Cowboy
Willowدگر بندی در چشمانش نمانده بود که به پسرکِ پشت پیشخوان بار ندوخته باشد.
هر غروبِ دلگیر و خشکی زدهی صحرا، خودش را در آن بار قدیمی مییافت، در همان نقطه از بار؛ جایی که نگاهش را برای مراقبت از تنِ ظریفِ پسرکِ پشت پیشخوان، از دستانِ کثیفِ پیرمردهای کابو، رویش به جا میگذاشت.
و چه پنهان که در میان دوخت و دوز نگاهش به چشمان پاپی طورِ پسرک، قلبش هم در آن لبخندهای گاه و بیگاهش به جا مانده بود!
پیپ قهوهای رنگش را از لبهایش فاصله داد و دودش را مقابل دیدگانش و چشمان پسرِ پشت پیشخوان، پرده کرد.
درحالی که به محو شدن دود پیپش چشم دوخته بود زمزمههایی از جمع پیرمردان کابو که بوی فساد از میزشان شعله میکشید به گوشش رسید.
"من فقط سر اون پسر کوچولو قمار میکنم"
"اوه... فکرشم نکن یه شب خوب با اون پاپیِ مطیع رو از دست بدم"
پیک الکلش را دست نخورده روی میز رها کرد، با آرامشی ظاهری کتِ یقه خزش را از روی دستهی صندلی برداشت و روی یک شانهاش انداخت.
پیپ درحال سوختنش را گوشهی لبش گذاشت و قدمهای سنگینش را به سمت میزِ فساد پیرمردهای کابو کشید.
_هی آقایون... رقیبِ تازه وارد نمیطلبید؟
با برگشتن نگاههای هیزِ پیرمردهای کابو به سمتش دود پیپش را بیرون فرستاد و با ندیدن مخالفتی از جانبشان، صندلی خالیای را بیرون کشید و پشت میز جای گرفت.
پس از بُر خوردن کارتها و تقسیم شدنشان کارتهایش را از روی میز برداشت و پس از باز کردنشان از هم، نگاهی گذرا به کارتهای دستش انداخت.
_ کدومتون تضمین میکنه که اون پسرهی بارتندر، با برندهی این میز همخواب میشه؟
مردی از آن سمت میز زبان گشود:
_ صاحب این بار منم! اون کوچولو هم اینجا از من اطاعت میکنه. مگه نه پاپی کوچولو؟
با خم کردن سرش نگاهش را به پسر پشت پیشخوان داد که با نگرانیِ نامحسوسی به هیسونگ چشم دوخته بود و پس از چرخواندن نگاهش میان صاحب بار و آن پسری که بی آزار تر از پیرمردهای دور میز به نظر میرسید، با تردید سرش را به علامت تایید تکان داد و به سرعت از میز پیشخوان فاصله گرفت و خودش را مشغول تمیز کردن گرد و غبارِ نامرئیِ قفسهی بطریهای شیشهای کرد.
ضربان قلب هیسونگ با لرزش آن نگاه یک تپش جا انداخت، اما در ظاهر تنها اخمهایش را در هم کشید و برای بردن بازی مصمم تر شد.
دستِ خوبی بهش نیوفتاده بود اما باید میبرد! به هر قیمتی که بود.
.
.
.
بی توجه به صدای اعتراض آمیز پیرمردهایی که هر یک با ناسزایی از بار خارج میشدند از جایش بلند شد و پشت سر مردی که خودش را صاحب بار معرفی کرده بود به سمت میز پیشخوان قدم برداشت.
_ جهیونا... دیگه سفارش نکنم.
جهیون بی تردید اطاعت کرد.
_ بله آقا.
هیسونگ نگاهش را از طره موهای سیاه پسر مقابلش گرفت و به صاحب بار داد.
_ رقابت با شما افتخار بزرگی بود، دیگه میتونید برید.
_ زیاد بهش سخت نگیریا.
_ خیالتون راحت.
پس از دست دادن با مرد، با خارج شدن صاحب بار، به سمت پسری که جهیون خطاب شده بود برگشت.
نگاهش روی موهای لطیف پسرک که روی باندانای سرش جذاب تر از قبل خودنمایی میکرد چرخید.
چشمانش بند بند چهرهی بی نقص پسرک را از نظر گذراندند و تمام وجودش به ستایش ظرافت پسر مقابلش برخواست.
پس از ثانیههایی کش دار که بند دوخته شدهی نگاهش پاره نمیشد، نگاهش را از خیره شدن بهش بازداشت و به انگشتهای مضطربش داد.
_ اذیتت میکنن؟
_چ...چی؟
نگاهش را بالا اورد و به پسرِ پشت پیشخوان داد.
_ اون پیر مردها، نگاههای هیزشون، حرفهای تعفن بارشون، بوی فسادشون... لمسهاشون... اذیتت میکنن؟
نگاه جیک برق زد، گویا میان تمام بی رحمیها و بی اعتمادیها، مرد مقابلش بوی اعتماد میداد.
نگاهش رنگ اعتماد به خود گرفت.
چند لحظهای به دو چشم آهویی مرد مقابلش چشم دوخت و پس از درنگی طولانی، با تردید سرش را به علامت تایید تکان داد.
_ دفعهی بعدی مطمئن میشم تک تک دندونهاشون رو توی دهنشون خورد کنم.
پول الکلی که بهش لب نزده بود را روی میز مقابل جهیون گذاشت.
_ بابت نوشیدنی متشکرم.
با برداشتن کلاه کابوش از سرش، به نشانهی احترام تعظیم کوتاهی کرد و به سمت در خروجی قدم برداشت.
_ ولی...
بی توجه به پسر بارتندری که انتظار لمسها و بوسههای اجباری را میکشید از بار خارج شد.
بی خبر از آن که پسرِ پشت پیشخوان، این بار بی هیچ اجباری برای بوسیده شدن توسط آن لبهایی که تنها بر تن چوبیِ پیپش بوسه میزدند، انتظار میکشید!