Crossfire..
𝖢𝖧𝖱𝖨𝖲꜄دوران اشغال کره توسط ژاپن از سال (1945/ 1910)
تاریک ترین دورهی تاریخ برای مردم کره بود.
مردم زیر فشار شدید سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بودن. زبان کره ای ممنوع شده بود. منابعشون غارت شد و خیلی ها مجبور بودن خصوصا سرپرست خانواده، تو اردوگاه ها کار کنن.
کیم سونگمین 18 ساله یکی از سربازان کنونی ارتش کره، و یکی از اون وطن دوستی بود که پدرش وصیت کرد تا وقتی که شهید بشه، به جای اون برای کشورش خدمت کنه.
سونگمین بی چونو چرا قبول کرد. مهم نبود جانش در خطر باشه برای همین باید تنها فرمانی که بهش داده بودن رو عمل کنه، و اون چیزی نبود جز نابودی "دشمن".
..........
شب سرد بودو ایستگاه تقریبا خالی. بوی دود قطار تو هوا پخش شده بود و صدای سربازان ژاپنی از اون طرف واگن میاومد.
سرباز کره ای کلاهشو پایین کشیده بود، تا از زیر نگاه های سربازان ژاپنی مخفی بمونه.
کاغدی که در جیب داشت، اسم و هویت جعلیش رو نشون میداد، هر لحظه ترس در وجودش رخنه می زد چون یک صدا کافی بود تا ماموریتش نابود بشه.
در میان جمعیتی انبوه از مردم گروگان شدهی ژاپنیا توسط نیروهای کره که حالا نجات پیدا کرده بودن، مردی با لباس نظامی، اتو کشیده و مرتب و نگاه های دقیق میان مردم رد شد.
کنار پسر جوونی که سرو وضع به هم ریخته ای داشت و معلوم بود از خستگی زیاد پلکاش بسته شده بودن ایستاد و پاهاش رو روی زمین محکم کوبید.
_کارت شناسایی.
صداش محکم بود، اما لحنش خسته به نظر میرسید.
پسر با شنیدن صدای فرمانده و اون لحن غلیظ ژاپنیش بدنش یکهای خورد و پلکاش باز شدن. بدنش زیر نگاه های مرد لحظه ای لرزید.
دستای بی اختیارش رو بلند کرد و در داخل جیبش لغزید اما کارت شناسایی پیدا نکرد.
_همر...همراهم ندارم.
کوبیده شدن پاهای مرد رو پهلوی پسر، صدای فریاد مردم حاضر، سکوت نافذ واگن تاریک رو به هیاهو کشاند.
خورد شدن دنده هاش به وضوح شنیده شد.
دستای پسر رو کفشای براق مرد لغزیدن و لمس شدن، اما مرد با لگد زدن به دستاش و گذاشتن وزن پاهاش رو دونه به دونه ی انگشتاش، فریادشو به سقف رسوند.
دهنش خون میومد و با چشمانی پر از التماس به مرد بلند قامت خیره موندو برای راه نجات تقلا میکرد.
_از کجا بفهمم جاسوس نیستی؟
_من....م...من جاسو..س ن..نیستم..با..باور کنید.....
با دهنی که کفو خون قاطی شده بود گفت اما وزن پاهای مرد رو انگشتای پسر سنگینتر شده بود.
_دروغگوی خوبی نیستی.
با در اوردن تپانچه از داخل سگک کمبرندش، صدای کشیده شدن انگشتاش رو ماشه، لحظه ای سکوت رو به ارمغان آورد.
نه صدای فریادی شنیده شد و نه کسی از جاش تکون خورد، فقطو فقط به جنازه ی پسری که در کف واگن با خرواری از خون ریخته شده خیره موندن.
تیر مستقیما وسط پیشونیش نشونه گرفته شده بود، و مرد سلاحش رو دوباره گذاشت سر جای اولش.
میلرزید. برای اولین بار دیدن جنازه به این وضوح تنو بدن پسر رو به رعشه آورده بود.
میدونست تا دقایقی دیگه سرونوشتش با سرنوشت بدن بی جان پسر فرق آنچنانی نخواهد داشت.
مرد ژاپنی بدون هیچ گونه اهمیتی قدماش رو آهسته طی کرد و مردم با هر کوبیده شدن صدای رد پاش، به خود میلرزیدنو نگاه هاشونو از مرد مخفی می کردن.
سونگمین که در همون حال زانوهاش رو بغل کرده بود ناگهان با حس کردن سنگینی هاله های مرد، نفس کشیدن رو یادش رفت.
_کارت شناسایی.
با شنیدن همون لحن محکم و خسته، پسر با چشمانی که وحشت رو کامل میشد در داخلش خوند سرشو با تردید بالا گرفت.
با کلاهش چشمای پسر از نگاه های مرد پنهان مونده بود، برای همین با کشیدن کلاهش، اینبار حدقه ی لزریدش کامل دیده شد.
قرار گرفتن در این شرایطی که امکانش برای هر کسی سخت بود، سونگمین بارها براش تمرین کرده بود اما در آنحاضر تمامی تمریناتش با نگاه های مرد بالا سرش
پوچ و بی فایده به نظر رسیدن.
_حرفمو دوبار تکرار نمیکنم!
کلمات شمرده ی ژاپنیش دور سر سونگمین میچرخیدن.
دستش رو کاغذ داخل جیبش لغزید اما تکون نخورد.
عرقای ریزو درشت پیشونیش رو خیس کرده بودن اما باید به خودش مسلط میشد.
هرگونه اشتباهی ممکن بود سرباز رو به کام مرگ بکشونه.
ثانیه شمارو در ذهنش مدام مرور میکرد.
وقتش بود، الان بهترین موقعیت برای راه فرار بود اما با دیدن انبوهی از جمعیت سربازای ژاپنی، تردید رو در وجود پسر تلنگر میانداخت.
"نه کیم سونگمین، الان وقت ترسیدن نیست"
با خودش تکرار کرد و نگاه نافذی به فرمانده انداخت.
_دلت هوس مردن کرده نه؟ با کمال میل انجامش میدم.
با در اوردن تپانچه، نفسای سونگمین تو سینه حبس شد.
فرمانده با اسلحه ای در دست، بالا سرش ایستاده بود و سونگمین چاره ای جز اجرای نقشش نبود با اینکه خیلی زود بود برای انجامش..
با یک فشار کوچیک رو ماشه، تمرکز سونگمین رو رو نقطه ی حساسش بیشتر می کرد.
چشماش جز به جز بدنش رو بررسی می کرد اونم در کسری از ثانیه. صدای خس خس و بدنای لرزیدهی سربازان گروگان شده قطع شده بود، و الان چیزی که شنیده میشد کشیده شدن ماشه و دیدنو سر خوردن انگشتاش بود.
فرمانده پلک زد و با صدای خشک گفت:
_حرکت نکن.
سونگمین بدون اهمیت به حرفش، خودش رو نزدیکتر کشید و بدون اینکه اجازه ی تحلیل موقعیت رو به فرمانده بده بلند شد، طوری که بازوی فرمانده جلوی بدنش قرار گرفته بود.
با دستای آزادش آستین مرد رو گرفت اما نه محکم، فقط به اندازه ای که جلوی حمله ی احتمالیش رو بگیره.
با پای چپش، یک ضربه ی کوتاه و حساب شده به زانوش زد و تعادل فرمانده به کلی به هم خورد و رو زانوهاش فرود اومد.
دست سونگمین رو تپانچه که شل گرفته شده بود سر خورد و سربازان ژاپنی به سمتش یورش بردن، اما برای ایجاد سپر، گردن فرماندرو با دستاش فشارد و تپانچرو مستقیم رو شقیقش گذاشت و بدنش رو روبروی خود قرار داد.
داغی نوکش شقیقشو میسوزوند اما پوزخندش مدام گوشای سونگمین رو کَر می کردن.
_توئه موش کوچولوی حرومزاده دلو جرعت زیادی داری.
به ژاپنی گفت اما سونگمین با هر دم نفسش نوک تپانچرو بیشتر رو شقیقش میافشارد.
_نزدیک نیایین وگرنه فرماندتونو میکشم!
تمامی نشانه های اسلحه به سمت سونگمین کشیده شده بودن.
فقط آماده ی یک نشونه بودن تا سرباز کرهای رو به رگبار ببندن اما تنها یک مشکل وجود داشت، اونم سپری بود که برای نجات جونش انتخاب کرده.
سپری که خطرناکتر از هر سلاح گرم رو زمین بود.
_اسحلرو بیار پایین!
سرباز ژاپنی بلند فریاد زد و اسلحرو دقیق رو پیشونی سونگمین نشونه گرفت. پوزخند مرد بیشتر شد و دستاش رو مچ دستای سرباز کره ای گره خورد.
_بهتره منو ول کنی، چون قطعا زنده از این قطار بیرون نخواهی رفت!
_تهدیداتت به درد عمت میخوره حرومزاده.
سونگمین گفتو آماده ی کشیدن ماشه بود و اسلحرو اینبار رو به سربازا نشونه گرفت
_اگه فاصله نگیرید اینجارو تبدیل به حمام خون میکنم.
ساکنین داخل واگن، همون مردم عادی و سربازان گروگان شده، در جای خود میلرزیدن و به آغوش هم پناه برده بودن.
تنها دیدن اونها باعث شد سونگمین گاردشو پایین بیاره و لحظه ای از تصمیم خود سرانه ی خود پشیمون بشه.
_لعنتیا..
انگشتش رو ماشه لغزید؛ باید شلیک می کرد نه؟
شلیک یعنی از بین بردن یک آشغال در میان میلیون ها آشغال دیگه روی این کره ی خاکی، اما بعدش چی؟
چی به سر مردم داخل واگن میومد؟ و در آخر چی سر خودش میومد؟ مهم نبود. چرا باید جون خائتین اینجا براش اهمیت داشته باشه؟ اون در راه نجات کشورش قرار بود جونش رو فدا کنه، پس هیچکدوم از اینا الان اهمیت آنی نداشت.
لحظه ای که مقاومت رو کم کرده بود، و این فرصتی بود که برای فرمانده رقم خورد.
دستش رو جلو برد و دستای سرباز رو گرفتو چرخاند، جوری که صدای خورد شدن استخوناش فریاد رو از ته گلوی پسر خارج کرد.
تپانچه رو از بین دستای گره خوردش جدا کرد و به چشمای پر از کینه و خشم سرباز کره ای نگاهی انداخت.
_چشمای قشنگی داری اما در عین حال خطرناکن. باید بگم که متاسفانه قرار نیست برای مدت طولانی باز بمونن.
فرمانده گفتو تپانچرو مستقیم رو چشم سمت راست سونگمین نشونه گرفت، اما طولی نکشید که صدای انفجار مهیب، تعادل مردم داخل واگن رو به ریخت و سونگمین از فرصت استفاده کردو با کوبیدن شونه هاش رو شونه ی فرمانده که حواسش کاملا رو اون انفجار مهیب پرت شده بود کوبوند و ازش فرار کرد.
در میان هیاهو، و شلوغی که حواس سربازا مخصوصا مرد رو پرت کرده بود، به سختی عبور کرد تا به دنبال رادیوی بی سیم نقطه ای که در واگن بعدی جاساز کرده بود بره.
فرمانده با چشمای تیزبینش میان شلوغی، به دنبال اون جسم کوچیک اما چابک میگشت.
دلو جرعتش باعث شد مدام خونش تو مویرگاش بجوشه، اون به بازی گرفته شده بود.
بازی که همون موش کوچولوی بی سرو پا راه انداخته بود.
_به مرکز اصلاع بدین، سریع!
فرمانده بلند فریاد زد تا به گوش سربازا برسه.
یکی از سربازان به محض خبر دادن به مرکز، بی سیم رو جلوی فرمانده گذاشت و پشت همون بی سیم، صدای فریاد ژنرال باعث شد بیسیم رو از خودش فاصله بده.
_بهم بگو چه اتفاق کوفتی داره میوفته کریس؟؟؟
فرمانده با دندون قروچه، و فک منقبضش مجدد فریاد زد:
_فعلا سر من فریاد نزن، به نیرو نیاز دارم اینجا جاسوس داریم و ممکنه جاسوسای بیشتری هم مخفی شده باشن!
سونگمین نهایت سرعت رو به خرج داده بود تا به واگن برسه. هنگامی که وارد شد، بدون هیچ مکثی درو پشت سرش قفل کرد.
رادیو دقیقا زیر یک تخت مخفی شده بود.
سریع زیرش مخفی شد و سعی کرد به مرکز وصلش کنه، اما نویز های پر سرو صدا باعث میشدن سربازان ژاپنی رو به سمت خود بکشونه.
با هزاران بدبختی وقتی وصل شد، به سختی تونست صدای فرماندرو بین نویز های ایجاد شده بشنوه.
"مرکز صحبت میکنه، بهمون بگو خبر جدید داری؟
نفسی از رو اسودگی سر داد.
_الان وسط عملیاتم، نیاز به پشتیبانی دارم.
_سونگمین خودتی؟
صدای جونگین پشت بیسیم باعث شد تن ضعیف سونگمین به لرزه در بیاد.
دلتنگ به نظر میرسید، دلتنگ صداش و همینطور وقتی اسمشو با محبت صدا می زد.
_افسر یانگ به کمکتون نیاز دارم. وضعیت اضطراریه.
در یکی از واگن ها صدای انفجار شنیده شده، احتمال میدم که مرکز زودتر از موعود اعلام حمله کردن اما من اینجا تنهام و نیاز به پشتیبانی دارم.
با خش خش ها و صدای نویزها، به سختی صحبتاش به گوش جونگین رسید. اما به محض شنیدن اعلام خطر از طرف سونگمین سریع به صدا در اومد.
_نیروی پشتیبانی تا نیم ساعت دیگه سر میرسه، تا اونموقع سعی کن فرمانده کریس رو زنده واسم بیاری!
(فلش بک)
_کریستوفر. این آدم در ظاهر معمولی، یکی از معدود افراد های باهوش و خبرهایه که تمامی پرونده ی فوق سری مربوط به پروژه ی بمب، یا سلاح جدید رو در دست داره. با ساخت این پروژه ، اعلام خطری هست برای ما و کشورمون.
با محکم کوبیدن برگه رو میز، تمامی حضار با گوش شنوا منتظر ادامه ی صحبت افسر یانگ شدن.
_حالا بذارید بگم نقطه شروع این آدم خطرناک چجوری بوده.
فرمانده ژاپنی، کریستوفر بنگ از یه خانوادهی نظامی به دنیا اومده. بچگی بهزور فرستادنش آکادمی افسری تو توکیو و همونجا مهندسی جنگ و استراتژی خوند و از بقیه سردتر و باهوشتر ظاهر شد.
اولش یه افسر عادی بود تا روزی که تو عملیات مانچوری ده نفر رو قربانی کرد تا صد نفر رو نجات بده و ارتش فهمید این آدم برای پیروزی هیچ خط قرمزی نداره.
بردنش واحد اطلاعاتی؛ همونجا بازجویی عملیات مخفی و بازی ذهنی رو یاد گرفت.
وقتی دیدن دستور رو بدون لحظهای لرزش اجرا میکنه؟ خیلی سریع به مقام فرماندهی رسید.
یه مسیر کوتاه نیست… اما واضح بود:
اون فرمانده شد چون از همه بیرحمتر و جلوتر فکر میکرد.
حالا دقیقا نقشه چیه؟ ما این آدمو لازم داریم تا با دستای خودمون اطلاعات فوق سری رو از زیر دستاش بکشیم بیرون. اون آدم باید زنده بمونه، چون کشتنش باعث میشه اطلاعات بسوزن!
نقطه قوت ژاپنیا، به دست کریسه و ما باید این نقطه قوتو نابود کنیم.
همه به فکر فرو رفته بودن. طعمه ی آسونی برای هیچکدوم از افراد حضار نبود.
کریس برای سرنگونی کشور کره، در حال جمع اوری اطلاعاتی بود که میتونست آینده ی کره رو نابود کنه.
مرد باهوشی بود. فرماندههی نیروها به دست کریس کنترل میشد و مغز متفکر تمامی ماموریت ها به حساب میومد.
سونگمین با برخواستش از رو صندلی، قصد داشت دلیل حضورشو در اینجا مشخص کنه.
_میخوام بدونم نقش یک سرباز در این ماموریت قراره چجوری باشه افسر یانگ؟
لحنش سردتر از هر لحظاتی که با افسر یانگ صحبت می کرد، سردتر به نظر میرسید.
دلیل تعلل و کش دادن نقشش رو متوجه نمیشد.
یانگ هم یک مغز متفکر به حساب میومد، تمامی جزئیات عملیات، مو به موش تحت کنترلش بود و همش با برنامه ریزی پیش میرفت.
_تو سرباز خبره ای هستی کیم سونگمین. هیچکس نمیتونه در این ماموریت از تو دقیقتر عمل کنه.
میخوام فرمانده کریسو با دستای خودت بندازی تو دام من، اونموقع از یک سرباز معمولی، به افسر اطلاعات عالی رتبه خواهی شد.
از الان به بعد تمامی این ماموریت به عهدهی تو خواهد بود.
پس برنامه ریزیش همین بود. خام کردن سونگمین و پا گذاشتن تو دام مرگ.
درسته خودکشی به حساب میومد، اما الان تنها چیزی که مهم بود کشور و مردمشه.
مهم نبود که درجش بالاتر خواهد رفت یا نه، انجام این عملیات پر خطر برای کیم سونگمین اعلام خطری بود برای تروریستای ژاپنی.
_میتونم تنهایی باهاتون صحبت کنم افسر؟
جونگین که متوجه لحن کلافه و شاید کمی نگرانش بود، با یک اشاره ی دستش، تمامی افرادای حضار رو بیرون کرد.
_بشین سرباز کیم. به نظرت نقشه ایرادی داره؟ نمیخوای این عملیاتو به عهده بگیری؟
_لطفا خودسر برای خودتون نبرین و ندوزین چون من چنین چیزی نگفتم. فقط فکر نمیکنین این سرباز تازه کار از پس این فرد عالی رتبه قرار نیست بربیاد؟
یانگ خندهی کوتاهی سرداد. با نزدیک شدنش به سونگ، لحظه ای برق اشتیاقی از چشماش رد شد.
سکوت بینشون سنگین بود، و لبخند مرموز یانگ سنگینی فضارو شکوند.
_نمیذارم طی این عملیات آسیبی ببینی، قول میدم سونگمین شی. تو بعد انجامش قراره مال من بشی و من این یک فرصت طلایی به حساب میارم.
پوزخندی کش دار سر داد. وعده هاش توخالی و مسخره به نظر میرسیدن چون چشماش مدام دروغ میگفتن.
_میخواید منو با درجه ی افسر اطلاعات گول بزنید تا شاید پدرتون به این وصلت کثیف راضی بشه؟
هیچوقت قرار نیست همچین اتفاق بیوفته چون باعث ننگ پیشینه ی خانوادتون خواهد شد، اونم عاشق شدن با همجنس خودت.!
با شدت بلند شد و باعث شد میز درجای خود بلرزه.
جونگین متوجه بود قراره چه آینده ای داشته باشه چون قابل پیشبینی به نظر می رسید.
چجوری مردم و حتی پدرش می تونستن همچین چیزی رو از یک افسر قبول کنن؟
اما عشق رو به موقعیت خود ترجیح میداد، و برای به دست آوردنش حتی ممکن بود عشقش رو به پای ریسکش بکشونه.
_تو همیشه آرزوی مقام بالاتری رو داشتی و من قراره بهت تقدیمش کنم، اما چون تو از چیزای مجانی خوشت نمیاد قرار نیست مجانی بهت بدمش، در ازاش باید کریسو برام به زانو در بیاری!
(پایان فلش بک)
ادامه دارد......