Crépuscule.

Crépuscule.

Murder me with love.

سال 1802 ، فرانسه ، جنگل بروسلیاند.

صدای زوزهء دردناکش سکوت جنگل رو شکست و درآخر، بی‌حال به روی زمینِ خاکی افتاد. شکارچی با نیشخندی کمانش رو توی کمان‌دان گذاشت و قدم های آرومی به سمت بتای ترسیده و بی‌حال، برداشت.

سرش رو کج کرد و به تیرِ نقره‌ای که سینهء پهن بتا رو شکافته بود، نگاهی انداخت. خون مشکی رنگ تمام سینه‌ش رو فرا گرفته بود. بتا که از درد چهره‌ش در هم رفته بود و به خود می‌پیچید، با نفرت به مرد خیره شد و بی‌حال خون مشکی‌ رنگی که توی دهانش جمع شده بود رو به بیرون تف کرد و از بین دندون‌هاش، غرید : « لا لون.. نوبلی‌پا.. » و درآخر با چشم‌های باز، جنگل رو به سوی آسمان ترک کرد.

شکارچی خندهء تمسخر آمیزی کرد و بعد با گذاشتن پاش روی شکمِ جسد، خم شد و تیر نقره‌ای رو از سینهء بتا بیرون کشید و انگشتش رو به سر تیر که آغشته به خون سیاه بود کشید و باز نیشخند زد. سرش رو بالا گرفت و به ماهی که بخاطر مه، انگار پشت پرده سفیدی پنهان شده بود، خیره شد و به حرفِ آخرِ بتا فکر کرد.

_ماه فراموش نمی‌کنه؟ هیولا های احمق..

بتای جوان آهی کشید و به بتاهای دیگری که پناهگاه رو با فریادهاشون روی سرشون گذاشته بودن، با تاسف نگاه کرد و چشم‌هاش رو در کاسه چرخوند. نگاهش رو به تکه چوبی که درحال تراشیدنش بود، داد و بار دیگه چاقوش رو روی بدنهء چوب حرکت داد و به داد و فریادهای گرگینه‌های خشمگین، گوش سپرد :

_روستایی ها شکارچی استخدام کردن!

_شکارچی های شرقی!

از تراشیدن چوب دست برداشت و با ابروهای بالا رفته، به بتایی که این حرف رو زده بود خیره شد. شکارچی های شرقی.. تا جایی که به یاد می‌آورد شرق بی رحم ترین شکارچی ها رو داشت!

صدای جیغ و فریادهای محوی از سال‌های دورِ زندگی‌ش، در ذهنش نقش بست. با کلافگی چاقو رو محکم تر از قبل روی چوب حرکت داد و سعی کرد به خاطرات دردناک زندگی‌ش، توجهی نکنه.

انقدر محکم چاقو رو روی چوب کشید که در آخر، تیغهء چاقو انگشتش رو برش داد و از سوزشش، هیسی کشید. زبونش رو روی خون روی انگشتش کشید و زخم، به سرعت بسته شد. نگاهی به چوب انداخت و متوجه شد به طور ناخودآگاه، علامت مارپیچِ انتقام رو روی چوب کشیده. « لعنت بهش.. »

درآخر بیخیال چوب شد و چاقو رو توی چکمه‌ش جا داد. بتاها هنوز هم درحال بحث کردن بودن، پناهگاهِ زیرزمینی یک بار هم در سکوت، روز خود رو شب نمی‌کرد.

_هی، ریکی!

با ابروهای بالا رفته به سمت صدا برگشت و با بتایی رو به رو شد که از روزِ اول پیوستنش به پک، متفاوت بودنش با سایر اعضای پک رو به رخش می‌کشید. « هم‌نوع هات می‌خوان به پک حمله کنن. »

ریکی، سرش رو به تاسف تکون داد و کوتاه و آروم جواب بتا رو داد « اونا هم‌نوع های من نیستن، وندر.. اونا قاتل خانواده‌ء منن. »

وندر دهان باز کرد تا جواب بتای جوان رو با طعنهء دیگه ای بده که ناگهان، در پناهگاه باز شد و بتای زخمی‌ای نفس زنان خودش رو به داخل پناهگاه پرت کرد. ناگهان همه‌جا در سکوت فرو رفت و تمام حاضران، بیخیال بحثشون دربارهء شکارچی‌های شرقی شدن و خودشون رو به بتا رسوندن.

_زخمِ خنجره، خنجرِ آغشته به قاتل‌الذئب!

یکی از بتاها فریاد کشید و ریکی با شنیدن فریادش، به سمت کمد چوبی و فرسودهء دارو‌ها رفت تا پادزهر قاتل‌الذئب رو پیدا کنه. در آخر شیشه‌ء قرمز رنگی و خاک گرفته ای رو بین ده‌ها شیشه دارو پیدا کرد و به سمت بتا دویید. در شیشه به سختی باز شد، در هر صورت کم پیش می‌اومد که با زخم خنجرِ آغشته به قاتل الذئب، زخمی شن، نه؟

کمی از پادزهرِ لزج و زرد رنگ رو روی زخمِ بازو و پهلوی بتا، کشید و بتا از سوزشِ زخم هیسی کشید. عرق سرد تمام بدن بتا رو فرا گرفته بود و با درد، ناخن‌هاش رو به کف چوبیِ پناهگاه می‌کشید و رد های عمیقی رو روی چوب، ایجاد می‌کرد. پادزهر هنوز عمل نکرده بود. « تایلر رو کش- کشتن.. با تی- » بتا از حال رفت. ریکی اما کاملا می‌دونست که جملهء بتا قراره چه‌طور تمام شه، پس به چهرهء بی‌هوش و خیس از عرقش خیره شد و زیر لب حرفش رو کامل کرد :

_تیر نقره ای..

تمام پناهگاه در سکوت فرو رفت. یکی از اعضای پک رو از دست دادن، اون هم نه هر عضوی. تایلر زمانی که سه سال بیشتر نداشت، خانواده‌ش مثل ریکی، توسط شکارچی‌ها کشته شدن و از اون به بعد، رهبرِ پک وظیفه‌ء بزرگ کردنِ گرگینهء کوچک رو به عهده گرفت. و حالا خودش هم توسط شکارچی ها به قتل رسیده بود.

سکوت به دیوارهای سنگیِ پناهگاه نفوذ کرده بود و هیچ‌کس جرعت شکستن سکوت رو نداشت، همه به گرگینهء بیهوش زل زده بودن و برای عضو از دست رفته‌شون سوگواری می‌کردن. حتما تا الان آلفا شنیده بود.‌. مگر می‌شد نشنیده باشه؟

در آخر سکوتِ پناهگاه با باز شدن یکی از اتاق‌ها، شکسته شد و صدای قدم‌های آروم و محکمی به گوشِ پک رسید، هنوز هم دور بتای از حال رفته جمع شده بودن. ریکی سرش رو بالا گرفت و به آلفای پک که گرگینه‌ء ماده و زیبایی بود، چشم دوخت. درسته. رهبر پک، یک گرگینهء آلفا و ماده بود. ریکی هم بار اول تعجب کرده بود که چرا رهبر پک یک گرگینهء ماده‌ست، اما حالا می‌فهمید که قطعا اون زن بهترین رهبریه که یک پک به خود دیده.

با وارد شدنِ آلفا به سالنِ اصلی پناهگاه، تمام بتاها از دور گرگینهء زخمی دور شدن و هر کدوم به طرفی رفتن. ریکی هم به سرعت زیرِ شونه‌های بتا رو گرفت و با خودش به سمت نیمکت چوبی‌ای که گوشهء بارِ پناهگاه قرار داشت، برد.

رهبر پک با مردمک های لرزان، به افرادی که هر کدوم ساکت گوشه ای از پناهگاه نشسته و خودشون رو مشغول کاری نشون می‌دادن، نگاهی کرد و در آخر به سمت بتای زخمی‌ای که بی‌هوش روی نیمکت چوبی دراز کشیده بود، رفت. تمام حرف های اون ها رو شنیده بود، می‌دونست که تایلر عزیزش به سوی آسمان پرواز کرده و حالا درد از دست دادن بتای جوان، قلبش رو تکه پاره می‌کرد.

آهی خسته و از تهِ دل کشید و به سمت گرگینهء روی نیمکت خم شد. زخمِ پهلو و بازوی بتا رو چک کرد، مثل این‌که به کمک پادزهر، اثر قاتل الذئب از بین رفته بود و حالا گرگینهء زخمی در عذاب نبود. بازدمش رو با خیالی آسوده بیرون داد و دستش رو با لبخند تلخی به موهای نم‌دار بتا که به پیشونی‌ش چسبیده بودن کشید و بعد بدون اینکه نگاهش رو از بتا بگیره، اسم ریکی رو زمزمه کرد :

_ریکی.

ریکی که تا اون زمان در سکوت کنار بتا ایستاده و حرکات رهبر رو دنبال می‌کرد، ابرویی بالا انداخت و به زن خیره شد « بله؟ »

_راجع به شکارچی های شرقی چی می‌دونی؟

با حرف زن، صدای جیغ و فریادها در پس ذهن ریکی نقش بست، بدن‌های نیمه‌جان و غرق در خون سیاهی که در آتش می‌سوختن، چهرهء مادرش که ازش می‌خواست بدون نگاه کردن به پشت سرش، به سرعت به سمت مرز آبی فرار کنه. چی می‌دونست؟

_به قدری می‌دونم که ازشون متنفر باشم؟

چشم‌های کشیده و نفرت انگیزِ رئیس شکارچی‌های شرقی در ذهنش شکل گرفت و توی ذهنش، خطاب به اون مرد گفت : " اگر حتی یک روز هم به پایان زندگیم مونده باشه، انتقام تمام خون‌هایی که ریخته شد رو ازت می‌گیرم، پارک ته‌سونگ. "

دهکدهء مون‌لو ، در نزدیکیِ جنگل.

به آسمان نگاه کرد، بلاخره صبح شده بود و خورشید، نور خود رو به دهکده می‌پاشید. اما تمام اهالی کلبهء چوبی خواب بودن و چه فرصتی بود برای شکارچی جوان. با قدم‌های آهسته به سمت رخت‌آویز چوبی‌ای که گوشهء کلبه قرار داشت، رفت و کت چرمیِ قهوه‌ای رنگش رو برداشت و به تن کرد.

کلاه‌ش که روی سرِ رخت آویز قرار داشت، بهش چشمک می‌‌زد؛ اما در نهایت تنها کمربندش رو بست و خنجرش رو توی غلافِ کمربند جا داد. دستکش‌هاش رو مثل همیشه به کمربند آویزون کرد و بعد از پوشیدن چکمه‌های بلندش، از کلبه بیرون رفت و به صدای پدرش که در ذهنش بهش تشر می‌زد و می‌گفت « به‌جای اون خنجرِ لب‌پر، تیر و کمانت رو با خودت ببر! » بی‌توجهی کرد.

پشت دیوار کلبه قایم شد و افرادی که درحال انجام کارهای مختلف بودن رو زیر نظر گرفت؛ اول صبح بود و اهالی دهکده تازه داشتن شروع به کار می‌کردن، مرد جوان از پشت دیوار کلبه بیرون اومد و با بالا زدنِ یقه کتش، سعی کرد بدون جلب توجه به سمت جنگل بره، که در نهایت هم موفق شد.

هوا کمی سرد بود و با خودش فکر کرد شاید تنها پوشیدنِ کت چرمش روی پیراهن کتان، کار اشتباهی بوده. آهی کشید و به ناچار، دستکش‌های بدون انگشتش رو از گوشهء کمربندش برداشت و به‌دست کرد، هرچند که از اون دستکش‌ها متنفر بود.

دستش رو روی کمربندش گذاشت و با احتیاط بین درخت‌ها قدم برداشت. مه‌ای غلیظ جنگل رو در خود بلعیده بود، به قدری که پسر ده متر جلوتر خودش رو به سختی می‌دید. پدرش می‌گفت « مردم دهکده معتقدن که جنگل گرگینه‌ها رو از چشم انسان‌ها پنهان می‌کنه. » و حالا می‌دید که اونقدر ها هم اعتقاد بی پایه و اساسی نبود.

در هر صورت، حتی مهِ غلیظ هم باعث پشیمونی پسر نشد. تقریبا بیست دقیقه ای می‌شد که درحال قدم زدن توی جنگل بود که برای لحظه ای احساس کرد چیزی با سرعت، از بین مه و درخت‌های تنومند، به سمت دیگهء جنگل دوید. دست پسر به سمت غلاف خنجر رفت و کمی حالت تدافعی به خود گرفت. « کی اونجاست؟! »

دوباره سایه از بین مه ها رد شد؛ حالا کمی احساس ترس می‌کرد و به این فکر افتاده بود که شاید اومدن به جنگل، اون‌هم بدون تیر و کمان‌ش، کار درستی نبوده.

صدای غرش از تهِ گلویی از سمت راستِ جنگل به گوش رسید و باعث برگشتن پسر به سمت صدا شد. توی اون مه فقط سایهء بلندقامت با دو جفت چشمِ براق دیده می‌شد، اشتباه کرده بود، اشتباهِ جبران ناپذیری کرده بود.

سایه از دل مه به سمتش هجوم برد و شکارچیِ جوان و تازه‌کار با ترس به عقب قدم برداشت که در آخر پاش به تنه درخت قطع شده‌ای، گیر کرد و باعث افتادنش روی زمین و خوردن سرش، به سنگی، شد. همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

حالا بخاطر ضربه‌ای که به سرش وارد شد، تمام دنیا براش مثل یک رویا به‌نظر می‌رسید، شاید هم کابوس. اما در هرحال حین سیاهی رفتن چشم‌هاش، سایهء بلند قامت رو دید که به سمتش می‌اومد؛ و اما در لحظات آخرِ هوشیاری، پسری زرین‌مو با صورتی استخونی‌، دنیای کابوس مانند و پر از تاریکی‌ش رو، از آن خود کرد. قبل از بی‌هوش شدن برق عجیبِ چشم‌های پسر رو دید. اون انسان نبود.. به هیچ‌وجه انسان نبود، قطعا فقط یک گرگینه با چهره‌ای رویایی می‌تونست اون چشم ها رو داشته باشه. گرگینه ای که دنیای تاریکش رو تاریک تر می‌کرد.

ریکی با نیشخندی روی صورت پسر خم شد و موهای مشکی رنگش رو از چهره‌ش کنار زد، به‌خاطر مه کمی روی صورت و موهاش نم نشسته بود. صورت سفید و چشم‌های کشیده و بستهء پسر که ابروهای ضخیمش روش کمی سایه می‌انداختن رو، از نظر گذروند. « دونهء برف » خیره به چهرهء پسر زمزمه کرد.

به غلاف خنجر شکارچی نگاهی انداخت و بعد، خنجر رو از غلاف بیرون کشید و با چیزی که دید، متعجب خندید. باورش نمی‌شد، اون واقعا فقط این خنجرِ لب‌پر رو با خودش آورده بود؟

_با این می‌خواستی از خودت دفاع کنی؟

خطاب به شکارچیِ بیهوش گفت و بعد دوباره به سر و وضع پسر نگاهی انداخت. نشان و اسمی به زبان کره‌ای که روی کتش خودنمایی می‌کرد، اون نشان رو به خوبی می‌شناخت. « شکارچیِ شرقی، پارک سونگهون.. مشتاق دیدار. »

نیشخند گرگینه بعد از دیدنِ نوارِ سبز دورِ خنجر حتی بیشتر از قبل پررنگ شد. نوار سبز، بیانگر تازه‌کار بودن شکارچی بود.. البته که تازه‌کار بود. این شکارچیِ زیبا و احمق، پسر پارک ته‌سونگ بود. الههء سرنوشت این‌بار به خوبی اتفاقات رو رقم می‌زد.

_برای قربانی بودن، زیادی زیبایی سونگهونا.. چه حیف.

خنجرِ شکارچی رو به غلاف برگردوند و با گرفتنِ زیر زانو و کمرِ پسر، اون رو بلند کرد. از سنگین بودن پسر، لحظه‌ای تعادلش رو از دست داد. آهی کشید و پسر رو بیشتر به خودش فشرد « چهره‌ش مثل دونهء برفه، بدنش مثلِ صخرهء سنگی. » زمزمه کرد و بعد بی هیچ‌ حرفی، به سمت پناهگاه قدم برداشت.

با حس تیر کشیدن پشتِ سرش و سر و صداهای اطراف، کم کم و به سختی پلک‌هاش رو از هم فاصله داد. متوجه موقعیتش نمی‌شد، جایی که بود رو نمی‌شناخت و حتی یادش نمی‌اومد که چطور به اینجا کشیده شده. هیچ‌چیز اون مکان شبیه به کلبه چوبی نبود.

هنوز صداهای اطرافش مبهم و دور به نظر می‌رسیدن، اما فریادی رو از دور شنید، انگار که کسی بالای تپه جمله‌ای رو فریاد می‌زد. « خون در برابر خون! جونِ شکارچی انتقام تایلره! » هیچ چیز نمی‌فهمید.

_چرا متوجه نیستی وندر، اونا تمام پک رو قتل عام می‌کنن!

متوجه نمی‌شد که این صداها متعلق به چه کسانی هستن و حتی نایی برای فاصله دادن به لب‌های خشک شده‌ش نداشت.

_مورگان نمی‌ذاره.. نمی‌ذاره پک رو قتل عام کنن.

احساس می‌کرد چیزی دست‌هاش رو پشت کمر، اسیر خود کرده. سرِ دردمندش رو به پشت برگردوند و فهمید با طنابی که کمی پوسیده بود، به میله‌ای بسته شده. « آه خدای من، اینجا کدوم جهنمیه.. » زمزمه کرد و در جواب، صدایی شنید. حالا صداها واضح بودن.

_پس به‌هوش اومدی زیبای خفته.

سرش رو به سمت صدا برگردوند و با پسر زرین‌مو رو‌به‌رو شد. حالا تمام اتفاقات رو به یاد می‌آورد، اون توی پناهگاه گرگینه‌ها بود و فهمیدنش هم زیاد سخت نبود. با ترس به پسر خیره شد که قدمی به جلو برداشت و حرفش رو ادامه داد « کم کم داشتم نگران می‌شدم قبل از اینکه مارپیچِ انتقام کارش رو انجام بده، سنگِ توی جنگل جونت رو گرفته. »

مارپیچ انتقام؟ چه انتقامی؟ متوجه هیچ‌چیز نمی‌شد. حالا فقط پشیمون بود که چرا تیر و کمانش رو با خودش به جنگل نبرد. خندید، تیر و کمان؟ اون حتی عرضهء تیراندازی هم نداشت.

_خندهء قشنگی داری سونگهون، اما الان جای خنده نیست.

تازه متوجه شد که پسر به زبان کره‌ای حرف می‌زنه. اما اون‌ها توی فرانسه بودن، نبودن؟ بقیهء افرادِ حاضر در اون مکان، همه‌گی به زبان فرانسوی صحبت می‌کردن. اما..

_اسم.. اسم منو از کجا می‌دونی؟

به سختی جمله‌ای از لب‌های خشک شده‌ش خارج شد. و تنها نیشخندِ زرین‌مو و نگاهش که به سمت نشان و نوشتهء روی کتِ چرم و خاک گرفته‌ش کشیده می‌شد، جوابش بود. آهی کشید، از اول هم نباید به جنگل می‌رفت.

ریکی صندلیِ چوبی و کج و کوله‌ای رو از گوشهء اتاقِ سنگی، کشید و روی صندلی، رو‌به‌روی شکارچی نشست. آرنج هاش رو روی زانوش تکیه داد و کمی به جلو خم شد و مستقیم به چشم‌های مو مشکی زل زد. « خب شکارچی.. البته فکر نکنم به کسی که با یه خنجر لب پَر می‌ره وسط جنگل، بشه گفت شکارچی. »

سونگهون با حرف پسر، پلک‌هاش رو بهم فشرد، " شکارچیِ احمق " توی ذهنش خطاب به خودش تشر زد. زرین‌مو تک خنده‌ای کرد که نگاه شکارچی دوباره به سمتش کشیده شد.

_هی پارک سونگهون.. می‌دونی پکم دارن درمورد چی بحث می‌کنن؟

سونگهون هنوز هم به چشم‌های گرگینه زل زده بود و حتی کوچکترین صدایی از بین لب‌هاش خارج نمی‌شد. می‌دونست، اون به فرانسوی کامل مسلط بود و می‌دونست که اون‌ها راجع به چی حرف می‌زدن. « درباره‌ء کشتنت. اما خب همه می‌دونیم که این چقدر برای ما خطرناکه، نه؟ »

ریکی نفسی کشید و برای یک لحظه به صداهای بیرونِ اتاق گوش سپرد، باز هم سر یک موضوع کوچیک به جون هم افتاده بودن و احتمالا حتی مورگان رو هم کلافه کرده بودن. تپش قلب سونگهون کمی بالا بود و مو طلایی به خوبی متوجه این بود، حتی نفس‌ کشیدنش هم سریع‌تر شده بود. پسر رو ترسونده بود؟ اما اون که قصد ترسوندنش رو نداشت.

« شکارچیِ احمق ما ترسیده؟ » سونگهون تا به حال توی همچین موقعیتی نبود و حتی شنیدن صدای گرگینه باعث نشستن عرق سرد روی گردن و کمرش می‌شد. آب دهانش رو به سختی قورت داد، گلوش خشک شده بود.

ریکی نگاهش به لب‌های شکارچی که انگار به هم دوخته شده بودن، کشیده شد؛ لب‌هاش خشکیده و رنگ پریده بودن. بازدمش رو به آرومی بیرون داد و برای چند لحظه از اتاق خارج شد. خارج شدنش از اتاق حتی استرس بیشتری به سونگهون وارد می‌کرد چون حالا صداهای خارجِ اتاق براش کاملا واضح شده بودن.

_مورگان، تایلر نیاز به انتقام داره!

_ما هم نیاز به بقا داریم، ابله.

صدای پسرِ زرین مو به گوشش رسید و بعد دوباره صدای زنی بود که باعث سکوت تمام اون مکانِ سنگی شد و البته که باعث بیشتر شدنِ اضطراب سونگهون شد. « این‌که تایلر نیاز به انتقام داره یا نه رو ما تعیین نمی‌کنیم و یادتون نره که ماه هیچ‌چیز رو فراموش نمی‌کنه. قطعا مارپیچ انتقام کار خودش رو می‌کنه اما ما قرار نیست کارش رو مختل کنیم! » و بعد در اتاق دوباره باز شد و پسر با یک کوزه آب، توی چهارچوب نمایان شد.

ریکی برای آخرین بار نگاهی به پک که بیرون از اتاق، در سکوت فرو رفته بودن، انداخت و با تکون دادن سرش به تاسف، درِ اتاق رو بست. هرچند دری که با چندتا شاخهء درخت درست شده بود، اونقدر ها هم دربرابر صدا و دید مقاوم نبود.

ریکی به سمت مو مشکی برگشت و کوزه رو به سمتش گرفت، اما انگار بسته بودنِ دست‌های پسر رو فراموش کرده بود؛ یا شاید هم متعجب بود که شکارچی چطور موفق به باز کردن دست‌هاش نشده.

_اوه، دست‌هات رو باز نکردی؟ عجب شکارچی‌ای هستی تو..

آهی کشید و دستش رو پشتِ گردن پسر گذاشت. بدن سونگهون لحظه‌ای لرزید و ریکی ابرویی بالا انداخت، همه‌چیز اون شکارچی براش عجیب بود. « بامزه » بی صدا لب زد.

کوزه رو کمی بالا گرفت و اجازه داد که آب راه خودش رو به دهان شکارچی پیدا کنه، سونگهون با احساس تر شدن لب‌هاش، حالا احساس بهتری داشت و اون ضعف عجیب و خشکی گلوش، از بین رفته بود.

قطره‌ای آب از گوشهء لبِ سونگهون پایین ریخت و به سمت گردنش، جریان پیدا کرد. چهرهء معصوم شکارچی، ریکی رو وادار به آزار دادنش می‌کرد. کوزه رو پایین گذاشت و بعد، فقط برای چند لحظه زبونش رو به قطره آبی که به سمت ترقوه‌ش می‌رفت، کشید و مانع خیس شدن ترقوه‌ش شد.

سونگهون از کار ناگهانی پسر شوکه شده بود. با چشم‌های درشت شده به موطلایی نگاه کرد و کمی سرش رو عقب کشید. سر ریکی بالا اومد و دوباره با همون نیشخند به سونگهون نگاه کرد، ضربان قلبش باز هم بالا رفته بود. هنوز زبون گرمش رو روی گردنش احساس می‌کرد.

گرگینه عقب کشید و دوباره روی صندلی نشست و به سونگهون که لب زیرینش رو به دندون گرفته بود خیره شد. شکارچی هم از کارهای گرگینه متعجب بود، کدوم گرگینه‌ای چنین رفتاری رو با یک شکارچی داشت؟ هرچند که سونگهون اصلا در ذهن ریکی، نقش شکارچی نداشت.

_چرا-

بلاخره صدایی از بین لب‌های سونگهون که حالا کمی قرمز شده بودن، خارج شد. اما ریکی به سرعت حرفش رو قطع کرد. « چرا اون کار رو کردم؟ »

چشم‌های پسر باز هم درشت شد. " آه مسیح.. این‌جا جهنمه؟ " واقعا نمی‌دونست تقاص کدوم گناهش رو داشت پس می‌داد. با هر حرکت گرگینه تپش قلبش بالا تر می‌رفت. دیگه صدایی از بیرونِ اتاق شنیده نمی‌شد.

_نه.. چرا منو اینجا آوردی؟

ریکی شونه‌هاش رو بالا انداخت و اتاق سنگی رو لحظه‌ای از نظر گذروند. لحظه‌ای که شکارچی رو به اینجا آورد ترسید، ترسید که نکنه سلامت پک رو به خطر بندازه. اما شکارچی‌ای که تنها با یک خنجری که تیغه‌ش کند بود، به جنگل گرگینه‌ها می‌رفت، خطری نداشت. نه؟ مخصوصا که دو روز بیهوش بود، مخصوصا که اون سونگهون بود..

_اول می‌خواستم انتقام بگیرم، می‌خواستم انتقام تمام خانواده‌م رو بگیرم. اما می‌دونی سونگهون..

نگاه سونگهون لرزید، انتقام خانواده‌ش؟.. اون درمورد چی حرف می‌زد؟

" چطور می‌تونم از تو انتقام بگیرم؟ حتی نگاه کردن به چشم‌های سیاهت هم من رو از هرکاری پشیمون می‌کنه " ریکی با خودش گفت و بعد به حرفش اخم کرد.

_چرا از تو انتقام بگیرم تا وقتی خانواده‌ت هستن؟

_تو دربارهء چی حرف می‌زنی؟

اخم‌های سونگهون درهم رفته بود. مچ دستش بخاطر کشیده شدن طناب می‌سوخت و احتمالا زخم شده بود و پشتِ سرش هم تیر می‌کشید، تمام این وضعیت باعث عصبی شدنش می‌شد. و حالا هم حرف‌های مو طلایی.

_معلومه که تو نمی‌دونی. چون اون ته‌سونگ عوضی جرعت آوردن تک پسرش رو برای تماشای بزرگترین تراژدی قرن، نداشت. جرعت نداشت که ببینه تک پسرش چطور برای کشته شدنِ خانوادهء دوستِ ممنوعه‌ش گریه و زاری می‌کنه. نه دونهء برف؟

صورت پسر رنگ تعجب گرفت. امکان نداشت. کامل به یاد می‌آورد که پدرش انگشت حلقهء قطع شدهء بهترین دوستِ دوران بچگی‌ش رو به دیوار اتاقش میخکوب کرد و باعث شد که سونگهون، روزها و ماه‌ها برای گرگینهء کوچکی که فکر می‌کرد قربانیِ کینهء خانواده‌ش شده، عزاداری کنه. « نه امکان نداره تو.. تو- » اما ریکی دوباره حرف پسر رو ناتمام گذاشت.

_من مردم؟ آره سونگهونا.. من روزی که خانواده‌م توی آتش کینهء احمقانهء پدرت سوختن، مردم..

_ریکی.. امکان نداره. خدای من!

اشک از گوشهء چشمِ پسر فرو ریخت. باورش نمی‌شد، ریکی زنده بود و حالا کاملا سالم جلوی چشماش بود؛ البته با یک دنیا کینه. چانهء سونگهون می‌لرزید، تمام روحش برای دردهایی که گرگینهء جوان کشیده بود، به درد اومده بود.

_اونا انگشتتو برام آوردن، من روزها عزاداری کردم. چطور ممکنه؟

ریکی خندید و دست چپش رو بالا آورد، جای خالیِ انگشت حلقه‌ش توی ذوق می‌زد. چطور متوجه نشده بود؟ حتی چشم‌های گرگینه هم داد می‌زد که اون ریکیِ عزیزشه.

_پدرت علاوه بر روحم این رو هم ازم گرفت.

حالا اشک دید سونگهون رو تار کرده بود. ریکی بلند شد و به سونگهون نزدیک شد، ناخن‌هاش مثل پنجهء گربه، بیرون اومدن و طناب رو با ناخن‌هاش پاره کرد. همونطور که سونگهون به چهرهء پسر خیره مونده بود سعی داشت با ریکیِ دوران کودکی‌ش رفع دلتنگی کنه، دست شکارچی رو جلو کشید و زمزمه کرد « تو از اینجا می‌ری سونگهون اما قبلش.. » مکثی کرد و ناخنش رو با فشار به دست پسر کشید که باعث شد سونگهون به خودش بیاد و فریاد دردمندی سر بده.

حالا فریاد شکارچی بود که سکوتِ پناهگاه رو از بین می‌برد و همین کافی بود تا در اتاق باز شه و زنی بلند قامت بین چهارچوب قرار بگیره « چه غلطی می‌کنی ریکی؟! »

ریکی اما بی‌توجه به صدای آلفا، برای آخرین بار ناخنش رو روی ساق دست پسر کشید و بعد از حرکت دست برداشت. وقتی درد کشیده شدنِ ناخن روی پوست دستش از بین رفت، سونگهون با دست دیگه‌ش زخم روی دستش رو فشار داد و با درد نالید، خون از ساعدش روی زمین چوبی پناهگاه می‌چکید.

آلفا با چشم‌های درشت شده به وضع شکارچی نگاهی انداخت و بعد، نگاهش به سمت ریکی کشیده شد. دیگه هیچ چاره ای برای پک دردسر سازش پیدا نمی‌کرد. قدم‌های بلندش رو به سمت اون دو نفر برداشت و شونهء ریکی رو محکم گرفت.

_قرار بود سالم نگهش داریم، چی‌کار می‌کنی ابله؟!

ریکی دوباره مچ دست شکارچی رو گرفت و سعی کرد با کشیدن دردش به بدن خودش، کمی حال پسر رو بهتر کنه و بعد، سرش رو به سمت رهبر برگردوند و با نگاهی که نمی‌شد هیچ‌چیز ازش خوند لب زد : « اعلام جنگ.. اعلام جنگ می‌کنم مورگان. »

و وقتی دستش رو از روی مچ دست پسر برداشت، خطوط دایره‌ای مقابل چشم‌های هر سه نفرشون پدیدار شد. مارپیچ انتقام، حالا زمانی بود که کابوس ته‌سونگ شروع می‌شد.

صبح روز بعد، پسر چشمش رو توی کلبه چوبی باز کرد، انگار که تمام اتفاقات شبِ گذشته کابوسی بیش نبوده.. اما حضور ریکی، تمام کابوس رو به رویایی تبدیل می‌کرد که سونگهون تمام عمر منتظرش بود. ریکی زنده بود، اما کوله‌باری از خشم رو با خود حمل می‌کرد.

یادش نمی‌اومد چطور به دهکده برگشته، شاید بهتر بود هیچ‌وقت برنمی‌گشت. گرگینهء جوان شب گذشته تمام اتفاقاتی که باعث شد به دهکده مون‌لو برسه رو، براش تعریف کرده بود و سونگهون احساس می‌کرد با شنیدن داستان، زهری به داخل بدنش نفوذ کرده. زهرِ نفرت، نفرت از خودش و خانواده‌ش و سنت‌های مسخره‌شون.

_سونگهونا!

نگاهش رو از سقف گرفت و به سمت صدا برگشت. جونگ‌سونگ، پسرعموش که از کودکی مثل دو برادر باهم بزرگ شده بودن، با لبخندی به پهنای صورتش بهش نگاه می‌کرد. « بلاخره به هوش اومدی.. می‌فهمی چقدر ترسیده بودیم؟ »

ترس.. سونگهون هم ترسیده بود. وقتی ریکی رو از دست داد، ترسیده بود. ریکی ممنوعه ترین چیزِ بچگی‌ش بود، مثل میوهء ممنوعه‌ای که اجازهء لب زدن بهش رو نداشت اما هربار برای چشیدن مزه‌ش، حریص تر می‌شد. ریکی دقیقا همون میوه بود، راز کوچک بچگیش که بلاخره یک روز آشکار شد و آشکار شدنش مساوی بود با از دست دادنش.

هنوز هم انگشت قطع شده ای که به دیوار اتاق‌ش میخ شده بود رو از یاد نمی‌برد، دقیقا همون لحظه به جنگل دوید و پدرش جلوش رو نگرفت؛ چرا می‌گرفت؟ وقتی می‌دونست تنها چیزی که پیدا می‌کنه، پناهگاه و اجساد خاکستر شدهء پکِ ریکیه؟

آهی کشید و جمله‌ای که ریکی سال‌ها پیش بهش گفته بود رو به یاد آورد : « دونه‌های برف خیلی زیبان سونگهونا.. مثل تو. سونگهونا تو دونهء برف منی! » لبخند ذوق‌زدهء گرگینه کوچک موقع گفتن این حرف رو، به خوبی به یاد داشت.

سونگهون هنوز به چهره پسرعموش زل زده بود اما روحش، بین خاطرات تلخ و شیرینِ گذشته‌ش گم شده بود. جونگ‌سونگ نگران روی صندلیِ کنار تخت چوبی نشست و دست‌ش رو جلوی صورت پسر تکون داد. « سونگهون؟ حواست کجاست؟ »

بلاخره شکارچیِ جوان به خودش اومد و کمی توی جاش جا به جا شد، بدنش کمی درد می‌کرد و سوزش خیلی کمی رو روی پوست ساعدش احساس می‌کرد. انگشت هاش رو لای موهاش برد و پلکی زد.

_من چطوری اومدم اینجا؟

نگاه جونگ‌سونگ به ساعد دست پسر که با پارچهء سفیدی بسته شده بود، کشیده شد و دم عمیقی گرفت. حتی فکر به علامتی که زیر پارچه بود هم، ذهنش رو عذاب می‌داد.

_سه روز نبودی. تمام دهکده و جنگل و حتی روستاهای اطراف رو هم گشتیم. اما نبودی، هیچ‌جا نبودی هون.

پسر با کلافگی دستش رو یه صورتش کشید و بعد از کمی مکث ادامه داد « آخرش هم دیشب توی جنگل پیدات کردیم، بیهوش بودی.. و.. و روی ساعدت یه زخم بود. » سونگهون بی هیچ حرفی فقط بهش زل زده بود. البته که می‌دونست از چه زخمی حرف می‌زد.

_مارپیچ انتقام.. هون، تو کجا بودی؟

سونگهون زبونش رو روی لبش کشید و کمی لب خشک شده‌ش رو تر کرد. به دنبال یک بهونه بود، یک دروغ باور پذیر که جلوی به دردسر افتادن پک رو بگیره. هرچی نباشه اون پک، پکِ ریکیِ عزیزش بود.

_من فقط رفتم توی جنگل و بقیه‌ش رو یادم نمیاد. پشتِ سرم خیلی درد می‌کنه.. فکر کنم-

در همون حین که پسر سعی داشت جونگ‌سونگ رو متقاعد کنه، در با شدت باز شد و پدرِ سونگهون واردِ کلبهء چوبی شد. تمام سلاح های توی دستش رو روی میز چوبیِ کنار در گذاشت و بعد سرش رو به سمت جونگ‌سونگ برگردوند « آماده‌شو، امشب می‌ریم سراغ اون‌ها. »

سونگهون با شنیدن اون جمله، احساس کرد خون توی رگ‌هاش یخ بسته. نه، اتفاقات سال‌های گذشته نمی‌تونست دوباره تکرار بشه. خانواده‌ش نباید انقدر بی‌رحم می‌بودن!

جونگ‌سونگ متعجب از روی صندلی بلند شد و به سمت عموش رفت، می‌دونست دیر یا زود این اتفاق میوفته، اما نه وقتی که هیچ نقشه‌ای نکشیده بودن.

سونگهون از روی تخت به سرعت بلند شد و به سمت پدر و پسرعموش رفت. باید همراه اون‌ها می‌رفت، تنها وقتی می‌تونست جلوی اون‌ها رو بگیره که کنارشون باشه. « منم میام! »

_نه سونگهون، استراحت کن.

پدرش به سرعت مخالفت کرد و تیرهای نقره ای رو توی ترکش گذاشت. اخم‌های سونگهون درهم رفت و جونگ‌سونگ متعجب سر و وضع پسر رو بررسی می‌کرد. تمام کارهاش براش عجیب بود.

_جونگ‌سونگ هم میاد، لطفا بذار منم بیام پدر..

جونگ‌سونگ بی‌صدا به پدرش کمک می‌کرد و به هیچ‌وجه قصد دخالت توی بحثشون رو نداشت. ته‌سونگ، ترکش پر شده رو روی زمین گذاشت و بعد، خنجری رو برداشت و مشغول تیز کردنش شد. « جونگ‌سونگ اولین ماموریتش نیست، اما تو؟ فقط بمون توی کلبه تا ما برگردیم. »

تلاش آخرش بود، یا الان و یا ریکی رو این‌بار برای همیشه از دست می‌داد. قدمی به جلو برداشت و دست های پدرش رو گرفت و مانع تیز کردنِ خنجر شد. نگاه ته‌سونگ به سمت چهرهء جدیِ پسرش کشیده شد.

_پدر..لطفا! ناامیدتون نمی‌کنم، فقط یک شانس بهم بدید!

پدرش آه کلافه‌ای کشید، بلاخره یک روز مجبور می‌شد سونگهون رو با خودش به ماموریت ببره و معلوم بود که اون‌روز، رسیده بود. « برو تجهیزات رو بررسی کن، امشب با ما به جنگل میای و لطفا، اون خنجرِ لب‌پَر رو یک گورستونی گم و گور کن. » و جملهء پدرش، شانس زنده موندنِ گرگینهء کوچکش بود.

Report Page