Crave VKOOK p5
LARA/TAEKOOKERAMبین عکسها متن زیادی هست، قاطی نکنید. نظراتون رو بذارید، من کلی خودزنی میخوام 😭
.
.
.






















شنیده بود زنهایی که حامل دختر هستن، زیبا و فریبنده میشن؛ اما تا به امروز بهش باور نداشت. یونا بهقدری خوشگل و ناز شده بود که جونگکوک هم نمیتونست با وجود عواطف مختلفی که نسبت بهش داشت -حسودی یا خشم، بارزترین حسش بود- این حقیقت رو نادیده بگیره!
پیراهن سفیدش، اندامش رو خوب نشون میداد. حتی شکم کوچکش رو هم قشنگ نشون میداد. یکجور موهبت بود که به هرکسی بهش تبریک میگفت، فخر میفروخت.
نگاهش داد میزد چقدر از اینکه نوهی کیم بزرگ رو حاملهست، خوشحاله.
چشمهاش رو با کلافگی از یونا گرفت و به جیمین زل زد. دو دول شد از اینکه بپرسه پدر آینده کجاست یا نه.
ممکن بود چه فکری دربارهش کنه؟! زبونش رو به دهنش کشید و ترجیح داد هیچ کنجکاویای به خرج نده. توجهش به کادوهایی که توی قسمت تزئین شده مرتب گذاشته میشد، جلب شد. از کادوهای کوچیک بگیر تا وسیلههایی که به درد هیچ بچهای تا سهسالگی نمیخورد، آورده شده بود.
از همینالان این بچه توی چشم و هم چشمیها رشد میکرد. کنجکاو بود که هدیهی تهیونگ چی میتونه باشه! احتمالش وجود داشت مثل مهمونها برای دختر و پسر هر دو کادو تهیه کرده باشه؟!
چی داشت میگفت! معلومه که انجامش داده. پوزخندی زد و نگاهش رو به آسمون صاف و آفتابی داد. تعجب نمیکرد اگه یکهویی یه هواپیما از بالای سرشون رد بشه و با افشانهکردن رنگ صورتی، جنسیت بچه رو معلوم کنه!
هرچیزی که نشون میداد خانوادهی کیم چقدر ثروتمند هستن، انجام میشد. مثل جواهرات یونا که از گرونترین برند و کمیابترین طرحهای حال حاضر دنیا محسوب میشد.
- ویدئوهای عروسی یونا، حسابی سروصدا کرده!
با شنیدن صدای آشنای بوگوم، سرش رو چرخوند و به دوستش زل زد. با تعجب منتظر ادامهی حرفهاش موند، قرار بود که هیچ ویدئویی از مراسم پخش نشه... جریان چی بود؟!
بوگوم با لبخندی که صورتش رو مهربون و جوانتر نشون میداد، ادامه داد: «پیشنهادهای خوبی از طرف چند تا برند معروف لوازم آرایشی، داری. یونا میدرخشید!»
درحالیکه از نفهمیدن جواب کنجکاوی ذهنش ناراحت بود، پرسید: «مگه نگفتن نباید هیچ فیلمی منتشر بشه؟»
بوگوم شونهای بالا انداخت و نمیدونمی لب زد. جونگکوک شخصاً این چند روز فرصت نکرده بود که اینستاگرامش رو چک کنه، برای همین زیاد در جریان نبود.
- البته فکر کنم فقط ما نباید پخش میکردیم، چون ویدئو توی پیج خود یونا و برند آرایشی بهداشتی کیمها منتشر شده بود که تنها یونا رو پوشش میداد.
شاخکهای جونگکوک بیشتر از قبل فعال شد! الان بیشتر از هرزمانی تأسف میخورد که چرا توی دو مراسم قبلی تا انتها صبر نکرده. نه تونست بهصورت کامل مراسم عهد بستنشون رو ببینه نه مراسم عروسیشون رو.
البته از روی خوشی این اتفاق نیفتاده بود که، جونگکوک از روی غم و به پایان رسیدن تحمل قلبش، رفت و نموند که اون صحنهها رو ببینه!
با چهرهای پژمرده دوباره به جایگاه یونا خیره شد. خانوادهی بینقص کیم دورش میچرخیدن. حتی مادرش- درواقع عمهی تهیونگ- هم برای حفظ ظاهر خانوادگیشون، با یونا مشغول بود.
پوزخند پردردی زد... اون زن اصلاً میتونست در جایگاهی باشه که بخواد به یونا مادرانههاش رو نصحیت کنه؟ مگه جونگکوک بچهش نبود؟ برای اون چه گلی به سر زد که بخواد به یونا مشورت بده.
از لبخند روی لبهاش بیزار شد. قلبش با یادآوری حرفهای گذشته اون زن و رازهای هرگز نگفتهی زندگیش، فشرده شد. قلبش به تالاپ تلوپ افتاد. از ریز و درشت زندگیش، خبر داشت؛ پس چرا اون روز توی پرورشگاه قبول کرد سرپرستش بشه، اگه نمیتونست با وضعیتش کنار بیاد؟!
انگشتهاش مشت شد و ناخودآگاه ناخنهای نامنظم سوهانکشیدهش توی گوشت کف دستش فرو رفت. دردش رو نفهمید، آخه فکرش جای دیگهای بود.
تهیونگ اون روزها ندونسته با هر حرف و رفتارش بهاندازهای قلبش رو به شکستن انداخته بود که هیچکس بعداز اون حتی نتونست ناراحتش کنه!
بغض گلوش رو چنگ زد و داغی پلکهاش نفسش رو تیز کرد.
فکر اینکه اگه اون جریانات پیش نمیاومد و هرگز پدر تهیونگ اون کارها رو نمیکرد و اون حرفها رو نمیزد، چه آیندهای میتونست با تهیونگ داشته باشه، هر لحظه به حجم تودهی متورم گلوش اضافه میکرد.
اونوقت اون میتونست همچنان -کاروی کیم تهیونگ- باقی بمونه! زندگیش میتونست بهتر از الان باشه... دیگه توی تنهایی نمیموند. حداقل یکی توی خونه منتظرش بود. یا حداقل میدونست یکی دوسش داره. میدونست به چه خانوادهای تعلق داره. حداقل وقتهایی که مریض میشد، از ترس مرگ توی تنهایی تا صبح نمیمرد و زنده نمیشد. کریسمسهاش بیجشن نبود؛ خصوصاً برای پسری که عاشق اون ماه بود، فقط چون معشوقهش متولدش بود!
جونگکوک آزار میدید... تنهایی در حد مرگ، درد داشت؛ حداقل برای اونی که بعداز پرورشگاه همیشه تهیونگ رو داشت، گذر این تنهایی مثل بزرگ و بزرگترشدن تودهای به اسم سرطان توی وجودش بود!


نفس کشیدن دردناک میشد، صدای موزیک بیکلامی که گروه موسیقی مینواخت، به غمگینترشدنش کمک میکرد.
کاش یه پرنده توی آسمون بود؛ بودن بین آدمهایی که جنس دردت رو درک نمیکنن، جالب نبود!
وقتی دید یونا با ذوق حرف میزنه و از افراد حاضر میپرسه -حدسی از جنسیتش دارید- اخم کرد. چرا تهیونگ نمیاومد؟! نکنه... نه! نه! نمیخواست افکار ذهنش رو بزرگ کنه! این امکان نداشت.
نگاهی به ساعت کرد و بعد جمعیت حاضر رو از نظر گذروند؛ هیچ خبری از کیم تهیونگ نبود! کجا مهمتر از بودن کنار زنیه که درحال رقمزدن یکی از حساسترین و شیرینترین اتفاقات زندگیشه؟! آب دهنش رو قورت داد.
نمیخواست قبول کنه ته ذهنش امید داره تهیونگ به این مراسم نیاد تا از بههمخوردن خوشحالی یونا ذوق کنه!
قلب کوچکش، شدیداً دلش همچین اتفاقی رو میخواست. دوست داشت از نبود تهیونگ، یونا به گریه بیفته. تموم میکاپش خراب بشه و قیافهش زشت و ترسناک؛ تا به همه ثابت بشه هیچ مادری خوشگل نیست!
غرورش اجازه نمیداد از جیمینی که تنها چند قدم ازش فاصله داشت بپرسه -پس چرا تهیونگ نمیاد- کاش نمیاومد، اونوقت با تمام و کمال میل، با لبخند میرفت جلو و مقابل چشم تمام خاندان کیم تبریک میگفت.
اما همهچیز اونطوری که جونگکوک میخواست پیش نمیرفت! حداقل نه وقتیکه خواهر و دوستهای یونا با جیغ ثانیهها رو فریاد میزدن و پسرای کیم با ذوق فیلم میگرفتن.
با چهرهای گیج و چشمهای سرگردون، صحنهی مقابلش رو نگاه کرد. هیچ فاکینگ درکی ازش نداشت! جیغها بلندترشدن و بالاپریدنها بیشتر. از شدت خوشحالی، گونههای یونا سرخ شده بود. چهرهی پدر تهیونگ از همه دیدنیتر بود! اشک میریخت! کیم بزرگ، داشت برای نوهش گریه میکرد! البته حق داشت اولین نوهش بود دیگه!
اما شوک اصلی جایی بود که کوچکترین پسر کیم بزرگ مقابل چشمهای جونگکوک اومد!





جونگکوک بهمعنای واقعی کلمه، شوکه شد. قلبش توی سینهش از نفس افتاد و چشمهاش درشتترین حالت خودشون رو گرفتن. لبهاش خشک شد و رنگ از صورتش پرید. قدرت تحلیلش رو از دست داده بود!
چرا یونا برادر تهیونگ رو که از خودش پنج سال کوچکتره رو بوسید؟ هر لحظهای که میگذشت، جونگکوک بیشتر خودش رو از دست میداد.
خندهها بلندتر شد. دستهای یونا روی صورت پسر جوانی نشست که حالا مقابلش ایستاده بود و قبلاز اینکه جونگکوک فرصت فهمیدن چیزی رو پیدا کنه، لبهای یونا روی گونهی اون نشست.
دنیا برای چند ثانیه توی همین نقطه ایستاد؛ نه صدای جیغها رو میشنید. نه صدای موزیک رو. نه حتی صدای نفسهای خودش رو.
فقط به صورت پسر خیره شده بود.
برادر تهیونگ.
برادر تهیونگ.
برادر... تهیونگ.
مغزش کلمهها رو میجوید و دوباره بالا میآورد، بلکه معنیشون عوض بشه؛ اما نشد.
پشتسرش کسی با ذوق فریاد زد: «باباشو نگاه کنید! داره گریه میکنه!»
بابا؟ کدوم بابا؟ نگاهش با سرعت بین چهرهها چرخید.
برادر تهیونگ وسط جمعیت ایستاده بود. یونا کنارش بود. خانوادهی کیم دورشون حلقه زده بودند.
تهیونگ... تهیونگ اصلاً اونجا نبود.
برادر تهیونگ!!
یونا همسر برادر تهیونگ بود.
بچه برای برادر تهیونگ بود.
تهیونگ حتی یک بار هم به اشتباه چیزی نگفته بود.
نفسش بند اومد؛ انگار کسی مشت محکمی توی قفسهی سینهش کوبید.
چند قدم از روی شرم عقب رفت؛ شرمی که آرومآرم از نوک انگشتهاش بالا میاومد و تمام وجودش رو میبلعید.
نه. نه. نه. امکان نداشت. تمام این مدت... تمام این چند روز... تمام اون حرفها... تمام اون شبهایی که تا صبح بیدار مونده بود... تمام اون لحظههایی که یواشکی به شکم یونا نگاه کرده بود و سعی کرده بود تصور نکنه بچهای از تهیونگ اونجا رشد میکنه... تمام اون حسادتها... تمام اون اشکها... تمام اون دردها...
برای هیچ؟
لبهاش از هم فاصله گرفت؛ اما صدایی بیرون نیومد. احساس میکرد وسط جمعیت برهنه ایستاده. تحقیر شده. کوچک شده. احمق شده.
یونا هیچوقت اسم شوهرش رو نگفته بود؛ هیچوقت! فقط گفته بود "اون" گفته بود "بابایی بچه" گفته بود "ما" بعد جونگکوک مثل سگ گرسنهای که دنبال تکهای محبت میدوه، خودش تهیونگ رو جای اون ضمیرها گذاشته بود.
با هر لبخند یونا سوخته بود. با هر اشارهش شبها گریه کرده بود. حتی برای دختربچهای که برای تهیونگ وجود خارجی نداشت، اسم انتخاب کرده بود.
دستش روی دهنش نشست.
حالت تهوع داشت.
خدایا... تهیونگ میدونست؟حتماً میدونست.
حتماً هر بار که به صورتش نگاه کرده، فهمیده جونگکوک چه فکری میکنه. فهمیده و چیزی نگفته. فهمیده و گذاشته بسوزه. فهمیده و گذاشته خودش با دستهای خودش قلبش رو تکهتکه کنه.
تمام این مدت که هر بار اسم دختر رو شنید، قلبش جمع شده بود! هیچکس مجبورش نکرده بود. خودش این درد رو کشیده بود؛ اما... نه. نه، لعنتی!
پلکهاش دوباره لرزید. محال بود تهیونگ ندونه! اون همه کنایه و زخمزدنها نمیتونست بیدلیل باشه.
چرا از اول نگفت؟ چرا گذاشت ادامه پیدا کنه؟ چرا گذاشت فکر کنه یونا زنشه؟
گلوش سوخت. برای اولین بار از وقتی پا به این کشور گذاشته بود، دلش نمیخواست گریه کنه، دلش میخواست فریاد بکشه.
احساس میکرد یکی نشسته و تمام این چند روز رو تماشا کرده و مثل کسی که از پشت شیشه، تقلا کردن حیوون زخمیای رو ببینه، لبخند بزنه و هیچ کاری نکنه!
ناگهان خاطرهی شب قبل توی سرش جرقه زد.
«میای مراسم رو انجام میدی.»
«با مادرت حرف میزنی.»
«بعدش از اینجا میری.»
بعدش از اینجا میری...
بعدش از اینجا میری...
بعدش از اینجا میری...
رنگ از صورتش پرید. نکنه از اول همین بوده؟
اینکه بکشوندش اینجا. بذاره رنگ خونه رو ببینه. خاطرات رو بو بکشه. تموم زخمهای قدیمی رو باز کنه؛ بعد هم بنشوندش ردیف اول تا فکر کنه مردی که زمانی دوستش داشت، حالا زن و بچه داره و وقتی دیگه چیزی از جونگکوک باقی نمونده، حقیقت رو جلوی چشمش پرت کنه!
برای اینکه فقط بگه: «ببین چقدر راحت هنوز گولت میزنم.»
اشک توی چشمهاش جمع شد. برای خودش غمگین بود. برای اینکه دوباره اجازه داده بود کیم تهیونگ به نقطهای از وجودش دست بزنه که هیچکس سالها نتونسته بود به اون برسه و بدتر از همه نمیتونست هدفش رو بفهمه!
اگه از اون متنفر بود، چرا اینهمه زحمت کشیده بود؟ اگه انتقام میخواست، چرا مستقیم نابودش نکرده بود؟ اگه بیتفاوت بود، چرا اصلاً دنبالش اومده بود؟ این بازی لعنتی برای چی بود؟
جونگکوک برای اولین بار آرزو کرد کاش تهیونگ فقط از اون متنفر بود.
نفرت، حداقل قابل فهم بود؛ اما این شبیه بازی کردن با جنازهی چیزی بود که سالها پیش مرده!








اگه دوست پارت پنج نداشته باشید، پارت ششم بهتون نمیدم، چون قلبم شکسته. 🎀😭 احتمالا انتظار داشتید جونگکوک از این سوءتفاهم خوشحال بشه، نه؟! اما این بزرگترین تحقیر بود...
سوالا رو جواب بدید.