Crossfire..
ayan,⭕️ هشدار: توی این داستان صحنههای خون، جراحت و خشونت بهصورت واضح توصیف شده. اگه به این جور محتوا حساسیت داری، لطفاً با احتیاط بخون، یا کلا نخون دمت گرم.
نفس های کوتاه و بی رمقش، نشان از هوشیاریش بود. از هم پاشیدن وجب به وجب مفاصلش رو احساس میکرد.
عرق سرد از لا به لای صورتش رو ملحفه میریخت، و چشمای نیمه بازش سوسو میزد.
لبای خشک و پوست مردش برای ذره ای از چشیدن آب، لهله میزد، و وجودشو بی طاقتتر از هر لحظه شده بود.
کریس، با وضعیت وحشتناکِ سربازی که انگار داشت آخرین لحظه های زندگیش رو سپری میکرد، تنها گذاشت.
نگاهش روی لیوان آبی که هنوز بیصدا روی میز جا خوش کرده بود قفل شد. آب زلال زیر نور ضعیف، انگار عمدی خودشو به رخ میکشید. هر انعکاس ریزش، گلوی خشک سونگمین رو بیشتر میسوزوند و تشنگی، مثل پنجهای نامرئی، به جونش چنگ میانداخت.
قطرههای اشکش، بی اختیار رو گونش لغزید.
با اینکه بدنش تقریبا فرمانش رو بلاخره پذیرفت، اما هنوز برای هر تکون باید تقلا میکرد...
ضعیف شده بود..و این ضعف به وجودش چنگ انداخته بود.
با به یاد آوردن حرفای کریس، و گذشتهی درخشان پدرش، سنگینی سهمگینی، قلب بی طاقتش رو میافشارد.
باور پذیر نبود. این حجم از کلمات دردمند، تو سر سونگمین سنگینی میکرد، و قابل باور نبود..
الان کار دیگهای جز اشک ریختن در توانش خارج بود.
هق خفهای زد و زبونش رو روی لبای خشکش کشید.
بدنش میلرزید، و تبی که تا دو دقیقه پیش خفیف بود؛ هر ثانیه بدنش رو در مذاب فرو میبرد.
چشماش با هر پلک بی جونی میسوخت..
ناله میکرد؛ با هر نالهای که از ته درد از گلوش بیرون میزد، انگار داشت تمام تلاشش رو میکرد تا یکی صدای کمک خواستنش رو بشنوه.
(دیدگاه بنگچان)
با لیوان ویسکیش بازی میکرد، و میخواست افکار از هم گسیختش رو سرو سامون بده، اما امکان پذیر نبود.
لینو داشت برگه هایی که رو میز بود رو مرتب میکرد، و گهگداری صدای به هم خوردن برگه ها، حواس کریس رو از افکار تاریکش پرت میکرد.
شبیه برادرش بود. جدی بودنش، مصمم بودنش از کار، و تعهدی که به کریس داشت، همه رو یاد برادری که دیگه در این دنیا وجود نداشت ، میانداخت.
از وقتی پا گذاشته بود تو سرزمین پدربزرگش، سختیایی زیادی رو در دوش خود تلنبار کرد.
تمرین های سخت، روزهایی که بدون آبو غذا طی میشد، و زخمای ریزو درشتی که رو بدنش حک شده بود، همهی اینا نشانه هایی بودن که باعث شد به اینجا برسه؛ جایی که فرمانده بودن رو یدک میکشید.
اما وسط تلنبار شدن سختیای پدربزرگش، پسر بچهی یتیمی به اسم لینو سرو کلش تو زندگی کریس پیدا شد، و اینطوری روزهای سخت کذایی که میگذشت، براش هدفمندتر طی میشد.
وسط سوز سرمای مرگبار، هفته ها بدون آبو غذا در زیرزمین حبس شده بود، نه لباس ضمختی بر تن داشت، نه لبای خشکش قطره آبی رو چشیده بود.
لباس نازک پارو پورش، لرز رو بر تن بدن ضعیف و جثهی ریز کریس میانداخت. وقتی کرسوی امیدش داشت به روی ناامیدی چشم باز میکرد، ناخوداگاه سرو کله ی پسر بچهای پیدا شد.
با تکهای نون و لیوان آب، و پتویی که میتونست سرمای کشندهی بیرون رو برای کریس قابل تحملتر بسازه، به طرفش قدم برداشت. پتوی ضمختو روی دوشش گذاشت و اون لحظه بود که با چشمای درشت اما بی روحش مواجه شد.
چشمایی که بدون شک هیچ تفاوتی با برادرش نداشت.
و اون لحظه بود ناخوداگاه زمزمه کرد:
_خیلی شبیهشی...
کریس با صدای آرومی گفت، اما گوشای تیز لینو متوجه حرفاش شد و سرش رو بالا گرفت
_چیزی گفتید؟
لحنش سرد و جدی بود. چان از رو صندلی بلند شد و لیوان رو روی میز قرار داد.
_از اینکه قبول کردی برادرم باشی سپاس گذارم لینو.
لینو با تعجب به حرفای فرماندش، یا بهتر بگیم برادرش گوش سپارد.
حرفایی زد که هیچوقت قادر به گفتنش نبود.
تقریبا حرفای قشنگ در لغتنامهی چان وجود نداشت..
_حالتون خوبه؟
کریس خندید؛ اما نه بلند. فقط یه خندهی کوتاه و آروم، که باعث بشه گوشای مینهو بیشتر تیز بشن.
_بهتر از این نمیشم. بهتره سر به موش کوچولومون بزنم ببینم در چه حاله. امیدوارم تقلاهایی که برای تکون دادن بدنش انجام میده، جوابگو باشن.
بعد ساعت ها، به طرف اتاقکی که سونگمین رو داخلش حبس کرده بود رفت.
روبروی درب ایستاد. با فرو بردن کلید، و چرخاندن دستگیرهی در وارد شد، اما به محض وارد شدن، با تخت خالی که هیچ گونه اثری از سرباز کوچولو نبود مواجه شده بود.
رد نگاهش به خورده شیشه های استکان خورد، خورده هایی که با هر تیکش ردی از قطره های شفاف رنگ خون روش نشسته بود.
نفسش سنگینتر، و رگه های عصبیش هر لحظه بیشتر باد میکرد. انگار موش کوچولوش سریعتر از اون چیزی که فکر میکرد خوب شده.
با قدمایی محکم، و حساب شدش، وارد شد.
_سرباز کوچولومون حسابی استتار کرده. بهتر نیست خودتو نشون بدی؟ چون اگه فرمانده عصبانی شه کار دستت میده عسلم!
لحن صداش، هر سرباز دیگهای رو به دام خود میانداخت، اما هر ثانیه که میگذشت، صدای سکوت بیشتر حکمفرما میشد.
فرمانده بنگو دست کم گرفته بود.
فکر می کرد میتونست از اسارتش در بره؛ اما نمیدونست جهنمی که واسش ساخته، با هر ذره تقلا؛ اون رو بیشتر داخلش فرو میبرد.
صدای سکوت، هر لحظه بیشتر خاموش میشد.
نفسای آرومی اما نامنظمی که سعی بر مخفی داشتنش داشت، بیشتر گوشای کریس رو قلقلک میداد.
در دیدرسش نبود، اما میتونست لرزش زانو، دستایی که به سمتش نشونه گرفته، و عرقای ریزو درشتش که رو مهره های کمرش سر میخورن رو احساس کنه.
_برای مبارزه بدنت زیادی ضعیفه، بهتر نیست تسلیمم بشی؟
صبر کرد. تصمیم گرفته بود اولین حرکت رو بسپره به سونگمین. اما اون خبر نداشت با این کار، دقیقا داشت همون فرصتی رو به بهش میداد که میخواست.
چان زیادی باهوش بود، هر هدف، و حرکتش حساب شده بود. میخواست با اولین حمله ی سونگمین، احساس پیروزمندانرو تو وجودش بتوپونه، با اینکه بازندهای بیش نبود.
تکون ریزی خورد، و صدایی که از خودش تولید کرد، باعث شد کریس جای دقیقش رو بفهمه.
دقیقا پشت سرش، در نقطهای کور ایستاده بود.
چشمایی که بینایی آنچنان قویی نداشت، در حال رصد کردن قامت کریستوفر بود.
بوی خونش رو احساس میکرد.
بویی که هر ردش رو زمین سرد قطره چکان میشد.
_بوت رو احساس میکنم سونگمین، بوی تنفر میدی.
بویی که عطشت رو واسه کشتن من چند برابر میکنه.
اما آدم ضعیفی مثل تو میتونه از پس من بر بیاد؟!
سونگمین رو نمیدید، اما احساسش میکرد.
قابل پیشبینی بود.. زیادی قابل پیشبینی بود.
_یا منو آزاد کن...یا با دستام کشته میشی...!
حرفش باعث خنده های کریس شد. چرخید، و بلاخره سونگمین رو دید.
تکهای بزرگ شیشهای از استکان رو با تمام قدرت و نفرتش برو به فرمانده میافشارد.
بلاخره نفسای نامنظمش رو با صدای بلندتری رها کرد، و سعی داشت ضعفش رو پنهان نگهداره، اما امکان پذیر نبود.
با دستای لرزونش، به دیوار تکیه داده بود، تا گاردش رو محکمتر نشون بده.
در اون لحظه، لینو که در باز شده رو دید، وارد شد؛ و شاهد صحنهی روبروش شده بود.
_فرمانده.
به ژاپنی تکرار کرد، اما با علامت دستای کریس، بهش اخطار داد حرکتی از خود نشون نده.
_انگار هنوز نفهمیدی دلیل اینجا بودنت چیه سرباز کیم سونگمین!
سونگمین عرقای سردش رو با آستین خونیش پاک کرد، و رد محو خون رو روی صورتش به جا گذاشت.
نفساش تندتر شد، و صداش رو تا حد امکان بالا برد:
_برام مهم نیست دلیل کیریت چیه..... منو آزاد کن... تا اینجارو رو سرت آوار نکردم....
در مابین جملههاش از شدت ضعف، وقفه میانداخت.
لینو احساس خشم رو در وجود چان احساس کرد.
خشمی که می تونست سرباز رو به مرگ بکشونه...
این سکوت کش دارش نگران کننده بود. زیادی نگران کننده بود.
_میدونی چیه؟ توی حرومزاده، لیاقتت خیلی بدتر از ایناست. فکر کردی با این حرفا میتونی یه ذره عذاب وجدان بندازی تو دلم؟... سخت در اشتباهی.... من هیچوقت بابت کاری که پدرم سر خانوادهت آورد پشیمون نمیشم. تو از همون اولشم یه هیولا به دنیا اومده بودی؛ پس الکی جلوی من نقش آدمای نرمال رو بازی نکن.
لینو خواست جلوش رو بگیره، اما نگاه زیر چشمی کریس، اون رو متوقف کرد.
قدمی به جلو برداشت، اما سونگمین با فریادش اون رو متوقف کرد.
نگاهش مثل دو دقیقهی پیش نبود. یه سنگینی عجیب توی مردمکهاش جا خوش کرده بود؛ از اون نگاههایی که آرامش قبل طوفانو میشد حس کرد. سکوتی که بینشون شکل گرفت از هر فریادی ترسناکتر بود.
سونگمین ناخودآگاه آب دهنش رو قورت داد. حس میکرد هوا سنگینتر شده،
کریس حتی پلک هم نزد. فقط خیره موند.
اون لحظه سونگمین تازه فهمید... بعضی آدما وقتی داد میزنن ترسناک نیستن... وقتی آروم میشن، باید ازشون ترسید.
_چرا لال شدی..... دِ حرف بزن لعنتی.....
دیدش لحظه به لحظه کمتر میشد.
کریس که فهمید ضعف به وجودش چنگ زده، به سمتش هجوم آورد.
سونگمین به خودش اومد، و وقتی کریس در راسش قرار گرفت، شیشه رو روهوا تکون داد، اما متوجه نشد خراش خیلی عمیقی رو ساعد کریس حک کرد.
خروار خون رو زمین چکه میکرد، اما هیچ اثری از درد در چهرهش پیدا نبود.
_نیا...نزدیک نیا....
باز هم چیزی از دهنش خارج نشد.
صدای توی سرش مثل زنگوله، مغزش رو میجویید، و نالهی عمیقی از دهن سونگمین خارج شد.
کنترلش رو از دست داد.. جای زخم گلولش خون ریزی کرده بود، و هر لحظه بوی خون و آهن دماغ کریس رو قلقلک میداد.
_اه لعنتی....
چشماش رنگ خون گرفت؛ مثل گرگی که با استشمام بوی خون، غریزهی شکارش از خواب بیدار شده باشه.
در کسری از ثانیه، فکش توسط مشتای محکم کریستوفر گرفته شد.
اون رو به سمت دیوار هل داد، و شیشه ایی که زخم عمیقی رو در کف دستش ایجاد کرده بود رو گرفت.
میخواست از اسارت دستای فرمانده نجات پیدا کنه، اما تلاش های بیهودش کارساز نبود.
چشمای تاریک بنگ، رو اجزای صورت سونگمین میچرخید، و با لحن دستوریش لب زد:
_بیرون باش لینو!
_فرمانده، لطفا آروم باشید.
_گفتم بیرون!
فریاد زد. لینو بیشتر از این اصراری نکرد، خارج شد و درو پشت سرش بست.
فکش زیر مشتای کریس داشت خورد میشد.
سونگمین چشمای خیسش رو با نفرت رو چشمای فرمانده قفل کرده بود، و زیر لبی فحش نثارش کرد.
_توئه کمونیست حرومزاده فکر کردی با زورو قدرتت میتونی منو بترسونی...؟؟ به همین خیال باش... حتی اگه منو زیر کتکت بکشی برام پشیزی اهمیت نداره..
پوزخند ترسناکش رو صورت کریس نشست.
سرشو نزدیک گوشش برد، و نفسای داغش رو روی لالهی گوشش رها کرد.
_مرگ خودت رو حتمی کردی سرباز کوچولو.
با شدت فکش رو کشید و رو زمین سرد هل داد. خواست بلند شه، اما کریس نذاشت. ضربهای محکم رو گونش خوابوند، و طعم آهنو تو دهنش چشید.
ضربه های پی در پی کریس، رو صورت و بدن گر گرفتهی سونگمین شدت میگرفت؛ اما با تمام توانش سعی داشت ناله و فریاد هاش رو خفه کنه.
بدن بی جونش رو کف زمین خوابیده بود، ولی کریس قصد عقب نشینی نداشت.
حرفای زنندهی سونگمین، مانند زهر در وجودش میغلتید. میخواست تمام خشم سرکوب شدش رو با مشتو لگداش تخلیه کنه.
هرچقدر هم مثل سگ ولگرد باهاش رفتار میشد، بازم از نظر فرماندهی بی رحم کم بود.
میخواست تمام وجودشو غرق در خون کنه.
صورتش رو لتو پار کنه، و ذره ذرهی بدنشو بشکافه.
شاید اونطوری خشمش میخوابید..
دردی که میکشید، فریاد هایی که بلاخره بلند شدن، لذت وصف نشدنی در وجود کریس میتپوند.
ضربه هاش تمومی نداشتن.
با تمام قدرت، پاهای پوشیده شده از پوتینش رو روی کتفش میزد، و حتی فرصتی برای نفس کشیدن نمیداد.
جدا از زخم گلوله، الان زخما و کبودیای وحشتناکی رو بدنش جا خوش کرده بود.
زمین مانند سنگ فرش، غرق در خون بود.
صورتش به طرز فجیحی همونطور که کریس میخواست، لتو پار شده بود.
صداش کم کم ضعیف و ضعیفتر میشد.
دیگه گریه کردن و نالیدن فایدهای نداشت. باید خودش رو به آغوش مرگ میسپارد.
درد داشت. هر ضربهی کریس بدن بی رمق سونگمین رو مثل شیشهای ظریف، زیر مشتو لگد میشکست.
البته خیلی وقت بود شکسته بود..
تا جایی که تونست سعی کرد دردی که میکشید رو از ذهنش دور کنه. چشماش رو بست و از لای لبای نیمه بازش نفس حبس شدش رو رها کرد.
_هنوز واسه خوابیدن زوده.
بنگ گفت و رشته تارهای کف سر سونگ، لابه لای دستاش گره خورد.
کشید، با تمام قدرت کشید و بلاخره حواس سونگمین رو سر جای خود نشوند.
فریاد زد، دستای بی جونش رو روی مچ دستاش قفل کرد و برای آزادی تلاش میکرد؛ اما چان با تمام قدرت سرش رو روی دیوار کوبید. وقتی رو به پایین لیز خورد، رد خون رو دیوار به جا موند.
چشماش التماس میکرد.. شاید هرکس دیگهای جای کریس بود الان دلش به رحم میومد، اما فرق میکرد.
کریس با بقیه فرق داشت..
اون هرکسی نبود، دل نمیسوزوند و احساساتی در وجودش پیدا نمیشد.
لمسای بی رحم، ضربه های پی در پیش سونگمین رو از حرفی که زده بود پشیمون کرد.
فقط میخواست تموم بشه...چشماش رو ببنده و به این درد خاموشی بده.
کریس جلو رفت اما درب دوباره باز شد و لینو در چهارچوب، رو به فرمانده لب زد:
— خواهش میکنم، فرمانده، بس کنید! دارین میکشینش... اینجوری رفتار کردن اصلاً شبیه شما نیست.
بنگ چیزی رو نمیشنید، به جسمش که داشت نفسای آخرش رو میکشید نگاه کرد.
_برو بیرون لینو، میخوام نفسای این وراج کوچولو رو ببرم.
_قربان، خواهش میکنم..نمیتونم بذارم نقشه هایی که داشتید رو بر باد بدید، اگه بکشیدش دیگه طعمهای واسه انتقام اصلیتون ندارین.
حرفاش درست بود. اگه ادامه میداد اون یک ذره جونی که داشتو از دست میداد.
بلاخره عقب نشینی کرد و با اشارهی دستش، لینو سریع پارچهای تمیز از داخل جیب در اورد و گذاشت تو دست کریس.
خونایی که متعلق به سونگمین بود رو پاک کرد و نفس کلافهای سر داد.
بدن خودش هم خسته شده بود، و انرژی زیادی رو سر کتک زدنش هدر داد.
_چیکارش میکنید؟!
کریس خواست پاسخ سوالش رو بده که، صدای فریاد های دختری از بیرون اتاق شنیده شد..
لینو با تعجب به کریس نگاهی انداخت.
صداش رو میشناخت.. با خشم پلکاش رو بست، اما لینو سریع وارد سالن شد تا مانعش برای ورود به اتاق شه.
_اینجا چیکار میکنید هارو-سان؟( پیشوند san در ژاپن، برای خطاب محترمانه به خانمها و آقایان استفاده میشه)
هارو نفسای پر از خشمش رو، رو صورت لینو تخلیه کرد. خواست از کنارش رد بشه، اما لینو مانعش شده بود.
_اجازه ندارید وارد شید.
_میخوام ببینمش! برو کنار!!!
در راستای شونهش قرار گرفته بود؛ اما دستای لینو مانع عبور کردنش شد. هیچ جوره نمیتونست این دختر لجباز رو قانع کنه..
_خواهش میکنم هارو-سان، پدرتون عصبانی میشن اگه شمارو اینجا ببینن.
_اون پدر من نیست عوضی.... برو صداش بزن میخوام ببینمش!!
چه چیزی دوباره باعث شد خشم این دختر نوجوان شعله ور کنه؟
دستو پا میزد تا لینو رو کنار بذاره؛ اما انرژی کافی در برابرش نداشت.
کریس با قدمای شمردهای، از اتاق خارج شد و صداش رو تقریبا برد بالا.
_این سرو صداهای بی معنی برای چین هارو؟
دیدن پدرش، تنش دختر رو آروم کرد؛ و صاف تو چشمای پدرش خیره شد.
_بهت گفتم..بهت گفتم دوباره از اینکارا نکنی..اما دوباره انجامش دادی...تو دیگه چجور پدری هستی...؟؟ چجوری می تونی انقدر وقیح و بی رحم باشی؟؟
خروار اشک دختر رو گونه هاش لغزید؛ و این عصب های پدرش، یعنی فرمانده رو تحریک می کرد.
دستی رو شقیقههاش کشید
_بهتره با پدرت درست حرف بزنی و از دستوراتم سرپیچی نکنی!
_شاید پدرم باشی اما سربازت نیستم که به دستوراتت اطاعت کنم...از وقتی پامو تو این جهنم گذاشتم صدای آدمایی که شکنجه میکردیو میشنیدم..
حنق میزد و در اون لحظه، کریس به عصبانیت به لینو نگاهی انداخت.
لینو با اضطراب پنهانش، سرش رو پایین انداخت و لب زد:
_من...نمیدونستم قراره اینجا بیان...
_همراه کی اومدی هانا...؟ خدمتکار تورو تا اینجا آورد؟
مگه بهت نگفتم دیگه حق نداری بیایی اینجا؟؟!
بنگ حرفای لینو رو قطع کرد و پرسید، هارو قدمی محکم به جلو برداشت.
_اگه بگم کی منو آورده حتما اونم زیر مشتو لگدت میکشی، کار همیشگیته...متنفرم که همچین پدر قاتلی دارم..
حرفای هارو که تموم شد، بنگ دستاش رو بالا آورد تا بخوابونه زیر گوشش، اما صدای ضعیف سونگمین، لحظه ای از کارش ممانعت کرد.
_ک...م...کمک...
هارو به سمت صدا میخکوب شد، اما چیزی نگذشت که با شتاب از پدرش گذشت و در چهار چوب اتاق ایستاد.
کریس با قفل کردن مشتش رو بازوهای نحیف دخترش، خواست اون رو از دیدن این صحنه منع کنه، اما دیگه دیر بود.
اشکایی که رو مردمک چشاش مثل آب زلال میدرخشیدن، بلاخره با دیدن صورت غرق در خون سرباز جوان، آروم آروم چکیدن.
نفسش بند اومده بود، و دستاشو از اسارت مشت پدرش رها کرد.
_این تصویر خیلی آشناست......مگه نه پدر...؟؟
کریس نفسای سنگینشو حبس کرد و پلکاشو محکم بست. نمیدونست چی جواب دخترش رو بده..
قدمی به جلو برداشت.
_هارو...
_هیچی نگو...
قدم به قدم نزدیکتر شد.
صورت سونگمین رو زیر نظر گرفت. صورتی که دیگه هیچ شباهتی به چند ساعت پیشش نداشت.
خرواری از جنس خون، در نقطه به نقطهی بدنش نشسته بود.
کف زمین دیگه اثری از جای تمیزیی نداشت، و تمامش غرق در خون این سرباز بود.
لینو در راستای چان ایستاد.
_ میخواید جلوش رو بگیرم فرمانده؟
_نه، کاری نکن...
فاصلرو شکست، و کنارش زانو زد.
دستای خونینش رو لمس کرد، پارچهای داخل جیب کتش در آورد و آرومو با لطافت روش کشید.
_میدونی اون کیه؟ یه سرباز لعنتی از طرف کرهست! اون یه جاسوسه، هارو... داری برای آدم اشتباهی دل میسوزونی!
_چه فرقی داره الان؟؟ صورتشو نگاه کن.. اون فقط یه سرباز سادس...داره به خاطر کشورش زیر ضربه های شما جون میده، همونطور که شما برای کشورت، آدمای بیگناه رو می کشی و شکنجه میدی...
کریس صداش رو برد بالا.
_هارو!!!!
_"اون" هم همینطوری بود، آخرین باری که دیدمش همچین صحنهای رو ازش دیدم...صحنهای که چشماش با دیدن من درخشید، اما اون درخشش دوامی نیاورد، و جاش رو با تاریکی عوض کرد.
کریس طاقت شنیدن و به یاد آوردن گذشتهی نکبت بارشو نداشت. فریاد زد:
_هنوزم ازش دست نکشیدی؟؟؟ اون یه جاسوس لعنتی بود که قصد کشتن پدرت رو داشت!!!
_اما کسی بود که دوسش داشتم...تو...اونو ازم گرفتی...
سونگمین با تمام جونی که داشت، دستای بی جونش رو تکون داد.
توجه هارو جلب شد. به چشمای متورم و کبودش نگاه کرد.
_پدر...نجاتش بده...
التماس در لحن دخترش، قلب سنگی کریس رو میلرزوند.
به صحنهی روبروش که نگاه کرد؛ متوجه شد چه کار وحشتناکی رو سر سونگمین آورده و دلیل بی طاقتی دخترش برای چی هست..
_برو کنار ... لینو هارورو ببر بیرون.
لینو خواست هارو رو بلند کنه، اما دستای پدرش رو با التماس گرفت.
_چیکارش میکنی....؟
پاسخی نداد، لینو اون رو بلند کرد اما همچنان فریاد زد..
_خواهش میکنم نکشیدش....اون....اون فقط یک سرباز معمولیه....
وقتی صداش رفته رفته قطع شد، نفس آسودهای کشید وبه شاهکاری که درست کرده بود نگاه کرد.
قفسهی سینش آروم تکون می خورد.
هنوز نفس میکشید،
رو زانوهاش که نشسته بود، با ملایمت دستش رو زیر سر، و پاهاش گذاشت تا بلندش کنه، اما صدای ضعیف سونگ جلودار شد..
_...من...منو بکش....
متوقف شد و به حالت قبل بازگشت.
کریس دستی رو موهای خیسی که با عرق و خون پوشانده شده بود کشید، و اون رو از صورتش کنار زد.
_هنوز زوده، طاقت بیار سرباز کوچولو..
سونگمین تکون ریزی خورد
_مع...ذرت....می....خوا..م (معذرت میخوام)
کریس نگاهش رو لبایی که به زور تکون میخورد قفل شد. با عجر گفت، و فرمانده، ته دلش لرزید...
نمیتونست اسمش رو دلسوزی بذاره، چون چنین چیزی در وجود کریس بی معنی بود.
_منظورت از این حرف چیه؟؟
_مع....ذرت.....می....خوا...م.....
با تمام زورش، بلاخره جملشو تکرار کرد، و پلکای باد کردش بلاخره بسته شد.
کریس ضربه های ارومی رو روی صورتش میزد، اما هوشیار نشد
_هی سرباز کیم...بلند شو لعنتی..
.....
(فلش بک)(دو سال پیش)
صدای به هم خوردن شمشیرها گوش رو پر کرده بود. سرباز با تمام قدرتش حمله میکرد و سعی داشت فرمانده رو به زانو دربیاره، ولی اون حتی یک قدم هم عقب نمیرفت و هر حرکتش حسابشده بود.
_وقتش نیست تسلیمم بشی فرمانده بنگ؟ هیچوقت نمیتونی حریف آدم جوونی مثل من بشی!
کریس خندهای سر داد، لحظه ای غفلت باعث شد توسط سرباز خبره کیشو مات بشه، اما با شمشیر ممانعت کرد.
_من فقط سیو شش سالمه یوشیو! به عنوان یک سرباز دلو جرعت زیادی داری که همچین حرفی رو به فرماندت می زنی.
عرق از لابه لای صورتشون میچکید، و این سه ساعت تمرین بی وقفه، نفس هردو رو بریده بود.
_من همیشه استثنا قائلم، نمیتونی به من زور بگی فرمانده!
ضربهی آخر رو با تمام قدرتش زد. شمشیر فرمانده از دستش منحرف شد و چند لحظه بعد، تیغهی سرباز جلوی صورتش ایستاده بود. سکوت سنگینی بینشون افتاد... اینبار سرباز برنده شده بود. نه با شانس، با تمام تمرینهایی که پشت سر گذاشته بود.
_دیدی بلاخره پیروز شدم؟
_اره...پیروز شدی، بهت تبریک میگم.
نفس نفس می زدن و خندیدن، اما اون لحظه با صدای جیغو دادای تنها دختر 15 سالش؛ یعنی هارو، نفس کلافهی کریس رو در آورد.
از فاصله ی دور که به طرفشون قدم برمیداشت، رو به پدرش فریاد زد:
_پدر....مگه بهتون نگفتم بهش سخت نگیری؟؟؟
یوشیو لبخندی زد و دستشو به طرف کریس دراز کرد.
دستش رو که گرفت به سمت بالا کشوند و زیر لبی گفت:
_اون دختر احمقم انگار بدجور از تو خوشش اومده.
_فرمانده این حرفو نزنین... دخترتون هنوز جوونه. منم تازه بیست سالم شده، هنوز یه سرباز تازهکارم و چیزی بهتون ثابت نکردم. اصلا من کجا و دختر فرماندهی بزرگی مثل شما کجا...
کریس خندید، اما نه از رو شادی، بلکه خندهی تلخی بود که رو لباش نشست.
_بعد از به دنیا اومدنش، مادرش از دنیا رفت و نتونست کنارش باشه. من با تمام وجودم بزرگش کردم و مراقبش بودم... اون هنوز خیلی جوونه، هنوز یه دختر کم سن و ساله. از وقتی تو رو دیده، هر روز بیشتر به ارتش علاقهمند شده. حتی یه بار گفت میخواد به ارتش بپیونده ولی قبول نکردم.
اما اون از چیزی که فکر میکنی لجبازتره... برای اینکه خودش رو به تو ثابت کنه، یواشکی تمرین میکنه. دیگه واقعا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم...
یوشیو لبخند عمیقی سر داد و رو به فرماندش لب زد:
_فقط آزادش بذارید، اون نوجوونه و شورو اشتیاق مهار نشدنی داره فرمانده، بذارید مهارت واقعی خودش رو پیدا کنه.
کریس لبخندش رو مهمون کرد و سری تکون داد.
یوشیو درست میگفت، نباید تو خونه حبسش میکرد، اون دختر با استعداد و توانمندی بود مثل پدرش.
برای همین قدرت و لجاجت دخترش رو در این سن کم تحسین میکرد.
(پایان فلش بک)
ادامه دارد
