آسوده نخواب؛ منتقدان بیدارند
رضا داودیپاسخ به نقد آقای احسان آزاد با عنوان آسوده بخواب
پس از انتشار مطلب واکاوی ریشه های اسطوره ی ۷ آبان توسط کانال جامعه نو و انتشار آن در فضای مجازی ، سیل ناسزاها و برچسب های گوناگون به سمت اینجانب روانه شد و هیچ نقد منصفانه ای به جز نقد جناب آقای احسان آزاد تحت عنوان آسوده بخواب ندیدم . ضمن تشکر و سپاس فراوان از ایشان که عرایض نسبتا طولانی اینجانب را مطالعه فرمودند و بر سر من منت نهادند و عرایض مرا نقد فرمودن لازم می دانم در پاسخ به لطف ایشان نکاتی را متذکر شوم .
در پاسخ به ایراد اول ایشان باید عرض کنم اگر مجددا متن را مطالعه فرمایند پاسخ ایراد خود را در متن خواهند یافت . ولی در عین حال به صورت خلاصه و کوتاه دلایل ابطال روایت رایج و عمومی از فتح بابل را ذکر می کنم . ضمن اینکه با آگاهی از ادعای متخصصان تاریخ ، روایات مورخان کلاسیک یونانی را نمی توان فارغ از حب و بغض دانست . تکیه من برای ابطال تصور رایج درباره ی کورش و فتح بابل در ابتدا به کتاب های بریان مورخ معاصر و پیوندها و ردپاهای تز ارائه شده توسط بریان در کتابهایی امثال تاریخ اندیشه های دینی میرچا الیاده بوده است . که متاسفانه نام این کتاب را فهرست در منابع ذکر نکردم . که در همین جا لیست منابع را اصلاح می کنم .
چنانچه در متن هم آمده است و بر سر این مسئله بین اساتید و بزرگان تاریخ اجماع نیز وجود دارد ؛ منشور کورش شباهت زیادی با منشورهای قبل و بعد خود در بابل دارد که کاتبان بابلی در مدح پادشاهان فاتح می نوشتند . همچنین تضادهای متن سالنامه ی بابلی نمایانگر تحریف واقعیت توسط کاتبان بابلی است .
وجود اسناد موجود تاریخی اقدامات کمبوجیه در اورشلیم و نوشته شدن این اقدامات توسط یهودیان به نام کورش ، تبلیغاتی و ایدئولوژیک بودن روایت رایج و عمومی را برای مورخ آشکار می کند . برای درک و فهم بهتر موضوع ، کتابها و استدلال های بریان بسیار کامل تر و علمی تر از بیان آشفته ی من است و پیشنهاد میکنم کتابهای بریان را برای روشن شدن قضیه مطالعه فرمایید .
ایشان عدم اعتماد به تاریخ نگاری توسط فاتحان را فارغ از ایراد نظری نمی داند و ای کاش ایشان ایرادات نظری که به این استدلال دارند را مشخص می نمودند .
در بخش دوم ایرادات ایشان که تخصصی تر به نظر می رسد و تقریبا به محتوای متن اینجانب نگاه فلسفی دارند مرا به پوزیتیویسم و نگاه ابژکتیو به حقیقت پدیده های سیال و منقطع متهم نموده اند . البته علت ابطال مطلق تلویحی پوزیتیویسم در بررسی پدیده های اجتماعی -علی رغم اینکه با ایشان در این موضوع موافقم ولی نه به صورت مطلق - فارغ از ایراد نیست و بحثی مفصل می طلبد . همچنین معنی حقیقت در کلام و انتقاد ایشان چندان واضح نیست و ایشان تعریفی از حقیقت به منظور حصول به نتیجه ارائه نداده اند . اصولا در یک گفتگو تا معانی مفاهیم بنیادی برای دو طرف گفتگو یکسان و تعریف شده نباشد گفتگو در هاله ی ابهام و سترونی پیش می رود .
به دلیل عدم وضوح حقیقت در گفتار ایشان ، اگر با نگاه هرمنوتیکی گفتار ایشان را تاویل کنم و حالت مرگ مولف را برای تاویل خود انتخاب کنم به نظر می رسد ایشان با نگاهی ساختارگرایانه به رویدادی تاریخی می نگرد و تحلیل می کند . در صورتی که تا جایی که بضاعت اندک فلسفی من اجازه می دهد تحلیل تاریخی و تحلیل ساختار گرایانه در دو قطب متفاوت هستند . ایشان از رویکرد هرمنوتیکی در تحلیل پدیده های اجتماعی دفاع می کند که رویکرد شایسته ای است و من هم با این رویکرد موافقم . ولی نکته ی اصلی اینجاست : ایشان یک واقعه ی تاریخی که در یک نقطه از زمان روی داده و به پایان رسیده را با پدید های اجتماعی در جریان و حاضر خلط می کند و هر دو را بدون در نظر گرفتن تفاوتهای زمانی و مفاهیم و مقولاتی که به قول شوتس در قلمرو اسلاف هستند یکی می داند . آیا عدم توجه به همزمانی پدیده های غیر هم جنس به لحاظ ماهیت به معنی نگاه پوزیتیویستی که ایشان مرا به آن متهم می کند نیست ؟!
ایشان با تکیه بر اصالت نظریه ، رویکرد هرمنوتیکی را در برابر پوزیتیویسم قرار می دهد و تلویحا اعتباری برای آن در تحلیل های اجتماعی قائل نمی شود . اگر در چارچوب منطق ایشان و از منظر غیر پوزیتیویستی فکر کنیم سوالی که باید ایشان به آن پاسخ دهد این است که از کجا می توان به روایت رایج و عمومی از کورش اعتماد کرد و صحیح دانست ؟! آیا مخالفت با روایت های انتقادی و مغایر با روایت های رایج درباره ی وقایع و پدیده های تاریخی و اجتماعی به معنی عدم رویکرد انتقادی و جزمی به پدیده ها نیست ؟ چرا مطابق رویکرد ایشان نباید از وقایع و پدیده ها ، درک و تاویلی متفاوت از تصورات رایج داشت ؟! و اصولا چرا ایشان درک و تاویل متفاوت مرا غیر صحیح می داند ؟! آیا چنین رویکردی به تاویل های متفاوت به معنی تناقض فکری و برخوردهای جانبدارانه با تاریخ نیست ؟!
ایشان در نهایت تواضع و فروتنی ادعا می کند که تخصصی در تاریخ ندارد ولی از طرفی با نقدی فلسفی سعی می کند از روایت عمومی و رایج درباره ی کورش دفاع نماید و چنانچه از عنوان ایدئولوژیک و تبلیغاتی تاریخ مصرف گذشته ای که برای متن خود انتخاب کرده است بر می آید سعی در دفاع از روایت غیر تاریخی و افسانه پردازی شده رایج را دارد . ایشان با توجه به اعتراف متواضعانه شان درباره ی آگاهی تاریخی ابتدا باید روشن کنند از کجا به روایت عمومی و رایج اعتماد دارند ؟ ثانیا چرا به روایت رایج و عمومی با پارادایم فکری خود نگاه نقادانه ندارند ؟! ثالثا جایگاه روشنگری و تفکر نقاد در پارادایم فکری ایشان کجاست ؟ چرا باید با اسطوره های موجود همنوا شد و نگاه نقادانه به آنان نداشت ؟!
در ایراد سوم ایشان معتقد است که چون پدیده ها و مفاهیم اجتماعی به طور مداوم بازتولید می شوند و هویت فردی و واقعیت نیز به طور اجتماعی ساخته می شوند پس کشف حقیقت از اعتبار این مفاهیم نمی کاهد . جالب اینجاست که ایشان در ایراد دوم از نامکشوفی حقیقت سخن گفته بود ولی در این بند به کشف حقیقت اعتراف می کند ولی آن را بنا به دلایلی که می گوید بی اعتبار می داند . اگر چه اصالت قائل شدن برای واقعیت های ساخته شده توسط اجتماع و بی اعتبار جلوه دادن حقایق ، تفکر خطرناکی است که امکان سو استفاده برای برخی افراد را فراهم می کند که بتوانند با دستکاری و جهت دهی افکار عمومی و ساخت واقعیت های جدیدِ به نفع خود ، کنترل جامعه را به دست گیرند و هر جنایتی را مرتکب شوند . متاسفانه اگر به خوبی متوجه منظور ایشان شده باشم از دل چنین تفکری چیزی جز دیکتاتوری و جنایت بیرون نمی آید.
ایشان که برای ساخته های اجتماعی در برابر حقیقت اصالت قائل است باید روشن نمایند که واقعیت های اجتماعی که اصیل تر از حقیقت هستند از کجا نشات می گیرند ؟! آیا می توان نقش هژمونی های مختلف در ساخت واقعیت های اجتماعی را انکار نمود ؟! آیا انسانها می توانند در خلاء و بدون پیش فرض های مختلف اسطوره و یا واقعیتی اجتماعی خلق نمایند ؟! وزن شرایط اجتماعی و هژمونی های مختلف در شکل گیری یک واقعیت اجتماعی چقدر است ؟! به عنوان مثال اگر روزی جامعه از هیتلر چهره ای معصوم و بی گناه ساخت باید حقیقت را به پای چنین واقعیتی ذبح کرد؟!
درباره ی ایراد چهارم باید به ایشان عرض کنم
" جانا سخن از زبان ما می گویی "
اگر چه ایشان از دوگانه ی اسلامیت - ملیت نام بردند ولی در متن اینجانب چنین دوگانه ای وجود ندارد و اصولا به چنین دوگانه ای هم معتقد نیستم . من به دوگانه ی اسلامیت - ایرانیت معتقدم . اگر ایشان ملیت را با ایرانیت یکی می دانند که متاسفانه تحت تاثیر هژمونی فکری زمانه و تبلیغات برخی اپوزیسیون های خارج از کشور فکر می کنند .
من هویت ملی را ترکیبی از هویت ایرانی و اسلامی می دانم که متاسفانه از مشروطه تا کنون برخی در صدد استقلال این دو هویت هستند و به صورت قطبی بر انکار و نفی یکی پایفشاری می کنند ؛ دقیقا نکته ی اصلی که باید به آن توجه شود و نقد شود همین است . در این بزنگاه تاریخی و با توجه به تجربیات تاریخی گذشته که ایشان به خوبی به آن اشاره می کنند ؛ نقش حقیقت در برابر واقعیت اجتماعی برای گسست و توقف تسلسل وار چرخه ی اسلامیت - ایرانیت برجسته می گردد . در این برهه ی تاریخی است که نقش روشنگری و نگاه نقادانه به پدیده های اجتماعی و تاریخی و واقعیت های خلق شده توسط اجتماع و توده ها مشخص می شود . در این مقطع باید به جای تقویت و بازتولید یک قطب که ناشی از سرخوردگی عمومی ملی است را با تفکر نقاد هدایت کرد و مانع از تکرار دور باطل دوگانه ها شد .