Crépuscule.
catharsis.سال 1802 ، فرانسه ، پناهگاه.
روی تخت چوبی دراز کشیده و به سقف زل زده بود، مثل همیشه پناهگاه پر بود از سر و صداهای بتاها، اما ریکی اینبار صداشون رو نمیشنید، یا حداقل اونقدر فکرش درگیر شکارچیِ مو مشکی بود که متوجه حرفهاشون نمیشد. چندسال گذشته بود؟ احتمالا ده سالی میشد، ده سال از آخرین باری که شکارچی رو دیده بود، میگذشت.
" سال 1879 ، کره ، جنگل جیریسان
یکی یکی روی سنگها میپریدن تا از رودخونه عبور کنن. مو مشکی جلوتر از اون راه میرفت یا درواقع میپرید، مثل اینکه برای دیدنِ پناهگاه پک خیلی هیجان داشت، هرچند که اینکارش برای خانوادهش غیرقانونی به حساب میاومد. با نگرانی به پسری که با ذوق، تخته سنگها رو طی میکرد نگاه کرد. اگر خانوادهش میفهمیدن که اون با یه گرگینه دوسته و حتی بدتر از اون، باهاش به پناهگاه پکش رفته، چه بلایی به سرِ مو مشکیِ عزیزش میاومد؟
با پرش کوتاهی روی تخته سنگی که دقایقی پیش سونگهون روش ایستاده بود رفت و بی اختیار سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود رو پرسید : « سونگهونا.. تو نمیترسی؟ »
مو مشکی از حرکت ایستاد و به سمت ریکی برگشت. ریکی هیچوقت به زیبایی سونگهون عادت نمیکرد، از نظرش سونگهون زیباترین آدمی بود که تا بهحال دیده بود؛ هرچند که گرگینهء یازده ساله تعداد انگشت شماری انسان رو دیده بود، " به هیچوجه اجازه نداری توی سطح شهر قدم برداری، نیشیمورا ریکی! انسانها پلید تر از چیزی هستن که فکر میکنی، خونت رو توی شیشه میکنن! " چیزی بود که مادرش بهش گفته بود.
_ریکی؟ حواست به منه؟ از چی نمیترسم؟
باز هم توی افکارش شناور بود. تازگی ها زیاد خودش رو لابهلای افکار پراکنده و آشفتهش گم میکرد. آهی کشید و با چشمهاش، جریان آب رو تا آبشار دنبال کرد و بعد سرش رو پایین انداخت. « از من. »
با حرفِ ریکی به نرمی خندید و مشت آرومی به شونه پسر کوبید. ترس؟ ریکی تنها دوستی بود که داشت و البته یک راز بزرگ.
_چرا باید ازت بترسم؟
_از نظرت ترسناک نیستم؟
ریکی با لبهایی که کمی آویزون شده بودن گفت و سونگهون، با لبخند محوی با یکی از دستهاش دست مو طلایی و با دست دیگهش، سرش رو بالا گرفت و مستقیم به چشمهای گرگینه خیره شد. « ترسناک؟ خدای من تو فوقالعادهای ریکی! »
ریکی سرش رو کمی کج و جملهء پسر سیزده ساله رو زمزمه کرد : « فوقالعاده؟ از نظرت من هیولا نیستم؟ »
حالا گرگینه کوچک از نظرِ سونگهون بیش از اندازه بیپناه بهنظر میرسید. مو مشکی سرش رو به طرفین تکون داد و نوازش وار، انگشتهاش رو لابهلای موهای طلایی و بلند شدهء ریکی برد. قبلا ریکی بهش گفته بود که رنگ موهاش به.خاطر نژاد گرگشه، یکی از دلایلی هم که فکر میکرد ریکی فوقالعادهست، رنگ موهاش بود.
_معلومه که نه. چطور میتونی هیولا باشی آخه؟ توجه نکن مردم دربارهت چی فکر میکنن.
دوباره نگاه گرگینه کوچک پایین افتاد. به پاهای برهنه و کوچکش که کمی زخمی بودن زل زد و زمزمه کرد :
_اما خانوادهت شکارچین.. من شنیدم که اونا ما رو هیولا صدا زدن! تو هم یک روز شکارچی می-
انگشت اشاره پسر روی لبهاش قرار گرفتن و حرفش ناتمام موند. نگاهش دوباره به چشمهای جدیِ سونگهون کشیده شد. « من هرگز تو رو شکار نمیکنم ریکی! چطور میتونم زیباترین موجود روی زمین رو شکار کنم؟ » "
_تو اینجا چه غلطی میکنی!
صدای فریادِ یکی از بتاها بود که ریکی رو از گذشتهء شیرین به حالِ دردناک و تهوعآور پرت کرد. بلاخره نگاه خیرهش رو از بوتهای کهنهاش، برداشت و به در چوبیِ پناهگاه داد. با دیدن فردی که کل پک با خشم بهش خیره بودن، احساس کرد برای یک لحظه ضربان قلبش رو جا انداخته.
_اومدم بهتون هشدار بدم، باور کنین نمیخوام بهتون آسیب برسونم!
سونگهون بود. بعد از گفتن این حرف نگاهش به ریکی کشیده شد و بیاختیار لبخند محوی روی لبهاش نشست. تمام گرگینههای پناهگاه با نگاههای شکاک به شکارچیِ جوان خیره بودن. شکارچی نگاهش رو از ریکیای که متعجب سر تا پاش رو بررسی میکرد، گرفت و دوباره به سمت بتاهای نسبتا خشمگین برگشت. « پدرم فردا میخواد به جنگل حمله کنه. »
فقط یک جمله کافی بود تا فضای پناهگاه با پچپچهای بتاها شکسته شه. پوزخندی روی لبهای ریکی نشست، تهسونگ، هیچوقت از نوشیدنِ خون سیر نمیشد. " پست فطرت " ریکی با خودش گفت.
سونگهون قدمی به جلو برداشت و از دو پلهء کوتاه و سنگیِ پناهگاه پایین اومد، به سمت ریکی رفت و کمی آستینهای کتش رو بالا زد تا باند پیچیِ دور ساعدش مشخص شه و بعد نگاه کوتاهی بهش انداخت. ریکی هنوز هم روی صندلی نشسته بود و از پایین به سونگهون خیره بود.
_اون فهمیده تو اینجایی.
چشمهای گرگینهء جوان به درشتترین حالت خود دراومدن. « اما چطو- »
_تو فکر میکنی چندتا گرگینه توی دنیا هستن که وقتی یه شکارچی ببینن، فقط با یه زخمِ اسپیرال توی جنگل تنهاش میذارن؟
شکارچیِ جوان حرفِ مو طلایی رو قطع کرد و بعد، صدای وندر بود که مثل سوهان، مغزِ ریکی رو سابید. « درسته نیشیمورا. دقیقا بهخاطر همین باید بهجای کشیدن اون زخم مسخره، یه خط عمیق روی گردنش میک- »
_تو رو به ماه قَسمت میدم وندر، خفهشو!
دقیقا لحظهای که ریکی نیمخیز شده بود تا به سمت بتا هجوم ببره، مورگان از اتاقش خارج شد و پارچهء سفیدی رو بهسمت وندر پرت کرد و پارچه، با شدت روی صورتِ وندر فرود اومد. بتاهای دیگه با متانت سرجاشون نشستن و یکی از بتاها، با گرفتن شونهء وندر اون رو روی یکی از صندلیها نشوند. ریکی نیشخندی زد و به نشانهء تشکر سری برای مورگان تکون داد و بعد، به سمت سونگهون برگشت. « بابت اون متاسفم، اون نمیدونه چی میگه. »
مو مشکی سری تکون داد و به اطراف نگاهی انداخت، به دلایلی پناهگاه گرگینهها رو دوست داشت. دیوارهای سنگی و کفیِ چوبی، چراغهای نفتیای که از دیوار آویزون بودن و کمی به فضا نور میبخشیدن و در آخر وسایلِ چوبیِ اون مکان، همگی چیزایی بودن که باعث میشدن اونجا واقعا " پناهگاه " باشه. یعنی ممکن بود که فردا این پناهگاه به خاکستر تبدیل شه؟ دلش نمیخواست بهش فکر کنه.
ریکی به اخمی که بین ابروهای سونگهون شکل گرفت نگاهی انداخت و سرش رو کمی پایین آورد تا دقیق تر به چهره پسر نگاه کنه. کمی عصبی به نظر میرسید.
_چیزی شده؟
پسر با حواس پرتی چیزی زیرلب زمزمه کرد که مو طلایی متوجه نشد. بتای جوان آهی کشید و بعد، سرش رو برگردوند و به مورگان نگاهی انداخت و لبخونی کرد « شراب. »
مورگان شیشهء شرابی از بارِ پناهگاه برداشت و با دو ماگِ سفالی به سمت ریکی و سونگهون قدم برداشت و ماگها و شیشهء شراب رو روی میز چوبیِ بینشون گذاشت.
_هی! اون ماگ منه!
یکی از بتاها با اعتراض گفت و مورگان با اخم غلیظی بهش چشم غره رفت که بتا، بی حرف، سرش رو برگردوند و به تمیز کردن کمدهای بار ادامه داد. زن سرش رو به تاسف تکون داد و بعد، سرش رو به سمت شکارچی جوان برگردوند و با لبخند کمی شراب توی ماگش ریخت. « چرا یکم نمیشینی؟ » و بعد ماگِ ریکی رو پر کرد.
سونگهون برای چند لحظه به خودش اومد و با لبخندی از مورگان تشکر کرد و بعد، روی صندلیِ روبهروی ریکی نشست و به ماگ و محتوای قرمز رنگش، خیره شد. ذهنش درگیر خیلی چیزها بود، اگر این خداحافظیِ آخر بود، چی؟
ریکی اما در سکوت به چهرهء نگران سونگهون خیره بود، کنجکاو بود که چهچیزی انقدر پسر رو آزار میده؟
_اتفاقی افتاده، شکارچی؟
پسر بلاخره سرش رو بالا آورد و به چشمهای کشیدهء گرگینه خیره شد. " شکارچی " از این کلمه متنفر بود، بیش از اندازه متنفر بود. « شکارچی صدام نکن. »
مو مشکی جرعهای از شراب نوشید و دوباره نگاهش رو پایین انداخت. نیشخندی روی لبهای ریکی شکل گرفت و زبونش رو روی لب پایینش کشید، گونهش رو به دستش تکیه داد و بعد با لحن عجیبی زمزمه کرد « چی صدات کنم، سونگهونا؟ »
دست سونگهون که داشت ماگ رو کمی بالا میبرد، بین راه متوقف شد و نگاه بهتزدهش رو به گرگینه دوخت. چرا زمانی که پسر داشت به لحظهء خداحافظیِ دوبارهشون فکر میکرد، ریکی تصمیم میگرفت خاطرات گذشته رو براش زنده کنه؟
_یا دونهء بر-
_هیچی.
سونگهون حرفش رو قطع کرد و باعث خشک شدن نیشخند ریکی و شکل گرفتن اخم ریزی روی ابروهاش شد. « هیچی صدام نکن، ریکیآ.. اینطوری بهتره. » و بعد بدون اینکه حرف دیگهای بینشون رد و بدل شه، ماگ سفالی توی دستِ پسر روی میز قرار گرفت و سونگهون با قدمهای بلندش از پناهگاه خارج شد.
بتای جوان اما هنوز در شوکِ حرف پسر بود. جملهء آخرش انگار جملات زیادی رو توی خودش جا داده بود، اما ریکی فقط تونست به رفتنش خیره شه؛ همونطور که سالها پیش به سوختنِ زندگیِ خودش خیره شد.
روز بعد، کلبهء چوبی ، دهکدهء مونلو.
تمام تجهیزات کنارِ کلبهء چوبی چیده شده و آمادهء استفاده بودن. سونگهون از پشتِ پنجره به شکارچی هایی که راجع به نقشه باهم بحث میکردن، خیره بود اما افکارش جایی بین درختهای قد علم کرده و مههای جنگل بروسلیاند خودش رو گم کرده بود. " ریکی، ریکی، ریکی " صدایی توی ذهنش این اسم رو با صدایی بلند، فریاد میکشید.
_نگرانی؟
نگاهش از شکارچیها بهسمت پسرعموش کشیده شد. سر تا پای پسر رو برانداز کرد، کت چرم مشکیای که کمی از کت چرم خودش ضخیمتر و بلندتر بود، کلاه تریکورن، دستکشهای چرم، کمربند پهنی که خنجر و باقی وسایل کوچکش رو توش جا داده بود و درآخر بوتهای بلندش که تا زانوهاش میرسیدن؛ حتی ظاهرِ پسر هم داد میزد که یه شکارچیِ حرفهایه و این نگران کننده بود.
_نه، فقط اولین باره میدونی؟ مثلا به این فکر میکنم که اگر گند بزنم چی؟
و توی ذهنش به حرف خودش خندید، اوه البته که اهمیت نمیداد اگر گند میزد، البته بستگی داشت که منظور از " گند زدن " چی باشه. اگر توی نجاتِ ریکی گند میزد.. ناسزایی به افکار توی ذهنش داد و بعد، شنلِ ضخیم و پشمیش رو از روی رختآویز چوبی برداشت و روی شونههاش انداخت. جونگسونگ ابرویی بالا انداخت : « هونا تو مطمعنی که میخوای شنل بپوشی؟! »
شکارچیِ جوان کمانش رو توی کماندان گذاشت و کمان دان رو روی شونهش تنظیم کرد. « مگه شنلم چشه؟ » نیم نگاهی به جونگسونگ که متعجب حرکات پسر رو دنبال میکرد انداخت و بعد، بوتهای نسبتا بلندش رو پوشید.
_مطمعنم خودت هم میدونی شکار با شنل چقدر سخته.. وای سونگهون خنجرت چرا اینجاست! اگه عمو ب-
_جی، بهنظر میرسه بابام نیاز به کمک داره، نظرت چیه بری و به عموت کمک کنی؟!
سونگهون دست به سینه، با چشمهاش به بیرون اشاره کرد و همین یک جمله کافی بود تا پسرعموی عزیزش بی هیچ حرفی، از کلبه خارج شه. آهی کشید و چشمهاش رو در حدقه چرخوند. امان از دست خانوادهش و سنتهای عجیبشون.
خنجرِ لب پر رو از غلاف درآورد و روی میزِ چوبیِ جلوی پنجره، گذاشت. احساس میکرد گاهی پدرش فراموش میکنه که این خنجر متعلق به کیه، چطور میتونست خنجرِ مادرش رو دور بندازه؟
بلاخره در کلبه رو باز کرد و با قدمهای کوتاهی، خودش رو به بقیهء شکارچیهای کنار کلبه، رسوند. آسمون رو به غروب میرفت و شکارچیها هنوز هم مشغول صحبت راجع به نقشه بودن، اما مو مشکی نیازی به توضیحات اونها نداشت، اون از قبل نقشهش رو کشیده بود.
به دور و اطرافش نگاهی انداخت و وقتی خنجرها رو روی تختهای دید، به سمتشون رفت. یکی یکی مشغول بررسی خنجرها شد و بعد، کندترین خنجر رو از بین دهها خنجر، برداشت؛ اما خب متوجه نگاههای خیرهء جی روی خودش نبود.
جونگسونگ، از کنارِ تهسونگ که درحال توضیحِ دوباره به افرادش بود، به سمتِ سونگهونی که رفتارش شدیدا برای پسرعموش مشکوک بود، قدم برداشت : « هون. » جی به محض اینکه بالای سر پسر قرار گرفت، اسمش رو صدا زد و پسر هول شده، خنجر رو توی غلافش گذاشت و از جاش بلند شد.
مستقیم به چشمهای پسرعموش زل زد تا اینکه جی، با اخم ریزی نگاهش رو به کمربندش داد و بعد دستش رو به سمت غلافِ خنجر که زیرِ پارچه شنل پنهان شده بود، برد اما وسطِ راه مو مشکی مچ دستش رو گرفت و مانع رسیدن دستش به غلاف شد. جونگسونگ تای ابرویی بالا انداخت و بعد با نگاه کوتاهی که به چهرهء جدی سونگهون انداخت، دست پسر رو محکم پس زد و خنجر رو از غلاف درآورد.
دستش رو به تیغهء خنجر کشید و بعد از اینکه دستش رو از روی تیغه برداشت، تیغهء خنجر کاملا تمیز و عاری از خون بود. پوزخندی روی لبهای پسرِ بزرگتر نقش بست.
_کی میخوای دست از اینکار برداری؟ کی میخوای متوجه موقعیتت بشی؟
پسر با خشم دستهاش رو مشت کرد و از بین دندونهای قفل شدهش غرید « خفهشو. » کاملا منظور پسر بزرگتر رو میفهمید.
_کی میخوای بفهمی ریکی دیگه نیست؟ ریکی سوخت و خاکستر شد سونگهونا، سوخت و خاکستر شد.. ریکی دیگه وجود نداره.
با بیرحمی اون حرفها رو به پسر میزد و متوجه تاثیری که روی روح و قلبش میذاشت، نبود. سونگهون میلرزید، از خشم، از غم، از استرس، از خستگی و از سنگینیِ حرفهای جونگسونگ، میلرزید. پسربزرگتر قدمی به جلو برداشت و خنجر رو روبهروی نگاهِ مو مشکی، تکون داد. « زنده موندن اونها کمکی به برگشتن ریکی نمیکنه. »
خندهء هیستریکِ سونگهون جوابش بود، پسر با شدت خنجر رو از سمتِ تیغهش گرفت و اون رو با شدت از دستِ جونگسونگ بیرون کشید و اینکار، باعثِ زخم شدن کف دستش شد.
_تقصیرِ تو بود جی، خودت هم خوب میدونی که تقصیرِ تو بود! اگر بهخاطر میل شدیدت به شکارچی شدن پناهگاه ریکی رو لو نمیدادی، الان هیچکدوممون اینجا نبودیم!
کمی مکث کرد و زخم دستش که حالا خونش رویِ چمنها چکه میکرد رو، فشرد و هیسی کشید. ظاهرا اونقدر هم تیغهء خنجر کُند نبود. جونگسونگ با بهت بهش خیره شده بود، پدرش هنوز با افرادش حرف میزد. « اما تو دست پرورده پارک تهسونگی، نه؟ »
_چیزی شده پسرا؟
بلاخره صحبتهای پدرش با افرادش تموم شد و به سمت دو پسری که درحال بحث کردن بودن، برگشت. سونگهون دستش رو پشتش قایم کرد و نیمنگاهی به چهره بهت زدهء جی انداخت. با لبخند تصنعیای به سمت پدرش برگشت « داشتیم راجع به نقشه صحبت میکردیم. »
آهسته بین شاخههای تنومند درختها راه میرفتن، توی اون مهِ غلیظ حتی تشخیص چهرهء همدیگه هم براشون سخت بود، چه برسه به تشخیص گرگینهها.
تهسونگ دستور داده بود که به گروههای چهار نفره تقسیم شن و حالا سونگهون با سه نفر از منفورترین شکارچیها، توی قسمتی از جنگل درحال گشت زدن بودن. اون احمقها مسیر رو اشتباه میرفتن، اما سونگهون قصد نداشت چیزی بگه.
صدایی از بینِ مه به گوششون رسید و اون سه نفر بدون توجه به مو مشکی، راهشون رو به سمتِ صدا کج کردن. یادِ حرف پدرش افتاد " تا وقتی خودِ صدا به دنبالتون نیومده، حق دنبال کردن هیچ صدایی رو ندارید، صداها مرگبارن. " و اون سه نفر احتمالا خودشون رو تو دامِ گرگینهها انداختن. نیشخندی زد، چی از این بهتر؟
کلاهِ شنلش رو روی سرش انداخت و بدون جلب توجه، بیصدا مسیرِ پناهگاه رو در پیش گرفت. شکارچیها حتی نزدیکِ مسیر پناهگاه هم نبودن.
نورِ ماه از بین مههای غلیظ به جنگل میتابید. هرچند نورش بهخاطر مهها، خیلی کم به نظر میرسید؛ اما باز هم تنها چیزی که به جنگل روشنایی میبخشید، دایرهء کوچک نقرهای رنگ توی آسمان بود. دریچهای که به راهپلهء پناهگاه باز میشد، کنارِ درخت سرخدار و تنومندی بود و حفرهء بزرگی در تنهء خود داشت که گرگینهها چند شمعِ نیمه سوخته توی حفره به چشم میخورد.
از دور صدای داد و فریاد و زوزهای به گوشش رسید و برای لحظهای، سرش رو به سمت صدا برگردوند و وقتی خواست به سمت صدا بره، دستی اون رو به پشتِ درخت کشوند و مانعِ حرکتش شد. چشمهای براق و موهای روشن ریکی حتی توی اون تاریکی هم قابل تشخیص بودن.
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
صدای زمزمهوارِ گرگینه، جای تمام سر و صداهای اطرافش رو گرفت و سونگهون احساس کرد که حتی بلندتر شدن زوزهها و فریادها هم، نمیتونست در اون لحظه حواسش رو از گرگینه پرت کنه.
لبخند روی لبهای پسر نقش بست و به چهرهء ریکی که کمی خاکی شده بود، خیره شد. " اون سالمه " تنها چیزی که بهش فکر میکرد، همین بود. اما برای یک لحظه به خودش اومد و متوجه واقعیت ماجرا شد، لبخند از روی لبهاش ناپدید شد، صداها هر لحظه بلندتر و نزدیکتر میشدن. به پشتِ سر ریکی نگاهی انداخت و متوجه شد که تنهاست. « بقیه کجان؟ چرا هنوز اینجایی؟ ریکی چرا نرفتی؟ »
زرینمو آهی کشید و کمی از پسر فاصله گرفت، صداها هنوز اونقدر نزدیک نبودن که نگران کننده باشن. « صداها رو میشنوی؟ نصفمون رو گرفتن و نصف دیگهمون پناه گرفتن، دور از پناهگاه.. »
_چرا باهاشون نرفتی؟
اشکی از گوشهء چشمِ ریکی روی گونهش چکید و بعد، راه خودش رو به لبهای لرزانش پیدا کرد، نگاهش حالا به بوتهای خاکیش بودن.
_مورگان رفت، رفت کنار ماه.. مورگان رو کشتن سونگهونا.
" مورگان رو کشتن " جملهای بود که مثل ناقوسِ کلیسایِ کوچک دهکده، توی سرش پیچید و بعد، ناقوس روی سرش آوار شد. بهت زده رد اشکهای گرگینه رو دنبال کرد و بعد ناخودآگاه بازوانش رو دور شونههای لرزانِ ریکی حلقه کرد و گرگینهء درد دیده رو به آغوش کشید. لرزش شونههاش با اون آغوش حتی بیشتر از قبل هم شد.
_وندر رفت تا حواسشون رو پرت کنه و ما فرار کنیم.. م- مورگان هم رفت تا جلوی وندر رو بگیره، وندر برگشت، مورگان رفت.. مورگان دیگه نیست..
دستش رو نوازشوار روی کمر ریکی کشید و اجازه داد اشکهاش پارچهء ضخیم شنلش رو خیس کنن، بتای نوجوان مثل پسربچهای که مادرش رو گم کرده، پارچهء شنل پسر رو توی مشتهاش گرفته بود و روی شونهش اشک میریخت. « دیگه کسی برام نمونده، سونگهونا.. » صداش کمی میلرزید.
هرچه بیشتر میگذشت، صدای پا و فریادها نزدیکتر میشد. سونگهون سرش رو برگردوند و به پشت سرش نگاه کرد، از دور و لابهلای مهها، نقطههای محو و لرزانی به چشم میخورد. نورِ مشعل بود.
استرس به قلب پسر حملهور شد، ریکی باید میرفت، هرچه سریعتر باید از پناهگاه فاصله میگرفت. سرِ گرگینه رو از شونهش فاصله داد و به چشمهای سرخ شدهش خیره شد. حالا کمی آرومتر بود. « ریکی برو، دارن میان.. برو. »
ترسی توی چشمهای ریکی شکل گرفت، انگار اون دو جفت تیلهء مشکی رنگ فریاد میزدن " من رو تنها نذار! ". ریکی دستهای پسر رو توی دستهای خاکیِ خودش گرفت و با صدای آرومی لب زد :
_باهام بیا!
پسر نفس عمیقی کشید و دستهاش رو از دستهای مو طلایی جدا کرد و قدمی به عقب برداشت، وقتِ خداحافظی رسیده بود. « باید بری، من نمیتونم بیام. برو، برو! »
اشک بازهم از چشمهای ریکی که آمادهء اشک ریختن بودن، سرازیر شد. سرش رو به طرفین تکون داد و دوباره قدمی به جلو برداشت اما دستهای مو مشکی به سمت کمانش کشیده شد.
_خواهش میکنم. تو که نمیخوای شکارچی باشی، تو- تو نمیتونی شکارچی باشی.. تو تنها کسی هستی که دارم سونگهونا لطفا..
کمانش رو از روی شونههاش برداشت و تیری روی زه گذاشت و زه رو کشید؛ تیر آمادهء پرتاب شدن بود، اما سونگهون نمیخواست به گرگینهء عزیزش آسیبی برسونه. با صدای نسبتا بلندی فریاد کشید : « برو! »
اما ریکی فقط چند قدمی عقب رفت و بازهم با لبان لرزان سرش رو به طرفین تکون داد، صدای پاها هر لحظه نزدیکتر میشد. « باهام بیا.. بیا بریم، فر- »
به ناچار تیری پرتاب کرد که تیر، کنار پای پسر فرود اومد. ریکی ترسيده به چهرهء مصمم مو مشکی نگاهی انداخت، انگار هیچ راه برگشتی نبود.
_نه.. دونهء برف تو اینکارو نمیکنی، تو به من آسیبی نمیرسونی.. اینکارو نکن، باهام ب-
تیر دیگهای پرتاب شد و دوباره ریکی قدمی به عقب برداشت، اما هنوز نرفته بود. حالا صورت مو مشکی هم خیس از اشک شده بود، از خداحافظی متنفر بود. تیر دیگهای به سمت گرگینه پرتاب کرد و با عجز فریاد کشید، حالا زرین مو دور تر رفته بود اما وقتی دست پسر سمتِ آخرین تیر رفت، ریکی به گرگی قهوهای رنگ تبدیل شد و به سمتِ تاریکی جنگل فرار کرد و برای آخرین بار، نگاهی به چهرهء خیس از اشکِ شکارچی انداخت.
با رفتن ریکی، زانوهای پسر سست شدن و روی زمین خاکیِ افتاد. به تیرهایی که هرکدوم برای فراری دادن ریکی، جایی از زمین فرو رفته بودن نگاهی انداخت و بعد، به تیر و کمانِ توی دستش خیره شد. حالا دیگه ریکی رفته بود، احتمالا برای همیشه.
احساس میکرد قلبش با رفتنِ پسر به هزاران هزار تکه شکسته شده و شکستههاش، سینهش رو زخمی کردن. نفس کشیدن براش سخت شده بود. آخرین تصویری از گرگینهء جوان در ذهن داشت، گرگِ قهوهای رنگ و ترسیدهای بود که با سرعت به تاریکیِ جنگل میدوید. ریکی هیچوقت جلوی پسر تبدیل نمیشد و حالا..
_هون؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
شکارچیها رسیده بودن، اما خوشبختانه ریکی رفته بود. سونگهون آهی کشید و بعد، از روی زمین بلند شد و خاکِ روی زانوهاش رو تکوند. به سمت جونگسونگ برگشت و به جمعیتِ پشت سرش نگاهی انداخت، همه اونجا بودن. « نتونستم.. نتونستم بگیرمش، فرار کرد. » دروغ گفت، مثل دهسالِ گذشته و حتی قبل تر از اون، دروغ گفت.
چهرهء جونگسونگ شکاک بهنظر میرسید، اما توجهی نکرد و فقط، به سمت تیرهای فرو رفته توی زمین رفت و اونها برداشت. شکارچیها پناهگاه رو پیدا کرده بودن، پناهگاهی خالی از گرگینه. جسد مورگان رو که از دستهاش با طنابی بسته شده بود، رصد کرد؛ پدرش آلفای بیچاره رو به سمت دریچه کشید و بعد، وارد پناهگاه شدن. خداروشکر میکرد که ریکی این صحنه ها رو نمیدید.
همهچیز توی چند دقیقه اتفاق افتاد، جسدهای گرگینهها توی پناهگاه انداخته شدن، بنزین رو روی دیوارها و سرخدارِ کنار پناهگاه پاشیدن و درآخر شعلهء کوچکی از کبریت هرچه باقی مونده بود رو به آتش کشید. قلب سونگهون هر لحظه بیشتر فشرده میشد، امیدوار بود ریکی حتی از دور هم تماشاگر این صحنه نباشه.
و اما دو جفت چشم مشکی رنگ، لابهلای مههای غلیظ و درختان بلوطِ تنومند، برای دومین بار نظارهگرِ خاکستر شدن خونه و مادرش بودن. مورگان حکم مادرش رو داشت و اون رو هم از دست داد، عدالت قطعا چیزی نبود که گرگینه تابهحال به چشم دیده باشه. از بین تنه درختها به سونگهونی که با شونههای خمیده روبهروی سرخدار ایستاده بود، زل زد. گرگینه هنوز یکچیز برای از دست دادن داشت و هرگز هم قرار نبود از دستش بده.
پنجسال بعد.
سال ۱۸۰۷ ، فرانسه ، بندر سنمالو.
کشتی توی بندر سنمالو پهلو گرفت و مرد، از پلکان کشتی پایین اومد و قدم روی اسکله گذاشت. نمیدونست چندمین بار بود که چند خط نوشته شده روی کاغد رو میخوند، اما احتمالا از هشت ماهِ پیش که برای سفر به فرانسه پا به کشتی گذاشت، هزاران هزار بار اون خطها رو دوره کرد و حالا نامه رو از بر بود.
" تیرهای تو اون شب سینهم رو نشکافتن، اما رفتنت مثل زهرِ قاتلالذئب بود، هنوز هم توی رگهامه. برنمیگردی، دونهء برف؟ "
برای آخرین بار هم نامه رو خوند، بلاخره اونجا بود و فقط دو ساعت با جنگل فاصله داشت. حتی نمیدونست چرا فکر میکرد ریکی توی جنگله. درسته، هشت ماهِ پیش از فرانسه نامهای به دستش رسید و به محض خوندنِ نامه سوار بر کشتی راهیِ فرانسه شد، و حالا اونجا بود.
از اولین کالسکهء سرپوشیدهای که توی بندر دید، درخواست کرد تا اون رو به دهکده ببره. سوار کالسکه شد و با گفتن " برو به دهکدهء مونلو " پردهء بالای درِ نیمهقَد کالسکه رو کشید و بعد سرش رو به دیوار چوبیِ کالسکه تکیه داد. چشمهاش رو بست که تا زمان رسیدن به دهکده، کمی استراحت کرده باشه.
و بلاخره بعد از پنجسال لابهلای مههای جنگل قدم برمیداشت، هنوز هم مسیرِ پناهگاه رو از بر بود. مه زیاد غلیظ نبود و میشد از دور، سرخدارِ نیمه سوخته رو دید. به یاد نمیآورد که کسی سرخدار رو دقایق آخر خاموش کرده باشه، شاید هم بعد از رفتنشون، ریکی اینکار رو کرده بود.
قدم تند کرد و تقریبا به سمت سرخدار دوید و بعد از دقایقی به دریچهء مخفیِ پناهگاه رسید، دریچه رو باز کرد و وارد راهپله شد، ردِ خاکستر روی دیوارهای سنگی مونده بود. دستش رو به دیوارها کشید و آروم از پلهها پایین رفت و درنهایت به چهارچوبی رسید که از درش، فقط یک لولا مونده بود. به داخل پناهگاه که قدم گذاشت، قامت بلندی وسط اون بهم ریختگی ایستاده بود، موهای طلاییش حالا تا شونهش میرسیدن و لباسهاش هنوز هم کهنه بودن. از بین اون لباسها هم میتونست بفهمه که چقدر لاغر شده.
بغض مهمان گلوش شد و قدمهاش رو آروم به سمتش برداشت، اونقدر آروم قدم برمیداشت که انگار اگر کمی سرعتش رو بیشتر میکرد، مو طلایی پا به فرار میذاشت.
_تو اومدی.
صدای بمِ گرگینه به گوشش رسید و قطرهای اشک، گونهش رو خیس کرد، حتی دلش برای شنیدن صداش هم تنگ شده بود. به سمت مرد برگشت و چهرهش رو که کمی خسته به نظر میرسید، از نظر گذروند و بعد، لبخند محوی روی لبهاش نشست. « مشتاق دیدار، دونهء برف. »
فاصلهء باقی مونده رو با قدمهای بلند طی کرد و خودش رو به سونگهون رسوند و لبهاش رو به لبهای مرد، پیوند داد. دستهای مرد لای موهای طلایی رنگش رفتن و به نرمی مشغول نوازش تارهای موهاش شدن. طوری یکدیگر رو میبوسیدن که انگار هرلحظه ممکن بود به پنجسال پیش پرت شن.
هر لحظه حلقهء دستهای ریکی دور کمر مرد تنگتر میشد، انگار که میترسید مثل پنجسالِ گذشته همهء اینها فقط خواب باشن. به آرومی از لبهای هم فاصله گرفتن و به چشمهای هم، خیره شدن. سونگهون چتریهای بلند شدهء گرگینه رو کنار زد و با پشت انگشتهاش، گونهش رو نوازش کرد. « برگشتم ریکیآ.. برگشتم که بمونم و نرم و نبینم خاکستر شدن روزهامون رو.. برگشتم. »
و شاید اون پناهگاه و سرخدارِ سوختهء وسط جنگل، جایی بود برای شروع دوبارهشون. جایی بود که مثل ققنوسی از خاکسترِ خود متولد میشدن و به زندگیِ دوبارهشون ادامه میدادن.
The end.