Crucible & Mohg & Morgott

Crucible & Mohg & Morgott

Souls Abyss

اومن ها و کروسیبل.

برای فهم داستان موگ و مورگات، باید از چیزی شروع کرد که پیش از تولد آن‌ها وجود داشته است: کروسیبل.

در جهان الدن رینگ، کروسیبل به دوره‌ای بسیار کهن از تاریخ حیات اشاره دارد؛ زمانی که شکل‌های مختلف زندگی هنوز به آن نظم و تفکیکی که بعدها در عصر اردتری شکل گرفت، نرسیده بودند. بقایای آن دوره را می‌توان در ویژگی‌هایی مانند شاخ، بال، دم، فلس و دیگر نشانه‌های ترکیب‌شدن اشکال حیات دید. بعدها همین ویژگی‌ها که زمانی می‌توانستند نشانه‌ای از نیروی الهی و حیات نخستین باشند، در نظم اجتماعی گلدن اردر به چیزی ناپاک و نامطلوب تبدیل شدند. حتی یکی از طلسم های مربوط به کروسیبل، شاخ را مستقیماً تجلی ای از «نیروهای حیاتی نخستین اردتری» معرفی می‌کند.

اومن ها محصول همین وضعیت تاریخی‌اند؛ موجوداتی که با شاخ‌های پیچ‌خورده و ویژگی‌های غیرمعمول متولد می‌شوند و از دید گلدن اردر، «نفرین‌شده» به حساب می‌آیند. نکته‌ی مهم این است که اومن بودن لزوماً به معنای تعلق داشتن به یک نژاد مستقل نیست؛ "اومن" بیشتر یک وضعیت تولد و یک طبقه‌بندی اجتماعی در جهان الدن رینگ است.

با تثبیت نظم جدید، برخورد با اومن ها به‌شدت خشن شد. شاخ‌های اکثر نوزادان بریده می‌شد و بسیاری از آن‌ها در همین فرایند می‌مردند. برای بازماندگان نیز زندگی عادی در نظر گرفته نمی‌شد. اغلب زندانی شده و گاها فرار میکردند.

در همین روزها بود که دو فرزند ماریکا و گادفری متولد شدند؛ موگ و مورگات. اما چیزی ک درباره آنها جلب توجه میکرد شاخ هایی بود ک سر تا سر بدنشان را پوشانده بود.

این موقع بود که ماریکا فهمید آن چیزی که برای سرزمینش نامقدس و شوم بود، دامانش را گرفته است؛ دو فرزندش توسط کروسیبل نفرین شده و اومن به دنیا آمده بودند. طبق قانون باید شاخ هایشان بریده و کشته میشدند، اما قانون فرزندان ملکه را هم شامل میشود؟

درباره دوقلو های ماریکا، چون از تبار خاندان سلطنتی بودند، شاخ‌هایشان قطع نمی‌شد؛ در عوض، آن‌ها را مخفیانه به زیر لیندل می‌فرستادند و برای تمام عمر در زیرزمین محبوس می‌کردند. این اتفاق برای باقی اومن هایی ک به نوعی به تبار طلایی ماریکا متصل بودند نیز صدق میکرد

عروسک های کوچکی که به عنوان "Regal Omen Bairn" شناخته می‌شوند، یادبود مخفی همین کودکان‌اند.

در نتیجه دو عدد از اعضای مستقیم دودمان طلایی به جای اینکه در مرکز قدرت بزرگ شوند، باقی عمرشان را در زیرزمین و در شرایطی پست سپری کردند.

برای درک کامل شاخ‌های اومن ها، باید به سرزمین سایه رفت؛ جایی که قوم هورنسنت قرن‌ها پیش زندگی می‌کردند.

هورنسنت ها برخلاف گلدن اردر، شاخ را نفرینی پلید یا ویژگی ای شرم‌آور نمی‌دانستند.

در فرهنگ آن‌ها، شاخ‌ها با کروسیبل و نوعی نزدیکی به شکل اولیهٔ حیات ارتباط داشتند. این قوم حتی برای کسانی که نشانه‌های بیشتری از این شکل حیات را در بدن داشتند، جایگاهی ویژه قائل می‌شد.

در نتیجه، چیزی که در دولت لیندل نشانهٔ نفرین بود، در فرهنگ هورنسنت نشانهٔ برتری یا تقدس نسبت به بقیه بود.

اما تاریخچه رابطهٔ ماریکا با هورنسنت ها بسیار تاریک‌تر است.

پیش از ظهور ماریکا به عنوان الهه، قوم هورنسنت با مردم ماریکا و اجداد او درگیر بودند و اعمال خشونت‌آمیزی علیه آن‌ها انجام دادند. روایات سرزمین سایه نشان می‌دهد که گذشتهٔ ماریکا با رنج و خشم نسبت به هورنسنت ها گره خورده بود.

در فرهنگ هورنسنت ها، مناسک بسیار خشن و پیچیده‌ای برای رسیدن به نوعی «تولد دوباره» وجود داشت که با استفاده از بدن موجودات ها و کوزه ها انجام می‌شد.

شمن‌های ماریکا نیز در همین سرزمین زندگی می‌کردند و طبق روایت، هورنسنت ها آن‌ها را تحت آزار و شکنجه قرار می‌دادند؛ ویژگی خاص گوشت شمن‌ها برای این آیین‌ها اهمیت داشت.

در این مراسم بدن موجود زنده(شمن ها و سایر موجودات) را تکه تکه کرده و درون کوزه ها قرار می‌دهند. افرادی گناهکار که در انتظار تقدس و پاکی اند.

بله کوزه های زنده ای ک در بازی میبینیم در واقع ترکیب گوشت موجودات زنده (مخصوصا انسان) با همنوعان ملکه و خدای گلدن اردر هستند.

پس از عروج ماریکا به خدایی، او از قدرتش استفاده کرد تا انتقام بگیرد؛ مسمر، پسر ماریکا، به دستور مادرش با ارتشی بزرگ به سرزمین سایه رفت، جنگی ویرانگر علیه قوم هورنسنت ها راه انداخت و تقریبا تمام آنها را قتل عام کرد.

جنگی که نهایتا همراه با فرهنگ هورنسنت ها از تاریخ پاک شد.

اما ظاهرا هورنسنت ها ماریکا را رها نمیکنند؛ همانطور که دیدیم نفرینشان گریبان ماریکا را گرفت و دو فرزندش اومن متولد شدند.


تولد مورگات و موگ.

مورگات و موگ دوقلوهای ماریکا و گادفری بودند. با اینکه از خون سلطنتی بودند، اما هرگز زندگی ای در شان یک شاهزاده نداشتند.

آن‌ها به Subterranean Shunning-Grounds، شبکه‌ی عظیم فاضلاب و زندان‌های زیر لیندل، فرستاده شدند. این مکان در ظاهر بخشی از زیرساخت‌های پایتخت است، اما در عمق خود به محل نگهداری موجوداتی تبدیل شده که دولت نمی‌خواست مردم سطح شهر آن‌ها را ببینند.

برای دوقلو ها، در این این دنیای جدید، سلطنتی بودن و خون طلایی دیگر معنی خودش را از دست داده بود.

این وضعیت، شخصیت دو برادر را برای همیشه شکل داد.

هیچ اطلاعاتی از دوران کودکی این دو وجود ندارد. نمی‌دانیم دقیقاً چه کسی از آن‌ها مراقبت می‌کرد، رابطه‌ی روزمره‌شان چگونه بود یا در چه سنی هر کدام مسیر فکری خود را پیدا کردند.

اما نتیجه‌ی نهایی روشن است؛ دو برادر از یک شرایط واحد شروع کردند اما واکنش هایشان نسبت به آن چندان مشابه نبود.

تیغه‌ای پیچ‌خورده با رنگی دگرگون‌شونده که مورگات، شاهِ اومن، از آن استفاده می‌کرد.
خون نفرین‌شده‌ای که مورگات از آن روی گرداند و آن را در خود محبوس کرد، بار دیگر شکل گرفت و به این تیغه بدل شد.
مهارت منحصربه‌فرد: برشِ خونِ نفرین‌شده (Cursed-Blood Slice)

مورگات تلاش کرد تا خون نفرین شده اش را پس بزند. توضیحات سلاحش میگوید که اون خون نفرین شده اش راه مهر و موم کرد و نیروی آن، دوباره به صورت این تیغه شکل گرفت.

او اینکار را نه برای کینه توزی، بلکه برای وفاداری به گلدن اردر انجام داد؛ یعنی از وجودیت گذشت تا به اردتری وفادار بماند.

افسون مقدسِ موگ، ارباب خون.
بازوی خود را در بدنِ مادرِ بی‌شکل فرو ببرید، سپس شعلهٔ خون را در اطراف پراکنده کنید تا منطقه را در آتش فرو ببرد. این افسون را می‌توان هنگام حرکت نیز اجرا کرد.
مادرِ حقیقت، زخم‌ها را طلب می‌کند. هنگامی که موگ در اعماق زمین در برابر او ایستاد، خون نفرین‌شده‌اش با آتش زبانه کشید و او شیفتهٔ پلیدی‌ای شد که در بطن آن زاده شده بود.

موگ اما مسیر دیگری را انتخاب کرد.

او به جای پنهان کردن خون نفرین شده اش، آن را پذیرفت.

در اعماق زمین با فرملس مادر روبه‌رو شد؛ موجودی که «Mother of Truth» نیز نامیده می‌شود و به زخم و خون علاقه دارد.

طبق توصیف طلسم "Bloodboon"، هنگامی که موگ در برابر او قرار گرفت، خون نفرین‌شده‌اش به آتش تبدیل شد و موگ به آلودگی ای که درونش زاده شده بود، دل بست.


اینجاست که دو برادر از هم جدا می‌شوند؛ مورگات با سرکوب قدرتش، خدمت به گلدن اردر را آغاز کرد؛ و موگ با پذیرفتن قدرتش مسیری متمایز با حکومت را آغاز کرد.

مسیر مورگات

پس از شترینگ، جهان وارد دوره‌ای از جنگ و فروپاشی شد. دمیگاد ها گریت رون ها را در اختیار گرفتند و برای قدرت با یکدیگر جنگیدند.

مورگات هم یکی از آن‌ها بود، اما برخلاف بسیاری از اعضای خاندانش، هدف اصلی‌اش ساختن یک قلمرو شخصی نبود. او لیندل را برای خود نگه داشت و از پایتخت و اردتری دفاع کرد.

او خودش را «Last of all kings» می‌نامد؛ عنوانی که بیشتر از غرور، وضعیت جهان را نشان می‌دهد. او همه دمیگاد ها را خیانت کار نامید، افرادی که در برابر نظم موجود شورش به پا کردند و فقط به دنبال قدرت و منافع خویش اند.

حتی با اینکه در کودکی، خانواده اش او را طرد کرده بود، حتی با اینکه اردتری هرگز پذیرایش نشد، باز هم از محافظت از حکومت و جایگاه گلدن اوردر دست بر نداشت و این نشان از وفاداری بی حد مورگات به گلدن اردر بود.

در دوران شترینگ اما مورگات بسیار درگیر بود، چرا که حملات زیادی به لیندل برای کسب حکومت مرکزی انجام میشد؛ اما لیندل به رهبری مورگات، تمام تهدید ها را شکست داد.

از معروف ترین نبرد ها میتوان به حمله ارتش رادان به لیندل اشاره کرد، جایی ک حتی مورگات و رادان مستقیم با هم درگیر شدند. در نقاشی ای که این درگیری را به تصویر کشیده، با توجه به موقعیت افراد به نظر میرسد که مورگات توانسته بر ژنرال رادان، به گفته بسیاری برترین و قوی ترین دمیگاد، پیروز شود که این موضوع مهارت و قدرت بسیار بالای مورگات را نشان میدهد.

همچنین لیندل با وولکینو منر که تحت رهبری برادر ناتنی مورگات، رایکارد، بود نیز درگیر شده بود و باز هم توانسته بود ارتش رایکارد را به عقب براند.

تمام اینها به علاوه نبرد های دیگری ک لیندل از آنها سربلند بیرون آمد، قدرت رهبری کم نظیر مورگات را نشان میدهد، همچنین نمایانگر وفاداری بینظیر اون نیز هست.

اما فعالیت های مورگات فقط به دفاع از پشت دیوار ها ختم نمیشود، در دوران شترینگ و پس از آن، با یک هویت مخفی به نام«margit, the fell omen»، در سرزمین میانی، به دنبال قهرمانان و تارنیشد هایی ک قصد داشتند خود را برای الدن لرد شدن به پای اردتری برسانند میگشت و آنها را شکار میکرد. حتی دفعاتی نیز در مقابل قهرمان داستان قرار گرفت، اما در نهایت با غلبه تارنیشد بر مورگات، راز بزرگی برملا شد؛ اردتری حتی به بزرگترین محافظ خودش نیز دست رد زده بود. و این احتمالا از تراژدی های بزرگ داستان مورگات باشد.

مسیر موگ

دیدیم که موگ برخلاف برادرش، خون خود را سرکوب نکرد، بلکه آن را به منبع قدرت تبدیل کرد و تحت نفوذ فرملس به بلادفلیم دست یافت. سپس با فرار از زیرزمین لیندل، به تدریج ساختار قدرت خودش را بنا کرد و «Mohgwyn Dynasty» را شکل داد.

موگ دیگر قصد نداشت در نظم ماریکا جایی پیدا کند، بلکه قصد داشت نظم خودش را بسازد.

او به خرابه های نزدیک سیوفرا ریور رفت و پایه های اولیه سلسله اش را روی ویرانه های یک تمدن باستانی ایجاد کرد.

سلسله موگوین قرار بود جایگزینی برای ساختار موجود باشد؛ قلمرویی که در آن خون، قربانی، فرملس مادر و موگ مرکز جهان قرار می‌گرفتند.

اما برکناری حکومتی که یک خدا آن را اداره میکرد به تنهایی ممکن نبود. موگ نیز به یک خدا احتیاج داشت تا به همسری اش در آید و در کنار اون و در نقش پادشاه، سلسله اش را هدایت کند. و چه کسی بهتر از برادر ناتنی اش، میکلا، امپیرینی که همگان او را دوست داشتند و مجذوبش بودند.

پس خود را آماده کرد.

هنگامی که ملینیا با بخش عظیمی از سپاه هلیگتری، برای نبرد با رادان به کیلید رفته بود، موگ به هلیگتری نفوذ کرد و میکلا، که در آن زمان در پیله به سر می‌برد، ربود و با خودش به قلب سلسله موگوین آورد.

او بسیار به میکلا عشق میورزید و قصد داشت تا با عروج میکلا به مرتبه خدایی و گرفتن نقش همسری او، به طور رسمی سلسله خودش را آغاز کند.

اما میکلا هرگز پاسخی به موگ نداد. هر چند این باعث نشد موگ دلسرد شود.

ریممبرنس موگ به صراحت می‌گوید که با وجود اشتراک خونش با میکلا، قربانی هایی که داد و تمام کار هایش، هیچ پاسخی از میکلا دریافت نکرد؛ اما علت چه بود؟

درباره علت این ماجرا و تمام رویداد های مربوط به میکلا در مقاله کامل میکلا که به زودی منتشر می‌شود به طور کامل صحبت شده است؛ اما همینقدر بدانید که موگ، سالار خون، تمام مدت بازیچه نقشه ای بسیار بزرگتر از نقشه خودش بوده است.

پس از جدال او با تارنیشد و مرگش، سلسله موگوین هم قبل از آغاز به غایت خودش میرسد.


نکته ای خاص و جالب راجب موگ این است که یک نسخه دیگر از او با نام «Mohg, Then Omen» در زیرزمین لیندل وجود دارد. او از دروازه ای محافظت میکند که درست قبل از تری فینگرز و فرنزید فلیم، شعله نابودگر جسم و روح، قرار دارد. نکته جالب توجه دیگر این است که او نه خود موگ و نه از پیروانش، بلکه توهمی بود که وظیفه اش جلوگیری از دسترسی افراد به شعله های جنون آمیز تری فینگرز بود.

نکته جالب دیگر این که هنگام مبارزه با موگ د اومن، قطعه «Omen Illusion» پخش میشود.

اما سوال اصلی این است که، چه کسی آن را به وجود آورد؟

اگر مورگات برای حفاظت از گلدن اردر و اردتری اینکار را کرده، پس چرا آن را شبیه به برادر فراری اش ساخته است؟

و اگر خود موگ آن را به وجود آورده است، اصلا به چه دلیلی این کار را کرده؟

احتمالا این سوالات همیشه بی‌پاسخ بمانند.

هر دوی آنها در نهایت به اهداف خود نرسیدند و شکست خوردند. اما این تراژدی اصلی نیست، بلکه تراژدی واقعی این است که هیچیک از دو برادر نتوانستند به طور کامل از سرنوشت تعیین شده هنگام تولد خودشان فرار کنند.


Report Page