Cotton Candy Crush
Eliy𓏲 ๋࣭ ⭑
معمولاً تشکر کردن از آدمهایی که از قبل کلی به خودشون افتخار کردن، کاری نبود که انجام بده. نیازی نبود که اونها رو پرروتر کنه، درسته؟
اما با این حال، اون اینجا بود، تو چهارمین شبنشینیش تو خوابگاه سونگمین، در تلاش برای پیدا کردن راهی برای تشکر از جونگین بدون اینکه اون رو پررو کنه. چون با وجود اینکه نمیخواست اعتراف کنه، جونگین دلیل اصلی بود که اون به اینجا رسیده بود. با آهی ناراضی گفت:
"مرسی جونگین."
به محض اینکه جونگین دهانش رو باز کرد، چشمهاش رو چرخوند:
"خب یه لیست طولانی از چیزایی هست که بابتش باید ازم تشکر کنی، اما این در مورد چی میتونه باشه؟" بعد از غر زدن دربارهی اینکه پسر کوچیکتر چقدر اعصابخوردکنه، آهی کشید:
"به خاطر اینکه تو باعث شدی که من عضو تیم تشویق بشم… دلیل اینکه رابطهی من و جیسونگ الان بهتره، تویی... پس مرسی."
جونگین دستش رو روی قلبش گذاشت:
"داری ازم تشکر میکنی؟ واقعاً؟"
"خیلی بهش عادت نکن، فقط یه تشکر سادهست... پررو نشو..."
اون به شبی که خونهی جیسونگ مونده بود و روزهای بعدش فکر کرد، وقتی جیسونگ رو تو دانشگاه میدید، حتی سعی نمیکرد مارکهای روی پوست قهوهای و قشنگش رو پنهان کنه. روی استخوان ترقوهاش اگه حرکت خاصی میکرد یا روی رانهاش اگه شلوارک یا دامنش بالا میرفت، اون مارکها دیده میشدن. اون میدونست بهتره اونها رو مخفی کنه، اما جیسونگ این کار رو نمیکرد و وقتی هیونجین اونها رو میدید، حس خوبی تو وجودش ایجاد میشد.
سونگمین به اون نگاه کرد:
"چی گفتی؟"
جونگین مشتش رو بالا گرفت:
"داستان عاشق شدن غریبهها که داره عالی پیش میره، حالا تنها کاری که مونده اینه که سونگمین روی اون بازیکن عضلانی چانگبین حرکتی بزنه!"
هیونجین وقتی از جونگین تشکر کرد، تصمیم گرفت از کسی که واقعاً سزاوارش بود هم تشکر کنه. اون دیر وقت به فلیکس پیام داد:
"مرسی."
چند دقیقه بعد فلیکس جواب داد:
"خواهش میکنم ;)"
"واقعاً انتظار نداشتم که شماها اینقدر جلو برین… اما ظاهرا خیلی خوب از فرصتی که بهتون دادم استفاده کردین... راضیم..."
صورتش قرمز شد. پس جیسونگ به فلیکس گفته بود چه اتفاقی افتاده؟
"یه فرصت عالی بهم داده شد. حیف بود اگه ازش استفاده نمیکردم!"
بعد از اتفاقی که بین اون و جیسونگ افتاده بود، از بیرون به نظر میرسید که رابطهشون هیچ تفاوت خاصی نکرده. اما اون و جیسونگ هر دو میدونستن که یه تغییر رخ داده. شوخیهای آزاردهندهای که در اصل هیچوقت واقعاً شوخی نبودن حالا دیگه تبدیل به عشوه و ابراز علاقه شده بودن.
اون هنوز هم بیتردید برای پنج دور دویدن مشکل داشت. دور چهارمش رو کاملاً نفسنفسزده تموم کرد. جیسونگ با نگاه دلسوزانهای بهش گفت:
"یه دور دیگه، تقریباً رسیدی!"
"نمیتونم دیگه ادامه بدم."
جیسونگ پشتش رو نوازش کرد:
"اگه این دور آخر رو تموم کنی، بهت جایزه میدم."
ابرو بالا انداخت. جایزه؟
"چی؟"
"خودم."
جیسونگ انقدر ساده و مستقیم گفت که اون فقط تونست سر تکون بده، چون تمام فکرهاش متوقف شد و تنها چیزی که میتونست فکر کنه، تموم کردن اون دور آخر بود.
آغوشها کم و بیش مثل قبل بود، ولی گاهی بوسهای پنهانی روی گونه، پیشونی یا حتی گردن بهشون اضافه میشد. اون حتی سعی نمیکرد نگاههای پر اشتیاقی که به جیسونگ میفرستاد رو پنهان کنه. اما اغلب تو دنیای خودش بود و نگاههای پر اشتیاق جیسونگ رو از دست میداد.
هیونجین در حال کشش بدنش بود در حالی که تیم تشویقکننده و تیم فوتبال برای بازی جمعه آماده میشدن. ابرو بالا انداخت وقتی دو تا کفش جلوش متوقف شد. به بالا نگاه کرد و لی مینهو رو دید که به اون نگاه میکرد.
"ام؟"
"چی شده؟"
با ترس پرسید، نمیتونست انکار کنه که مینهو واقعاً ترسناکه. مینهو خم شد تا همسطح چشمهای هیونجین باشه:
"میدونم خیلی… خب، با هم آشنا نیستیم، اما تو با جیسونگ دوستی."
اوه، درباره جیسونگ بود. پس سر تکون داد و منتظر شد که بازیکن فوتبال بره سر اصل مطلب.
"همه چیزی که میخوام بگم اینه که بهش آسیب نزن. اگه بزنی، من مجبور میشم به تو آسیب بزنم و هیچکدوممون اینو نمیخوایم."
مینهو صاف ایستاد و منتظر جواب نموند و هیونجین شگفتزده رو تنها گذاشت.
واقعا رمزآلود بود. قضیه چی بود؟ چرا باید به جیسونگ آسیب میزد؟ هرچی بود، عجیب بود.
اولین مکالمهشون درواقع تهدید محسوب میشد؟
شب بازی رسید، همه داشتن خوشحالی میکردن، فقط تیم تشویقکننده و تیم فوتبال تو زمین مونده بودن. وقتی داشتن زمین رو خالی میکردن، هیونجین عقب موند، فلیکس، جیسونگ و سهیون جلوتر از اون صحبت میکردن.
هیونجین خودش رو به جیسونگ چسبوند و بازوش رو دور کمر پسر کوتاهتر پیچید، که باعث شد هر سه توقف کنن.
"میتونم باهات حرف بزنم؟"
آرام از جیسونگ پرسید، که سر تکون داد. دو نفر دیگه پیام رو گرفتن که قراره مکالمه دو نفره باشه و به بقیه تیم پیوستن.
"چی شده هیو..."
جیسونگ با جیغ کوتاهی حرف خودش رو قطع کرد، وقتی هیونجین اون رو به سمت مخالف جایی که همه میرفتن کشید. هیونجین جیسونگ انعطافپذیر رو به جایی که تیم تشویقکننده قبل از بازی آماده میشد، برد. وقتی در بسته و قفل شد، هیونجین به پشت جیسونگ فشار آورد و روی گردنش بوسهای زد. جیسونگ گردنش رو خم کرد تا هیونجین فضای بیشتری داشته باشه:
"سلام راستی....."
جیسونگ خندید. هیونجین روی پوست جیسونگ ناله کرد و چشمهاش رو به مارکهای روی بدن جیسونگ دوخت:
"نپوشوندی؟ حتی روز بازی؟"
دستهاش به سمت رانهای جیسونگ رفت و بوسههاش به نیشگونها روی گردن و استخوون ترقوه تبدیل شد.
"گفته بودی با این مارکها قشنگم."
"خیلی قشنگه که اینجوری بهم نشونش میدی."
جیسونگ نالهای کرد و به سمت صندلی چرخید تا جلوی آینه قرار بگیره و هیونجین رو روی اون هل داد و خودش روی پاش نشست. دستهای هیونجین به کمر جیسونگ رسید و دستهای جیسونگ بین موهای اون بود. بدنشون نزدیک و لبهاشون بالاخره به هم رسید. بوسهای شلخته پر از دندون، زبان و بزاق بود. جیسونگ شروع به تکون دادن باسنش روی پای هیونجین کرد، نالهها و نفسها با بوسه مخلوط شد.
اون مطمئن بود که جیسونگ میتونه بفهمه که اون کاملاً تحریک شده، وقتی خودش فهمیدهبود که عضو جیسونگ چقدر سفته. بنابراین اون اولین کسی بود که بوسه رو قطع کرد و فوراً طعم جیسونگ رو از دست داد. لبهاش دوباره به گردن جیسونگ رسید:
"چی کار میخوای بکنی، هوم؟"
بین بوسهها پرسید.
جیسونگ بیشتر حرکت کرد و نفس عمیقی کشید:
"میخوام سواری بگیرم."
اوه... لعنت بهت.
اون سرش رو تکون داد، دستهاش رو زیر دامن جیسونگ فرستاد و باکسرش رو پایین کشید قبل از اینکه باکسر خودش رو دربیاره. جیسونگ کمی باسنش رو بالا برد، هیونجین دید که چطور دستش زیر دامنش ناپدید شد و صورت جیسونگ جمع شد و ناله کوچیکی کرد. اون نتونست جلوی نگاه پرشهوتش رو بگیره وقتی جیسونگ خودش رو آماده میکرد. پسر بلوند بهش نگاه کرد و جیسونگ ناله کوچیکی کرد:
"اینطوری بهم نگاه نکن."
"چطوری؟"
آروم پرسید، ولی نگاهش رو از جیسونگ برنداشت.
"مثل… نمیدونم.... دوست ندارم… اینطوری."
جیسونگ زمزمه کرد و نفس سنگینی کشید. اون مطمئن نبود چطور به جیسونگ نگاه میکنه، اما نتونست چشمهاش رو از بلوند برداره. موهای قشنگ بلوندش روی چشمهاش ریخته بود، طوری که لب پایینش رو گاز میگرفت وقتی انگشت دوم رو وارد میکرد، قرمزی نرم روی صورتش، نالهها و نفسهای نرمی که از لبهاش خارج میشد. همه چیز ذهنش رو پر از جیسونگ و فقط جیسونگ کرده بود.
بعد از چند دقیقه متوجه اینهی روبه روش شد... چشمهاش به جیسونگ خیره شد و نفسش بند اومد. دامن جیسونگ انقدر بالا رفته بود که دید کاملی از حرکت دو انگشت اون داشت. جیسونگ برگشت و احتمالاً تعجب کرد که چرا اون اینقدر متمرکزه و ناله کرد:
"اینطور بهم نگاه نکن!"
"ببخش عزیزم، اما تو خیلی قشنگی، نمیتونم نگات نکنم."
اون زمزمه کرد، یه دستش رو زیر ران جیسونگ و دست دیگهاش رو روی کمرش گذاشت تا تعادلش حفظ بشه. جیسونگ ناله آرومی کرد. اون دستش رو بالا و پایین ران جیسونگ کشید و کمی فشار داد و دید که پشت جیسونگ کمی قوس میگیره…
خیلی قشنگ بود... هیونجین واقعا خوشبخت بود که چنین فرشتهای رو توی بغلش داشت... فکرش قطع شد وقتی جیسونگ زمزمه کرد:
"فکر کنم کافیه…"
انگشتهاش رو بیرون کشید و باکسر هیونجین رو پایینتر کشید و دستش رو روی آلتش گذاشت و آهسته اون رو لمس کرد.
هیونجین نالهای کرد وقتی دست جیسونگ بالا و پایین رفت و پریکامش رو روی عضوش پخش کرد.
اون متوجه نشده بود که چقدر عضوش نادیده گرفته شده تا وقتی جیسونگ اون رو لمس کرد.
"صدات خیلی قشنگه…"
جیسونگ زمزمه کرد و به صورت هیونجین نگاه کرد در حالی که دستش روی عضو هیونجین حرکت میکرد. اون نتوانست جلوی سرخ شدنش رو بگیره و ناله ضعیفی که وقتی جیسونگ دستش رو برداشت از لبهاش خارج شد رو نگه داره. جیسونگ خندید و کمی خودش رو بالا کشید، خودش رو روی عضو هیونجین تنظیم کرد و بعد روی اون نشست.
"لعنتی سونگی…"
ناله کرد و کمر جیسونگ رو انقدر محکم فشار داد که رد دستش روی پوستش موند. حس بودن جیسونگ دورش اعتیادآور بود و صداهایی که جیسونگ درمیآورد، فوقالعاده به نظر میرسید. جیسونگ پیشونیش رو روی شانه هیونجین گذاشت و حرکت کرد.
"من… نزدیکم… خیلی نزدیک…"
جیسونگ روی پوست هیونجین زمزمه کرد و سرش رو تند تکون داد.
چقدر حساس و نازک بود. دست جیسونگ زیر پیراهنش لغزید، ناخنهاش به پوستش فرو رفت تا خودش رو آرومتر کنه. حس گاز گرفتن و مکیدن جیسونگ تو گودی گردنش باعث شد نالهای کنه. هیونجین دستش رو زیر دامن جیسونگ کرد و اون رو دور عضو اون پیچید. پسر بلوند از این حرکت نفسش بند اومد و آروم پوست جایی که صورتش رو قرار داده بود، گاز گرفت.
"من… فاک… هیونجینی… من…"
کلماتش به نالههای پشت سر هم تبدیل شد. حرکات جیسونگ آرومتر شد و نالهای بلند کرد. اون حس کرد جیسونگ دورش سفت شد، کلمات نامفهومی برای خودش زمزمه کرد تا اینکه تو دست هیونجین به اوج رسید. بعد از چند ضربه، هیونجین هم به اوج رسید؛ باسنش رو به جیسونگ فشار داد، دستهاش روی کمر جیسونگ چسبیده بود و با نالهای بلند داخل بلوند اومد. جیسونگ اجازه داد روی هیونجین فرو بره و کاملاً آروم گرفت. چند دقیقه همانطور موندن تا ذهنشون آروم بشه.
جیسونگ اولین کسی بود که صحبت کرد:
"یه کمی رو لباست آب دهان ریختم، ببخشید."
صداش گرفته بود چون هنوز صورتش تو گردن هیونجین بود. هیونجین جیسونگ رو برگردوند و گفت:
"اوه، جیسونگ کوچولوی قشنگم موقع سکس حتی نمیتونه آب دهانش رو کنترل کنه؟"
و گوشه دهانش رو پاک کرد. جیسونگ سرخ شد و صورتش رو دوباره به گردن هیونجین فرو برد:
"معلومه که نمیتونم، وگرنه معذرت نمیخواستم!"
پسر بلوند غر زد.
"قشنگه! هیچ چیزی برای خجالت نیست! جیسونگ قشنگم فقط میتونه کلمات 'لطفاً' و 'هیونجینی' رو وقتی آب دهانش میریزه بگه."
اون پشت کمر جیسونگ رو کمی مالید تا آرومش کنه. جیسونگ بعد از چند دقیقه نشست:
"بیا امیدوار باشیم زمین خالی باشه، چون لباس اضافی نداریم و هر دو یونیفرممون کثیف شده..."
در واقع هنوز افرادی روی زمین بودن، دقیقتر بگیم کارکنان مدرسه اطراف میچرخیدن. جیسونگ مچش رو گرفت و کنار حصار دویدن. با صداهای آروم و خنده، کنار حصار و زیر سکوی تماشاچیان دویدن، انگشتهای جیسونگ هنوز سبک دور مچ هیونجین حلقه شده بود. زیر سکو پنهان شدن و دنبال فرصتی بودن تا برن بیرون.
"لعنتی، فکر نکنم بتونیم از اونجا بریم."
هیونجین زمزمه کرد و به نگهبان نزدیک محل مورد نظر اشاره کرد.
موضوع این نبود که نمیتونستن اونجا باشن، فقط خجالتآور بود که با یونیفرمهای پر از لکههای کام بیرون بیان. جیسونگ ساکت بود و بعد برگشت و بهش نگاه کرد:
"یه ایده دارم."
اون هیونجین رو به طرف حصاری که خیلی بلند نبود کشید:
"باید بپریم!"
هیونجین میخواست از جیسونگ بپرسه دیوانه شده یا نه، اما هر چی فکر کرد، بیشتر به نظر میرسید بهترین گزینهشون همین باشه.
و اینطوری بود که جیسونگ رو بلند کرده بود تا بهش کمک کنه از حصار بالا بره. خیلی تاریک بود، زمانی فهمید جیسونگ از حصار عبور کرده که صدای کوتاه "اوف" رو شنید، وقتی به زمین برخورد کرد. به نظر نمیرسید فرودش خیلی نرم باشه، اما بعداً میتونست نگرانش باشه. با بلندتر بودن از جیسونگ، واقعاً نیازی به کمک نداشت. کفشش رو بین سوراخهای حصار گذاشت تا ثابت شه و پای دیگهاش رو بالا آورد و از روی حصار فلزی رد شد. قبل از اینکه بفهمد، روی زمین سمت دیگه حصار بود.
"کفشت کجاست؟"
جیسونگ زمزمه کرد. اون نالهای کرد، ایستاد و به اون طرف نگاه کرد تا کفش رو گیر کرده روی اون سمت ببینه. اوج بدشانسی بود.
"گیر کرده."
"باشه، فقط منو بلند کن تا برات بیارم."
اون با محبت آهی کشید؛ جیسونگ واقعاً ناز بود. هر لحظه بیشتر عاشقش میشد.
دستهاش رو به رانهای جیسونگ پیچید و اون رو بلند کرد تا خم شه و کفشش رو برداره. هیونجین گه کاملا از منظره روبه روش داشت لذت میبرد، با شیطنت گفت:
"فکر نکنم مشکلی باشه بیشتر ببینم که اینطوری خم شدی."
لبخند شیطنتآمیزش در لحنش کاملاً مشخص بود. جیسونگ ناله کرد و غر زد که تنها کاری که هیونجین میتونه بکنه فکر کردن به عضوشه، در حالی که جیسونگ با حصار تو شکمش درگیره. جیسونگ بالاخره موفق شد کفش رو بیرون بکشه، متأسفانه تمام حصار وقتی این کار رو کرد تکون خورد و صدای بلندی داد.
"شنیدی؟"
"شاید یه حیوانه؟"
"کی اونجاست؟"
جیسونگ با کفش هیونجین به زمین برگشت:
"بریم، نمیخوام گیر بیفتیم!"
و با خنده از پارکینگ دویدن، هیونجین با یه کفش. وقتی به ماشین جیسونگ رسیدن، اون با حداکثر سرعت ممکن بدون شکستن قوانین اصلی، از مدرسه خارج شد.
برای پنج دقیقه اول تو سکوت رانندگی کردن تا به چراغ قرمز رسیدن. تو ثانیهای نگاه هر دو به هم گره خورد و شروع به خنده کردن.
جیسونگ زمزمه کرد:
"این سرگرمکننده بود."
هیونجین سر تکون داد و آهی کشید که بیشتر از حد انتظار گرم بود و سپس زمزمه کرد:
"تو سرگرمکنندهای."
بعد از اون، اون شب رو تو خونه جیسونگ گذروند و بذارین بگم که خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشت، دوباره جیسونگ رو خم شده دید.
「 Anonymous 」
𖥧 𝐂𝐇𝐀𝐑𝐌𝐄𝐑