Crave VKOOK p4 

Crave VKOOK p4 

LARA/Taekookeram


بین عکس‌ها متن هست.




- برای چی فرار کردی؟! 


صدای زمخت و خش‌دار تهیونگ، باعث شد سرش رو از توی گوشی بیرون بکشه. خون از چشم‌های مرد مقابلش چکه می‌کرد و اَبروهاش کوچک‌ترین رحمی به چروک‌های پیشونیش نشون نمی‌داد. 


- جای یه بَره وسط یه مشت گرگ نیست، آقای کیم! 


صدای لطیف و شکننده‌‌اش و همچین مردمک‌های درشت و تَرش، ناخودآگاه خماری خاصی به نگاه دریده‌ی تهیونگ بخشید. هرچقدر قلبش سنگ می‌بود، باز هم در مقابل جونگ‌کوک ضعف‌های بی‌شماری داشت. 


- با بره‌کوچولوها کار نداریم ما. 

- رد زخم‌های روی قلبم، نشون می‌ده که کار ندارید! 


دل‌خوری، بارز‌ترین صفت وجودی جونگ‌کوک بود. در پس قلبش، دل‌تنگ روزهای زیادی بود. مثلاً دل‌تنگ این خونه‌ی کوچکی که حتی فکرش هم نمی‌کرد هنوز هم وجود داشته باشه. 


- تو پول گرفتی تا آخر مراسم کنار خانواده‌ی کیم بمونی. 


پوزخند دردناکی زد و پلک‌هاش رو به‌هم فشرد. قبل‌از اینکه از ماشین پیاده بشه، عصبی بود، دلش گریه می‌خواست، دوست داشت سرش رو به شیشه بکوبه، توی چشم‌های تهیونگ زل بزنه و فریاد بکشه که چرا؟ چرا این کارها رو باهاش می‌کنه، چرا این‌قدر درده؟! اما وقتی فهمید به خونه‌ی قدیمی‌ای که پناهگاه هر دوشون بود، اومدن... صادقانه مغزش خالی شد. چمدونی از خاطرات گذشته جلوی چشمش اومد که این بار هیچ نقطه‌ی تاریک و غمگینی نداشت؛ توی قاب عکس‌های خاک‌خورده‌ی چمدون، اون یه نوجوان شاد و خوشگل بود. پسری که ناز می‌کرد و نازش خریده می‌شد. پسری که خوشگل می‌کرد و خوشگلیش پرستیده می‌شد. پسری که قهر می‌کرد و بوسیده می‌شد با عشقی تازه و خوش‌بو. 


اما حالا، توی این نقطه و فاصله از کیم تهیونگی که دیگه جوان عاشقی نبود که جونگ‌کوک رو لای بازوهاش می‌گرفت و از تموم ضربه‌ها دور می‌کرد، جونگ‌کوک ناگهان قاب عکس‌های خیس از اشک و تازه‌ای رو به خاطر آورد که داخلشون، کودکی رها شده بود. کودکی که به سرپرستی یه خانواده‌ی پول‌دار گرفته شد و توی ناز و نعمت مصنوعی‌ای غرق شد. 


پسری که با درد به خونواده‌ی کیم معرفی شد و با درد هم از اون خونواده بیرون اومد. 


- خیلی وقیح شدی، تهیونگ! 


مردمک‌های ناز و گردش، توی غبار داغ اشک‌هاش غرق شدن؛ اما پسرک برای یک لحظه اجازه نداد موج اشک‌ها به صخره‌ی مژه‌هاش کوبیده و سر ریز بشه. 


جلوی تهیونگی که دیگه بلد نبود رد اشک‌ها رو ببوسه، گریه ممنوع بود. 


- قلبم رو ببینی، فکر می‌کنی یه پیراهن سرخ توی دل یه خاکه که هزار سال رنگ آفتاب به چشم ندیده! همون‌قدر پاره‌پوره و زشت. فکر می‌کنی چرا؟!


بغضش رو قورت داد. طعم خارهای کاکتوسش رو می‌داد. گلوش رو پاره کرد و دماغش رو سوخت. تهیونگ هیچ حسی توی چشم‌هاش نداشت وقتی به صورتش نگاه می‌کرد. 


لب‌هاش رو از هم فاصله داد و با صدایی که انگار از ته عمیق‌ترین چاه دنیا بیرون اومد، گفت: «چون صاحبش روزهای اولی که انتظارش رو می‌کشید، وقتی‌که توی خاک خفه شده بود، دنبالش نگشت. بوی گند گرفته؛ اما خیس مونده.»


دست‌هاش رو، روی شلوارش مشت کرد. دوست نداشت از جای خودش بلند بشه؛ اما چاره‌ای نداشت. داشت خفه می‌شد. بغض فروخورده‌اش نفسش رو هم گرفته بود‌. 


سکوت تهیونگ، خودش دردی بود که درمانی نداشت. البته مطمئن هم بود که اگه مرد ساکت نشسته، لب باز کنه، این بغض خفه‌شده چنان شکسته می‌شه که هیچ‌جوره نشه، جمعش کرد! 


نور چراغ زرد کم‌رنگی بود، این‌طوری وقتی جونگ‌کوک بلند شد، ناخودآگاه سایه‌ی هیکلش روی کنج مبل افتاد.


- می‌گی باید با مامانم ملاقات کنم؛ اما کدوم مامان، تهیونگ؟! می‌گی باید با چشم خودم ببینم که داری ازدواج می‌کنی، که خوش‌حالی می‌کنی وقتی بالأخره می‌فهمی بچه‌ات دختره یا پسر‌؛ اما من، به چه دلیلی باید ببینم؟! مگه من کیه تو می‌شم؟ برادر؟ همکار؟! فامیل؟؟ دوست؟! ولی... 


داشت حرف می‌زدها، اما هق بی‌صدایی که از قورت‌دادن‌های مداوم بغض و اشک‌هاش می‌اومد، نذاشت کامل جمله‌اش رو بگه. سینه‌اش درد گرفت از سنگینی هقی که زد‌. سرش رو چرخوند و پلک‌هاش رو بست. اشک‌های داغ و مزاحمش اجازه نمی‌داد خوب چهره‌ی تهیونگ رو ببینه. 


- جونگ‌کوک... 

- می‌خواستم بگم... می‌خواستم بگم، ولی هیچ دوستی زیر دوستش اولین بارهاش رو تجربه نمی‌کنه، آقای کیم... هق... تو... تو نه... خانواده‌ات... هق.


تهیونگ بی‌طاقت از دیدن این روی خسته و شکسته‌ی میکاپ‌آرتیستی که به محبوبیت جهانی رسیده بود، از جاش بلند شد. 


به‌سمتش رفت و خواست آرنجش رو لمس کنه؛ اما نتونست، چون پسرک با تموم ضعفی که داشت، دستش رو پس زد و قدمی به عقب برداشت.


توی چشم‌های تهیونگ خیره شد. نمی‌دونست چرا دیگه هیچ حسی نسبت به چشم‌هاش نداشت. چه اهمیتی داشت اگه قهوه‌ای‌های تیره‌اش حالا کمی روشن شده بود؟! 


- نابودم کردید‌... توی اون پرورشگاه بین اون‌همه بچه می‌موندم، هیچ‌وقت این‌قدر درد نمی‌کشیدم که حالا می‌کشم... ازتون دور شدم، چون درد بودید؛ چرا اومدی سراغم؟! چی از جونم می‌خوای؟! 


برای اولین بار، تهیونگ نمی‌دونست چی باید جواب بده؛ بااینکه تموم مدت باهاش بازی می‌کرد؛ اما الان واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداشت. آخه اصلاً چطور توی صورت نرم و خیسش، چشم‌های درشت و بی‌نورش زل می‌زد و از دردهای خودش گِله می‌کرد؟! 


- من نمی‌خواستم مامانت... 

- چرا تهیونگ... می‌خواستی که ببینم... می‌خواستی بابت ترک‌ کردنت، تاوان بدم... می‌خواستی بچزونیم‌‌‌... می‌دونستی که از اون زن متنفرم... اون باعث شد، احساس کنم توی این دنیا هیچ ارزشی ندارم... باعث شد فکر کنم، هیچ‌وقت عزیز قلب هیچ‌کس نبودم... اون بهم ثابت کرد، قدرت پول از عشق بیشتره! کاری که تو کردی، یه حیوان با حیوان نمی‌کنه؛ مثلاً من رو مال خودت صدا می‌کردی... هع، چه دروغ شیرینی! 


بغضی که نسبت به این خانواده داشت، مثل باز شدن سقف ابرهای آسمون ترکیده بود. گوله‌گوله اشک می‌ریخت‌. تلاشی برای پاک کردنشون از روی صورتش نکرد. 


- می‌خوای بگی هیچ تقصیری نداری، جونگ‌کوک؟ 


لحن سرد و آرومش، چشم‌های مشکی‌رنگ پسرک رو به خودش جذب کرد. با بالاکشیدن دماغش، سرش رو به دو طرف تکون داد و لب زد: «ندارم؛ هیچی دست من نبود.»


- بود! بود که بی‌خبر رهام کردم... بود که مثل یه گاو بی‌هوشم کردی و رفتی، حتی اهمیتی ندادی با اون داروی مسخره چه بلایی سرم آوردی! 


فریاد تهیونگ، از جا پروندش... پلک‌هاش با لرز روی هم نشست و بدنش رو توی خودش جمع کرد. سرش رو پایین گرفت. صورت سرخ از خشم تهیونگ، رنگ‌های باد کرده‌ی گردن و شقیقه‌اش، دلش رو از ترس لرزوند.


- بابام واسه مامانت شرط گذاشت، که در اون صورت بهش ارث می‌رسه؛ به من چه ارتباطی داشت که اون بلا رو سرم آوردی، هان؟! جواب بده دیگه! بلبل‌زبونی کن، گولم بزن‌‌.‌.‌. حرف بزن دیگه! 


قبولش سخت بود؛ اما جونگ‌کوک کوچک‌ترین پشیمونی‌ای از بابت کاری که با تهیونگ انجام داده بود، نداشت. به نظرش اون کوچک‌ترین حقش بود.


با تکخند تمسخرآمیزی یک دور، دور جسم درهم فرو‌رفته‌ی جونگ‌کوک چرخید. مردمک‌های پسر کوچک‌تر حرکات پای تهیونگ رو دنبال می‌کرد‌. این وسط، عطر ناملایم تهیونگ، تالاب‌تلوب وحشتناکی به قلب پسرک انداخته بود.


- به خیال خودت انتقام گرفتی؟! گریه می‌کنی که چی از جونت می‌خوام؟ ببینم اگه من اون بلا رو سرت می‌آوردم، توی صورتم نگاه می‌کردی اصلاً؟!


گونه‌هاش از روی شرم، سرخ شد. سرش رو که بیشتر خم کرد، تار موهاش روی پیشونیش ریخت. 


- تو... تو می‌دونستی من چقدر زود وابسته می‌شم... می‌دونستی عمه‌ات رو چقدر دوست داشتم؛ اما کاری که اون و بابات باهام انجام دادن...


تهیونگ اجازه نداد حرفش رو تکمیل کنه، با عجز وسط حرفش پرید.


- بابام خوش نداشت ثروتی رو که واسه‌اش زحمت کشیده بود، بندازه دست یه پسر غریبه... تو به سرپرستی عمه‌ی من گرفته شدی؛ اما دلیلی نداشت که با اون شرط، به رابطه‌مون لطمه بزنی... تو هیچ نیازی به پول نداشتی، من اون‌قدری داشتم که هر دومون تا آخر عمر تأمین باشیم. 


کاسه‌ی چشم‌هاش پر از اشک شد. لب‌هاش از روی ناباوری از همدیگه فاصله گرفتن. باورش نمی‌شد همچین فکری راجع‌به اون قضیه کرده باشه‌. 


نمی‌دونست چطوری و از کجا اون همه انرژی جمع کرد؛ اما تا به خودش اومد، کف دستش محکم روی سمت راست صورت تهیونگ نشست. 


- چطور جرئت می‌کنی، همچین فکری درباره‌ام کنی؟! من از پول متنفرم‌. از آدم‌های فخرفروشی مثل تو و امثال پدرت، متنفرم... حالم رو به‌هم می‌زنید. 


از شتاب و سنگینی ضربه‌اش، همین که دست‌ خودش به گزگز افتاد و سوخت، بس بود که بدونه چقدر تهیونگ شدیداً صورتش اون تلنگر رو حس کرده‌. 


مردمک‌هاش می‌لرزید و نفس‌هاش سنگین بیرون می‌اومد. می‌تونست همین لحظه، جسم کوچک پسرک رو به وحشیانه‌ترین رو‌ش‌های ممکن، درهم بشکنه. 


چطور تونست بهش سیلی بزنه؟! 


- من رفتم، چون کسی که مادرم بود، کسی که خودش رو مادر جدید و ابدیم معرفی کرد، با اولین تهدید برای ارث و میراث، بهم گفت هیچ نسبتی باهاش ندارم‌‌... اون از احساساتم سوءاستفاده کرد... من اون رو به‌عنوان یه مادر همیشه دوست داشتم؛ اما اون اولین نفر منو به پول بیشتر، فروخت. 


فقط چون پرورشگاهی بود، خانواده‌ی کیم به مادرخونده‌اش سهمش رو نمی‌دادن. این‌طوری شد که روزهای خوش چمدون واژگون‌شده‌ی جونگ‌کوک، رخت بست و رفت. 


تهیونگ اون روزها همه‌اش زیر گوشش می‌خوند، اشکالی نداره..‌. همین حرف‌های الانش رو می‌زد... اما هیچ‌کس درک نکرد که اون چرا یک‌باره از خوشی به غم‌ رسید. 


- تنهات گذاشتم، چون تو همه‌چیز داشتی؛ اما ممکن بود باز هم به‌خاطر من و رابطه‌ی بینمون، هیچی نداشته باشی... تنهات گذاشتم، چون اون روزا به جای سکوت، خندیدی و گفتی بی‌خیالش اون‌قدری پولداری که بتونی من رو از توی خونه‌ی عمه‌ات ببری توی یه خونه‌ی دیگه... تنهات گذاشتم، چون به هیچ‌کس نگفتی که این تو بودی که باهام وارد رابطه شدی و از راه به درم کرد‌ی. تنهات گذاشتم، چون اجازه دادی راحت واسه‌ام تصمیم بگیرن، اگه لب باز می‌کردی و جلوی پدرت می‌ایستادی، من اون روزا به فکر سوءاستفاده نمی‌افتادم. 


خنده‌های هیستریک تهیونگ باعث شد پلک‌هاش تیک عصبی بگیره و بپره. از دیدن این روی جدید پسر بزرگ‌تر می‌ترسید؛ اما تلاش کرد نشونش نده. 










- تو از عشق من سوءاستفاده کردی تا فرار کنی. 

- اشتباه نکن؛ من از عشق پدرت به تو استفاده کردم... می‌خواستم ذره‌ای درد ازدست‌دادن فرزندش رو بکشه... کاری که اون با من کرد. 


ناباور و خسته به چهره‌ی حق‌به‌جانب جونگ‌کوک زل زد. چطوری این‌قدر راحت حرف از روزی می‌زد که تهیونگ رو به کام مرگ فرستاد؟! برای خودش تأسف خورد که گول چشم‌های خیسش رو خورد و برای حال خوبش از سئول به اینجا، توی این خونه آوردش. 


خونه‌ای که واقعاً می‌خواست قبرستونش بشه. 


بدون ذره‌ای عذاب‌وجدان توی صورت جونگ‌کوک حقیقت زننده‌ای رو بیان کرد: «نه من مقصر بودم و نه پدرم؛ اینکه عمه‌ام تو رو نخواست پول رو خواست، مقصرش پدرم نبود.»


این‌قدر اشک ریخته بود که درک درستی از میزان داغی سر و صورتش نداشت. دماغش رو دوباره بالا کشید و دستی به چشم‌هاش. 


- اگه پدرت اون شرط‌ها رو... 

- عمه می‌تونست نپذیره... اینکه اون زن تو رو رها کرد، دلیل کافی‌ای برای رها کردن من نبود! 




- مشکل تو چیه؟! الان کمبود عقده‌ریزی داری؟! تو الان زن داری، بچه داری و زندگیت به راهه، مشکل لعنتی تو چیه که این‌قدر منو آزار می‌دی؟


واقعاً نمی‌فهمید تهیونگ از چی سوخته؟! با تأسف سرش رو تکون داد و چشم از روش برداشت. 


بی‌توجهی و سکوت تهیونگ فرصتی شد تا جونگ‌کوک تموم حرف‌هایی که این چند روز، روی دلش نگه داشته بود رو لب بزنه. 


- برای هرکی این رفتن بد بوده باشه، برای تو یکی خوب بود که... رفتی با دوستم ریختی روی هم... دختری که نه به پیر رحم می‌کرد و نه به جوان... دختری که به‌خاطر بیش‌ازحد راحت بودنش، تو ازش بیزار بودی؛ اما حالا ببین که کدوم دختر بچه‌ات رو توی شکمش نگه داشته. کار دنیا رو ببین! 


چشم‌های به‌خون‌نشسته‌ی تهیونگ، با سرعت روی جونگ‌کوک نشست. از روی خشم دندون روی همدیگه می‌سایید، و مشت‌هاش رو برای فرود نیومدن روی صورت بی‌نقص جونگ‌کوک کنترل می‌کرد. 


- می‌زنم توی دهنت‌‌ها... درست صحبت کن! 

- غیرتی هم می‌شی واسه‌اش؟! از تویی‌ که اِکست رو آوردی مراسم ازدواجت رو ببینه، این‌همه اَدا بازی دیگه چیه؟ 


کاش فقط دهنش رو می‌بست و این‌قدر بنزین روی آتش تهیونگ نمی‌ریخت.


از چشم‌های مرد، شعله‌های خشم زبونه می‌کشید و جونگ‌کوک بی‌شرمانه باز هم ادامه می‌داد. 


- تویی که هنوز آبسسد منی، رگ‌هات رو واسه زنت باد نکن! 


واقعاً مدال طلای صبوری اگه وجود داشت، الان گردن تهیونگ بود. پلک‌هاش رو بست و نفسش رو عمیق بیرون داد. نمی‌خواست کاری رو انجام بده که بعداً ازش پشیمون بشه. همین‌الانشم از دستش به‌اندازه‌ی کافی خون می‌رفت، دیگه نیازی به تمدیدش نداشت. 


- حالا که این‌طوریه، تو هم به‌عنوان یه میکاپ‌آرتیست حرفه‌ای توی مراسم فردا حاضر می‌شی... کارت رو درست انجام می‌دی و در آخر وقتی‌که با مادرت صحبت کردی، از اینجا با اولین پرواز برگرد به هر جهنم‌دره‌ای که می‌خوای!


با شنیدن حرف‌هاش شوکه شد؛ اما شوکش زیاد طول نکشید وقتی که تهیونگ به‌سمت در راه افتاد به خودش اومد و جلوش رو گرفت.


توی صورتش با لرز و خشم غرید: «این‌قدر اسم اون زن رو نیار... این‌قدر به من نگو، مادرت، مادرت... اون هیچ‌کس من نیست! اون فقط خانواده توئه.» 


بی‌توجه به جونگ‌کوک از سر راهش کنارش زد. شقیقه‌هاش نبض می‌زد و از درد زیاد چشم‌هاش دودو می‌زد. 


- کجا می‌ری؟! توی لعنت حق نداری این کار رو با من کنی! 


دکمه‌های کتش رو بست و گوشیش رو چک کرد‌؛ هوای این خونه، برای ریه‌هاش سنگین بود‌‌. واقعاً اشتباه کرد که از اول پای جونگ‌کوک رو به زندگیش باز کرد! 


- همین‌جا می‌مونی، فردا ماشینت می‌فرستم دنبالت و مثل یه آدم حرفه‌ای میای کارت رو انجام می‌دی! 


بدون توجه به داد و فریادهای پشت‌سرش که مدام بدوبیراه بهش می‌گفت، از در گذشت و با قفل کردنش از اونجا دور شد. امیدوار بود این تنهایی اون پسر رو آدم کنه. 


















Report Page