Cup Cake with Eucalyptus taste
Rayصدای موسیقی بلند بود، البته خب اون مکان یه باره واین اجتناب ناپذیر بود.
بعد از ملاقات با پدرش خیلی ناگهانی از اون کلاب آشنا سر در آورد، روی صندلی های کانتر نشست و یه شات تکیلا سفارش داد، همونطور که تکیلاشو مزه مزه میکرد تو افکارش غرق شد.
حتی بدون برگشتنم میتونست نگاه خیره آلفا های بی کار و حریصو که برای داشتنش دندون تیز کرده بودن حس کنه، تعجبی ام نداشت اون یه امگای زیبا اما شکست خورده بود برخلاف پدر امگاش که چند سالی میشد ترکش کرده بود.
یادآوری پدرش باعث شد صورتش سخت بشه و تکیلای باقی مونده ته شاتشو سر بکشه، پسرک بی اهمیت به اطرافش مینوشید و به آینده نامعلومش فکر میکرد
*اگر پدر بود هیچوقت اجازه نمیداد همچین اتفاقی برام بیوفته نه؟*
درست دو سال پیش یه آلفای غالب زندگیشو از این رو به اون رو کرد.
دو سال قبل*
بارکد یه امگای مغلوب نسبتا آروم بود که تو کلاس سعی میکرد زیاد جلب توجه نکنه و سال آخر دبیرستانشو بگذرونه.
یه روز به اصرار دوستش دانک، یه بتای سرزنده و برون گرا با اینکه زیاد راضی نبود به یه کلاب نسبتا معروف رفتن اون بتای شیطون با دوست پسر آلفاش قرار داشت و فقط برای خارج کردن بارکد از حباب امن تنهاییش اونو با خودش آورده بود.
آلفای بزرگتر خیلی مهربون بود و مشخص بود اونا با هم خوب کنار میان.
خیلی طول نکشید تا بفهمه تقریبا توسط بتای مست فراموش شده و تنها مونده، آهنگ کر کننده و فضایی که با نور های نئونی و رنگارنگ روشن شده بود محیط خوبی بود تا یکمم که شده خوش بگذرونه، پس بی توجه به درصد الکل جلوی دستش شاتشو پر کرد و یه ضرب داد بالا از طعم تلخش متعجب نشد چون وقتی پدر امگاش فوت کرد با اینکه زیر سن قانونی بود، از شدت سنگین بودن احساساتش به الکل پناه برده بود البته پدر آلفاش اهمیتی به این موضوع نداد و جوری که انگار بعد از مرگ همسرش پسرش اصلا وجود نداره و مهم نیست از کنار این موضوع گذشت.
همینطور که زمان میگذشت الکل موجود تو بدنش تاثیر خودشو گذاشت و سرش سنگین شد، صدا ها براش گنگ شدن، با حس کردن یه رایحه تند که بهش نزدیک میشد سرش بیشتر گیج رفت تا اینکه دستی دور کمرش حلقه شد.
غریبه سرشو نزدیک گوشش برد و لب زد:
-تو جدیدی تا حالا این این اطراف ندیدمت، نظرت چیه یکم خوش بگذرونیم هوم؟؟
بارکد تمایلی به وقت گذروندن با غریبه هارو نداشت ولی انگار این آلفا که رایحه اش به طرز مزخرفی با بوی الکل قاطی شده بود سکوتشو یه جور دیگه تعبیر کرد چون کم کم لمساش از دور کمر به سمت رون پاش کشیده شد.
پوفی کشید و دست آلفای احمقو کنار زد:
-علاقه ای به پیشنهادت ندارم لطفا تنهام بذار!
آلفای هیکلی انگار جواب امگا زیاد به مزاجش خوش نیومد چون چونشو تو مشتش فشار داد و تو صورت غرید:
-چه هرزه سرکشی، ولی نگران نباش من علاقه عجیبی به رام کردن امگاهای سرکشی مثه تو دارم به زودی برای ناتم داخلت التماس میکنی!
لمساش بیشتر پیش رفتن سرشو داخل گردن امگای ضعیف فرو برد:
-چه رایحه شیرینی!
ولی خیلی ناگهانی آلفای جلوش ناله اش از درد به آسمون رفت:
-آخ آخ...دستم..چته روانی؟؟
با دور شدن و فاصله گرفتن آلفای عوضی بارکد تونست نجات دهنده اشو ببینه، یه آلفای خوش قیافه که رایحه اکلایپتوسش اصلا آرامش بخش نبود و رگه هایی از خشم به راحتی توش قابل تشخیص بود.
دست آلفای منحرفو به پشت چرخونده بود و چشماش مستقیماً به مردمکای لرزون امگای ترسیده که تلاش میکرد گیجی حاصل از الکلو کنار بزنه خیره شده بود:
- ببریدش بیرون!
دو تا بادیگارد پشت سرش بدون حرف با اون آلفا از اونجا دور شدن.
به سمت امگا گام برداشت، دستو گرفت و بلندش کرد:
-کلاب برای امگاهای تنها خطرناکه اینو نمیدونستی؟
امگا اصلا ذهنش اونجا نبود و فقط روی لطافت پوست دست پسر بزرگتر تمرکز کرده بود تا اینکه دستی جلوی صورتش تکون داده شد:
-هعی میشنوی چی میگم؟...یا بنظر هنوز مستی!
پسر بزرگتر رایحه اش دیگه مثل قبل خشن نبود و الان بوی آرامش بخشی داشت، دم عمیقی از رایحه اش گرفت و لب زد:
-فقط میخوام برم خونه...
پسر بزرگتر سری تکون داد و گفت:
_آدرس بده میبرمت خونه امگای دردسر ساز!
پسر کوچیکتر تلو تلو خوران به همراه آلفای نجات دهنده اش به سمت خروجی رفت و اهمیتی ام به دوست بیمعرفتش نداد.
از اون شب پر ماجرا فقط یه جمله خیلی محو تو ناخودآگاه امگا باقی موند:
"تو اسباب بازی شیرینی هستی کاپ کیک!"
اون شب بخیر گذشت اما با منتقل شدن آلفای ناجی به دبیرستانش اونم وسط سال یکم اوضاع عجیب شد
که البته این تصور امگای خوش خیال بود.
To be continued...