Crepuscule!
Titiغروب؛
لحظهای نه آنقدر نورانی که به فردایت دل ببندی، و نه آنقدر نورباخته و سیاهگون که تمام امیدت را به شبِ تیرهوتار تسلیم کنی.
در آن ساعات نامعلوم؛ ساعاتی که جهان میان دو وجهِ خویش معلق میماند و خورشید، آخرین رشتههای نورش را از لبهی بامها و شاخههای عریان میگذراند؛ آسمان آرامآرام متلون میشود و رنگی به خود میگیرد که حتی نامش را هم نمیدانی؛ نه خاکستری، نه سرخ و نه حتی آبی.
رنگِ خاطراتی که هنوز رقم نخوردهاند.
شاید این همان دلیلی بود که همیشه غروب را دوست داشتم.
Crepuscule.
کلمهای که گویی خود نیز در مرز ایستاده است؛ با نیمی از وجودش در روشنایی و نیمهی دیگرش در فضایی فروخفته در ظلمت.
واژهای برای دقایقی کوتاه که در آن روز هنوز جان نسپرده و شب هنوز زاده نشده است؛
زمانی که هیچ چیز نامی برای خودش ندارد.
من در چنین ساعاتی، بیشتر شبیه خودم بودم.
پنجره را باز میکردم. هوای برودتزده و برفگون از میان پردهها عبور میکرد و شمیم خاک بارانخورده، برگهای خیس و شکسته و رنگی از دوردستها را با خود میآورد. پنجرهها یکییکی روشن میشدند و هر چراغ، تکهای از زندگیِ کوچکِ دیگری بود.
من از پشت شیشه تماشایشان میکردم.
پنجرهای که پشتش احتمالاً دختری با صدای بلند به موسیقی گوش میداد؛ زنی آواز میخواند و کسی بیهدف در خیابانهای شهر پرسه میزد. سایهی کشیدهاش را روی آسفالت میدیدم.
تمامشان دلتنگ بودند.
شب آرامآرام فرود میآمد.
نه با تهاجم و درندگی؛ بلکه با همان مهربانیِ ویرانگرانهای که زمان، آدمیان را از ما میگیرد.
شاید تاریکی نیز همین است؛
چیزی که نمیآید تا از بین ببرد، بلکه میآید تا وادارت کند آنچه را دیگر نخواهی دید، به خاطر بسپاری.
در آن ساعات، خاطرات نیز رنگ و بویی تازه پیدا میکردند.
آدمهایی که روزها حتی نامشان را بر زبان نمیآوردم، با فرارسیدن غروب ناگهان در ذهنم قدم میزدند.
صدایشان را به یاد میآوردم؛ صدایی لطیف و محو، آنگونه که حافظه دوست دارد صداها را در خود نگه دارد؛ دور، با اندکی خش بر لبهی هر کلمه.
و عجیب است که پس از رفتنشان، نبودنشان هرگز به اندازهی حضورشان واقعی نیست.
گاهی سالیان سال بعد، میان بوی باران یا در میانهی قطعهای قدیمی، ناگهان احساس میکنی هنوز هم هستند؛ جایی نشستهاند، منتظر تو، و جهانِ تو نیز هنوز در انتظار بازگشتشان است.
انگار زمان تنها یک ثانیه جلو رفته باشد و جایی در اعماق ذهن تو، عقربههای ساعت از حرکت بازمانده باشند.
لحظهای خاص که هرگز تمام نمیشود.
شاید انسانها نیز مانند Crepuscule هستند.
هیچکس کاملاً روشن نیست.
و هیچکس تماماً تاریک.
ما تنها مجموعهای هستیم از آنچه گفتیم و آنچه بلعیدیم؛ از محبتهایی که بخشیدیم و ترسهایی که در پستوی قلبمان پنهان کردیم؛ از کودکیای که بودیم و در نهایت، آدمی که وانمود میکنیم شدهایم.
هرکداممان غروبی درونی داریم؛ ساعاتی که نه آدمِ سابقیم و نه آن کسی که قرار است وانمود کنیم شدهایم.
در آستانهی چیزی ناشناخته ایستادهایم و سوختنِ آخرین تکههای گذشته را تماشا میکنیم.
نه میتوانی به گذشته بازگردی و نه جرئتِ قدم برداشتن به سوی آینده را داری.
پس میایستی.
و تماشا میکنی.
همین.
آسمانی که هر لحظه تیرهتر میشود و آخرین رگههای نور خورشید که یکییکی خاموش میشوند.
دیگر نمیدانی برای کدامیک باید سوگواری کنی؛ گذشتهای که از میان انگشتانت پر میکشد و میرود، یا آیندهای که هنوز نیامده و شاید هرگز به آن نرسی.
در فاصلهی میان آخرین پرتو خورشید و نخستین ستاره؛
در سکوتی که هنوز شب نیست؛
در قلبی که هنوز شکسته نشده، اما صدای ترکخوردنش را میشنوی؛
شاید غروب زیباترین شکل اندوه باشد.
چون به تو اجازه میدهد چیزی را از دست بدهی، بیآنکه مجبور باشی بگویی چه بوده است.
آن شب، مدت زیادی کنار پنجره ماندم.
آخرین خط نارنجی آسمان نیز محو شد و شیشه، بهجای آنکه جهان بیرون را نشانم دهد، انعکاس صورتم را پس داد.
برای چند ثانیه به خودم نگاه کردم.
چهرهای که میشناختم و در عین حال، غریبه بود.
فهمیدم شاید تمام این مدت، منتظر آمدن کسی بودهام که مرا از این تاریکی بیرون بکشد.
شاید باید خودم چراغ را روشن میکردم.
حتی اگر دستهایم بلرزد و نور کم باشد.
حتی اگر تنها چیزی که نور به آن برسد، صورت خستهی خودم باشد.