Courage!
Lunia ficگوشی رو برداشت و با گفتن «الو» منتظر موند تا فرد پشت خط جوابش رو بده.
"منزل آقای اوه؟ من لو مائوچن هستم. میتونم با آقای اوه یونگ حرف بزنم؟"
سهون به سرعت دستهاش یخ زد و پاهاش سست شد. ترس به تمام بدنش رسوخ کرد.
"پ-پرفسور... پرفسور لو؟"
مائوچن اخمی کرد و نفس عمیقی کشید توی خانواده اوه فقط یک نفر وجود داشت که پرفسور لو صداش میکرد.
"اوه سهون!"
"پروفسور! خودتونید؟"
سهون میتونست سنگینی لحن و رفتار اون مرد رو حتی از پشت تلفن لمس کنه ولی چیزی که بیشتر براش اهمیت داشت این بود که بفهمه اشتباه نکرده.
"خودمم. بابات کجاست؟ تلفنشو جواب نمیده، باهاش حرف دارم"
گوشی تلفن توی مشتش فشرده شد و قلبش از استرس روی هزار نبض میزد، شاید دلیل هیجان قلبش اصلا به ترسش مربوط نمیشد.
مغزش یکدفعه قفل کرد و فقط یک نفر توی ذهنش باقی مونده بود.
"پروفسور! لو-لوهان حالش خوبه؟"
مائوچن بی توجه به حرف سهون نفس حرصیای کشید و درخواستش رو دوباره تکرار کرد، وقت نداشت با اون بچه حرف بزنه.
"چرا یونگ جوابمو نمیده؟ الان کجاست!"
مکث اون پسر برای جواب دادن بهش امید میداد که به خودش اومده و نمیخواد بیشتر از این بحث رو منحرف کنه ولی سماجت سهون غیرقابل انکار بود. چیزی که باهاش رو به رو شده بود.
"پروفسور. خواهش میکنم. خواهش میکنم بگید حالش خوبه"
"اوه سهون. حوصله بچه بازی ندارم جواب سوالمو بده"
"پروفسور. التماستون میکنم. من نمیتونم باهاش تماس بگیرم. لطفا-"
"فکر میکنی اگر حالش خوب بود قدمی به تو و خانوادت نزدیک میشدم؟ فکر میکنی دلم نمیخواد جلوی این بچه بازیاتونو بگیرم؟ اتفاقا خیلی مشتاقم مثل یونگ باشم اما لوهان خیلی مهم تر از خواسته های منو باباته"
اولین باری بود که صدای فریادهای پروفسور مورد علاقش رو میشنید در حالی که از خوب نبودن لوهان حرف میزد. اولین باری بود که صدای عصبانی اون مرد رو میشنید، اصلا دلش نمیخواست از نزدیک باهاش مواجه بشه.
صدای ممتد بوق تلفن بهش میفهموند که خیلی وقته تماس قطع شده و هیچ مخاطبی پشت تلفن وجود نداره.
با بی حسی گوشی رو سرجاش گذاشت، قدم اول به دوم احساس کرد زانوهاش توان راه رفتن ندارند.
تا قبل از این فکر فراموش شدن توسط لوهان بهش قدرت تحمل این شرایط موقتی رو میداد ولی با حرفهایی که پروفسور راجع به لوهان زد چیزی درونش تغییر کرد.
احساس میکرد تمام صبر و تحملی که توی این مدت داشته همش جز خیالات بوده، دلش آشوب شد و بی قراری توی چشماش موج میزد.
توی مسیر رسیدن به اتاقش نزدیک بود چند بار زمین بخوره اما نردههای فلزی کنار پله نذاشتند.
مغزش خالی شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه، همیشه بعد از این کارهای پدرش کسی که بهش وابسته شده بود به راحتی از دست میداد، تقصیر کسی نبود چون پدرش بیش از حد ترسناک بود و سهون باید درد شکستن قلبش و سختگیری خانوادش رو همزمان تحمل میکرد. فکر میکرد این دفعه هم همینطور میشه و خودش رو آماده کرد اما اشتباه میکرد! یک اشتباه بزرگ.
***
نفس عمیقی کشید و تلفن همراهش رو روی میز کوبید، اون پسر رو همیشه توی ذهنش تحسین و ستایش میکرد ولی هرگز فکر نمیکرد در این موقعیت قرار بگیره.
حتی الان هم میتونست قسم بخوره که اون پسر هیچ شباهت لعنتیای به پدر مزخرفش نداره، طوری که برای فهمیدن حال لوهان هیچ غروری توی حرفهاش نبود باعث میشد تحت تاثیر قرار بگیره. بعد از این همه سال زندگی میتونست فرق صداقت، تظاهر و وظیفه رو تشخیص بده.
"احمقا"
با خودش زیرلب زمزمه کرد و سعی کرد افکارش رو مرتب کنه اما با پیچیده شدن دستی دور کمرش کمی جا خورد ولی خیلی نگذشت که با قرار گرفتن سر تنها پسرش روی شونش لبخند آرومی زد.
"این آخرین باری بود که بهت اجازه دادم روی تخت من
بخوابی. تمام بالشتمو تفی کردی"
با لبخندی که روی لبش بود موهای پریشون پسرش رو دست کشید و اجازه داد تا خواب آلودگی از سرش بپره.
"دلم براتون تنگ شده بود بابا"
قلب مائوچن لحظهای ایستاد، چطور پسر قویش انقدر شکننده شده بود؟ فقط یک چیز میتونست قوی ترین آدمها رو به زمین بزنه، حسی که قدرتمند ترینهای دنیا رو به زانو درآورده بود و پسر کوچولوش قطعا در برابر عشق خیلی ضعیف بود.
نفس آرومی کشید و سعی کرد بچرخه تا صورت پف کرده و نشسته پسرش رو ببینه.
"من همینجام لوهان! قرار نیست جایی برم"
"میدونم بابا. خیلی دوستون دارم. دیگه هیچوقت تنهام نذارین"
بوسهی آرومی روی پیشونیش گذاشت و لبخند پهنی به
چشمهای پف کردش زد، حتی دیدن اون چشمها باعث میشد قلبش تیر بکشه و از همسرش خجالت بکشه. بهش قول داده بود که اجازه نده لحظهای پسرشون سختی بکشه و لبخند هرگز از روی لبش کنار نره اما انگار نتونسته بود پای قولش بمونه.
"صبحانتو کامل بخور و امروز استراحت کن. میتونی به دوستات زنگ بزنی که بیان پیشت"
روی پاشنه پا چرخید تا به سمت اتاقش بره و شروع یک ماجرای مزخرف و خسته کننده آماده بشه اما صدای گرفتهی لوهان متوقفش کرد.
"بابا! دیگه از دستشون عصبانی نیستی؟"
مائوچن نفس عمیقی کشید، اون پنج نفر دقیقا کاری رو که ازش متنفر بودند، انجام داده بودند ولی این فقط خواستهی خود پسرش بود پس نمیتونست به این مسائل حاشیهای زیاد اهمیت بده.
"بهشون بگو عصبانی نیستم اما دلیل نمیشه ناراحت نباشم"
"ممنون بابا"
آرزو میکرد پنج بار پشت سر هم سکتهی قلبی کنه ولی لوهان هر بار با این لحن سرخورده ازش بابت چیزایی که ارزش نداشتن تشکر نکنه. احساس میکرد اون پسر رو به عنوان برده گرفته و حالا با این کارش لطف بزرگی در حق بردش کرده. ازش متنفر بود.
به بهانه کلاسهای دانشگاه از خونه بیرون زد ولی حقیقت این بود که امروز هیچ کلاسی نداشت.
مستقیم به سمت شرکت بزرگ تجهیزات پزشکیای رفت که میدونست کلی خلاف و خرابکاری پشت معروف شدن این شرکت هست. چیزی که مثل روز روشن بود، متقلب بودن یونگ در تمام کارهاش بود.
"امرتونو بفرمایین؟"
منشی جوان اون مرد سوالی بهش نگاه کرد، منتظر شد تا اون دختر سرش رو بالا بیاره و بتونه چهرش رو ببینه. وقت برای معرفی کردن خودش نداشت.
"اوه! پروفسور لو. متاسفم. چند لحظه منتظر بمونید"
دختر بلافاصله بعد از دیدنش از روی صندلی بلند شد و تعظیم رسمی کرد، خوشحال بود که اون منشی از رئیسش باهوش تره.
منتظر موند تا منشی وارد اتاق یونگ بشه و اجازه ورود بگیره، کم کم داشت از تمام اتفاقات و پروسههای معمولی عصبی میشد.
کمی نگذشت که منشی با چهرهای شرمنده جلوش ظاهر شد.
"متاسفم پروفسور. اما ایشون گفتن که مهمون مهمی دارن اگر کار ضروری دارین صبر کنید"
و دقیقا همین اتفاق آخرین چیزی بود که تحملش کرد چون اتفاقات بعدش رو زیاد متوجه نمیشد و سیمهای مغزش برای کنترل اعصابش کاملا پاره شدند.
اون عوضی رو بهتر از هر کسی میشناخت، همه رو منتظر میذاشت تا نشون بده چقدر مهمه و مردم باید برای حرف
زدن باهاش صبر کنند ولی مائوچن کسی نبود که برای کسی صبر کنه مخصوصا برای کسی که لایق تنفر ورزیدن بود.
"هیچکس جرئت نداره منو منتظر بذاره حتی اون رئیس احمقت"
منشی رو کنار زد و با اخمهای تو هم رفته به سمت دفتر نحسش رفت و با خشونت وارد شد، دقیقا چیزی که ازش مطمئن بود. هیچ مهمون مهم کوفتیای وجود نداشت.
اون مرد توی توهمات خودش با افراد مهم نشست و برخاست میکرد.
"اوه! مهمونای مهمت کجان؟ نکنه وقتی باهات مخالفت کردن سرشونو کردی زیر آب؟"
مائوچن پوزخندی زد و متقابلا به چهرهی خونسرد یونگ که در حال خوندن اخبار روز بود نگاه کرد.
"متاسفم رئیس. من-"
"برو بیرون"
صدای بم یونگ باعث شد منشی ترسیده بدون حرف اضافهای اتاق رو ترک کنه.
"چرا نمیشینی مائوچن؟"
"وقت گپ زدن ندارم. نمیتونم با سهون تماس بگیرم. باهاش چیکار کردی؟"
یونگ اخم غلیظی روی صورتش نشوند و خیلی تلاش کرد تا صداش بلند نشه.
"تو باهاش تماس بگیری یا اون پسر-"
"به خودت جرئت نده حتی یک کلمه راجع به پسر من حرف بزنی"
انگشت تهدید و ابروهای بالا رفته مائوچن باعث شد یونگ ادامه حرفش گفته نشه اما کنترلی که روی خودش داشت کاملا از بین رفت. دستاش رو روی میز کوبید و بالاخره از روی صندلی طبی بزرگش بلند شد.
"پسرت گند زده به زندگی من. من اجازه نمیدم تو یا پسرت با سهون تماس بگیرین"
"سهون شریک منه و پسرم مهندس پروژشه تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی"
یونگ پوزخندی زد و شروع به قدم زدن کرد، انقدر از سیاست و موقعیتهای گفت و گو خبر داشت که میدونست مکثش برای جواب دادن چقدر میتونه اعصاب اون پروفسور ساده رو بهم بریزه.
"به وقتش به اون پروژهای که پسرت با زرنگی ازم دزدیدش رسیدگی میکنم ولی الان بحث رابطهی کثیفیه که با هم دارن"
مائوچن خندهی بلندی کرد و دستش رو روی سینش قفل کرد، کسی از روابط کثیف حرف میزد که شایعههای زیادی پشت سرش بود.
"بیخیال مرد. رابطه اونا کثیفه میشه بهم بگی اسم رابطه تو با وزیر بهداشت یا وزیر بازرگانی چی میشه گذاشت؟
نامزدی که چند ماه پیش برای سهون انتخاب کردی دختر کوچیکه وزیر جونگهون بود؟ درست نمیگم؟ رابطه های تو کثیف تر و آشغال تر از هر رابطهایه"
به راحتی تونسته بود با اشاره کردن به یک سری موضوعات سطحی رنگ صورت اون مردو تغییر بده، میتونست تیره شدن پوستش رو ببینه، نفسهای تند و لرزش عصبی دستاش. چیزی که با بی رحمی از دیدنش لذت میبرد، عذاب کشیدن اون مرد.
"تو با محدود کردن اون پسر هیچ غلطی نمیتونی بکنی. اگر صد سال پیش بود شاید ولی الان نه. دیر یا زود مجبور میشی رهاش کنی ولی قبل از رها کردنش مطمئن شو که من دهنمو بسته نگه داشتم"
وقتی دستای اون مرد رو دید که چطور مشت شده و میلرزه سعی کرد آرومتر پیش بره نمیخواست با سکته دادنش درگیر جنازه کثیفش بشه.
"دهنتو ببند مائوچن.. تو هیچ غلطی نمیکنی.. من هر کاری بخوام با بچم میکنم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی... دهنتم بسته نگه میداری وگرنه-"
"نکنه منم میکشی؟ نه مطمئنم هنوز جرئت این کارو نداری وگرنه خیلی زودتر بخاطر حسادت بیش از حدت اینکارو میکردی"
"خفه شو"
فریاد بلند یونگ باعث شد پوزخند مائوچن غلیظ تر بشه، انقدر میدونست که کارش راه بیوفته.
با ابروی بالا رفته به قدم زدن اون مرد نگاه میکرد، کاملا تونسته بود به جنون برسونتش و از این وضعیت راضی بود.
"چی میخوای که دهنتو ببندی؟ برای همیشه. من تو رو دست کم گرفتم. فکر میکردم مثل بیست سال پیش هنوز تو سری خور بقیهای. فقط بگو چقدر میخوای؟ پروژه رو میخوای که بدی پسرت؟ سهام بیمارستانو میخوای؟ چی میخوای؟"
لحن مضطرب و کلماتی که با سرعت ادا میشد بهش میفهموند که الان وقت اعلام خواستشه. میتونست ببینه که چطور اون مرد سعی داره ترس و اضطرابش رو پشت
اخم و چهره عبوسش پنهان کنه ولی لب های خشک شده و عرق سرد روی پیشونیش چیز دیگهای رو ثابت میکرد.
"من به پول کثیف تو احتیاجی ندارم"
"پس چی میخوای؟"
فریاد عصبی و بلند یونگ وقتی که با حرص دستاش رو به میزش کوبید نتونست حتی یک لحظه هم بترسونتش.
پوزخند زد و حالا نوبت اون بود که با سیاست معکوس تکنیکی که روش پیاده کرده بود اجرا کنه.
آروم قدم زد و روی یکی از صندلیهای اتاقش جا گرفت، مکث و سکوتش برای جواب دادن، صدم به صدم ثانیش خط های عمیقی روی مغز یونگ ایجاد میکرد.
"چطوره درباره پسرامون حرف بزنیم؟ منطقی!"
از حرص میلرزید و با چشمای به خون نشسته به مردی که تمام عمرش بهش حسادت میکرد، نگاه میکرد. از بین دندونهای بهم چسبیدش طوری که واضح بشه زمزمه کرد.
"تصمیم.. در مورد.. سهون... یک تصمیم خانوادگیه"
"دو شب دیگه میام خونتون. بهتره تمام خانوادت هم جمع باشن تا در مورد سهون و لوهان تصمیم بگیریم و بهتره درو برام باز کنی یونگ چون هنوز میتونم حرف بزنم"
ابرویی بالا انداخت و بدون اتلاف وقت از روی صندلی بلند شد از اتاقش خارج شد و بدون بستن در پشت سرش به سمت آسانسور رفت. میتونست بشنوه که اون مرد روانی چطور از خشم با منشی جوانش دعوا میکنه و الکی فریاد میزنه.
شاید جلوی اون مرد میخندید و پوزخند میزد و با خونسردی حرف میزد اما قلبش بیش از حد به هیجان و جنب و جوش افتاده بود چیزی که قطعا نباید سراغش میومد.
نفس عمیق و بلندی میکشید و با قدمهای سستی به سمت ماشینش میرفت، احساس میکرد دیگه انرژیای توی بدنش باقی نمونده به محض اینکه سوار ماشینش شد قوطی قرصی که برای مواقع اضطراری لوهان توی داشبوردش
گذاشته بود بیرون کشید و با تشخیص قرص درست یکی از اونا رو قورت داد و صبر کرد تا نفسهای بند اومدش آروم بشه و به حالت عادی برگرده.
بی جون لای چشماش رو باز کرد و به اون قرصها نگاه کرد پسرش حتی از کاربرد اون قرصها هم خبر نداشت فقط از هر کدوم چندتا با روکشهای آلومینیومی توی قوطی بزرگ گذاشته بود. خندهای کرد و احساس میکرد حالش بهتر شده.
تا حالا توی زندگیش چنین هیجان شدید و منفیای تجربه نکرده بود، تمام این سالها چشماش رو روی گزارشات و مدارک و اسناد مزخرف در مورد اون مرد بسته بود چون هیچ ارتباطی باهاش نداشت و نمیخواست که حتی یک قدم بهش نزدیک بشه ولی چیزی که اتفاق افتاده بود باعث میشد ساعتها بخنده. پسرش عاشق، پسر اون مرد نفرت انگیز شده بود و هیچ چیز قطعا نمیتونست جالب تر از این باشه.
***
از موقعی که مائوچن به خونشون زنگ زده بود منتظر اومدن پدرش بود. میخواست باهاش حرف بزنه ولی هیچ پیش فرضی توی ذهنش نداشت و نمیدونست باید چی بگه، اینکه لوهان رو میخواد!
قطعا پدرش میکشتش اما ایدهی دیگهای برای حرف زدن نداشت با بلند شدن صدای در ورودی مضطرب از روی مبل بلند شد حتی یک کلمه هم برای گفتن نداشت اما ناخودآگاه پاهاش برای ایستادن جلوی پدرش حرکت کردن و در نهایت خودش رو جلوی راه پلهها دید که مانع از عبور پدرش شده.
یونگ ابرویی بالا انداخت و با نگاه خسته و کلافش به اون پسر سرکش رو به روش خیره شد.
"اگر کاری داری بگو اگر نه، از سر راهم برو کنار"
سهون با نگاه ترسیده در حالی که سعی داشت چیزی به زبون بیاره به چشمای ترسناک پدرش نگاه کرد، بنظر میومد از چیزی رنجیده و عذاب کشیده اما مغزش نمیتونست این موضوع رو درک کنه.
چیزی برای گفتن نداشت و باز و بسته کردن بیهوده دهنش رو برای حرف زدن تموم کرد و با عذرخواهی آرومی کنار رفت تا پدرش برای استراحت آماده بشه. اما وقتی اون مرد از جلوش رد شد چهره لوهان توی ذهنش تداعی شد وقتی که از بی خبری داره عذاب میکشه. قلبش به درد میومد نمیتونست ناراحتی اون پسر رو تحمل کنه.
"من..."
صدای بلندش باعث شد توجه پدرش جلب بشه و نامطمئن روی پاشنههای پاش بچرخه. انگار پسر سرکشش حرفی برای گفتن داشت.
"تو چی؟"
سهون با شجاعت بیشتری سرش رو بالا گرفت و سعی کرد تمام ترسی که توی زندگیش از پدرش داره کنار بزنه، اون نیاز داشت حرف بزنه و حاضر بود عواقبش رو بپذیره فقط بخاطر کسی که دوستش داشت.
"م-من.. من لوهانو دوست دارم بابا. متاسفم اما بابت
عشقی بهش دارم متاسف نیستم"
نفس حبس شدش رو یکدفعه رها کرد، احساس میکرد خیلی سبک تر شده ولی حس ترس تمام وجودش رو گرفت وقتی پدرش در مقابل حرفش شروع کرد به خندیدن.
خندههایی که عادی نبودن میترسوندش.
"یسونگ، جیسونگ، جین هو، ایسول! بیایین ببینین سهون چی میگه؟"
جین هو با نگرانی از آشپزخونه بیرون اومد و ایسول بخاطر باردار بودنش نمیتونست زیاد حرکت کنه فقط از روی کاناپه بلند شد و چند قدم جلو اومد تا بتونه به اون جسم نرم تکیه بده. جیسونگ به همراه بچهها از هال بیرون اومدن و متعجب به اون دو نفر خیره شدن و یسونگ که آخرین نفر بهشون ملحق شد از بالای پلهها به معرکهی جدیدی که پدرش مدیریتش میکرد خیره شد. مغزش توانایی بیشتری نداشت و همین باعث میشد اخم غلیظی روی صورتش ایجاد بشه.
"سهون! میشه یه بار دیگه بگی؟ میخوام کل خانواده بفهمن"
سهون مردد با نفسهایی که تند شده بود سرش رو بالا گرفت و آب دهنش رو قورت داد، لرزش دستاش رو کنترل کرد و سعی کرد خودش رو آروم کنه. میخواست چیزی که همه ازش خبر دارن بلند به زبون بیاره، فکر نمیکرد انقدر سخت باشه.
"من-"
"اوه! نه بذار من بگم! گفتی من یه آشغال کثیفم و اصلا از این بابت متاسف نیستم! درست نمیگم؟ همینو گفتی دیگه!"
سهون لحظهای شوکه شد، تا حالا پدرش جلوی همه این حرفها رو بهش نزده بود، نگاهش رو از بین چشمایی که بهش خیره بودن رد کرد و در آخر به اون دو تا بچه که ترسیده بهش خیره بودن رسید.
دستاش رو مشت کرد و اخم غلیظی کرد نمیتونست ساکت بمونه تا اینطور به احساساتش توهین بشه.
"من اون پسرو دوست دارم بابا. من هرگز با دخترای قدرتمندی که انتخاب میکنی ازدواج نمیکنم اینو بفهم"
یونگ پوزخندی زد و پلهای پایین اومد ولی هنوز قدش از اون پسر بلندتر بود و میتونست مثل یک سلطه جو بهش خیره بشه.
جیسونگ مضطرب بچهها رو از اون جو دور کرد تا بیشتر از این شاهد این دعوای مزخرف نباشند.
"با لجبازی به جایی نمیرسی سهون. این بچه بازیاتو تموم کن در اخر باید با یکی از همون دخترا ازدواج کنی"
سهون تک خندهای زد و سرش رو با تاسف تکون داد، هیچکدوم از حرکات و رفتارش دست خودش نبود احساس میکرد خود واقعیش به کما رفته.
"میدونی آخرین دختری که برام انتخاب کردی چطور با گریه فرار کرد؟ دوست پسرم اومد واضح توی صورتش گفت که من قرار نیست عاشقش بشم. من عاشق کارش شدم و هر دختری که انتخاب کنی وضع همینه"
یونگ اخمی کرد تازه میتونست دلیل عصبانی شدن پدر اون دختر و پیامهای طولانی و ناخوشایندش رو بفهمه. رگهای مغزش در حال ترکیدن بودن و میتونست فشار بیش از حدشون رو حس کنه. اون پسر با آینده کاریش به راحتی بازی کرده بود و اینطور با افتخار ازش حرف میزد.
"اون پسری که ازش حرف میزنی کجاست؟ تو با توهماتت زندگی میکنی؟ دیدم چطور اون روز فرار کرد. من نمیذارم اون عوضی گولت بزنه و همه چیزتو بالا بکشه. من نمیذارم سختی هایی که برای به اینجا رسوندت کشیدم به باد بره"
سهون تک خندهای زد و متعجب به پدرش خیره شد.
"نگران مال و اموال منی؟ مقدار خاصی برای ارضا شدن از پول و ثروت نداری؟ باشه هر چی که دارم ماله تو. هر چیزی که بهم دادی و منت بزرگ کردنمو میذاری پس بگیر"
صورت یونگ بیش از حد سرخ شده بود و به محض باز کردن دهنش رگهای برجسته گردن و شقیقههاش مشخص شد.
"هر چی که داری؟ تو چیزی از خودت نداری. هر چیزی که داری من بهت دادم. حتی اسمت. فکر کردی مدرک تخصص و دکتری رو خودت گرفتی؟ تو هرگز چیزی از خودت نداری. من تو رو از هیچی به اینجا رسوندم. من تو رو به این اعتبار رسوندم. من بودم که بهت گفتم چیکار کنی. من بودم که مسیر زندگیتو مشخص کردم. تو بدون من هیچی نیستی"
یونگ نفس نفس میزد و دندوناش رو از حرص روی هم فشار میداد حاضر بود تمام شخصیت اون پسر رو خرد کنه تا به چیزی که میخواد برسه و اینکار رو انجام میداد.
سهون در مقابل تمام فریادهای گوش خراش پدرش لبخندی زد و دستاش رو روی سینش گره زد.
"ممنون پدر که حق انتخابایی که داشتم و ازم گرفتید بهم یادآوری کردید. تقریبا داشت یادم میرفت روش شما برای تربیت بچه هاتون چقدر ظالمانس"
یونگ جلوی چشماش رو هالهای قرمز گرفته بود، طوری که نمیدونست داره چیکار میکنه و جلوی چه کسایی قصد داره کاری رو انجام بده که بارها انجامش داد.
دستش رو بالا برد تا سیلی محکمی به صورت پسرش بزنه، فقط میخواست کاری کنه تا دهنشو ببنده و مزخرف گفتن رو تموم کنه.
سهون لحظهای چشماش رو بست تا اون دردی که منتظر بود روی صورتش حس کنه، آرزو میکرد روزی از دستای سنگین پدرش رها بشه. از دستایی که مدام محدودیت بیش از حدش رو بهش یادآوری میکردند.
"هی هی! بابا! چیکار داری میکنی؟ هی! بس کن بابا!"
یسونگ با تمام سرعتی که از خودش میشناخت به سمت پدرش هجوم برد و جلوی اون اتفاق رو گرفت. جلوی پدرش ایستاده بود و از شتاب و گریز پدرش برای آسیب زدن به سهون جلوگیری میکرد و همین کار نیروی زیادی ازش میگرفت.
"جیسونگ زودباش ببرش توی اتاقش"
یسونگ به زور وسط مراقبت از سهون بلند فریاد زد و باعث شد اون دختر از پیلهی ترسی که توش گیر کرده بود
خارج بشه و به سمت سهون بره و دستش رو بگیره و به سمت اتاقش هدایتش کنه.
سهون نمیخواست اونجا رو ترک کنه ولی اصرارهای خواهرش رو نمیتونست نادیده بگیره.
جیسونگ سریع توی اتاقش هلش داد و بیرون رفت تا پدرش رو به همراه یسونگ و مادرش آروم کنه.
مدام طول اتاقش طی میکرد تا فشار عصبیای که روش بود مهار کنه اما صدای بلند پدرش که چیزای بدی رو بهش نسبت میداد باعث میشد عصبانیتش تشدید بشه.
دقیقا دو ساعت طول کشید تا سر و صداهای بیرون از اتاقش آروم بشه، میدونست گند زده ولی دلش میخواست تا ته این ماجرا رو بره حالا که اون پرده سیاه ترس از پدرش پاره شده بود هیچ چیزی براش مهم نبود.
خیلی نگذشت که در اتاقش ناگهانی باز شد و یسونگ و جیسونگ با خستگی وارد اتاقش شدند.
از اینکه مستقیم به چشمای خواهر و برادرش خیره بشه خجالت میکشید، سرش رو پایین انداخت و آروم روی
تخت نشست. حاضر بود هر بازخواستی که اونا میکنند بشنوه.
"تو دیوونه شدی سهون؟"
یسونگ به حرف اومد و با چشمای درشت به سهونی که گیج نگاهش میکرد خیره شد، حتی فکر کردن به حرفی که برادر کوچکترش زده بود باعث میشد عقل از سرش بپره.
"هرچی که دارم ماله تو! تو نمیدونی اون چطور پول و ثروتو میپرسته؟ مطمئن باش با این حرفی که زدی تا لباس های تنتو درنیاره عقب نمیکشه"
"اگر همه چیزمو حتی لباس های تنمو بهش بدم میذاره با خیال راحت کنار لوهان باشم؟"
جوابش باعث تعجب یسونگ و جیسونگ شد، سهون کسی بود که همیشه بخاطر صبر و تحمل زیادش از طرف خواهر و برادرش تحسین میشد حتی اگر این موضوع رو بهش نمیگفتن اما واقعیت داشت.
جیسونگ قدمی به سمت سهون برداشت و کنارش روی
تخت نشست تا دستش رو بگیره.
"سهونا. یکم دیگه صبر کن. لطفا عاقلانه تصمیم بگیر"
شاید مدتها از نرم صحبت کردن خواهرش میگذشت از این حس ترحم متنفر بود ولی مغزش گنجایش فکر کردن به چیزای حاشیه رو نداشت اون همین الان یک دعوای سنگین با پدرش بخاطر لوهان کرده بود، طبیعی بود که تمام مغزش حول محور اسم لوهان میچرخید.
"اگر بهای این صبر و تحملو بپردازم میتونم لوهانو داشته باشم؟"
سکوت نفس گیری توی اتاق ایجاد شد ولی یسونگ اجازه نداد بیش از حد طولانی بشه.
"ببین سهون. منم عاشق ایسولم. همونطور که جیسونگ عاشق شوهرشه ولی این باعث نشده همه چیزمونو ببازیم. تو با از صفر شروع کردن یک بازنده محسوب میشی"
"اگر بازنده بشم پدر دست از سرم برمیداره؟ اگر بهش اعلام کنم من یه بازندم ولم میکنه تا با لوهان باشم؟"
هردو توی سکوت به سهون خیره شده بودند، احساس میکردن اون پسر زیادی از صبرش استفاده کرده و حالا بیشتر از این نمیتونه تحمل کنه. بهش حق میدادند.
"اگر واقعا میخوایش. باشه. من با پدر حرف میزنم"
چشمای سهون یکدفعه برق زد و سر جاش ایستاد، فکر میکرد یسونگ داره شوخی میکنه اما جدی بودنش واضح بود. جیسونگ با نگرانی به یسونگ رفت.
"یعنی چی حرف میزنی؟ در مورد چی میخوای باهاش حرف بزنی؟"
"در مورد چیزی که سهون میخواد. بعد از این همه سال انقدر میشناسمش که بدونم چطور باهاش حرف بزنم. ازش میپرسم که واقعا چی میخواد تا رهات کنه ولی قبلش.. مطمئن شو که ازش پشیمون نمیشی"
یسونگ با تحکم گفت ولی قبل از اینکه جواب بگیره سهون با تمام ذوقی که داشت داداش بزرگترش رو به آغوش کشید.
"من واقعا خوشبختم که تو رو دارم داداش. ممنون"
ناخوداگاه لبخند آرومی روی چهرهی یسونگ ایجاد شد که سهون نتونست ببینتش. خیلی وقت بود که سرزنده بودن داداشش رو ندیده بود. اون پسر تغییرش داده بود، این تغییر رو از لحظه ورودش به این خونه متوجه شده بود و حالا میفهمید که چرا سهون انقدر برای داشتن اون پسر تلاش میکنه و شجاع شده. اون واقعا لیاقتش رو داره!
"هی. خودتو لوس نکن. سی سالت شده هنوزم مثل بچه ها رفتار میکنی!"
سهون با چشمایی که برق میزدن از داداشش فاصله گرفت و لبخند پهنی زد، زبونش از خوشحالی بند اومده بود و نمیتونست چیزی بگه.
جیسونگ هیچ چیزی نمیگفت و قصد نداشت هم چیزی بگه حتی وقتی از اتاقش بیرون رفت حرفی نزد.
ولی سهون انقدر خوشحال بود که به حال خواهر و برادرش یا فکری که راجع بهش میکنند.
سرش رو روی بالشت گذاشت اما بدون اینکه متوجه بشه اشکاش قطره قطره بالشتش رو خیس میکردند. توی این یک هفته هرگز گریه نکرده بود اما حالا واقعا بهش نیاز داشت.
****
من عاشق روابط پیچیده برادرانه و خواهرانه این خانوادم
اصن هر کدومشون یه دنیای جدا دارن از خواهر زاده های سهونم که نگم...
بوس به کلتون پرتقال کوچولوها
-stylish-