Crossfire..

Crossfire..

ayan.

در رو با عصبانیت باز کرد؛ اما به محض اینکه دخترش رو دید که گردنش باندپیچی شده، خشمش چند برابر شد.

رگ‌های روی شقیقه‌ش از شدت عصبانیت بیرون زده بودن و چشماش از خشم برق می‌زدن. نگاهش اون‌قدر مرگبار بود که حتی لینو، که گوشه‌ای از اتاق ایستاده بود، از دیدنش احساس ترس می‌کرد.


_بگید که اون حرومزادرو پیدا کردید!


کریس گفت، اما لینو با شرمندگی سرشو پایین آورد.

خندید، دیوانه وار خندید و به طرف دخترش حمله ور شد.

محکم رو گونه‌ی دخترش خوابود و موهای پشت سرش رو کشید، به قدری که احساس کرد تال های موهاش از ریشه کنده می‌شه.


_تو باعث شدی فرار کنه اره...؟؟


هارو چیزی نگفت بلکه تنها با نفرت به پدرش نگاه می‌کرد.

بیشتر موهاش رو کشید؛ و سوزش کف سرش باعث شد ناله‌ی دردمندی از بین لباش خارج شه.


_حرف بزن!!


لینو برای جلوگیری فرمانده قدمی برداشت.


_خواهش می‌کنم دست نگه‌دارید، اون سرباز لعنتی خودش فرار کرد، اما لحظه‌ی خروجش با هارو-سان مواجه شد و اون رو سپر خود قرار داد تا مانع حرکتمون شه!


صدای لینو مثل تو مغزش رژه می‌رفت.

نگاه مرگ‌بارش رو مردمک های چشماش قفل شد و بلاخره موهای دخترش رو رها کرد.


_چه زری زدی؟!


نفس نفس می زد. اگه این موقعیت بیشتر از این ادامه پیدا می‌کرد کریس دیوونه می‌شد.


_تقصیر هارو -سا_


حرفشو نتونست تموم کنه که فکش توسط کریس تو چنگ‌گرفته شد و بدنش رو روی دیوار پشت سرش کوبوند.

ناخوناش بیشتر روی پوست صورتش فرو می‌رفت و زخم سطحی رو صورت لینو به وجود اومد.


_هردوتونو می‌کشم! یه روز نبودم اینجارو به گند کشیدید..!! مطمئن باشید ازتون نمی‌گذرم.


فکش داشن توسط دستای فرمانده خورد می‌شد‌.

با هر فشار، اخمای لینو بیشتر تو هم رفت، اما دیگه دست نگه‌داشت و فکش رو از بند دستاش رها کرد.

اسلحه‌ای که تو سگک کمربندش وصل بود رو در آورد و رو پاهای لینو نشون گرفت.


_اینو به عنوان تنبیه در نظر بگیر لینو، چون به دستوراتم خوب عمل نکردی و سهل‌انگاری کردی!


چشمای لینو به انگشتایی که هر لحظه بیشتر و ماشه کشیده می‌شد نگاه کرد.

هارو خواست از رو تخت بلند شه تا جلوی پدرش رو بگیره؛ اما صدای گوش خراش گلوله، اون رو از حرکت منع کرد.

رو زمین سرد فرود اومد. نه فریادی زد و ناله‌ای از بین لباش خارج شد. بلکه تنها چیزی که برای هارو قابل مشاهده بود، این بود که لینو برای فریاد زدن ممانعت می کرد ته دردی که تو وجودش می‌پیچید رو سرکوب کنه.

پدرش با بیخیالی اسلحه‌رو رو سگک کمربندش وصل کرد، و رو زانوهاش فرود اومد.

نگاهش که هیچ رحمی توش نبود، روی جای گلوله لغزید و با دست راستش همون قسمت رو فشار داد.

بیشتر و بیشتر فشارش داد، انگار می‌خواست خشم خودش رو با درد اون خالی کنه، تا جایی که لینو بلاخره فریاد زد و دستای فرماندرو با التماس فشارد.


_منو ببخشید فرمانده... کوتاهی از من بوده.... لطفا از جونم بگذرید....


چشمای توخالی فرمانده بیشتر به درد کشیدن لینو خیره شده بود. خروار خون رو زمین غلطید و هارو با صدای بلند پشت سرش گریه می کرد، تا جایی که پدرش متوجه گریه‌هاش بشه و دست از کارش برداره...


وحشتناک بود.. جنون تمام وجودش رو محاصره کرده بود.. و به چیزی جز نابودی فکر نمی‌کرد..


_دردناکه، نه...؟ درد وحشتناکیه، لینو... تا مغز و استخونت می‌ره.


صدای فریاد مانند لینو بلند و بلندتر می‌شد، تا اینکه دست نگه‌داشت و بلند شد.

دستاش آغشته به خون بود؛ و به طرف دخترش که اشکاش بی وقفه سرازیر می‌شد، نگاه کرد.


_برای تو مجازات بهتری در نظر دارم. قراره این دستا با خون سرباز کوچولویی که فراریش دادی آغشته بشه، دقیقا جلو چشمای خودت.


پوزخندی زد، و هارو با التماس فریاد زد..


_خواهش می‌کنم دست نگه‌دار، یه بارم که شده این ماشین کشتارتو متوقف کن پدر....!!


کریس به حرفای دخترش بی محلی کرد، و اون رو با لینو که داشت از درد به خود می‌پیچید تنها گذاشت.


وقتشه خودش دست به کار بشه...

دلیل این همه اهمیت و توجهی که به اون سرباز داشت

رو متوجه نمی‌شد، اما باید گیرش میاورد، و اونم هرچی سریعتر بهتر..



.......



با نفس های بریده از لابه لای درختان در هم تنیده عبور می‌کرد.

بند بند وجودش از شدت ضعف می‌لرزید، و اگه قطره‌ای آب بهش نمی‌رسید؛ وسط این جنگل دور افتاده پس میوفتاد.

نمی‌دونست کجاست، و تو چه موقعیته.. و اینکه آیا سربازا چقدر ازش فاصله دارن.. فقط بی وقفه با پاهایی بی رمق به مسیرش ادامه می‌داد.

از یه جایی به بعد انرژی بدنش در حال پسرفت بود، و مدام رو زمین پر از گلو لای فرود میومد اما دوباره سرپا می‌ایستاد و به مسیر خود ادامه می‌داد.

کم کم تاریکی شب داشت جاش رو به روشنایی روز می‌بخشید، و این تنها دلیل نگرانیش نبود، بلکه ابرهای تاریکی بودن که مسیر سخت سونگمین رو نشون می‌داد.

با صدای رعدو برق، تن سونگمین لرزید و رو زمین فرود اومد. قطرات باران کم کم رو صورتش لغزیدن و هوای سردی که با خود آورد ضعف بیشتری رو به وجودش انداخت.

اما حداقلش فرصتی برای کمی چشیدن قطرات آب داشت.

سرش‌و آروم رو به آسمون بالا آورد و دهنش رو باز کرد تا کمی از این خطرات آب گلوی خشک سونگمین رو تَر کنه.

با حس کردن قطرات آب، نشاط عجیبی تو وجود سونگمین به وجود اومد، و لبخند کم جونی سر داد. وجودش رو سیراب نمی‌کرد، اما اون حس خنکی رو دوست داشت.. چون بلاخره احساس زنده بودن می‌کرد.

با بدبختی خودش رو از سیم‌های خارداری که دور تا دور اون مکان لعنتی رو حصار کرده بودن، رد کرد. حالا که بالاخره ازشون گذشته بود، چندتا زخم تازه هم روی تنش به جا مونده بود.


حالا که فرار کرده بود، باید دنبال جایی می‌گشت تا شبش رو اونجا سر کنه.. اما محض رضای خدا مگه تو این جنگل جایی برای موندن بود؟

بلاخره سرش رو پایین آورد و به مسیر خود لنگ لنگان ادامه داد.

هر قدم که بر می‌داشت، برای اینکه پس نیوفته هر از گاهی به درختا تکیه می‌داد و دوباره حرکت می‌کرد..


_جونگینا...


با اوردن اسم فرماندش، صدای رعدو برق شدیدتر شد.

قطرات اشکش لابه‌لای قطرات بارون گم شده بودن.

باید یه جایی پیدا می‌کرد تا بتونه باهاش تماس بگیره...

باید با فرمانده یانگ حرف می زد.. باید صداش رو می‌شنید...

اما مگه اون دنبالش می گشت؟؟ بعید بود..

سونگمین رو دو دستی تقدیم دشمن کرد، و این تیر خلاص بود برای سرباز کیم.


از لابه لای قطرات اشکش، به درختی که شاخه های بزرگ و تنومندش خودنمایی می‌کردن خیره شد.

هر شاخه‌ش از برگ پوشیده شده بود، و همین باعث شد سونگمین لبخند کم جونی بزنه و بره زیر همون درخت تا برگ هاش اون رو از باران و سرمای وحشتناکی که بند بند استخونش رو به لرزه در آورده بود نجات بده.

نشست و سرش رو به تنه‌ی درخت تکیه داد.

امشب طوفان وحشتناکی چشم انتظار سرباز کیم سونگمین بود.

آسمون انگار از شدت خشم فریاد می‌کشید و قطره‌های بارون با شدت روی زمین فرود می‌اومدن.

اگه تو این سرما و باران می‌خوابید قطعا طلوع آفتاب امروز رو نمی‌دید، اما آتیش تو این وضعیت روشن نمی‌شد، و باید توی همین سرمای سوزناک منتظر فردا می‌بود. فقط امیدوار بود تو تنهایی خودش بمیره تا اینکه دوباره اسیر سربازای ژاپنی و فرمانده کریس بشه.

حتی جونی برای بالا آوردن دست‌هاش و جمع کردن چند قطره بارون نداشت. همون‌طور نشست و به غرش آسمون خشمگین گوش سپرد.

خون‌ریزیش بیشتر و بیشتر می‌شد؛ اما سوز سرما باعث شد هیچ دردیو حس نکنه، و حداقلش از این بابت سپاس‌گذار بود..

پلک‌هاش کم‌ کم داشت سنگین می‌شد و بسته می‌شد که ناگهان صدای خش‌ خش قدم‌هایی به گوشش رسید.

اما دیگه دیر بود، و توانایی باز کردن پلکاش رو نداشت، گذاشت برای همیشه چشماش بسته بشن و به خواب فرو برن..




........



_فرمانده کریس، با توجه به رد خونی که از جاسوس پیدا کردیم، ردش رو تا جنگل‌های شرقی زدیم. اما طوفان امشب همون ردپاهایی که پیدا کرده بودیم رو هم محو کرده و الان پیدا کردنش خیلی سخت‌تر شده.


با شدت خشم موهای خود رو در چنگ گرفت و لب زد:


_احتمال پیدا کردنش چقدره؟


_ما تمام سعیمون رو می‌کنیم فرمانده. اما اگه پیداش هم کنیم، فکر نکنم تا اون موقع زنده مونده باشه. با توجه به خونریزی‌ای که داشته و سرمای شدیدی که امشب به راه افتاده، شانس زنده موندنش خیلی کمه؛ شاید حتی کمتر از بیست درصد.


زیر لبی ناسزایی گفت و سربازارو مجبور کرد تا بیشتر گشت بزنن.

حتی طوفان هم نمی‌تونست کریس رو تسلیم کنه، طمع پیدا کردنش مثل خره وجودش رو می‌خورد.

اون رو زنده می‌خواست، وگرنه مرده‌ش به دردش نمی‌خورد.


_برام مهم نیست چند درصد احتمال زنده بودنش هست، به نفعتونه زنده پیداش کنید وگرنه تک تکتون رو حلقاویز می‌کنم!


همه یک صدا اطاعت کردند و به گشت ادامه دادن.

حتی خود کریس هم بی وقفه از لابه لای درختا، پشت صخره‌ها... مثل ذره بین می‌گشت، اما این طوفان لعنتی رسما رد پاش رو محو کرده بود.


_پیدات می‌کنم کیم سونگمین... منتظرم بمون.



...........




بوی دود و هیزم دور دماغش می‌پیچید، و همون دود باعث اذیتش می‌شد، اما حس گرمایی که به پوستش می‌خورد رو دوست داشت..

مرده بود یا زنده...؟ هیچ ایده‌ای نداشت، فقط می‌خواست از این گرما لذت ببره بدون اینکه چشماش رو باز کنه..

شایدم فرمانده داشت زنده زنده بدنش رو از هم جدا می‌کرد، و اونارو با جفت دستاش می‌‌سوزوند.

شاید هم خیلی وقته که تبدیل به خاکستر شده... و این فقط روحشه که داره شاهد تمام این اتفاقات می‌شه.


_بلاخره به‌هوش اومدی..؟؟


صدای ناآشنای فرد، مثل زنگوله دور سر سونگمین به صدا در اومد.

با توجه به لحن و تن صدای آروم، آدم خطرناکی به نظر نمی‌رسید، اما هنوزم قادر به باز کردن چشماش نبود.

صورتش مدام توهم می‌رفت، و غریبه‌ای که جونش رو از مرگ احتمالی نجات داده بود، لبخندی زد و لباسی رو که روی تن سونگمین انداخته بود، بیشتر بالا کشید تا از سرما حفظش کنه.


_نمی‌خوای بلند شی؟ برات گوزن شکار کردم.. پس اگه دلت هوس غذا کرده بهتره چشماتو باز کنی.


با شنیدن کلمه‌ی غذا، با سرعت پلکاش از هم باز، و از جاش بلند شدو نشست.

بدون اینکه به غریبه نگاه کنه چشمش به آتیشی که جلوش شعله ور شده بود نگاه کرد.


_غ....غذا...


اینبار زیرلب کره‌ای حرف زد، و لبای خشکش رو تکون داد. به گوزنی که داشت زنده زنده کباب می‌شد نگاه کرد.

غریبه کمی به سونگمین نزدیک شد، اما به محض اینکه حضورش بلاخره توجه‌ش رو جلب کرد، به سمت عقب خیزید و به غریبه نگاهی انداخت.

مرد از حرکت ایستاد، و سرباز با تردید سرتاپاش رو آنالیز کرد.

مرد جوونی به نظر می‌رسید. لباسای کهنه‌و پاره پوره‌ای بر تن داشت و موهای مشکی پر کلاغیش خودنمایی می‌کرد.

به وسایل و تیرکمان پشت سرش که نگاه کرد؛ متوجه شد شکارچیه.. و برای شکار به جنگل اومده..

خیالش کمی آسوده شد، چون به نظر نمی‌رسید از آدمای کریس باشه.

مرد جوان از ترس سونگمین با خبر بود.

وسایلای شکارش رو دورتر پرت کرد تا بهش اطمینان ببخشه آدم قابل اطمینانیه.


_تو کره‌ای هستی...؟


پاک یادش رفته بود.... زبونش بدون فکر چرخید و لو رفت که اهل اینجا نیست..

با لکنت، کلمات ژاپنیش رو در هم چید تا مرد روبروش رو قانع کنه که اشتباه شنیده..


_اشتباه شنیدی..


پلکاش رو بست و از درون التماس می کرد که مرد قانع شده باشه، چون با همون وسایلای شکارش سونگمین رو زنده زنده می‌کشت.


_منم کره‌ای هستم، پس نیازی به ترس نیست.


جمله‌ی مرد به زبون کره‌ای بود، و برق عجیبی درون چشمای سونگمین عبور کرد.

اون هم کره‌ای بود... بلاخره یه هم‌زبون... پس شاید می‌شد بهش اعتماد کرد..


_چی....


_منم اهل اینجا نیستم، و تقریبا یه شهروند غیر قانونی به حساب میام. پس نگران نباش و با خیال راحت کره‌ای حرف بزن.


کلمات کره‌ای رو بی وقفه پشت سر هم بیان کرد؛

بدون هیچ لحجه‌‌ی خاصی...‌


_بدنت داغون شده بود. با گیاهای دارویی که تو جنگل پیدا کردم رو زخمای بدنت زدم و دورشو با پارچه پیچیدم، خونریزیت بند اومده ولی بهتره به بدنت تکون ندی چون دوباره ممکنه خونریزی کنه.


کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد.


_اه لعنتی لحظه‌ای که زیر اون درخت بززگ پیدات کردم

دمای بدنت پایین اومده بود، واقعا فکر کردم مردی اما هنوز قفسه‌ی سینت بالا پایین می‌شد و کمی امیدوار شدم.


نگاهی سطحی به بدنش انداخت. انگار دوباره کائنات دست کمک رو به طرفش دراز کردن.

یکیش اون دختره هارو، و اینبار این مرد غریبه.

تمام مدت سونگمین سکوت کرده بود و فقط غریبه حرف می‌زد.

بدنش هنوز درد می‌کرد، و تکون دادن مفاصلش دشوارترین کار ممکن بود.

مرد غریبه فهمید سونگمین زیاد اهل معاشرت کردن نیست، پس مستقیم رفت سر وقت گوزن تا خوب گوشتش روی آتیش کباب بشه.

گوزن رو به یه تیکه چوب بسته بود و بالای آتیش می‌چرخوند. شعله‌ها زیر تنش زبونه می‌کشیدن و بوی گوشت کباب‌شده توی هوا پیچیده بود.

شکم سونگمین شروع کرد به غارو غور کردن.

در حد مرگ گرسنه بود، و حتی اگه این مرد غریبه بهش حمله ور می‌شد، توانایی مقابله باهاش رو نداشت.


_ما الان کجاییم...؟


بعد دقایقی سکوت، سونگمین بلاخره اولین سوالش رو با صدای ضعیفی پرسید.


_زیر صخره‌ایم، تقریبا می‌شه گفت یه غاره... جای خوبیه برای مخفی شدن.


سری تکون داد، و بیشتر خود رو به آتیش نزدیکتر برد، اما مرد غریبه سریع کنارش قرار گرفت.


_هی نزدیکتر نیا وگرنه آتیش می‌گیری..


چیزی نگفت، اما بدن بی دفاعش می‌لرزید.

هنوز سردش بود و این یه تیکه پارچه روی تنش کمکی نکرده بود.


_تشنه‌ای درسته؟


با تردید سرشو به نشانه‌ی تایید تکون داد.

درون یه کاسه‌ای تقریبا کوچیک، از باران شب گذشته آب جمع آوری کرده بود و در دستای سونگمین قرار داد.


_آروم سر بکش.


اما سونگمین حرف مرد رو نشنید. مثل قحطی زده‌ها آب رو با ولع خورد و چکه‌چکه از لب و لوچش سرازیر می‌شد. حتی مجالی برای نفس کشیدن به خودش نداد.

آب رو یک‌سره سر کشید و بعد اینکه تموم شد، به سرفه کردن افتاد.

مرد سری از روی تاسف تکون داد.

با ضربه‌ای تقریبا محکم رو پشتش زد تا شاید سرفه‌هاش کمتر بشه.

سونگمین برای لحظه‌ای آب رو قورت داد، اما دوباره به سرفه افتاد. دستش رو جلوی دهنش گرفت و سرش رو پایین انداخت. مرد کمی صبر کرد و وقتی دید نفسش برگشته، کنارش نشست و کاسه رو از دستاش بیرون کشید.


_گفتم که یواش‌تر بخور.


_بیشتر از این نداری...؟ هنوز سیراب نشدم.


مرد خندید.


_فعلا نه، اگه کل آب رو بخوری چیزی واسه دوتامون نمی‌مونه و هردو تلف می‌شیم.


کمی نزدیک‌تر شد، و دقیقا شونشو رو شونه‌ی سونگمین چسپوند، تا شاید گرمای بدنش بتونه لرزشش رو کمتر کنه.


_اسمت چیه؟


مرد غریبه پرسید، و سونگمین بعد یه سکوت طولانی مدت جواب داد:


_سو... اسمم جونگ ووئه.


خواست اسم واقعیش رو بگه، اما هنوز مرد قابل اعتماد به نظر نمی‌رسید، برای همین حرفش رو پیچوند و تصمیم گرفت یه اسم قلابی رو یدک بکشه، چون هنوز معلوم نبود آیا جاسوس کریسه که می‌خواد اعتمادشو به دست بیاره یا نه..


_خوشبختم جونگ وو، اسم منم چانگبینه.





خوشامد بگید به کاراکتر جدید داستانمون سئو چانگبین.

Report Page