Crossfire..
ayan.صدای به هم خوردن فلزی که در دست کریس بود، سکوت کَر کنندهی اتاق رو در هم شکست.
عرق از لا به لای صورتش رو پوست بدنش میلغزید، و با تمام خشمو نفرت شمشیر رو روی یک تیکه چوب میزد.
شبیه تمرین نبود؛ بلکه انگار داشت با خود کلنجار میرفت، و دنبال چیزی میگشت تا خشم در هم انباشته شدهش رو یه جایی تخلیه کنه.
فکرش درگیر گذشته شده بود.. درگیر گذشتهای که به یوشیو مربوط بود. همون سرباز که یه زمانی کریس اون رو وفادار و قابل اطمینان میدونست.
با دستای خودش سرباز رو کشت، چون خیانت برای کریس غیر قابل بخشش بود.
و این چرخه دوباره داشت تکرار میشد، و همون خاطرات ورق میخورد.
سربازی که الان بیهوش تو قفس زندانی کرده بود، دقیقا شبیه همون فردی بود که برای کریس یه زمانی با ارزش بود..
باید چیکار میکرد؟ اگه دوباره دستاش به خون آلوده میشد، دیگه دخترش رو اینبار برای همیشه از دست میداد.
همینجوریشم از پدرش متنفره.. اگه اشتباهی کنه، غیر قابل بازگشت خواهد شد.
نفسهای سنگینش رو بیرون داد و همونجا بیحرکت ایستاد. شمشیر رو روی زمین پرت کرد و عرق روی صورتش رو با پشت دست پاک کرد.
اون سرباز کوچیک، بدجور ذهن کریس رو بههم ریخته بود.
با اینکه خودِ کریس کسی بود که شخصا اون رو گروگان گرفته بود، اما ته دلش حس خوبی نسبت به این قضیه نداشت.
با اینکه فرق زیادی با یوشیو داشت، اما همچنان این صحنه برای کریس آشنا به نظر میرسید.
صحنهی کلنجار رفتن با خود.. اینکه قراره تا ابد اون رو اسیر خود نگهداره یا مثل گذشته دستش به خون این سرباز جوان آلوده شه.
چیزی نگذشت که لینو در رو باز کرد و بلاخره با صداش باعث شد کریس رو در افکار غرق شدش نجات بده.
_فرمانده.
نفس کوتاهی کشید و به طرف لینو رو برگرداند.
_بهت یاد ندادن در بزنی؟!
_خیلی وقت بود در میزدم اما جواب ندادید، نگران شده بودم.
این قیافه برای لینو آشنا بود، قیافهی آشفته و سردرگمش.. خیلی وقت بود اینطوری ندیده بودش..
اما معلوم بود فکرش راجب چه چیزی درگیره.
_چی میخوای بگی؟
لینو بدون هیچ واکنش خاصی، با صورتی خنثی لب زد:
_سونگمین بههوش اومده فرمانده، خواستم بر طبق دستورتون اطلاع بدم.
چان بی درنگ بدون اینکه لباس خیس از عرقش رو تعویض کنه؛ از کنار لینو گذشت و مستقیما به جایی که سونگمین رو زندانی کرده بود رفت.
وارد که شد اولین که شنید صدای دردمند نالههای خستش بود که به گوش کریس خورد.
قدمی نزدیکتر شد، و به جسم بی جونش که یه گوشه پرت شده بود نگاهی انداخت.
_اگه بچهی خوبی بودی، اینجا حبست نمیکردم، سرباز کوچولو. ولی با این جفتکپرونیهات، ببین چه بلایی سر خودت آوردی. اگه مطیع نباشی، آخرین جایی که توش حبس میشی، یه سیاهچالهست؛ جایی که حتی یه ذره روشنایی هم راهی بهش نداره.
جملش که تموم شد، سونگمین با تمام توانش بدنی که پر از زخم بود رو بالا کشید تا بتونه به صورت این فرماندهی بی رحم نگاه کنه.
با صدای ضعیفش، سعی داشت لرزش صداش رو کنتر کنه، برای همین گفت:
_حق داری ازم متنفر باشی... بلاخره یه زمانی پدرم باعث شکست تو و خانوادت شد. اما الان که پدرم نیست میخوای کینه و خشمت رو، رو من تخلیه کنی..
راحت باش، حتی اگه لتو پارمکنی.. خوردم کنی و منو بشکافی، قرار نیست به خواستت برسی، چون هیچوقت قرار نیست از من التماسی بشنوی... مطیعت نخواهم شد تا روزی که منو بکشی..
کریس اینبار، لبخندی زد؛ اما از اون لبخندایی بود که ته دل سونگمین رو خالی می کرد.
هروقت کنار این مرد قرار میگرفت، سنگینی عجیبی رو تو فضا حس میکرد، جوری که باعث خفگیش میشد.
_توهم قرار نیست به خواستت برسی عزیزم، چون من آدمی نیستم که آرزوی دشمنم رو براورده کنم؛ برعکس قراره جهنمی ابدی واست بسازم.
قفسهی سینهی سونگمین با خشم عقب جلو میشد.
قدمای فرمانده نزدیکو نزدیکتر شد تا اینکه دقیقا روبروش رو زانوهاش نشست.
حس کرد قراره بهش آسیبی برسونه، برای همین ناخوداگاه پلکاشو رو هم بست و کمی سرش به طرف چپ متمایل شد.
کریس لبخندشو خورد و دستی رو موهاش کشید، موهایی که توسط خون خودش رو هم چسپیده بود.
_چرا چشماتو میبندی؟...ازم میترسی؟
نباید ضعفی نشون میداد.
با هر لمس فرمانده، بدنش تحت فشار قرار میگرفت و بند بند وجودشو به لرزه در میاورد.
متنفر بود... از لمسای آرومش برخلاف حرفای تندی که نثارش میکرد متنفر بود..
_کشتنت حال نمیده سرباز کوچولو. باید همون بلایی که سر من اومده سر توهم بیاد.
چشمای نمدارش رو باز کرد، با تردید به فرمانده نگاهی انداخت. لحن آروم، تهدیدای خونسردانش، همهی اینا سرباز رو نگران میکرد.
چه نقشهای تو سرش داشت..؟؟
_من نقط ضعفی ندارم بابتش اذیتم کنی.. خودتو خسته نکن!
_رئیسی که توسطش دستور میگیریو یادت رفته؟ چقدر سرباز نمک نشناسی هستی پس.
جملهی طعنه آمیزشو که تموم کرد، ازش فاصله گرفت و سرپا ایستاد.
_امروزو نیستم پس بچهی خوبی باش و دست از پا خطا نکن تا برگردم خب؟
سونگمین پوزخندی زد
_به نظرت با این بدنی که لتو پار کردی توانایی حرکت دارم؟
_اخطارمو دادم، اگه اینبار واقعا نمیخوای پاهاتو از دست بدی بچهی خوبی باش و فرماندهرو بیشتر از این عصبی نکن!
و بلاخره راهشو کج کرد و سونگمینو با این حال افتضاح رها کرد.
کریس پیش لینو رفت.
اون الان درحال آموزش به سربازانشون بود.
تمرینات سخت و نفس گیر تا آمادگی رویارویی با دشمن رو داشته باشن.
اما همین که فرمانده کریس رو دیدن، همگی دست از کار کشیدن و به نشونهی احترام، ادای احترام نظامی کردن.
لینو هم ادای احترام کرد و قدمی به جلو برداشت.
_کاری داشتید؟
_از هارو خبری داری؟!
_از اون روز دیگه خبری ازشون ندارم قربان. میخواید خودتون برید خونه چک کنید یا خودم یکیو بفرستم؟
کریس نفس کوتاهی کشید. اون دختر به این راحتیا بیخیال نمیشه؛ احتمالا داره برعلیه پدرش نقشه میکشه.
_نه بیخیال، نمیخوام بیشتر از این عصبانیتش رو تحریک کنم.
لینو سری تکون داد، اما کریس همچنان ادامه داد.
_امروز با فرمانده ها و نخست وزیران بالا رتبه جلسه داریم، تا من نیستم مراقب اینجا باش، مخصوصا اون سرباز تا دست از پا خطا نکنه.
_چشم فرمانده، نگران چیزی نباشید.
لحن خشک و قابل اطمینان لینو، باعث شد خیال کریس راحتتر بشه.
بعد تعظیم لینو و سربازان کریس، از کنارشون گذشت و باید برای جلسهی امروز آماده میشد.
.....
اتاق پر بود از فرماندهها و مقامهای بلندپایه، از جمله نخست وزیر. همه دور میز بزرگی نشسته بودن و منتظر کریس بودن. چند لحظه بعد، در باز شد و کریس وارد شد. همه به احترامش از جاشون بلند شدن و ادای احترام نظامی کردن.
کریس بدون اینکه چیزی بگه، پشت صندلی خودش ایستاد و نگاهی به همه انداخت.
_خب، فکر کنم همه میدونید برای چی اینجاییم.
یکی از فرماندهها گفت:
_بله، فرمانده. گفتن قراره دربارهی پروژهی جدید صحبت کنیم.
کریس پوشهای که توی دستش بود رو روی میز گذاشت.
_پروژهی جدید نیست... آخرین پروژهمونه.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن. کریس ادامه داد:
_من یه سلاح میخوام. یه چیزی که اگه ساخته بشه، دیگه هیچکس نتونه جلوی نابودیش رو بگیره.
_منظورتون از نابودی چیه، فرمانده؟
کریس لبخند خیلی کمرنگی زد.
_کل کره. نابودیای که باعث بشه اسمم در تاریخ ثبت بشه، و تا دهه ها شنیدن اسمم رعبو وحشت تو وجود مردمشون بندازه..
......
_هی... هی پاشو...با توئم پاشو...!!
صدای آروم دختر که لحظهای از گوشش دور نمیشد، باعث شد پلکهای خستهش کم کم از هم باز بشن.
تصویر روبروش کدر بود، و دید کمی داشت، اما دختر با کلمات ژاپنی که در هم میچید، خواست سرباز رو از خواب بیدار کنه.
با پارچهای که توی دستش بود، آروم روی صورتش کشید تا عرقی که به خاطر کابوسی که دیده بود کرده بود، پاک کنه.
_چج..چجوری تونستی بیایی اینجا... تو کی هستی..؟؟
لبخندی زد و پارچهرو رو زمین گذاشت.
_فکر کنم منو یادت نمیاد، من همونیم که دو روز پیش اومدم پیشت، دقیقا لحظهای که فرمانده کریس زیر مشتو لگد قرارت داد.
اون لحظه تنها چیزی که یادش میومد، درد غیر قابل توصیفی بود که تو بند بند وجودش میپیچید.
تنها چیزی که در اون موقعیت می خواست، مرگ ابدی بود..
_... از اینجا برو... الان گیر میوفتی..
سونگمین گفت، و هارو دستای پسرک رو تو دستاش فشارد.
_نگران نباش، اومدم از اینجا خلاصت کنم.
خواست بپرسه که چجوری، اما هارو مجالی نداد؛ سریع دستای سونگمین رو روی دوشش انداخت.
زور دختر انقدر زیاد بود که با یک تکان اون رو از جا بلند کرد، اما زخمای پینه شدهی بدنش برای لحظهای تیر کشید. نالهی بلند و دردمندش باعث شد دستشو محکم، رو زخم بذاره و با تمام توان فشار بده تا کمی از دردش رو کمتر کنه.
هارو با نگرانی به پسرک نگاهی انداخت.
_تحمل کن. از این لحظه به بعد برای فرار نمیتونم ملاحظت رو بکنم، چون باید با تمام توانت که شده از اینجا دور بشی، و از زخمات و دردی که داری فعلا چشم پوشی کنی!
سونگمین نگاهی به چشمای شفاف دختر انداخت.
صداقت رو درونش میتونست ببینه، اما نگران بود..
چرا باید یک دختر ژاپنی سر از اینجا پیدا کنه و تصمیم بگیره برای آزادی یک سرباز بی ارزش به کشور خودش خیانت کنه؟
_چرا میخوای کمکم کنی..؟
_حرف نزن و فقط همراه من قدم بردار.
حرفی نزد و تصمیم گرفت قدم به قدم با این دختر از جهنمی که توش گریبان گیر شده بود خلاص شه.
دیگه به ته دره رسیده بود، حتی اگه این دختر نیت دیگهای داشته باشه برای سونگمین مهم نبود، چون بلاخره میدونست دیر یا زود قراره جونش رو از دست بده، اما حالا که فرصتی برای فرار داشت، باید امتحان میکرد و این ریسک رو به جون میخرید.
به راهروی تاریک که رسیدن، با قدمای ضعیف و سنگینی تنش که رو دوش ناجیش تلنبار شده بود، به جلو حرکت کردن. برخلاف جثهی ریز دختر، قدرتمند به نظر میرسید.
وقتی به ته راهرو رسیدن؛ ناگهان صدای سربازان ژاپنی به گوش خورد، و اون لحظه هارو سریع سونگمین رو به سمت خود کشید و پشت دیوار تکیه دادن تا از دیدرس سربازان مخفی بمونن.
درد تو تک تک سلولای سونگمین پیچید، اون لحظه باعث شد صدای دردناکی که تو گلوش حبس شده بود در بیاد، اما هارو سریع دستشو رو دهنش قرار داد و با تمام توانش سعی کرد جلوی هرگونه صدایی رو بگیره.
_هیشششش الان میرن، تحمل کن!
صدای سربازان کم کم داشت محو میشد.
سونگمین نگاهی به دستی که رو دهنش قرار گرفته بود انداخت. وقتی متوجه موقعیت شد، هارو سریع دستش رو برداشت و دوباره دستش رو روی دوشش انداخت.
_یکم یواشتر حرکت کن.. این درد لعنتی داره خرخرهمو میجوئه..
_انقدر نازک نارنجی نباش و تحمل کن عوضی!
با فحشی که آخر جمله نثار سونگمین شد، سکوت رو پیشه کرد.
بلاخره بعد از تلاش متعدد، و گذشت از راهروهای پر پیچو خم، به در پشتی رسیدن.
هارو دستای سونگمین رو رها کرد و اون رو به دیوار تکیه داد.
_ این در قفله چون کسی از اینجا رفتو آمدی نداره. پس بی سرو صدا اینجا بمون تا من درو باز کنم!
سرباز با صورتی عرق کرده، سرش رو تکون داد و هارو به سمت در حمله ور شد.
سونگمین تمام مدت بخیهش پاره شده بود و خروار خونی که ریخته میشد رو زیر لباسش حس میکرد.
دستایی که رو زخم فشارده شده بودن، قرمز پوش شده بود.
نگاهش رو به زمین انداخت و تازه فهمید تمام این مدت رد پا از خودش به جا گذاشته.
قطرههای خون روی زمین خودنمایی میکردن و یه حس نگرانی عجیب، توی دل سونگمین چنگ انداخت.
_عجله کن...
هارو که درگیر باز کردن در بود، سرش رو به طرف سونگمین چرخاند.
_ها؟ چیزی گفتی؟
_گفتم عجله کن، چون الاناس که برسن..!
_صدایی شنیدی مگه؟
_نه ولی الان خیلی وقته که رد پامونو دیدن..
هارو با تعجب به سونگمین که رو زمین خیره شده بود نگاه کرد، و بعد چشماش به نقطهای که روش خیره بود قفل شد.
لعنتی.... اصلا متوجه خونریزی سرباز نشده بود.
هارو اینبار با گیرهی توی دستش دقیقتر با قفل در ور رفت، تا اینکه صدای شنیدن کلیک، لبخند رو رولباش اورد.
_بلاخره باز شد...
سونگمین با برق خوشحالی که از چشماش عبور کرد به در باز شده خیره شد.
لنگلنگان به طرف جلو حرکت کرد، اما ناگهان صدایی از پشت سرشون، باعث توقف هردو شد.
_جایی تشریف میبرید هارو-سان؟
لعنتی.. صدای لینو بود.
الان نه راهی برای پس داشتن نه راهی برای پیش.
به بنبست رسیده بودن.
سونگمین با صورت نمدارش به گیرهای که تو دستای هارو بود نگاهی انداخت، و پس از اون نگاه معنا داری به هارو انداخت.
انگار هارو افکار توی ذهنش رو خوب میتونست بخونه.
سرشو تکون ریزی داد، و لحظهای که لینو خواست قدمی به جلو برداره، سونگمین سریع گیرهای که تو دستاش بودو از چنگش در آورد، و دخترک رو بهعنوان سپر جلوی خودش گرفت و گیرهی تیز رو کنار گردنش نگه داشت.
_یه قدم دیگه جلو بیایی میمیره!
لحن محکم سونگمین، لینو رو در جای خود میخکوب کرد.
_دست نگهدار و تسلیم شو تا زنده بمونی!
_منو تهدید میکنی کمونیست حرومزاده؟! فکر میکنم نمیدونی تو چه موقعیتی هستی!
صداش به خاطر زخم روی بدنش میلرزید، اما هنوز محکم و استوار در مقابل لینو ایستاده بود.
_اگه به دختر فرمانده آسیبی برسونی زنده از اینجا بیرون نخواهی رفت، پس بهتره اون رو رها کنی!
ناگهان با شنیدن این جمله، نگاه مبهمی به هارو که ادای قربانیارو در میاورد انداخت.
این دختری که بهش کمک می کرد، یعنی دختر فرمانده کریس بود...؟
چطور ممکنه...
اما گاردشو پایین نیاورد و نوک گیره رو بیشتر رو پوستش فشار داد، تا اینکه باعث شد قطرات خون رو ترقوههای دختر بلغزه.
_به حرف این لعنتی گوش نده و گاردتو پایین نیار، زود از اینجا فرار کن!!!
هارو زیر لبی به سونگمین تاکید کرد؛ اما هنوز متوجه موقعیت نشده بود، چرا باید دختر فرمانده بهش کمک کنه تا از اینجا فرار کنه..؟
_هارو-سان، میفهمید چیکار دارید میکنید؟ شما دارید به دشمن کشورتون کمک میکنید و این یعنی خیانت!
_تو خفه شو سگ دست آموزِ فرمانده کریس، حتی اگه منو بکشه هم دیگه واسم مهم نیست، چون تمامی اینا از گور پدر لعنتیم بلند میشه، و در نهایت اونه که باعث مرگ دخترش شده نه این سرباز!!
لینو پس از حرف هارو، بیسیم رو در آورد.
_مجبورم کردید از آخرین حرکتم استفاده کنم هارو-سان.
سونگمین با نگرانی قدمی ریز به عقب طی کرد، تا اینکه صدای نافذ فرمانده بنگ از پشت بیسیم به گوش خورد.
_موقعیت اضطراریه فرمانده، دخترتون توسط سرباز کیم سونگمین گروگان گرفته شده، و الان زخمیه، هرچی سریعتر خودتون رو برسونید.
نفسای سنگینی که حاصل خشم بود از پشت بیسیم به گوش سونگمین خورد.
هارو با عصبانیت فریاد زد:
_لعنت بهت چرا دروغ تحویلش میدی؟؟!!
لینو چیزی نگفت بلکه تعداد سربازان ژاپنی پشت سرش بیشتر و بیشتر میشد.
همه اسلحه ها رو به سرباز کیم نشونه گرفته شده بود
و امادهی دستور از جانب لینو بودن.
_تسلیم شید، تا بیشتر از این تو دردسر نیوفتید.
نه... اگه اینبار تسلیم میشد قطعا میمرد..
عقب نشینی اون قرار نبود به نفعش باشه، حتی اگه این آدم روبروش از جونش بگذره، فرمانده قرار نبود همچین مجالی رو به سونگمین بده.
این اولین و آخرین فرصت سرباز بود. نوک گیره رو کمی فاصله داد.
_متاسفم، اما مجبورم.
آروم کنار گوش هارو زمزمه کرد و با نوک تیز گیره، خراش سطحیای روی پوستش ایجاد کرد.
صورت هارو از درد درهم رفت و لینو با شتاب یک قدم به جلو برداشت.
_دست نگهدار لعنتی!
سونگمین به حرفش گوش نداد، خراش رو عمیقتر رو پوست دختر ایجاد کرد و باعث شد نالهی خفهای از دهنش خارج شه.
پاهای هارو کمی سستتر شده بود. لینو صورت جدی سرباز رو از سر گذروند. به سربازان پشت سرش با دست تاکید کرد قدمی اشتباه برندارن تا دختر فرمانده آسیبی نبینه.
_اگه نذارید برم هم این دختر و هم خودم رو جلو چشمات میکشم!
ارتش تک نفرهی سونگمین، تنهایی حریف لینو و چندین سرباز پشت سرش شده بود.
کم کم داشتن عقبنشینی میکردن، و این تنها یک معنا برای سونگمین داشت! "هرچی سریعتر فرار کن"
هارو دستایی که رو ساعت سونگمین گره خورده بودن، فشارش ضعیف و ضعیفتر میشد.
سونگمین کنار گوشش دوباره زمزمه کرد.
_طاقت بیار، الان رهات میکنم.
_سریع.. از این... در کوفتی فرار کن...من خودم... جلوشونو میگیرم....نگران منم نباش....
حس بدی داشت. با اینکه دختر فرمانده بود، اما ناجی سونگمین به حساب میومد و جون خودش رو به خاطر این سرباز به خطر انداخت.
خدا میدونه بعد اون قراره چه بلایی سرش بیارن.. اما دیگه مهم نبود.
فشار دست سونگمین رو دختر برداشته شد، و بدون هیچ تردیدی قدم به قدم عقبتر میرفت.
وقتی پاش از در خارج شد بدن هارورو با شتاب به داخل هل داد، و بدون ممانعت درو محکم بست.
لینو سریع سمت هارو رو زانوهاش نشست، و با دستمالی توی جیب، گردن زخمیش رو بست.
سریع به سربازانش دستور داد سرباز رو دنبال کنن و اون رو گیر بیارن.
_چرا اینکارو کردید؟ میدونید چه مجازاتی داره..؟؟؟ پدرتون از این قضیه به راحتی نمیگذره!!
صورت لینو از حالت خنثی تبدیل به یه نگرانی عجیبی شده بود.
_نمردیمو صورت نگرانتو دیدیم..
لینو با عصبانیت و فکی منقبض شده لب زد:
_پدرت هردومونو میکشه!!!
هارو پوزخندی زد و با چشمای پر از نفرتش رو به لینو گفت:
_آخی تو که برادر پدرم به حساب میایی چرا انقدر نگران مردنی؟ می ترسی اعتماد پدرمو خدشه دار کنی؟ حقیقتا به تخم نداشتمم نیست لعنتی، پس برو بمیر..!!!
لینو سکوت کرد. سرپا ایستاد و با خشم از بالا به هارو نگاه انداخت. این دختر لجباز آخر سر قبر خودش رو دو دستی میکنه..
...........