از کنارش رد شد: «میدونم داری تلاش میکنی کمپانیِ لیلی رو زمین بزنی... اوه عزیزم، کلی مقاله هست که اینو لو میده، نمیخواد انکارش کنی.»
بعد رفت سمتِ کای و رزی، یه نگاه به اونا انداخت و دوباره رو کرد به جنی: «این بهترین فرصت برای توعه. اسمش یادت بمونه: چوی بومگیو.» یه لبخندِ شرورانه زد و بدون اینکه منتظر جواب باشه، از اتاق زد بیرون.
جنی همونجا دستبهسینه موند و رفتنشون رو نگاه کرد. زیر لب گفت: «دیوونهها... مردم این روزها خل شدن »
اما چند ثانیه بعد، دوباره نشست پشتِ کامپیوتر. اسمِ بومگیو رو سرچ کرد. تا صفحه بالا اومد، هشتگهای «قربانی قلدری»، «بومگیو» و «یونجون» «مدل جدید کمپانی لیلی قلدره ؟» همه جا ترند شده بود. جنی یه «هوم» آرومی گفت. انگار بازی تازه داشت جالب میشد. تلفن رو برداشت و به منشیاش گفت: «ببین، شماره یا ایمیل یه نفر رو برام پیدا کن.»
منشی با تعجب پرسید: «چشم ، اسمش چیه؟»
جنی با یه لحنِ مرموز زمزمه کرد: «چوی بومگیو.»
*****
این وضعیتِ «موفقیتِ ناگهانی» همیشه همین شکلیه، نه؟ بومگیو که حالا با کمک جنی و بازیهای رسانهای حسابی خودش رو بالا کشیده بود، انگار کلاً آدمهای قبلی زندگیش رو فراموش کرده بود. کای توی خونهاش تکوتنهاتر از همیشه بود. مدام به گوشیاش زل میزد و منتظر بود که حداقل یه پیام ساده از بومگیو ببینه، اما فقط «سین» نشدنِ پیامها بود که نصیبش میشد.
چند روز بود که کای روی کاناپهی خونهاش ولو شده بود و هی گوشیاش رو بالا و پایین میکرد. همهش به این فکر میکرد که چطور بومگیو به همین راحتی از همهشون فاصله گرفته. کای کلافه بود، حس میکرد دوری اونو نمی تونه تحمل کنه
یهو صدای زنگِ در بلند شد. کای با بیحوصلگی از جا بلند شد. تهِ دلش یه امیدی بود که نکنه بومگیو باشه؟ اما وقتی در رو باز کرد، با صحنهی متفاوتی روبرو شد. جیسو بود، یه دستش کیسهی بزرگِ مرغ سوخاری بود و دستِ دیگهاش چند تا بطری آبجو. پشتِ سرش هم رزی بود که با یه کاسهی بزرگِ بستنی و یه نگاهِ نگران بهش زل زده بود.
جیسو لبخندی زد، دستش رو آورد بالا و با همون لحنِ خونسردِ همیشگیاش گفت: «مهمون نمیخوای؟»
کای که اصلاً انتظارِ این جمع رو نداشت، یه لحظه خشکش زد. رزی لبخندِ کمرنگی زد و با صدای آروم گفت: «بستنیِ موردِ علاقهات رو گرفتم... »
جیسو بدون اینکه منتظرِ دعوتِ رسمی باشه، با پاش در رو هل داد و رفت تو
کای، در حالی که سعی میکرد بغضش رو قورت بده، در رو بست و دنبالشون رفت. توی خونهای که تا چند دقیقه پیش سکوتِ مرگباری داشت، حالا بوی مرغ سوخاری و صدایِ خندههایِ زورکیِ پیچیده بود. جیسو، همونطور که داشت آبجوها رو باز میکرد، خیلی رک و بیپرده گفت: «خیلی بهش فکر نکن بعضی از آدما کلا جنبه ندارن وقتی موفق میشن یادشون میره از کجا به کجا رسیدن .»
رزی قاشقِ بستنی رو گرفت سمتِ کای: «آره، راست میگه اینکه بومگیو دیگه ما رو تحویل نمیگیره از عوضی بودن خودشه لازم نیست خودتو سرزنش کنی »
کای نشست کنارشون. میدونست دارن سعی میکنن حالش رو خوب کنن، ولی هنوز اون جای خالیِ بومگیو توی قلبش میسوخت.
کای یه تیکهی مرغ رو برداشت و بیحوصله گذاشت دهنش. طعم غذا اصلاً به دهنش نمیاومد. بعد، در حالی که چشمهاش به کفِ زمین بود، با یه صدایِ لرزون گفت: «دلم براش تنگ شده...»
یهو انگار زمان ایستاد. جیسو و رزی، که داشتند با هیجان غذا میخوردند، همزمان دست از غذا خوردن کشیدند. سکوتِ سنگینی نشست روی خونه . رزی، که همیشه سعی میکرد فضا رو شاد نگه داره، این بار با یه آهِ بلند و یه نگاهِ دلسوزانه گفت: «هعیی... بومگیوِ بیلیاقت! »
اما جیسو برخلافِ رزی، اصلاً شوخی نداشت. نگاهش رو سنگین و جدی کرد روی کای. انگار داشت سعی میکرد یه حقیقتِ تلخ رو به زور توی مغزِ کای فرو کنه. با لحنی که دیگه اون خونسردیِ همیشگی رو نداشت، گفت: «کای... باید فراموشش کنی. اگه نمیخوای اینطوری بشی، باید یاد بگیری از احساساتت مراقبت کنی. اگه بخوای همش فقط به اون فکر کنی، مطمئن باش... تمرکزت رو از روی زندگیِ خودت از دست میدی .»
کای، بدون اینکه بخواد گریهی خودش رو نشون بده، فقط یه سرِ تکون داد. یه لبخندِ کمرنگ و بیجون روی لبهاش نشست؛ لبخندی که نشون میداد حرفِ جیسو رو شنیده، اما قلبش اصلاً اونقدرها که جیسو میگفت، آمادهی فراموش کردن نیست.
رزی، در حالی که قاشقِ بستنیاش رو توی کاسه میچرخوند، یه نگاهِ معنیدار به جیسو انداخت. «ببینم... فردا برنامهات چیه؟»
جیسو موهاش رو که کمی روی صورتش ریخته بود، عقب داد و برای یه لحظه صورتش به حالتِ فکر کردن فرو رفت. «اممم... فکر کنم فردا باید برم برای ضبطِ یه تبلیغ به شرکت MBC.»
رزی سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. «اوو... ببینم، فردا چندشنبه است؟»
کای که تازه از فکرِ بومگیو بیرون اومده بود، نگاهی به تقویمِ رویِ گوشیاش انداخت. «فردا... شنبه است.» و بعد با کنجکاوی پرسید: «چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
رزی چشماش برق زد. «وایسا ببینم! اون شرکتِ MBC... مگه همونی نیست که شنبه با تری رو ضبط میکنه؟» به جیسو نگاه کرد و با هیجان پرسید: «میشه منم بیام؟ دلم میخواد اون مجریه رو ببینم. خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش.»
جیسو آخرین تیکهی مرغِ سوخاری رو قورت داد و با یه لحنِ کلافه گفت: «نه، نمیشه. چطور تو انقدر راحت این سلبریتیها رو میشناسی؟ یکم روی کار خودت تمرکز کن »
رزی با شنیدنِ حرف جیسو، کلافه خودش رو روی میز انداخت. «ولی من به دردِ مدل شدن نمیخورم...»
جیسو، انگار که منتظرِ این حرف بوده، بلافاصله یادآوری کرد: «خب پس آهنگ بساز! مثلِ اون دفعه که یه بیت ساختی و اون خواننده کلی پول بهت داد.»
رزی سرش رو بلند کرد، چشمهاش پر از فکر بود. «هوم... ولی این کار وقتِ زیادی میبره. یعنی باید خیلی از وقتم رو بذارم. این یعنی باید از آژانسِ مدلینگ بیام بیرون.»
جیسو، با همون خونسردیِ همیشگیاش که کلافگیِ رزی رو بیشتر میکرد، گفت: «خب، بیا بیرون دیگه.»
رزی با تعجب بهش زل زد. «وای... حتما، برای تو خیلی راحته! هنوز کلی کارِ پارهوقت و عکاسی داری. اینم که...» سرش رو به سمتِ کای که توی خودش فرو رفته بود، تکون داد. «...رسماً یه مدلِ تماموقت شده. فقط منم که بیچارهام و گیر افتادم!»
جیسو ادامه داد: «برای همینه که میگم بیا بیرون. .» بلند شد و دستش رو به سمتِ رزی دراز کرد. «اوه، وقتشه بریم. پاشو! دیر شده»
رزی، در حالی که هنوز کمی کلافه بود، کاپشنش رو پوشید. هر دو از کای خداحافظی کردن و از خونه رفتند. کای همونجا، تنها، با قلبی که حالا بیشتر از قبل برای بومگیو میتپید، موند.
***
جیسو توی ساختمون MBS داشت با خستگی راه میرفت. یه لباسِ تنگ و جذب برای عکاسیِ برندِ نوشیدنی پوشیده بود؛ ترکیب رنگهای لیمویی و سبز خسته بود، پس مستقیم رفت سمت پشت صحنه و به دیوار تکیه داد. بطری نوشیدنیش رو باز کرد و یه جرعه خورد که یهو، انگار زمان از حرکت ایستاد.
چشمش به یه قیافهی آشنا افتاد. بومگیو؟!
بومگیو داشت با یه پسر دیگه وارد یه اتاق میشد. جیسو، بدون اینکه فکر کنه، خودش رو نزدیک کرد و از لای چارچوب در، چشمهاش رو تیز کرد تا ببینه چه خبره. بومگیو دستِ پسر رو محکم گرفت و با یه لحنِ خاص گفت: «تهیونا... دلت نمیخواد با هم باشیم؟»
تهیون که مشخص بود حسابی از این حرفها جا خورده، سرخ شد و آب دهنش رو قورت داد. با لکنت گفت: «امم... من... من راستش...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که بومگیو خم شد و یه بوسهی طولانی روی لبهای تهیون نشست. تهیون هم که انگار منتظر همین لحظه بود، با ولع جوابش رو داد و شروع کرد به بوسیدنِ لبهای بومگیو صدای بوسه هاشون توی اتاق پیچید
جیسو، با ذهنِ تیز و حسابگرش، بدون اینکه پلک بزنه، گوشیاش رو در آورد و با دقت از این صحنه فیلم گرفت. درست همون لحظه، یه صدای خشک از پشت سرش اومد: «ببخشید، شما اینجا چهکار میکنید؟»
جیسو با سرعت گوشی رو پشتِ کمرش قایم کرد و برگشت. «امم... هیچی! من فقط... اها... بخش عکاسی رو گم کردم. برای عکاسیِ نوشیدنیها اومدم.»
استف نگاهی به جیسو انداخت، انگار نمیخواست زیاد بازجویی کنه، و فقط گفت: «از این طرف.»
جیسو یه لبخندِ مصنوعی زد، اما قبل از اینکه بره، یه نگاهِ آخر از روی شونه به اون اتاق انداخت. سریع فیلم رو برای کای و رزی فرستاد و بلافاصله به کای زنگ زد.
صدای زنگ گوشی افکار کای رو پاره کرد. وقتی جواب داد، صداش خشدار بود. جیسو پرسید: «فیلم رو دیدی؟»
کای، با صدایی که انگار از ته چاه میاومد، گفت: «آره...»
جیسو، در حالی که با شیطنت و یه جور خونسردیِ ترسناک گوشی رو بین انگشتهاش میچرخوند، گفت: «فکر کنم دیگه میدونم چطوری بومگیو رو پایین بکشیم... البته اگه تو بخوای.»
اون طرف خط، کای به قرصهایی که جلوی روش پهن شده بود و میخواست باهاشون خودش رو از این درد خلاص کنه، خیره شده بود. چشمهاش از اشک و خشم قرمز شده بود. با یه صدای لرزون و از تهِ دل، زمزمه کرد: «نونا... بیا انجامش بدیم.»