Crave VKOOK p6

Crave VKOOK p6

LARA/TAEKOOKERAM

بین عکس‌ها متن هست؛ انتهای پارت حرف‌هام رو بخونید.







انگشت‌هاش وقتی لباس‌هاش رو دونه‌دونه تا می‌زد، می‌لرزید؛ یک چشمش به سفیدی و لرز اون‌ها توجه می‌کرد، یک چشمش مدام برای اشک نریختن می‌جنگید.

از دیروز چیزی نخورده بود؛ بیشتر از اونی که فکرش رو می‌کرد، تحت‌تأثیر تهیونگ قرار گرفته بود. پیام‌هایی که واسه‌اش فرستاد، دست و دلش رو برای رفتن لرزونده بود. شدت حرصی که بابت نرفتنش به فرودگاه حس می کرد رو، روی قدرتش برای مچاله‌ کردن پیراهنش استفاده کرد. قلبش به جلز و ولز افتاده بود و کاسه‌ی چشم‌هاش می‌سوخت.







ساعت‌های زیادی از فرصتی که تهیونگ ازش خواسته بود، می‌گذشت؛ اما هیچ خبری ازش نبود. انگار نه انگار گفته بود برای آخرین‌ بار باید همدیگه رو ببینن.


جونگ‌کوک چیزهای بیشتری می‌خواست، نه فقط آخرین دیدار... احساس شکست می‌کرد در مقابل یونا. اون دختر وقتی به چشم‌های بهت‌زده و غمناکش زل زده بود، بهش خندید؛ این خودش به تنهایی مرگ یک ستاره رو توی چشم‌های جونگ‌کوک رقم زد!







انگشت‌هاش رو به‌سختی و پرحسرت از روی اسم جیمین کنار زد و گوشی رو خاموش‌شده، روی تخت انداخت! می‌خواست درخواست بلیط هواپیما برای رفتن به ایتالیا داشته باشه... اما... لعنت به تموم اماهایی که هروقت به تهیونگ می‌رسید، تعدادشون بیشتر از همیشه می‌شد!


دلش نیومد بدون شنیدن دلیل‌های تهیونگ، از اینجا بره... ته قلبش، اون گوشه‌موشه‌‌هایی که هنوز فقط ترک‌های کوچولویی داشت و می‌شد ترمیم کرد، امید داشت... نمی‌دونست امید به چی، دقیقاً... وقتی چشم‌هاش از اشک برق می‌زد، چطوری می‌تونست قوای درک کردن داشته باشه؟! وقتی غرورش له شده بود، وقتی زانوهاش مقابل چشم آدم‌هایی که چشم دیدنش رو نداشتن، شل شد... چطور می‌تونست باز هم توی چشم‌های اون مرد نامرد، زل بزنه و دلیل بخواد؟!


احمق بود! خیلی هم احمق. اما قلبش هم بدتر بود... نمی‌ذاشت از این کشور خاکستری، دل بکنده و به آلونک خودش توی قلب یکی از کوچه‌های بی‌عابر ایتالیا برگرده!


بهش می‌گفت، حرف‌های تهیونگ رو گوش کنه... بهش می‌گفت، اون رازی که شده بود سرطانش رو به تهیونگ بگه... دلیل ترک کردنش رو بهش بگه، که بگه همه‌چیز به‌طرز رقت‌انگیزی درست بوده برای ترکش!


اما هم‌زمان که ازش متنفر بود، ازش خجالت هم می‌کشید. باورپذیر نبوده و نخواهد بود.


چشم‌هاش از دو روز پیش لحظه‌ای آروم نبودن، مثل ابر می‌باریدن و کاسه‌ی چشم‌هاش مثل دریا، هر لحظه پر آب بود. اگه قطره‌ای پایین می‌ریخت، افکارش سریعاً اون رو جایگزین می‌کردن با تعداد بیشتری.


فریادی که توی گلوش سنگینی می‌کرد رو مثل بغض‌هایی که نذاشته بود به هق‌هق تبدیل بشن رو قورت داده بود. احساس خفگی می‌کرد. دستی روی گونه‌های لزج و شورش کشید؛ اما بی‌فایده بود. پوست داغش، قرار نبود به این زودی‌ها خشک بشه.


لحظه‌ای که می‌خواست از جاش بلند بشه تا آبی به صورتش بزنه، صدای باز شدن درب اتاقش بهش اجازه نداد. نفسش رو توی سینه حبس کرد و سرش رو با مکث به‌سمت درب چرخوند.


انتظارش رو نداشت؛ اما ته قلبش می‌دونست که میاد. چشم‌هاشون، اولین عضوی بود که توی جسم همدیگه جستجو کردن‌.


درحالی‌که نگاه پسر کوچک‌تر پر از اشک و دل‌خوری بود، نگاه تهیونگ پر از حرف و خستگی بود. انگشت‌های دست جونگ‌کوک، پارچه‌ی شلوارکش رو بی‌اجازه چنگ زدن... ناآروم بود. فکر می‌کرد اگه ببیندش، حرفی برای گفتن یا میلی برای دیدنش توی خودش نمی‌بینه؛ اما لعنت به قلب و مغزش!


چرا قبول نمی‌کرد بعداز شکست دیروز، این دیدار مقدمه‌ی شکست بعدیه؟!


- چ-‌... چطوری در رو باز کردی؟!


خودش هم از صدای گرفته‌ی خودش متعجب شد، چه برسه به تهیونگی که انتظار نداشت جونگ‌کوک رو منتظر توی اتاقش پیدا کنه!


دستگیره‌‌ی در رو رها کرد و با قدم‌های شل و ولی، درحالی‌که درب چوبی رو پشت‌سرش می‌بست، به‌سمت کاناپه‌ای که کنار تخت پسرک قرار داشت، رفت.


نگاه جونگ‌کوک لحظه‌ای از سر و صورتش جدا شد، توی دست‌های مردی که فکر می‌کرد ازش متنفره، پاکت‌نامه‌ای قرار داشت.


آب دهنش رو قورت داد و وقتی‌که تهیونگ روی کاناپه تنش رو رها کرد، با مکث چشم ازش دزدید.

نباید اول بحث رو شروع می‌کرد، حداقل نه با اون سؤال احمقانه! خودش رو سرزنش کرد.


- هتل نامیِ... نشناختی؟!


البته که هتل دوستش رو انتخاب می‌کرد. آه بی‌صدایی کشید و ترجیح داد جواب نده. حرف‌هاش رو دیروز بهش زده بود... تهیونگ نه تنها به قلبش به روحش هم نارو زده بود.

پاکتی که لابه‌لای انگشت‌هاش سنگینی می‌کرد رو بالا آورد و مقابل صورت گرفتش. پلک‌هاش به‌سختی باز می‌شد، بوی الکل از روی لباس‌هاش بلند می‌شد و این واقعیت رو نشون می‌داد که از بار به اینجا اومده.


- چرا نگاهم نمی‌کنی؟!


واقعاً چطور روش می‌شد بعداز کاری که باهاش کرده بود، این رو ازش بپرسه؟!


زبونی روی دندون‌هاش کشید و وقتی دید جونگ‌کوک بهش توجه نمی‌کنه، دوباره پرسید: «صدام، یا نگاهم حالت رو به‌هم می‌زنه، نه؟»


این‌طور نبود که پشیمونی‌ای توی لحن یا رفتار تهیونگ ببینه؛ مشخصاً هم اون مرد، برای ابراز این حرف‌ها هم پیشش نیومده بود.


- منم همین حس رو نسبت به تو دارم... یا داشتم... نمی‌دونم، بالأخره درک می‌کنمت.


شل و آشفته حرف می‌زد، البته صادقانه. توجه جونگ‌کوک به گفته‌اش جلب شد؛ انتظار نداشت از زبون تهیونگ همچین چیزی بشنوه؛ خصوصاً وقتی‌که این‌همه برای شکستنش، تلاش کرده بود.


تهیونگ با مکث کوتاهی سرش رو بالا آورد و بهش زل زد؛ با بی‌حسی‌ای که نسبت به اشک‌های آماده‌ی باریدن جونگ‌کوک بهش دست داد، لب رد: «دلیل این اشک‌ ریختن‌هات رو نمی‌فهمم؛ برای چی گریه می‌کنی؟!»


این‌قدر جدی به نظر می‌اومد که نمی‌ذاشت جونگ‌کوک جوابی برای دادن پیدا کنه. اصلاً چی باید می‌گفت؟ یعنی نمی‌فهمید چرا این‌قدر غمگینه؟ از کجا معلوم جوابی که می‌داد، غرورش رو بیشتر نمی‌شکست؟!


- طوری گریه نکن که انگار کسی که اولین بار، ترک کرد... من بودم!


ابروهاش درهم بود و صورتش کاملاً ناراضی. موهای به‌هم ریخته و چرب تهیونگ، نشون می‌داد که حداقل چهل و هشت ساعت از حمام نرفتنش می‌گذره؛ چی به سر اون پسر وسواسی اومده بود؟!


وقتی به ایتالیا رفت، خودش رو طوری با زندگی و مشغله غرق کرده بود که هرگز فرصتی برای فکر کردن و گریه برای حس و چیزی که بین خودش و تهیونگ بود، پیدا نکنه؛ اما حالا که برگشته بود... خاطره‌ها هم اجازه‌ای برای زندگی بهش نمی‌دادن... پس حق داشت حالا که مقابل تهیونگ ایستاده بود، گریه کنه!


تهیونگ از بچگی اشک‌هاش رو دیده بود، حتی اگه الان هم مسبب این غم بود، جلوش اشک ریختن قلبش رو نمی‌شکست؛ فقط از این قلبش می‌شکست که چرا اصلاً باید کارش به اینجا می‌رسید.


- شاید باورت نشه، کارو؛ اما من خیلی وقت بود که دیگه بهت فکر هم نمی‌کردم... چه برسه به اینکه بخوام ازت انتقام بگیرم!


تلنگرش، قوی بود... شوکه شد و ناخواسته لب‌هاش از هم باز شدن و کمی شونه‌هاش افتادن. بعداز مدت‌ها کارو صداش زد؛ اما ای کاش جمله‌اش یک چیز دیگه‌ای بود.


تهیونگ عاصی شده از عواطفی که شده بود تیغی بر روی قلبش، از جای خودش بلند شد.


- خودت، کارهات و طوری که باهام حرف زدی... متنفرم از اینکه طوری باهام صحبت کردی که انگار هرگز شخصی به اسم کیم تهیونگ توی خاطراتت زندگی نکرده!


بهش نمی‌اومد مستیش اون‌قدری باشه که نفهمه چی می‌گه و یا فردا روزی حرف‌های امشبش رو فراموش کنه. نسبت به‌طوری که تهیونگ بالای سرش ایستاد، خیلی کوچک‌تر به نظر می‌اومد.


توی صورت مظلوم‌شده‌اش خم شد؛ هرگز دیگه گول ظاهرش رو نمی‌خورد.


انگشت سبابه‌اش رو به‌سمتش گرفت، شمرده‌شمرده هم‌زمان که تکونش می‌داد، لب زد: «کوچک‌ترین برنامه‌ای برای نمایشی که ازش حرف زدی، نداشتم؛ اما خودت باعث شدی که پا به پات بیام! هرچیزی گفتی، سعی نکردم که درستش رو بهت بگم... می‌دونستم پسری که یک‌شبه موفقیتش چشم‌گیرانه دنیا رو فتح کرد، تو بودی؛ اما نمی‌خواستم تو کسی باشی که یونا رو میکاپ می‌کنه.»


آب دهنش رو قورت داد و نگاه لرزونش بین انگشت‌های تهیونگ و چشم‌های پر از حسش، چرخید. درک نمی‌کرد که چی می‌گه! اصلاً چرا این‌طوری رفتار می‌کرد؟! چطوری جایگاهشون رو داشت عوض می‌کرد؟! جونگ‌کوک دل‌خور و ناراحت بود، گِله داشت و پر از حرف بود؛ اما چرا این تهیونگ بود که سخنرانی می‌کرد؟!


- دروغ...

- بهش فکر کردم... یادم اومد، چقدر بهم امید دادی... یادم اومد چقدر دروغ گفتن‌هات شیرین و خام‌کننده بود... یادم اومد چطوری توی چشم‌هام زل زدی و گفتی واسه‌ات مهم نیست اون‌ها چی می‌گن... یادمه چطوری از عشق حرف می‌زدی... بعد یادم اومد، چطوری تنهام گذاشتی وسط یه مشت آدم!


پلک‌هاش می‌پرید و مردمک‌هاش تار می‌دیدن‌..‌. اما خودش بود، اونی که با خشم و نفرت توی صورتش حرف می‌زد، تهیونگ بود.


قصد کرد از جاش بلند شه تا سینه به سینه‌اش بایسته؛ اما دست‌های تهیونگ روی شونه‌هاش سفت شدن، چنان محکم فشردشون که نذاشت به فکر بلند شدن باشه... چهره‌اش توی هم جمع شد. از آدم مستی مثل اون انتظار این زور رو نداشت. سعی کرد دست‌هاش رو کنار بزنه، نمی‌ذاشت و اون دردش گرفته بود؛ اما تهیونگ هیچ اهمیتی نمی‌داد. چرا بهش اهمیتی نمی‌داد؟!


- فکر کردم شاید بهتر باشه تو هم کمی طعم دردهایی که کشیدم رو بچشی! وقتی خودت کسی بودی که اول رفتی، چطوری حالا با بی‌شرمی حق خودت می‌دونی که ازم بپرسی چرا این کارها رو کردم!


تهیونگ دلش از جونگ‌کوک پر بود، از روزی که گولش زد تا روزی که بعداز سال‌ها باهاش مستقیم حرف زد، مدام به دلیل کاریی که باهاش شد، فکر کرد. بی‌دلیل رها شدن، درد داشت... اما چون جونگ‌کوک گریه می‌کرد، یعنی این حق رو داشت که شخص ناراحت و رنج‌دیده واقعی باشه؟!


سرش رو با تأسف به دو طرف تکون داد و گفت: «به‌خاطر گناه پدرم، من رو مجازات کردی؛ اما من فقط انتقام قلب سوخته‌ی خودم رو گرفتم که تو بی‌دلیل شکسته بودیش.»


سرشونه‌هاش رو که رها کرد، از مقابلش گذشت... دوباره خودش رو روی کاناپه انداخت. قلبش تند می‌زد، دوباره اشک‌هاش توی چشم‌هاش سنگینی کرد.


با بدخلقی و حرص خطاب به تهیونگ، غرید: «حیف شد پس... فرصت دیدن شکستنم رو از دست دادی... چرا نیومدی که ببینی چطوری خرد شدم؟ شاید دلت بهتر خنک می‌شد!»


چرا نرفت؟ خب معلوم بود... ته دلش می‌ترسید. می‌ترسید از اینکه شاید از تاریخچه‌ی قلب و روح جونگ‌کوک محو شده باشه و اصلاً پسرک اهمیتی نده که چند روز بازی خورده! شاید چند روز کوتاه باشه؛ اما برای اون دوتایی که سال‌ها کینه و حرف روی قلبشون تلنبار شده بود، یک عمر کش اومده بود.


با صدایی خسته، به دروغ گفت: «دیدمت! دلمم خنک شد.»


اما نشده بود... اصلاً نرفته بود که ببینه... نه دل دیدنش رو داشت و نه طاقت دیدن شکستن چهره‌ و ظاهر قوی جونگ‌کوک مقابل کسایی که هر حرکتش رو آنالیز می‌کردن برای پیدا کردن یک ضعف رو.


همه ازش انتظار داشتن عشق جونگ‌کوک رو به‌خاطر نحوه‌ی ترک کردنش، فراموش کرده باشه؛ اما تهیونگ اولین ترس‌های راه عاشقی رو با همین پسری که در کمال پررویی اشک می‌ریخت، تجربه کرده بود... چطوری اون ترس و لرز‌ها، لذت و دردها، شجاعت و حماقت‌ها رو فراموش می‌کرد؟! نشد که بشه... تلاش کرد، اما شدنی نبود. اون پسر توی خودِ خودِ رگ‌هاش جا خوش کرده بود.


- بهم گفتی به‌خاطر فخرفروشی من، ناراحت شدی... رفتی! اما هیچ می‌دونستی اون‌طوری که تو رفتی چه حرف‌هایی رو برای من جا گذاشت؟


بغضش رو قورت داد، نباید کوچک‌ترین ضعفی از خودش به جونگ‌کوک نشون می‌داد... اون پسر، راز نگهدار و یا حتی همدم خوبی هم نبود.


سکوت جونگ‌کوک و سر پایینش، فرصتی شد برای ریختن زهرش.


- گفتی مادرت به‌خاطر پول رهات کرد، ابراز ناراحتی می‌کنی و هنوز هم از اون موقع کینه به دل داری... من چه فرقی با تو دارم؟! وقتی تو رفتی تموم کسایی که من و تو رو می‌شناختن، بهم گفتن پسره به‌خاطر پول نه تنها رهات کرد، حتی اهمیتی نداد به مرده و زنده‌ات!


آخه جونگ‌کوک طوری رهاش کرده بود که واقعاً می‌تونست مرگ رو همراه داشته باشه. تهیونگ کاملاً از دلیل رفتنش خبر نداشت؛ اما تا اینجا بهش حق می‌داد که گریه‌هاش رو مضحک خطاب کنه.











- فکر نمی‌کردم این‌قدر نفرت‌انگیز بودم!


صداش به‌قدری ضعیف بود که تهیونگ به‌سختی شنید. دنیا دور سرش می‌چرخید و سرش درد می‌کرد؛ اما نمی‌خواست از این موقعیتی که نصیبشون شده بود، ساده بگذره. جونگ‌کوک باید حرف می‌زد، تهیونگ هم باید بهش می‌فهموند که تنها آسیب‌دیده‌ی این جمع خودش نیست.


- من عادت داشتم به ترک شدن...


فقط دلش نمی‌خواست از طرف تهیونگ هم ترک بشه، برای همین خودش زودتر رفت تا درد این یکی رو نکشه.... ادامه‌ی جمله‌اش همین بود؛ اما زبون نچرخید که اعتراف کنه... تهیونگ البته نیازی نداشت به ادامه حرفش، خودش فهمید!


پوزخند تلخی زد و آهی کشید.


- منم عادت نداشتم به دروغ شنیدن از زبون پسرکوچولویی که از دروغ و علاقه‌ی فیک، بیزار بود.


جونگ‌کوک لب‌هاش رو روی هم فشرد. نمی‌دونست چرا، اما ناگهان حس کرد چیزی توی سینه‌ش سنگین‌تر شده. تهیونگ خجالت‌زده‌اش کرده بود.

تهیونگ با خستگی سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد و دستش رو به روی پل بینیش کشید.


- می‌دونی مشکل تو چیه؟


چشم‌هاش رو برای چند ثانیه بست و بعد دوباره باز کرد؛ نگاهش به سقف بود، چراکه نمی‌خواست لحظه‌ای دلش بلرزه و به جونگ‌کوک زل بزنه.


- تو فقط از زاویه‌ی دید خودت به همه‌چیز نگاه می‌کنی.


جونگ‌کوک اخم کرد و بالأخره چشم‌های مرطوب و سرخش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد. اون هم مثل خودش شکسته به نظر می‌اومد. نگاهش با نگاه تهیونگ، تلقی پیدا کرد.


پوزخند تلخی روی لب‌های تهیونگ نشست؛ اون پسر مثل گذشته زیبا و دوست داشتنی بود؛ اما دیگه قلب اون، جذبش نمی‌شد... شاید هم می‌شد، ولی نادیده می‌گرفت.


- از وقتی برگشتی، فقط از دردهای خودت گفتی. از اینکه عمه‌اَم چی‌کار کرد، بابام چی‌کار کرد، من چی‌کار کردم، چی گفتم؛ اما حتی یک بار هم نپرسیدی بعداز رفتنت چی به سر من اومد!


جونگ‌کوک عملاً خفه شد، هیچی برای گفتن پیدا نکرد. تهیونگ با حرصی که هرلحظه بیشتر می‌شد با تمسخر تلخی بیشتر حرف‌هاش رو به زبون می‌آورد.


- نپرسیدی وقتی یه روز توی بیمارستان از خواب بیدار شدم و فهمیدم رفتی، چه حسی داشتم! نپرسیدی وقتی همه می‌گفتن به خاطر پول ولم کردی تا بمیرم و انتقام بگیری، چی کشیدم.


نگاهش رو مستقیم توی چشم‌های جونگ‌کوک دوخت؛ با انگشت اشاره پسرک رو متهم کرد.


- تو حداقل دلیل رفتنت رو می‌دونستی، کارو.


صدای تهیونگ آروم شد و ناخودآگاه درد بیشتری رو به طرف مقابلش منتقل کرد.


- اما من سال‌ها هیچ جوابی نداشتم. تازه می‌دونی بدترین قسمتش چی بود؟


جونگ‌کوک بی‌اختیار دوباره بهش زل زد؛ تهیونگ وقتی توجهش رو جلب شده دید، هم‌زمان که با خودش تلخ و کوتاه می‌خندید، از جاش بلند شد. خم شد و پاکتی که با خودش آورده بود رو برداشت.


به‌سمت پسرک چشم سرخ رفت... از گریه‌هاش متنفر بود و متنفر بود از این اعتراف!


پاکت رو به‌سمتش گرفت. نگاه درشت مشکی‌رنگش التماس می‌کرد که از انگشت‌هاش برای پاک کردن خیسیشون، استفاده کنه؛ اما این رو حق خودش نمی‌دید.


- با وجود همه‌ی این‌ها، هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم چرا رفتی؛ همیشه از خودم می‌پرسیدم چه‌قدر باید دوست‌نداشتنی بوده باشم که تو، پسری پرورشگاهی هم از پیشم رفت!


دیروز جونگ‌کوک با همچین جملاتی دیدگاه خودش رو بهش توضیح داده بود؛ اما امروز نوبت تهیونگ بود که حرف دلش رو بزنه!




































یکی از دلایلی که می‌شه ازش به عنوان انتقام تهیونگ نگاه کرد، فخرفروشی پول توی عروسی می تونست این باشه که فکر می‌کرد جونگ‌کوک به خاطر پول رهاش کرده‌‌... این خیلی تاثیر داره روش. جونگ‌کوک همیشه طلبکار بود بابت اینجا بودنش و اتفاقات اینجا... واسه همین تهیونگ فرصت حرف نداشت.


بیاید حدس‌هاتون راجع‌به فایل جونگ‌کوک و واکنش تهیونگ واسه‌ام بفرستید. همینطور که می‌دونید ژانر امپرگ هم این کار داره.

نظر هاتون رو تا شنبه بذارید که پارت هفتم رو داشته باشیم.


Report Page