Cursed prey

Cursed prey

/•᷅‌‎•᷄\੭

[ chapter 3 ]

[ Moonlight ]

من تقریبا کل زندگی‌ام را در تنهایی گذراندم.


زمانی که هنوز چیزی حس میکردم را به یاد نمی‌اورم. منظورم زمانی است که هنوزم چشمانم عادی بود، هنوز شاخی از گوشه سرم رشد نکرده بود، تقریبا هزاران سالی میشد. معلوم است که چیزی را به یاد نمیاورم.


بعد از اینکه دوباره چشم در این دنیای رنگارنگ اما عذاب‌آور باز کردم، تنها چیزی که به استقبالم آمد خون بود و تنهایی و سکوت بیشتر.


برای مدت ها دوباره زندگیم را در این دنیای ناراحت کننده ساختم. کلبه ای کوچک و قدیمی در وسط جنگل مرزی پادشاهی که بیشتر از بقیه حکومت های مضحک اعصابم را بهم میریخت. کلبه انقدر قدیمی بود که زمانی که پیدایش کردم بنظر میرسید که رو به نابودی باشد. با جادویی که بیشتر از هرچیزی داشتم این کلبه را به زندگی برگرداندم‌.


هیچوقت در زندگی‌ام چندان علاقه آتشینی به جنگل نداشتم، اما جای خوبی برای زندگی است. ساکت، دور از جامعه و پر از زندگی. زندگی هایی که بیشتر از انسان ها یا دیگر نژادهای به اصطلاح 'پیشرفته' مورد تاییدم بودند.


قرار نبود کسی را پیش خود داشته باشم. میخواستم این زندگی را هم بی‌سروصدا بگذرانم و خودم را از دردسر های دنیوی دور نگه دارم. در عوض او را پیدا کردم.


نیمه-گوزن بیچاره ای که چند متر دور تر از کلبه‌ام افتاده بود.


سرنوشت چیز شوخی است. من به ندرت از کلبه بیرون میروم؛ و دقیقا در یکی از همین پیاده‌روی های کمیاب ناگهان یک هم‌خانه پیدا کردم.


کسی مثل من که خیلی وقت است چیزی درونش ندارد که احساس کند، باید نگاهش را برمی‌داشت و به خانه برمیگشت یا با بی‌تفاوتی از کنار موجود زنده ای که احتمالا مرگ همانند پشه ای دورش چرخ میزد، رد میشد.


در عوض او را با جادو از زمین بلند کردم و به درون خانه بردم.


هنوز هم نمیفهمم چرا.


اما با همه این‌ها، من پرستار خوبی نیستم.


فقط او را روی تختی در تنها اتاق مهمان درون کلبه رها کردم و حتی کوچکترین نگاهی به زخم‌هایش ننداختم.


چند ساعت بعد زمانی که برروی مبل قدیمی نشسته بودم و کتابی راجب چرخه مانا در طبیعت میخواندم، احساس کردم که حضوری در اتاق مهمان سوسو می‌زند. از همانجا می‌دانستم که دارد بیدار میشود.


کتاب را به کناری انداختم، کمی از باقی‌مانده سوپی که امروز ظهر به عنوان ناهار خوردم را گرم کردم و همراه با یک لیوان آب گرم برروی سینی گذاشتم و وارد اتاق شدم.


به محض وارد شدنم به اتاق متوجه شدم که از قبل بیدار شده بود. قابل حدس بود.


به دلایلی، گذاشتم در کنارم بماند.


شاید ترحم بود. شاید تنهایی بود. اما هرچه که بود باعث شد یک همخانه به لیست چیزهایی که در این زندگی دارم اضافه شود. هنوز نمی‌دانم که این چیز خوبیست یا نه.


امروز، اما، کمی عجیب رفتار میکرد.


مثل همیشه زودتر از آن نیمه-گوزن مو قرمز بیدار شده، لباس هایم را که شامل پیراهن سیاه بلندی که کاملا از استایل های سنتی اورانیا پیروی میکرد، پوشیدم. اورانیا کشوری شبه-جزیره ای با تاریخی بلند و بالا بود و تنها چیزی که از خود قبلیم برایم‌ مانده، هویتم به عنوان یک اورانیایی است. یا یک اورانیایی سابق.


مثل همیشه تلاش شکست‌خورده دیگری برای پختن صبحانه کردم و درحالی که داشتم به تخم مرغ های سوخته درون تابه چشم غره میرفتم، زفان از اتاق بیرون آمد.


تنها چیزی که میتوان گفت این است که مثل همیشه نبود. پوستش کمی رنگ‌پریده تر از همیشه بود و نگاهی وحشت زده چشمانش را تصرف کرده بود.


خیلی تلاش میکرد تا بنظر عادی برسد اما میتوانستم احساس کنم که چیزی درست نبود. خواندن احساسات موجودات زنده راحت‌تر از چیزی است که خیلی ها فکر می‌کنند. نگاه در چشمانشان، زبان بدنشان، اینکه به کجا نگاه میکنند، لرزش دست‌هایشان؛ اندکی دقت لازم است تا بفهمی چه کسی دروغ می‌گوید و چه کسی شب سختی را پشت سر گذاشته‌.


اما این تنها چیزی نبود که فهمیدم، میتوانستم چیزی را از جانب او حس کنم. چیزی تاریک که در وجودش رخنه کرده و روح درخشانش را آلوده میکند.


نمی‌توانستم با اطمینان بگویم که چه اتفاقی داشت برایش میفتاد، پس چیزی نگفتم و گذاشتم که روز را مثل معمول بگذراند و حتی زمانی که احساس کردم به حواس‌پرتی احتیاج دارد تا توجه‌اش از روی هرچیزی که دیشب برایش اتفاق افتاده دور کند، گفتم کار بیهوده ای مثل جمع‌آوری نعنا انجام بدهد.


تمام مواد غذایی که استفاده میکنم را از باغچه کوچکی که کنار کلبه ساخته‌ام و از گیاهانی که با جادوی زمین رشد داده‌ام می‌آیند؛ قبلا برگ چایی هم رشد داده بودم اما هیچوقت فرصتی برای نوشیدن چایی پیدا نکردم. شاید دیگر وقتش بود از آن برگ های خشک بیچاره که در گوشه‌ای خاک می‌خوردند، استفاده شود.


اما واقعا انتظار نداشتم که با سبدی که تا لبه از نعنا پر شده برگردد. حتی نمی‌دانستم این همه نعنا در این اطراف رشد میکند.


خوردن چایی با عطر نعنا آن هم بعد از این همه سال حس غریب اما خوبی داشت. شاید این اتفاق آنقدر ها هم بد نباشد.


بقیه روز مثل همیشه گذشت. کتاب هایم را خواندم، و زفان هم کتابی که هنوز تمام نکرده بود را خواند. صبر کردم تا شب از راه رسید. صبر کردم تا زفان در تلاش برای دور نگه داشتنم از آشپزخانه خودش غذای ساده و سبکی با سبزیجات و تخم مرغ پخت. صبر کردم تا زمانی که وقت خواب رسید. صبر کردم تا زمانی که مطمئن شدم زفان آنقدر عمیق به خواب فرو رفته که به سادگی بیدار نشود.


چشمانم را به آرامی باز کردم. کلبه در سکوتی کر کننده فرو رفته بود و چیزی جز صدای جغد سمجی که اخیرا در نزدیکی اینجا لانه کرده، شنیده نمیشد.


از جایم روی تخت‌خواب بلند شدم و پاهایم را از لبه تخت آویزان کردم.


لباس خواب ابریشمی خاکستری ام در زیر نور ماه میدرخشید، نه مثل درخشش چشمگیر الماس، بیشتر همانند درخشش خفیف دریایی خاکستری که در شب به رنگ سیاه درمی‌آید.


بعد از چند ثانیه تعلل برروی پاهایم ایستادم و با قدم هایی بی‌صدا که بیشتر بخاطر غریزه و تمرین بی‌صدا شده بود تا جادو، از اتاق خواب خودم بیرون آمدم. بعد از پایین گذاشتن به درون راهرو در اتاقم را باز گذاشتم؛ نیازی به بستنش ندیدم.


با همان قدم های نرم‌نرمک و ساکت به سمت اتاق رو به روی اتاق‌خوابم، که همان اتاق مهمانی که به زفان تعلق یافته بود، میشد، قدم برداشتم.


هیچوقت نیازی به بی‌صدا بودن پیدا نکرده بودم و این واقعیت حالا که با هر صدایی که با تکان دادن در اتاق مهمان تهدید به پخش شدن در فضای ساکت اتاق میکند، ابروهایم را به سمت پایین میکشد، به شدت آزارم میدهد. کاشکی می‌دانستم مزدور ها چگونه بی‌صدا حرکت می‌کنند و صدای غیژ در ها را ناپدید می‌کنند.


بعد از چند دقیقه گیر و دار، بالاخره هوفی میکشم و با ول کردن دستگیره چوبی در که حالا در حد گذر یک موش باز شده، تسلیم میشوم. اصلا یک شبح چرا باید سعی کند ادای موجودات زنده را دربیاورد.


قدم‌هایم را به درون اتاق برمیدارم و جسمم درحالی که مستقیما از میان در گذر میکند، با دودی سیاه احاطه میشود.


بعد از اینکه به درون اتاق و دقیقا بالای سر نیمه-گوزنی که به راحتی برروی تخت اتاق مهمانم خوابیده و شاخ های کوچک‌‌اش زیر نور مهتاب برق می‌زنند میرسم، دود سیاه از اطراف بدنم ناپدید میشود و جسمم دوباره به حالت جامد خود برمی‌گردد؛ البه اگر میتوان به این گفت 'جسم من'.


همانطور که نگاه بی‌احساسم را روی اخم کوچکی که چهره زفان را در هم کشانده متمرکز میکنم، دستم را بلند میکنم و نوک هر پنج انگشتم را روی پیشانی‌اش میگذارم.


تصاویری که باعث آزردگی‌اش شده را در ذهنم میبینم.


فضایی تاریک. فضایی نه تاریک‌تر و وهم‌آور تر از میدان انتظار برزخ اما به طرز قابل توجهی تاریک.


در این فضای بی سر و ته زفان را میبینم.


در خود مچاله شده، بازوی راستش را در آغوش گرفته و درحالی که اشک از چشمانش سرازیر میشود جیغ می‌زند. شاخ های زیبا و کوچکش که در دنیای واقعی برق میزد در عالم خواب مات و کدر دیده می‌شد. نگاهم به سمت بازویش می‌رود... و یخ میزنم.


چیزی احساس نمیکنم. اما بدنم و نگاهم ناگهان حتی بی‌حرکت تر از همیشه میشود.


چون بازوی زفان با نقطه های سیاه پوشیده شده بود. چون سیاهی به آرامی از نوک انگشتانش بالا میخزید. چون این نفرین لعنتی را می‌شناختم.


پلکی میزنم و فضای تاریک و زفان درحال زجر کشیدن از پیش چشمانم محو می‌شوند.


زفانی که مقابلم برروی تخت خوابیده اخم هایش عمیق‌تر شده و سرش را از تماس دستم دور کرده.


به آن چهره جوان و تقریبا بچگانه نگاه میکنم، و ناگهان دلم‌ می‌خواهد بدانم. آن اشتیاق قدیمی برای دانستن که فکر میکردم خیلی وقت پیش، زمانی که تقریبا تمام چیزی که راجب جادو و مانا وجود داشت و نداشت را یاد گرفتم، تمام شده بود، حالا دوباره در رگ های یخی‌ام موج میزد.


اینبار اما اشتیاقی برای یادگیری علم یا جادو نبود، اشتیاق یادگیری این داستان بود.


این نفرین را می‌شناسم. از سن بلوغ خود را نشان میدهد، نه در دنیای واقعی، در خواب. آرام آرام خواب های فرد را مسموم میکند. ذهن و سلامت روان فرد را نابود میکند. سپس خود را نشان می‌دهد. قسمتی از بدن فرد با لکه های سیاه پر میشود، احساس سوزش وحشتناکش فرد را شکنجه میدهد و در نهایت عفونت میکند و باعث مرگ میشود. مرگی آرام و دردناک.


این نفرینی نیست که به راحتی بتوان روی کسی گذاشت، به مانای زیادی نیاز دارد و درحالت عادی چندین جادوگر باتجربه و قدرتمند باید دور هم جمع شوند تا این نفرین را روی کسی بگذارند. از آن گذشته، این نفرین را فقط روی یک شخص میتوان گذاشت، و بعد از آن خود به خود به نواده های آن شخص منتقل میشود؛ همانند ویروسی که فقط جسم عوض میکند اما هیچوقت کاملا از بین نمی‌رود.


همانطور که با نگاهی متفکر به چهره دردمند زفان که حالا ناله های آرام از میان لب هایش که اندکی باز شده، فرار میکرد خیره شدم، متعجب و کنجکاوم؛ نواده های این پسر که بودند که همچین نفرینی به جانش افتاده.

Report Page