Cupid's Collisions PT.1

Cupid's Collisions PT.1

Arefeh


با اخم به صفحه خاموش موبایل نگاه کرد. مطمئن بود، صبح شارژ گوشیش نسبتا کامل شده بود و بعد از شارژ کشیدتش اما الان هنوز به عصر نرسیده باتری کاملا لخت شده بود درحالیکه جیسونگ از صبح به قدری مشغله داشت که حتی نگاهش به گوشیش هم نخورده بود.

از صبح فقط یک تماس گرفته بود، همون تماس با دوستش که قرار امروز رو یادآوری کرده بود.

با عجله کیف و داشبورد ماشین رو زیر و رو کرد، اما خبری از پاوربانک نبود. اون پاوربانک لعنتی همیشه مثل سایه دنبال جیسونگ بود، ولی حالا که واقعاً بهش نیاز داشت، انگار لولو خورده بودتش. حتی هسته‌اش رو هم به بیرون پرتاب نکرده بود.

با یه آه بلند و خسته از ماشین پیاده شد. تنها چیزی که از قرار امروز می‌دونست آدرس کافه بود و از همه مهم‌تر، طرف مقابلش یه پسره!

واقعا اطلاعات خیلی مهمی در اختیار داره. امکان داشت طرف دختر باشه؟

خب، حداقل می‌دونه دنبال چی باید بگرده. اسمش رو نمی‌دونه، ولی بهتر از هیچی هست، نه؟ نهایتاً میز به میز از پسرها می‌پرسه تا پیداش کنه. مگه چندتا پسر ممکنه تنها توی کافه نشسته باشن؟

متأسفانه از شانس زیبای جیسونگ، اون روز کافه پر بود از پسرهای تنها. حتی یه دختر هم بینشون نبود.

شاید این کافه مخصوص پسرهاست؟ مثل گی بار؟

موقع وارد شدن به کافه، یه باشگاه بدنسازی درست کنار کافه دیده بود پس این حجم از عضله‌های متحرک اونجا کاملا عادی و طبیعی بود.

قسمت خنده دار ماجرا این بود که همه این پسرا مساحت یکی داشتند، یکی طول بلند و عرض متوسط و یکی طول کوتاه و عرض زیاد.

سرش رو چرخوند تا اطرافش رو دید بزنه و متاسفم اگر فکر می‌کنید که می‌خواد پسرهای اونجا رو دید بزنه. معلومه که حتی اگر هم به اونها نگاه کنه به خاطر حجم عضله و تحسین استمرارشون توی ورزش کردنه وگرنه جیسونگ به تیشرت های مشکی و تنگی که به تن داشتن اصلا و ابدا توجه نمی‌کرد.

اون الان وسط یه قرار بود و به زودی یه آدم متعهد می‌شد. البته اگر می‌تونست دوست پسر آینده‌اش رو بین اون انبوه از آدم پیدا کنه.

مثل یه گربه سرگردون وسط کافه ایستاده بود و به میزهای مختلف نگاه می‌کرد، دقیقا چطوری می‌خواست بفهمه که اون پسر کدومه؟ قرار بود بهش وحی نازل بشه؟ یا توی نگاه اول عاشق بشه؟ چه کلیشه مسخره‌ای.

ای کاش هان جیسونگ هیچوقت اون دهن خوشگلش رو باز نمی‌کرد چون جهان هستی کاملا آماده خدمت گذاریه تا جیسونگ یه حرفی بزنه و اون‌ها دقیقا همون رو بذارن توی کاسه‌اش.

الان به عشق در نگاه اول گفت کلیشه‌؟

اون سنجاب غول پیکر به زحمات فرشته‌های عشق گفت کلیشه و مسخره؟

متاسفانه تمام صحبت‌های جیسونگ به طور مستقیم به اون فرشته‌ها رسید و خب باید از طرف این فرشته‌های زحمت کش بگم که قراره بدجور پشیمون بشی، جیسونگ شی.

دقیق ترش اینه که بهتره مواظب باسنت باشی چون فرشته ارشد عشق به اون گردالی‌های زیبا کشش زیادی پیدا کرده و تا از اونجا تو رو دار نزنه ول کن قضیه نیست، جیسونگی.

تیر فرشته عشق از قلب جیسونگ به سمت پسر مو بلوندی که انتهای کافه نشسته بود رها شد و عشق کلیشه‌ای مذکور آغاز شد.

جیسونگ با دیدن پسر مو بلوند و ظریفی که با لطافت و مهربونی به آدم‌های اطرافش لبخند می‌زد، سر جاش میخکوب شد.

اون فرشته بین اون همه پسر بد قیافه و هیکلی مثل یه الماس می‌درخشید و هان جیسونگ کی بود که نگاهش رو از این زیبایی پرستیدنی بگیره؟

ناخودآگاه به میز پسر نزدیک شد و بالای سرش ایستاد.

فلیکس، خسته از منتظر بودن، با حس کردن نگاه خیره و سایه کسی، سرش رو بالا گرفت و به پسر شیفته مقابلش داد.

ابروهاش رو بالا انداخت و سرتا پای پسر مو مشکی رو از نظر گذروند.

آستین پیراهن مشکیش تا آرنج بالا زده بود، دو دکمه‌ی اول یقه باز بود و سینه‌ی عضلانی و بزرگش با افتخار خودنمایی می‌کرد.

فلیکس نگاه کوتاهی به سینه های تخت خودش انداخت و دوباره به سینه پسر داد.

سینه خودش مثل تخته ال‌سی‌دی، صاف و یک دست بود بود ولی برای پسر بزرگتر واقعا حجم بزرگی داشت که فلیکس مطمئن بود زحمات زیادی پشتش خوابیده.

جیسونگ با دیدن نگاه خیره پسر به سینه‌هاش، پوزخند محوی زد.

پس همون‌طور که اون پسر چشمش رو گرفته اون هم تونسته بود با به رخ کشیدن عضلاتش بلوندی زیباش رو محو خودش کنه؟

بله، بلوندی زیبای هان جیسونگ.

جیسونگ قسم خورد یا اون پسر دوست پسرش می‌شه یا باید دوست پسرش بشه. سرنوشت اون بلوندی از این دوتا راه خارج نمی‌شه.

جیسونگ با یادآوری قرار و زمانی که از ساعت تعیین شده گذشته بود، صداش رو صاف کرد و از تمام کائنات درخواست کرد همین یک دفعه کوتاه بیان تا جیسونگ برای یک‌بار هم که شده به خواسته دلش برسه.

«ببخشید شما اینجا قرار از پیش تعیین شده داشتید؟»

«بله. اسم شما جیسونگ‌عه؟»

«اوه درسته، من جیسونگ هستم.»

فلیکس به نشانه احترام بلند شد و دستش رو به سمت پسر گرفت.

«منم فلیکسم. از دیدنت خوشبختم، جیسونگی.»

دو پسر شیفته همدیگه، روی صندلی جای میگیرن و شروع کردن به حرف زدن از خصوصیات، عادت‌ها، و چیزهایی که دوست داشتن.  

هر دو توی یک‌ سال متولد شده بودن و جیسونگ فقط یک روز از فلیکس بزرگ‌تر بود.

همین یک روز باعث شده بود بدنش هم بزرگ‌تر باشه؟

یه بیست و چهار ساعت بیشتر ورزش کردن همچین هالکی ازش ساخته بود؟

چون فلیکس هم ورزش حرفه‌ای می‌کرد. اون یه بالرین بود اما تفاوت عضلات ظریف خودش با پسر مقابلش به شدت توی دلش جولان می‌داد و قلب ضعیف فلیکس رو دستکاری می‌کرد.

از طرف دیگه به وجه اشتراک‌های زیادی رسیدن که هیچوقت توی رابطه‌های قبلیشون اینطوری نبوده.

عشق به چیز کیک، گیم، هیجان و سرعت و فن هری پاتر بودن فقط چندتا از تشابه‌هاشون بود.

فلیکس نسبت به جیسونگ احساس راحتی می‌کرد و همین باعث شد عکس‌های بدون میکاپش رو به پسر نشون بده.

اون کک‌و‌مک‌های ستاره‌ای روی صورت بلوندی زیباش، قند توی دل جیسونگ آب می‌کرد.

اون پسر درست مثل یه ستاره وسط شب‌های تاریک زندگی آشوب‌زده‌ی جیسونگ ظاهر شده بود. تنها نور زندگی‌اش.

واقعا چطور می‌تونست اون ستاره‌ها رو با میکاپ بپوشونه و جیسونگ رو از دیدنش محروم کنه؟

به قدری گرم صحبت بودن که متوجه گذر زمان نشدن. با صدای پیامک‌های پشت سر هم گوشی فلیکس بحث بینشون نصفه موند و فلیکس با عذرخواهی از جیسونگ به‌خاطر قطع شدن مکالمه‌شون و بیشعوری پیامک دهنده محترم که بسیار نامحترم بود، گوشیش رو به دست گرفت.

با خوندن هر یک از پیامک‌ها ده بار به جیسونگ و ده بار به گوشی توی دستش نگاه می‌کرد.

جیسونگی که توی برنامه دوست‌یابی باهاش آشنا شده، حرف از کار پیش اومدن و دیر کردن می‌‌زد اما جیسونگ همین‌جا، روبه‌روی فلیکس نشسته بود و با اشتیاق از نوشیدنیش می‌نوشید.

این چه معنی می‌تونست داشته باشه؟

با لکنت و ناباوری به پسر روبه‌روش نگاه کرد. جیسونگی که هم می‌شناختش هم نمی‌شناختش.

«تو... تو مگه جیسونگ نیستی؟»

«چرا خودمم. هان جیسونگ. چطور مگه؟ چیزی شده؟»

«پارک جیسونگ نیستی مگه؟»

«نه. من از خاندان هانم. پارک جیسونگ کیه؟»

فلیکس به‌جای پارک جیسونگ با هان جیسونگ سر قرار رفته بود؟ اون پارک لعنتی هم تازه یادش اومده بود که بعد از گذشت یک ساعت از زمان قرار، به فلیکس اطلاع بده که دیر میاد؟ چه دوست پسر خوبی می‌شد! یه دوست پسر ایده‌آل!

قبل از اینکه فلیکس بتونه سوالاتش رو رگباری شلیک کنه، از طرف دیگه کافه صدای بلند و جیغ یک پسر بلند شد و دهن فلیکس با شنیدن حرف‌های پسر همون‌طور باز موند.

«خودم می‌کشمت هان جیسونگ! که منو قال میذاری؟ مرتیکه احمق فکر کرده کیه؟»

فلیکس با شنیدن این جیسونگ، بخشی از قضیه رو فهمید. خنده بلندی کرد و با ذوق دست‌هاش رو بهم کوبید.

«بهتره برنگردی جیسونگی چون...»

با خونسردی دستش رو به نشونه‌ی سر بریدن جلوی گردنش کشید:

« پخ پخ. مردی! »

نوشیدنی توی گلوی جیسونگ پرید و مقداری از کنار لبش بیرون زد.

عالی شد، واقعاً بهتر از این نمی‌شد.

جلوی کسی که قرار بود دوست‌پسر آینده‌اش باشه، برای اولین بار آبروش رو پرچم کرده بود.

درسته هنوز دوست پسرش نبود اما قرار بود بشه، در آینده خیلی نزدیک.

پس جیسونگ از الان اون رو دوست پسر خودش خطاب می‌کرد تا قلبی که نمی‌دونست چطوری یهو سر و کله‌اش وسط زندگیش پیداش شده بود دو دقیقه اروم بگیره و دست از ورجه ورجه برداره.

البته قلب جیسونگ بیشتر شبیه یه خرگوش ADHD بود تا یه قلب معمولی. نمی‌نشست، نمی‌فهمید، فقط می‌دوید.

اما جیسونگی ما انقدر از عشق پرت هست که نمی‌دونه با گفتن این کلمه چه آتیشی به وجودش می‌زنه.

ای کاش انقدر زود گند نمی‌زد. همه‌ی این‌ها نشون می‌داد کائنات فقط دو دقیقه از سرش دست برداشته بودن و دوباره برگشتن سراغش. بازگشت انگشت وسط کائنات به سمت جیسونگ.

فلیکس با خنده دستمالی به سمتش گرفت.

«چطوری به جای اون میز پسر از میز من سر در آوردی جیسونگی؟ چون حتی اگر برنامه ریزی می‌کردی که اینطوری گند بزنی، انقدر دقیق در نمی‌اومد.»

جیسونگ با شرمساری دهنش رو تمیز کرد و سرش رو پایین انداخت. در واقع از ترس اون پسری که کل کافه رو روی سرش گذاشته بود و حرف‌های نامناسبی زیر لب نثار جیسونگ و خاندان هان می‌کرد، سرش رو پایین گرفته بود تا شناسایی نشه. برعکس خودش، اون پسر از قبل عکس جیسونگ رو از دوستش گرفته بود و چهره‌ش رو می‌شناخت.

اما جیسونگ حتی اسم اون پسر رو هم نمی‌دونست، چه برسه به قیافه‌اش.

واقعا دل خجسته‌ای داری هان جیسونگ. از اون دل‌هایی که با یه لبخند، سند ملک رو امضا می‌کنن.

«ببین من بیخیال و احمق نیستم فقط گوشیم جلوی کافه خاموش شد و باسن مبارکش رو گذاشت زمین، من هم تمام اطلاعاتی که از قرار امروزم داشتم فقط اسم و آدرس کافه بود. بعد گفتم میام داخل طرف رو پیدا میکنم که سرنوشت زیباترین پسر رو جلوم گذاشت و منم دلم پیش یه بلوندی ناز گیر کرد، همین.»

«فکر کنم باید از گوشیت تشکر کنیم، جیسونگی.»

دستش رو زیر چونه پسر زد و با دیدن تفاوت رنگ پوست دست گندمی خودش و عسلی صورت جیسونگ، زیر دلش خالی شد.

به چشم‌های مشکی پسر بچه‌ی مظلوم روبه‌روش نگاه کرد، چشم‌هایی که هیچ فرقی با بدن توانمندش نداشتن: قوی، بی‌پناه و خطرناک.

انگشت شصتش به آرومی چونه پسر رو نوازش کرد.

«چون منم دلم بین اون سینه‌های بزرگ و حجیمت گیر کرده و فکر نکنم بتونم از توی ذهنم بیرونشون کنم.»

فرشته‌ی ارشد عشق، با غرور به شکار جدیدش نگاه کرد. پسرکی که عشق رو مسخره کرده بود، حالا خودش توی دام افتاده بود.

مینهو نگاهش رو به سمت دستیار گیج و منگش، هیونجین، چرخوند.

هیونجین هنوز باورش نمی‌شد فرشته ارشد عشق فقط با یه جمله از یه انسان، این‌طور سریع دام عشق رو پهن کرده باشه اما از حق نگذریم هم خوده هان جیسونگ تیکه خوبی بود هم اون فلیکس.

اگر می‌تونستن بچه بیارن هیونجین قسم می‌خورد اون بچه می‌تونست از نظر زیبایی با هیونجین رقابت کنه. البته که کسی از هیونجین زیباتر نیست. چه انسان‌های احمق، چه فرشته‌ها!

فرشته ارشد آخرین نگاهش رو به زوج عاشق مقابلش انداخت و با تأسف سر تکون داد.

زحمات مینهو رو به پای «سرنوشت» می‌ذاشتن؟ واقعا تاسف برانگیز بود که نمی‌تونست جیسونگ رو بیشتر از این اذیت کنه.

«بهتره آدم‌ها کمتر حرف بزنن تا ما فرشته‌ها هم کمتر بلا سرشون بیاریم. هان جیسونگ باید خداش رو شکر کنه که امروز خوش اخلاقم و یه عشق یک طرفه و تاکسیک حواله‌اش نکردم وگرنه با اون توهین تا هفت نسلش رو از نظر عاطفی عقیم می‌کردم.»

«خب اونطوری که نهایت دوتا نسل بعد از هان جیسونگ تشکیل می‌شد و خاندان هان کامل عقیم میشدن.»

مینهو نگاه ترسناکش رو به هیونجین انداخت. اون پسر همیشه یه زبون بی‌قرار و دراز داشت که حتی جلوی فرشته ارشد هم کم نمی‌آورد.

کاش با اون زبون کارهای دیگه می‌کرد نه اینکه حرص مینهو رو در بیاره.

فرشته ارشد دست هان جیسونگ رو هم توی بدشانسی از پشت بسته بود.

مینهو بدشانسی آورده بود و عاشق دستیاری شده بود که هر نخی بهش می‌داد رو با زبونش پاره می‌کرد و مینهو با اون ابهت تا یه مدت جرئت لاس زدن با پسر رو نداشت. پاره کردن اون نخ‌ها تاثیر مستقیم توی رابطه عاشقانه انسان‌ها داشت و مینهو در اون حد هم شیطان نبود که حرصش رو سر بقیه خالی کنه؟

البته که همه اینا تقصیر هیونجین هست. مینهو اصلا زبون تند و تیزی نداره، اصلا از هیونجین بیگاری نمی‌کشه و اجازه نمی‌ده هیچ فرشته‌ای نزدیکش بشه و باهاش کار بکنه. همه این‌ها از روی عشق هست. مینهو فقط می‌خواد هیونجین رو هر ساعتی که دلش خواست ببینه وگرنه فرشته ارشد هیچوقت به اون فرشته‌های ساده حسودی نمی‌کنه.

حسودی فقط برای بقیه‌ست. نه مینهو!

با فاصله گرفتن از هیونجین از کافه خارج شد تا زوج مورد نظر بعدیش رو پیدا کنه و به خاک سیاه بزندشون چون محض رضای خدا، اون هیونجین لعنتی رو کنارش نداره پس چرا آدم‌ها باید معشوقی کنار خودشون داشته باشن؟ این اصلا عادلانه نیست!

اگر می‌خواید الان رابطه‌های تموم شده و عشق یک طرفه‌های خودتون رو گردن مینهو بندازید باید بگم تقصیر خودتون بوده که بدموقع به پست فرشته ارشد خوردید.

چانگبین که تا موقع رفتن مینهو خودش رو پشت گلدون بزرگ پنهان کرده بود، بیرون پرید و سوالی که از لحظه‌ی اول ذهنش رو درگیر کرده بود رو پرسید:

«هیونی این تیرهایی که از کمان رها می‌کنین، روی فرشته‌ها هم تاثیر می‌ذاره؟»

دفعه اولش بود که از نزدیک کارهای فرشته‌های عشق رو می‌دید.

با گرفتن تیر و کمان فرشته‌های عشق، سعی می‌کرد از چگونگی کار کردن اونها سر در بیاره.

آخه یه تیر چطور می‌تونست یک نفر رو عاشق کنه؟ اونم نه یک عشق معمولی، یک عشق افراطی.

هیونجین، کلافه از رفتارهای بی سر و ته مینهو، به لیست توی دستش نگاه کرد. پسره مودی با رفتار بالا و پایینش، هیونجین رو دیوونه کرده بود.

هر لحظه یه حالت خاصی داشت. یه لحظه خوب بود، یه لحظه بد. با همه همیشه سر و سنگین بود، اما تا به هیونجین می‌رسید، عقلش رو از دست می‌داد و هیونجین هم کورتر از این حرف‌ها بود که معنی پشت حرف‌ها و رفتارهای مینهو رو بفهمه.

فرشته عشقی که نمی‌تونست عشق رو از توی نگاه مینهو بخونه؟

شاید چشم‌های مینهو مشکل داره؟

وگرنه عینک هیونجین کاملا سالم بود و نمره چشم‌هاش رو هم تازه چک کرده بود.

«اره چانگبین، اگر از طرف قلب کسی رها بشه به سمت کس دیگه‌ای، اون قلب دیگه برای فرد مقابلش می‌زنه.»

چانگبین،درگیر تیر و کمان، ناخودآگاه با شنیدن این جمله بدنش لرزید و تیر از طرف قلب هیونجین به سمت مینهو، رها شد.

جرئت بلند کردن سرش رو نداشت، اگر سرش رو بلند می‌کرد و هیونجین عاشق یه انسان فانی می‌شد چی؟ چی از این بدتر می‌تونست باشه؟

چانگبین با بلند کردن سرش متوجه تفاوت رنگ نگاه هیونجین شد. تا دقایقی پیش آتیش از سمت چشم‌هاش به مینهو پرتاب می‌کرد اما حالا؟

فقط چشم‌های ستاره و قلبی هیونجین رو می‌دید که شیفته و با لبخندی محو، به مینهو خیره شده.

خب مثل اینکه بدتر از عاشق یه انسان فانی شدن هم وجود داره. عاشق یه فرشته‌ی ارشد شدن، اونم مینهو، اونم توسط هیونجین.


ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]


✧ OrphicFiction ୭‌

Report Page