Confession

Confession


August 2024, 9:34 a.m, کلبه ساحلی

سوبین بی‌حوصله داشت لباساشو تا می‌کرد و میذاشت توی چمدونش. هر حرکتش کند بود انگار دستاش دل نداشتن همکاری کنن. بومگیو به گوشه دیوار تکیه داده بود و دستاشو توی جیب شلوار راحتیش فرو کرده بود. نگاهش روی سوبین بود اما چیزی نمی‌گفت. بعد از چند لحظه سکوت سوبین بالاخره زیر لب غر زد:

— “اصلا دلم نمی‌خواد برم…”

بومگیو نفسشو آهسته بیرون داد، سرشو کج کرد و با همون آرامش خاصش جواب داد:

— “میدونم. ولی مامانت الان بهت نیاز داره، سوبین. این یه مدت رو پیشش بمون من اینجا می‌مونم پیش یونجون، مراقبشم.”

سوبین لبشو گاز گرفت، با چشماش یه نگاه کوتاه به یونجونی که داخل اتاق بود و داشت تیشرت سفیدشو میپوشید انداخت. دلش گرفت، خواست سریع کیفشو ببنده اما دستاش برای چند لحظه روی زیپ موند.

— “ولی من دلم راضی نیست معلم کوچولو تنها بمونه”

بومگیو خندید و با لبخند نصفه‌نیمه‌ای گفت:

— “یاااا مگه بچست سوبین؟ نمیذارم تنها باشه قول میدم.” و درست وقتی سوبین خواست چیزی بگه، نگاهش ناخودآگاه روی پیانوی گوشه‌ی اتاق افتاد، همون نگاه کافی بود تا اتفاقای پریشب تو ذهنش مرور بشن.

Flashback,

— “امروز پیانویی که داخل استودیو تهیون بود رو شکستم”

بعد از تنشی که بینشون اتفاق افتاد، سکوتی تو اتاق برقرار شد، سوبین انگار نفسش توی گلوش گیر کرده بود، اخمی کرد نمیدونست چی باید بگه:

— “پیانو‌ رو شکستی؟ برای چی؟”

یونجون نگاهشو دزدید، انگشتاشو توی موهاش فرو کرد و نفسشو با حرص بیرون داد

— “من نمیدونم چیشد… فقط… فقط… من انگار همه‌چی از کنترلم خارج شده بود؟”

— “باشه یونجون، سعی میکنم درکت میکنم اما شکستن پیانو؟ چیزی که همه ما میدونیم دوستش داری؟” جمله اخرشو با تردید گفت، میخواست ریکشن یونجونو بسنجه.

پسر ملافه سفید رو بین انگشتاش فشرد، انقدر فشار اورد که نوک انگشتاش به رنگ سفید دراومدن. بعد با حالت تندی لب باز کرد:

— “از کجا میدونید دوستش دارم؟ چرا همش همینو بهم میگید؟” سرشو به سمت سوبینی چرخوند که داشت شلوارشو تنش میکرد و موهای خیسش اطرافش پخش شده بودن “اصلا میدونی حقیقت چیه سوبین؟ من از هرچی پیانوعه متنفرم. دیگه نمیخوام هیچ پیانویی اطرافم ببینم. شما هم بهتره اینو بپذیرید مخصوصا تهیون”

سوبین تیشرتشو پوشید. حوله‌ش رو  پشت گردنش گذاشت و روی تخت نشست.

— “باشه باشه. یه چیزایی هست که بعدا باید راجبش صحبت کنیم چوی یونجون.” اروم موهای یونجونو کنار زد و ادامه داد “ازت میخوام یکمم مارو درک کنی هوم؟ این همه سال به پیانو عشق ورزیدی و الان یهویی نفرتتو نسبت بهش اعلام میکنی. خب برای ما عجیب بنظر میاد” نفس عمیقی کشید “و… تهیون استودیو رو تازه گرفته، وسایل‌هاش همه جدیدن.” با یاداوری دست کبود پسر بیشتر اخم کرد “از همه مهم‌تر خودت اسیب دیدی! ببین دستای قشنگت کبود شدن؟ من نمیخوام کوچیک‌ترین اتفاقی برات بیفته”

صدای نفسای یونجون فضارو پر کرد سکوت یونجون رو دید، موهایی که همیشه — بوی شامپو نارگیلی میداد — رو بو کرد و بهش خیره شد، حالا که یکم تنش از بین رفته وقتش بود راجب مشکلی که برای مادرش پیش اومده و سوبین باید یه مدت بره پیش اونا، بگه. 

— “یونجون، میخوام یه چیزی بهت بگم”

اما یونجون قبل اینکه سوبین ادامه بده، انگار که برق گرفته باشه از جاش بلند شد و نشست. سریع چشماش پر از اشک شدن و شروع کرد تند تند حرف زدن:

— “نه نه سوبین، باشه دیگه اینکارو نمیکنم دیگه چیزی رو نمیشکونم من… من… ببخشید میدونم همه چی سخت شده واست یعنی واسه ما… اما تو تنهام نزار دیگه همچین کاری نمیکنم…”

سوبین که از این تغییر حالت یهویی ماتش برده بود، شونه‌های لرزون یونجونو گرفت:

— “یونجون به خودت بیا”

— “ نه… نه… سوبین میدونم ازم خسته شدی… اما… اما لطفا منو ول نکن”

— “یونجون!...گفتم بسه! اروم باش” با صدای بلند پسر مو‌مشکی، یونجون کمی شوکه شد. مدتی طول کشید تا اروم شه، نفساش تنظیم شدن و قطره اشکی که از گوشه چشمش افتاد نشونه پشت سر گذاشتن حمله عصبیش بود.

وقتی سوبین حس کرد پسر رو به شل شدن رفته، آروم سرشو روی سینه‌ش کشید. دستشو توی موهای نرمش فرو برد و با حرکات یکنواخت نوازش کرد. لرزش بدن یونجون کم‌کم جای خودش رو به سنگینی خستگی داد، نفساش عمیق‌تر شدن مثل کسی که بعد از جنگیدن با خودش دیگه توانی براش نمونده.

بوسه‌ای روی شقیقه‌اش گذاشت. با مرور اتفاقای امشب از همیشه بیشتر احساس درموندگی میکرد. اروم روی شقیقه پسر زمزمه کرد:

— “یونجون من ازت خسته نشدم، فاک پسر من ازت خسته نشدم؟ من ولت نمیکنم..” با لحن محکمتری ادامه داد “هیچوقت” حتی انقدر غرق گفتن این جمله‌ها بود که متوجه نشد یونجون خیلی وقته که خوابش برده و حرفاشو نشنیده.

Now

— “اما…”

بومگیو خرخری کرد “سوبین بسه خستم کردی! اگه راه میفتادی الان رسیده بودی اونجا”

سوبین دهن باز کرد تا جوابی بده که با اومدن یونجون از اتاق، ساکت شد.

— “اماده‌ای سوبین؟”

سوبین لبخندی به یونجون زد و در جوابش سری تکون داد. زیپ چمدون کوچیکش رو بست، بعد به سمت یونجون قدم برداشت تا باهاش خداحافظی کنه. دستشو پشت کمرش گذاشت و به سمت خودش کشید. اول روی ترقوه‌اش که از یقه‌ی تیشرت لانگ بیرون زده بود رو بوسید، بعد سرشو کمی بالا برد، نوک لب‌هاش نرم روی خط فک پسر قرار گرفت. گرمای پوست یونجون برای لحظه‌ای روی لبش نشست. همون‌جا آروم زمزمه کرد:

— “وقتی من نیستم مراقب خودت باش… وقتی بهت پیام دادم زود جواب بده و همینطور زنگ‌هام.” بغلش کرد و ادامه داد:

— “همونطور که دیروز بهت توضیح دادم یه مشکلی براشون پیش اومده. من زود برمی‌گردم، باشه یونجون؟” بدن پسر رو با حالت بامزه‌ای تکون داد، انگار می‌خواست لج‌بازی‌های همیشگی یونجون رو نرم کنه:

— “باشه ججونی؟”

بومگیو بعد از درآوردن حالتای مختلف و دراماتیک حالت تهوع، بالاخره به حرف اومد:

— “کاش بس کنید چون حالم داره بهم می‌خوره! دو روز میری و برمی‌گردی، دیگه این مسخره‌بازیا چیه؟”

یونجون دستاشو محکم‌تر دور گردن سوبین حلقه کرد. بی‌میل لب زد “زود برگرد و…” و یقه‌ی پشت لباس سوبینو مرتب کرد، بعد سرشو بیشتر به گردنش چسبوند. نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست بوی آشنای سوبین رو توی حافظه‌ش قفل کنه تا روزای دلتنگی کمتر اذیتش کنن. دلش می‌خواست نذاره سوبین بره، ولی می‌دونست نمی‌تونه زندونیش کنه.

— “تو هم مراقب خودت باش.”

بومگیو چشماشو چرخوند و به یونجون که هنوز چسبیده بود نگاه کرد:

— “یونجون میشه از بغل اون پابو بیای بیرون و کیک توت‌فرنگی‌ای که برای مامانی درست کردی رو بدی سوبین تا ببره براش؟”

سوبین با چشمای متعجب و هیجان‌زده نگاهی به یونجون انداخت. پسر هنوز بین دستاش تقلا می‌کرد اما بالاخره عقب کشید. گوشه‌ی لبش کمی سرخ بود، یه خنده‌ی خجالت‌زده روی صورتش نشست.

— “اوه! برای مامانم کیک توت‌فرنگی درست کردی؟”

                    ⋆

آشپزخونه بوی وانیل گرفته بود. یونجون با پیشبند سفید و موهایی که جلوی پیشونیش ریخته بودن، خم شده بود روی میز و با حرص خمیر کیک رو هم می‌زد. هر چند ثانیه یه بار زیر لب غر می‌زد:

— “چرا این لعنتی درست قاطی نمیشه؟همش تقصیر بومگیوعه”

بومگیو وارد اشپزخونه شد، بدون اینکه چیزی بگه پرید و روی کانتر نشست. پاهاشو تاب داد و با نگاه بی‌حوصله‌ای زل زد به یونجون. چند لحظه سکوت برقرار بود تا اینکه بالاخره گفت:

— “می‌دونی که تو حتی بلد نیستی یه تخم‌مرغ درست بشکنی، درسته؟”

— “منو با خودت اشتباه گرفتی احتمالا، پس اون کیکی که دادی سوبین ببره رو کی درست کرده؟”

— “اون استثنا بود”

یونجون سرشو بلند نکرد، اما اخم کرد و با قاشق چوبی به سمتش اشاره کرد:

— “خفه شو. این قراره بهترین کیکی باشه که تو توی عمرت خوردی.”

بومگیو لبخند کجی زد، دستاشو به هم قفل کرد و سرشو کج کرد:

— “باشه امیدوارم مثل دفعه‌ی پیش نشه؟ همون کیک‌بلوبری که سوخت.”

یونجون سریع برگشت سمتش، چشم‌هاشو ریز کرد:

— “هی! اون یه بار بود اونم تقصیر فر بود نه من.”

بومگیو خندید، به جلو خم شد و آروم انگشتشو به روی پیشبند یونجون که اردی شده بود زد و به بینیش مالید: “آره خب، وگرنه که هیونگ‌کوچولوی ما هیچوقت مقصر نیست.”

یونجون متقابلا یه تیکه از ارد رو زد به بینی بومگیو “خب حالا تو هم اردی شدی مشاور کوچولو”

بومگیو با چشمای گشاد زل زد بهش، بعد نفسشو با حرص بیرون داد. دستشو بالا برد تا آرد رو پاک کنه اما در عوض با خنده شیطونی، کاسه‌ای که توش ارد ریخته بود رو خالی کرد روی یونجون “دیگه بهم نگو مشاور کوچولو”

یونجون که شوکه شده بود از این حجم اردی که روی سرش ریخته، ابروهاشو بالا انداخت و با حالتی مظلوم گفت:

— “مگه تو بهم نمیگی هیونگ کوچولو… چرا نگم؟”

بومگیو همون لحظه اخم کرد. دستشو از روی صورتش برداشت، چند ثانیه نگاهش روی یونجون موند. دیگه خنده‌ای تو چشم‌هاش نبود.

— “یونجون… به من اینو نگو؟”

یونجون جا خورد هنوز با قاشق چوبی توی دستش وسط آشپزخونه وایساده بود.

— “وا… فقط شوخی کردم.”

بومگیو پاهاشو از روی کانتر پایین انداخت و کمی به سمتش خم شد “یا میدونم هیونگ، ولی هربار که تو و سوبین هیونگ اینو بهم میگید یاد اون دوست عوضیت میوفتم.”

یونجون بهش خیره موند. اخمش محو شد جاش یه کنجکاوی همراه با تردید جاشو گرفت، آروم گفت:

— “چرا انقدر از تهیون بدت میاد؟”

فضا یهو سنگین شد. بومگیو نفسشو آهسته بیرون داد، دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد و سرشو پایین انداخت “فکر کنم دیگه باید بگم چیشده نه؟ چون تو و سوبین ولم نمیکنید”

یونجون مواد کیک رو ریخت توی قالب، بعد با لحن هشداری گفت “بومگیو، منتظرم”

بومگیو لبشو گاز گرفت مثل کسی که دنبال جمله‌ی درستی می‌گرده ولی هیچی پیدا نمی‌کنه. نفسشو آهسته بیرون داد و دستاشو محکم‌تر توی جیبش فرو کرد.

— “یونجون… بعضی چیزا هست که گفتنشون همه‌چی رو بدتر می‌کنه.”

یونجون خندید اما خنده‌ش پر از عصبانیت بود:

— “بدتر از چی؟ بدتر از اینکه تو هیچی نمیگی و من باید فقط حدس بزنم؟” 

بومگیو پوزخندی زد، یکی باید به هیونگش میگفت تو هم همینی! هیچی نمیگی و ما باید حدس بزنیم اما خب.

یونجون بعد اینکه قالب رو گذاشت تو فر یه قدم جلو اومد. حالا فاصله‌شون کمتر از نیم متر بود. نگاه تیزش چسبیده بود به بومگیو.

— “من از اون شبی که تولدت بود سالهاست دارم می‌بینم عوض شدی. حتی تهیونم بهم نمیگه چرا درست صبح اون تولد رفت امریکا! من باید چی فکر کنم؟ هان؟ اینکه اتفاقی افتاده که منو بیرون این ماجرا نگه داشتید؟” صدای یونجون رفته‌رفته لرزش گرفت، بیشتر شبیه التماس شد تا عصبانیت. “یا شایدم… فکر میکنید من مشکلی دارم؟ اره خب. یونجون که نرمال نیست چرا باید اینارو بدونه.”

بومگیو سریع حرف یونجون رو قطع کرد “هی هی. همونجا اورثینک کردنو تموم کن! سوبین هیونگم راجب این قضیه نمیدونه به خودت ربط نده هیونگ”

— “کدوم قضیه؟”

                    ⋆

تهیون برخلاف همیشه که سعی میکرد شاد و پرانرژی باشه، امروز اصلا حوصله نداشت. حتی صدای خنده‌های کازوها که معمولا خیلی دلنشین بود، حالا براش ناخوشایند میومد مثل صدایی که زیادی کش بیاد و فقط اعصابتو داغون کنه. 

کازوها اما مثل همیشه تو مود خودش بود. اون حالتای خجالتی و بازیگوشش که هیچوقت خاموش نمیشدن الان حتی بیشترم شده بودن! امروز خوشگلترین استایل رو زده بود، البته که اون دختر هم زیباست هم خوش‌استایل و میتونست دل هر پسری رو ببره.

تهیون همونطور که مشغول تنظیم یکی از اهنگا بود، با صدای کازوها چند لحظه وایساد:

— “خسته نشدی؟ از صبحه مشغول تنظیم کردنشی کانگ!”

تهیون بدون اینکه نگاهشو برداره، جواب داد:

— “آهنگا خودشون تنظیم نمیشن، میشن!؟”

دختر دوباره خندید، موهاشو پشت گوشش داد:

— “اره ولی خب باید یکم به خودت استراحت بدی، میترسم یهو‌ از پا بیوفتی”

تهیون بالاخره سرشو برگردوند. چشم‌هاشو باریک کرد:

— “داری نگران من میشی یا فقط بهونه میاری که از کار فرار کنی؟”

کازوها لبخند شیطونی زد. فنجونشو بالا آورد و جرعه‌ای ازش خورد:

— “کی گفته فرار میکنم؟ من اینجام که حواسم به جذاب و با استعدادی مثل تو باشه” و نزدیکتر شد. با وجود خجالتی بودنش، امروز حال و هوای این دختر تغییر کرده بود. مژه‌هاشو با حالت اغواگرانه‌ای تکون داد و صدای کشدارش رو آروم پایین آورد:

— “تهیون میدونی تو خیلی با استعدادی… تازه از نزدیک حتی جذاب‌ترم به نظر میای.”

انگشتای کشیده‌ش بی‌دعوت نشست روی سینه تهیون. پسر اولش فقط لبخند فیکی زد، انگار که از توجهی می‌گرفت متعجب نبود اما نگاهش یه جایی بین بازیگوشی و بی‌میلی سرگردون بود.

کمی بعد نفس کوتاهی کشید دست دختر رو خیلی ملایم برداشت و لبخند مودبانه‌ای تحویلش داد.

— “حرفای نازی میزنی ولی می‌دونی امروز برخلاف روزای دیگه اصلا تو مود این حرفای شیرین نیستم” تهیون نگاهش جدی بود، هیچ نشونه‌ای از خنده یا شوخی توی صورتش نبود. میخواست بدونه این همه راحتی از کجا میاد؟

لبخند روی لبای کازوها برای لحظه‌ای لرزید اما به جای عقب‌نشینی، با سماجت بیشتری خم شد جلو. دستشو دور بازوی تهیون حلقه کرد و کشیدش سمت خودش.

— “اوه کامان، نمی‌تونی این لحظه رو خرابش کنی” و لباشو رسوند به لبای تهیون، یه بوسه کوچیک با ظاهر شیرین. پسر اولش بی‌حرکت موند نه همراهی کرد و نه کامل پس کشید. فقط دستاش رو با حالت بی‌تفاوتی پایین نگه داشته بود. دختر موهای‌خرمایی

رنگش روی صورتش ریخته بودن، بوی عطر گل رزش همه جا پیچیده بود. بعد جدا شدن از لبای تهیون، با چشمای خمار بهش نگاه میکرد. درست لحظه‌ای که کازوها دوباره لباشو بهش رسوند، برق عجیبی توی ذهن تهیون جرقه زد. بی‌اختیار یاد اون شب تولد افتاد. “فاکینگ تصور لبای عسلی بومگیو؟” اون گرمای آروم و بی‌عجله که هیچ شباهتی به این فشار و سماجت نداشت. یادش انداخت که چقدر تفاوت بینشونه. البته که تهیون بعد بومگیو با دخترای زیادی قرار میذاشت اما هیچکدوم حق نداشتن بدون اجازش لباشو ببوسن ولی کازوها؟ تهیون این بار عقب کشید، نگاهش پر از چیزی بین عصبانیت و شاید عذاب وجدان بود. کازوها جا خورد، ابروهاشو بالا انداخت و اخم ظریفی کرد:

— “هی چی شد؟ فکر کردم خوشت میاد… پریروز که داشتی تو کلاب با اون دخترا لاس میزدی مشکلی نداشتی!”

— “ببین کازوها، نمیخوام دلتو بشکونم اما از حدت نگذر”

کازوها روی پاشنه‌پاش وایستاد، سعی کرد بوسه‌ای روی گونه‌ش بذاره که تهیون با یه حرکت سریع مچشو اروم گرفت. صداش یخ زده و بی‌رحم اومد:

— “گفتم بس کن، همین الان تمومش کن.”

سکوت سنگینی تو استودیو پیچید. کازوها با دهن نیمه‌باز نگاهش می‌کرد ترکیبی از تعجب و دلخوری روی صورتش نشسته بود. ولی تهیون هیچ اهمیتی به دختر‌ متعجب رو به روش نداد. تنها سوییچ موتورش رو از روی میز برداشت و رفت بیرون. نیاز داشت تنها باشه و یکم فکر کنه.

                    ⋆

یونجون موهای اشفته‌اش رو کنار زد، با قدم‌های کشدار اومد سمت میز. لیوان آبمیوه‌ی پرتقال و بشقاب کوچیکی که روش کیک گذاشته بود رو گذاشت جلوی بومگیو. دستاش هنوز کمی بوی شیرینی و وانیل می‌داد.

— “خب… منتظرم” صداش نرم بود اما بی‌رحم مثل کسی که جواب می‌خواست، نه فقط یه بهونه.

بومگیو چند لحظه فقط به لیوان نگاه کرد، حبابای کوچیک آبمیوه بالا می‌رفتن و می‌ترکیدن. انگار داشت توی اون سرخوشی کوچیک غرق می‌شد تا لازم نباشه به نگاه یونجون جواب بده. گلوی خشکش بالا و پایین رفت، دستاش توی جیب شلوار راحتیش مشت شدن. حس می‌کرد اگه سرشو بلند کنه و مستقیم نگاه کنه، همه‌چیو لو می‌ده.

— “هیونگ… راستش…” جمله نصفه توی هوا موند. لبشو گاز گرفت، یه لحظه پلک زد و سرشو کمی کج کرد. نفسشو آهسته بیرون داد همونطور که نگاهشو از لیوان به سمت پنجره‌ تاریک دوخت.

یونجون به تقلید از پسر، کمی سرش رو خم کرد تا تو چشماش نگاه کنه

— “من تا حدودی میتونم حدس بزنم چیشده، ولی برای اتفاقای بعدش ایده‌ای ندارم”

بومگیو نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. بعد این ۴ سال، دیگه وقتش بود باری که این همه مدت روی دوشش بود رو با کسی شریک بشه. البته تو این موقعیت نمیدونست تعریف کردن این جریان چه تاثیری روی هیونگ اشفته‌اش میزاره اما خب با اصرار‌های مکرر اون پسر، چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید

— “اون‌شب…”

Flashback, January 2020. سئول کلاب نئون‌پلاس

بومگیو بعد از لبخند زدنای بی‌شماری که به ادمای اشنا کلاب زد، اروم سمت جایی‌که دوستای صمیمیش — مثل سوبین، هیسونگ و البته دوست‌پسر سوبین یعنی یونجون بودن و تکیلا میخوردن — قدم برداشت.

نورهای نئونی روی دیوارها و سقف، موسیقی بلند، صدای خنده‌ها و رقصیدنای کاپل‌ها… همه چیز پرهیجان به نظر می‌رسید، ولی برای بومگیو؟ همه اینا مثل یه نمایش تکراری بود که باید تحملش می‌کرد. اون دنبال یه چیز هیجان‌انگیز تر بود! یه چیزی که این تولدشو متفاوت‌تر کنه و‌ هیچوقت یادش نره قافل از اینکه یه اتفاق مهم در انتظارشه.

وقتی رسید کنار بار، دستش روی صندلی گذاشت و یه جرعه از لیوانش کشید. حرارت تکیلا تو رگ‌هاش پیچید. سوبین موهاشو بهم ریخته کرد “بالاخره میتونی بدون اجازه‌من هرچقدر دلت میخواد تکیلا بخوری”

یونجون با مهربونی بومگیو رو بغل کرد.

— “تولدت مبارک بومی”

— “ممنونم هیونگ” بومگیو با حالت نازی جوابشو داد.

سوبین که روی صندلی نشسته بود، از بازوی یونجون گرفت و به سمت خودش کشید. با حالت شیطونی دم گوشش چیزی زمزمه کرد، یونجون اول اخم کرد انگار که داره مقاومت میکنه ولی خیلی زود با نگاه براق و خجالتی کوتاهی تسلیم شد. بعدش بومگیو نفهمید چیشد که سوبین و یونجون خیلی زود از دیدش خارج شدن. حتی متوجه نبود هیسونگ هم نشده بود، مگه اون پسر همین چند دقیقه پیش داشت داد نمیزد “بومگیو تولدت مبارک باشه کوچولو؟” خندید و بیخیال شد. با تکیلای توی دستش بلند شد. حداقل بره یکم برقصه تا سرگرم شه اما همینکه وارد شد یهو یکی محکم بهش خورد. لیوان از دستش لرزید و الکل نصفه‌نیمه ریخت روی تیشرت سفیدش که زیر کت چرمش پوشیده بود. 

— “هی…!” با حرص سرشو بلند کرد اما همون لحظه کلمات توی دهنش خشک شدن. پسر خوش‌استایلی روبروش ایستاده بود. شونه‌های پهنش توی پیراهن مشکی فیتش حسابی خودنمایی می‌کرد. خط فکش تیز بود و موهای مشکی بهم‌ریختش جوری می‌زدن که انگار اگه دستتو بکشی روش نرم‌ترین حس دنیا رو میده. لبای پرش با یه لبخند کج جمع شده بودن.وقتی چشم‌های مشکیشو به چشم‌های تیله‌ای بومگیو دوخت، انگار همه‌ی نورای کلاب خاموش شده بودن. سریع زمزمه کرد “اوه! من متاسفم” ولی لحنش اصلاً شبیه کسی که واقعا متاسفه نبود.

بومگیو موهای مشکیش که هایلایت سفید داشتن رو پشت گوشش داد، پوزخندی زد:

— “راستشو بخوای اصلا شبیه کسی که متاسفه نیستی”

پسر خنده‌ای کرد، به پیشخوان بار تکیه داد و بازو‌های عضلانیش رو منقبض کرد 

— “شاید نیستم” بعد بومگیو رو از بالا تا پایین برانداز کرد و نگاهی روی گونه‌هاش که احتمالا بخاطر الکلی که خورده بود قرمز شده بود انداخت.

بومگیو اخمی کرد، اون پسر برخلاف ظاهر زیباش به شدت رو مخ و از خود‌راضی بود! 

پسر برای اینکه جو‌ رو عوض کنه، سعی کرد چیزی بگه

با صدایی که وسط اون موسیقی بلند هم می‌تونست به گوش بومگیو برسه گفت 

— “وقتی عصبانی هستی خیلی هات میشی”

بومگیو از شدت رک بودن جمله، بی‌اختیار خندش گرفت. چشم‌هاش برقی زدن. پیراهن مشکی پسر از بالا دوتا دکمه باز بود، تیکه‌ای از سینه صاف و پوست بدون لک زیر نور بنفش نئون برق می‌زد. دستشو به سمت بومگیو دراز کرد.

— “من تهیونم. تو؟”

بومگیو نگاه کوتاهی به دست درازشده انداخت، بعد سرشو بالا آورد و توی صورتش خیره شد. لبخند شیطونی روی لباش نشست و دستشو محکم توی دست پسری که اسمش تهیون بود گذاشت، اونقدری که لرزش خفیف بین انگشتاشون حس بشه. با صدای بلند، جوری که از موسیقی بالاتر بره، گفت:

— “بومگیو.” اما دستشو همون لحظه پس نکشید. انگار از گرمای دستای تهیون خوشش اومده باشه، همون‌جا نگه داشت. تهیون کمی خم شد جلو، درست کنار گوشش، موهای بلند بومگیو رو کنار. بوی الکل و عطر تلخش پیچید. صدای بمش پایین‌تر اومد:

— “راستش باید اعتراف کنم یه ساعتی میشه که زیرنظرت داشتم، دنبال دوستم میگشتم اما چشمم پسر خوشگله این پارتی رو شکار کرد”

بومگیو بدون اینکه تکونی بخوره، لبخندی زد 

— “تو چی هستی؟ یه استاکر یا شکارچی؟”

تهیون خندید 

— “میتونی هرچیزی اسمشو بزاری. حوصلت خیلی سر رفته Birthday boy؟”

قلب بومگیو با شنیدن حرفای اون پسر، به تپش افتاده بود. گرمای ناگهانی که وجودشو فرا گرفته بود براش عجیب میومد. راست میگفت — حوصله‌اش به شدت سر رفته بود و دوستاشم عملا درگیر خودشون بودن و اونو تنها ول کرده بودن — به چشمای مشکی تهیون نگاه کرد “شاید، یه کوچولو”

تهیون با صدای مخملی و ارومش پرسید:

— “میخوای یکم خوش‌ بگذرونیم؟” دوباره نزدیکتر شد و نفسای داغش به گوش بومگیو خورد “فقط من و تو، بدون هیچ قید و شرطی برای امشب”

بومگبو یه لبخند شیطونی — برای خودش، نه برای کسی — روی لباش نشست. بالاخره یه فرصت پیدا کرده بود که یه حرکت غیرمنتظره بکنه و شب بی‌روحش رو باحال‌تر کنه.

تهیون خیلی سافت خندید “اوه تو با این لبخند زدنت خیلی خطرناکی” به لبای قرمز بومیگو نگاه کرد “میتونی با این لبخند دل هرپسری که میخوای رو ببری” سعی کرد عادی بنظر برسه ولی ضربان قلبی که بالا رفته بود رو مگه میشد نادیده گرفت؟ 

بومگیو با تقلید از پسر به پیشخوان تکیه داد، مایع توی لیوانش رو چرخوند و با چشمای مستش بهش خیره شد “و تو اولین کسی هستی که لبخند واقعیمو بهش میزنم” به ارومی اعتراف کرد. 

— “پس فکر کنم من خوش‌شانسم هوم؟”


بعد از اینکه کمی با هم صحبت کردن، خندیدن و بهتر همو شناختن، تهیون با نگاهی جدی اما ملایم به بومگیو گفت:

— “خب دیگه فکر کنم همینقدر خوردن کافی باشه خوشگل پسر”

بومگیو کمی اخم کرد و به لیوان نصفه‌اش نگاه انداخت. هنوز از حال و هوای سرخوشش و سرگرمی دور نشده بود اما وقتی نگاه جدی تهیونو دید، قلبش شروع کرد به تپیدن.

— “اما… من birthday boy ام” با لحن نرم و کمی نازک گفت.

— “دقیقاً” تهیون با آرامش اما محکم جواب داد. “ و Birthday boy ها نباید تو کلابی که هر کسی می‌تونه از خوشگلیشون سوءاستفاده کنه، مست بشن.” توی دلش اضافه نکرد که خودش هم با این ناز و مستی بومگیو، حسابی وسوسه شده بود.

— “پس تو امنی؟” بومگیو با نیشخندی کنایه‌آمیز گفت.

— “دقیقا، پس علاوه بر خوشگلی باهوشم هستی!” تهیون خندید و نگاه کرد بومگیو یه جرعه دیگه از نوشیدنی‌شو بخوره. خدایا، چقدر وقتی اخم می‌کنه و جرعه جرعه می‌خوره بامزه‌ست. بدنش شروع کرد به گرم شدن.

— “اگه ۳ تا از اینا دیگه بخوری، کاملاً بیهوش میشی”

ایده‌ای به ذهن بومگیو رسید. یه بطری تکیلا از بارمن گرفت، دو لیوان کوچیک هم برداشت، مچ تهیونو گرفت و کشیدش دنبال خودش. تهیون که کمی جا خورده بود فقط پرسید:

— “کجا داریم می‌ریم؟”

— “یه جای آروم‌تر.” بومگیو جواب داد.

وقتی از کنار بقیه رد می‌شدن، چشم بومگیو به یونجون افتاد که داشت کراوات سوبینو مرتب می‌کرد. نگاه‌هاشون برای یک لحظه قفل شد و بومگیو احساس کرد زمان یهو کند شده. یه لبخند شیطونی و کمی بازیگوشانه روی لبش نشست و چشمکی به یونجون زد،نه به عنوان یک شوخی بلکه نشون بده یه پسر خوشگل پیدا کرده.

یونجون با دیدن پسری که دنبال بومگیو کشیده میشد جا خورده بود، اون تهیون دوست صمیمیش بود!سریع لبخندش رو جمع کرد و نگاهش رو پایین انداخت، اما حرارت نگاه بومگیو هنوز توی چشم‌هاش می‌درخشید. حس کرد لحظه‌ای کوتاه اما شدید، یه چیزی بین هیجان و کنجکاوی وجودشو فرا گرفته. 

حالا اونا اونجا بودن، روی سقف کلاب که تاریک و خلوت بود. تنها صدای موسیقی طبقه پایین فضارو پر کرده بود. تهیون با دنبال کردن اشاره دست بومگیو که گوشه سقف کلاب رو نشون میداد، فهمید باید اونجا بشینن. بعد مدتی بالاخره بومگیو سکوت بینشون رو شکست.

— “تهیون بیا یه بازی کنیم”

— “چه بازی؟”

بومگیو با تصور چیزی که تو ذهنش بود، لبشو گاز گرفت. الکلی که توی خونش بود اجازه نمیداد که جلوی فکرای بی‌شرمانه‌اش رو بگیره.

— “جرئت و حقیقت! اما یکم فرق داره”

تهیون شاتش رو گرفت و یک نفس نوشید، حرارت تکیلا توی سینه‌اش پیچید.

بومگیو لبخند زد، انگشت‌هاش آروم و بازیگوش روی شیشه‌ای که دستش بود، حرکت کردن:

— “هربار که یه جرأت رو انجام ندادیم و حقیقتی رو نگفتیم، باید یه تیکه لباسامونو کم کنیم” لبخند زد و چشمکی زد. “و جرأت‌ها هم باید یه کم… هات باشن؟”

تهیون پیچشی رو ته دلش احساس کرد

— “مطمئنی میخوای این بازی رو انجام بدی؟”

بومگیو با نگاهی پر از کنجکاوی و چالش گفت:

— “چیه نکنه می‌ترسی؟”

تهیون لبخندی زد کمی رقابتی و با اعتماد به نفس بود

— “من و ترسیدن؟ تو یه جمله نمیان”

لبخند بومگیو گسترده‌تر شد، حس شکارچی رو داشت بعد قدمی نزدیک‌تر شد، صورت‌هاشون فقط چند اینچ فاصله داشت. نفس گرمش به لب‌های تهیون نزدیک شد.

— “آره، تو انگار… داری عقب می‌کشی؟” با نوک انگشتش به سینه‌ی تهیون زد. “زودباش، جرئت یا حقیقت؟” چشم‌های تهیون برق رقابت گرفت. مچ بومگیو رو گرفت و دستش رو از روی سینه‌اش کنار زد.

— “جرأت” صداش محکم و پر اعتماد به نفس بود.

بعد از چند دقیقه، یه باریستا با یه سینی پر از غذاهایی که طعم بدی داشتن، اومد. تهیون با دیدن باریستا و اون تدارک‌ها ابرویی بالا انداخت.

بومگیو شونه‌ای بالا انداخت و یه هالاپینو برداشت “وقتشه شروع کنیم” کمی جلوتر نشست.

— “ما دوتا از هالاپینو ها میزاریم تو دهنمون، هرکی بیشتر بتونه تحمل کنه برندست، و کسی که ببازه.. “ نفسی کشید و ادامه داد “باید یه تیکه از لباسشو دربیاره”

تهیون به هالاپینوی کنار دستش شک داشت. اصلاً طرفدار غذای تند نبود، اما اصلا نمی‌خواست ضعفی نشون بده و عقب‌نشینی کنه. مخصوصاً وقتی که بومگیو با اون لبخند شیطونش بهش نگاه می‌کرد.

تهیون یه لحظه تردید کرد، بعد چشم‌هاش رو از روی بومگیو برداشت و هالاپینو رو برداشت. انگار دستش به دست بومگیوخورد و خب، یه حس عجیب توی دلش پیچید. بعد هالاپینو رو انداخت توی دهنش، صورتش برای لحظه‌ای توی هم رفت ازتندی و طعم بدش. ولی بومگیو؟ خیلی ریلکس هالاپینو رو گذاشت توی دهنش و بهش چشمکی زد.

بومگیو با حالتی که به نظر می‌رسید لذت می‌برد از دیدن وضعیت تهیون، عقب نشست. با لبخند خاصی بهش نگاه می‌کردکه تهیون بیشتر از همیشه زیر فشار می‌برد. از الانم مشخص بود بازنده این بازی کیه. تهیون در کمتر از ۲۰ وانیه هالاپینو رو از دهنش بیرون اورد “من تسلیمم”. بومگیو پوزخندی زد و هالاپینو رو قورت داد. “خب منتظرم، پیراهنتو دربیار”

تهیون لعنتی فرستاد، دکمه های پیراهنشو باز کرد و دراورد. عضلات بازوی پهن و سینه‌ی فرم‌دارش باعث شد بومگیو سرفه‌ای بکنه. رگه‌های ماهیچه‌ها و خطوط قوی بدنش، با پوست صاف و کمی عرق‌زده، همه چیز رو جذاب‌تر کرده بود.

“جرئت یا حقیقت بومگیو‌شی؟”تهیون با لحن بازیگوشی پرسید. 

— “جرئت” 

تهیون با نیشخندی پر از شیطنت گفت:

— “پس می‌خوام یه عکس سکسی یا شایدم.. نود؟ بفرستی به بهترین دوستت.” اون پسر با شناختی کمی که امشب از بومگیو کسب کرده بود، میدونست که اینکارو نمیکنه، اگه میخواست بکنه هم.. شاید تهیون مانع میشد؟ بومگیو خوش‌تیپ بود، بدنش عالی و جذاب، ولی فرستادن یه عکس نود به کسی که می‌شناخت، کار راحتی نبود یا حداقل برای بومگیو مهم بود. بومگیو یه مکث کوتاه کرد، چشم‌هاشو تیز کرد و بعد با یه آه کلافه و خنده‌دار گفت:

— “بلدی چطور سختش کنی، عوضی!”

 با حرکت آرومی کت چرمی مشکی‌شو درآورد. حالا فقط یه تاپ سفید ساده و شلوار جین بگ‌پهن تنش بود. شونه‌های ظریف و ترقوه‌هاش بیشتر از قبل خودشونو نشون می‌دادن و نور ماه روی پوستش بازی می‌کرد، جذابیتی که تهیون نمی‌تونست نادیده بگیره پس اب دهنشو قورت داد. او دو پسر خوب میدونستن دارن چیکار میکنن، اونا به قدری پیش رفتن که هردو فقط شلوار به تن داشتن و خب هیچکدوم از اونا دیگه نمیتونست تحمل کنه با جرئتی که بومگیو به پسر گفت. با حالت وسوسه‌انگیزی روی پای تهیون نشست و لباشو نزدیک برد:

— “این دبگه آخریشه تهیون. فقط کافیه یه دقیقه لباتو بذاری روی لبای من، بدون هیچ حرکتی. اگه تونستی، بعدش می‌ذارم هرکاری دلت خواست با من انجام بدی.” تهیون چند ثانیه طول کشید تا جرفای بومگیو رو پردازش کنه، بعد که به خودش اومد دید بومگیو درست روی پاش نشسته صورتش حالا چند سانت بیشتر فاصله نداشت.

تهیون دستاشو دور کمرش حلقه کرد و آروم لب‌هاشونو روی هم گذاشت. ضربان قلبش تند شد. طعم نعناع، الکل و چیزی که مخصوص بومگیو بود، ذهنشو پر کرد. هر ثانیه براش عذاب شیرینی بود؛ باید مقاومت می‌کرد تا لبخندشو گاز نگیره یا بوسه رو عمیق‌تر نکنه.

سی ثانیه… چهل‌وپنج… و بالاخره یک دقیقه. تهیون نفسشو بیرون داد و عقب کشید. لبخند پیروزمندانه‌ای روی صورتش نشست و پسر‌خوشبویی که میون دستاش بود رو جلوتر کشید:

— “هوم حالا نوبت جایزست پسر خوشگله، مگه نه؟”

Now،

یونجون که تا همین چند ثانیه پیش چشم‌هاشو گرد کرده بود و محو شنیدن ماجرای تولد و سقف کلاب شده بود، یه لقمه‌ی گنده از کیک برداشت. اما درست همون لحظه که بومگیو داشت با لحن جدی می‌گفت “بعدش… اون یهو شروع کردن به خشن بوسیدنم؟!؟!” کیک بدجوری پرید توی گلوی یونجون.شروع کرد به سرفه کردن، صورتش سرخ شد. بومگیو وحشت‌زده پرید سمتش:

— “فاک یونجون! نمیر وسط داستان من! هنوز بقیش مونده!” چند ضربه‌ی محکم به پشتش زد تا بالاخره اون تیکه کیک رفت پایین. یونجون با اشک توی چشم و نفس‌های بریده به بومگیو زل زد.

— “تو… جدی میگی؟ همین تهیون خودمون…؟!” صدای گرفته‌ش پر از ناباوری بود. بومگیو با کلافگی موهاشو بهم ریخت و نشست سر جاش:

— “آره هیونگ. همون تهیونی که فکر می‌کنی پاک و معصومه، همون بود.”

یونجون با دهن نیمه‌باز، یه لحظه فقط خیره شد. دستشو محکم کوبید روی میز:

— “من کی گفتم پاکه؟ اوه مای فاکینگ گاد! بقیش چی شد؟! بعدش چی کار کردین؟!”

بومگیو پوزخند زد، جرعه‌ای از آب پرتقالش خورد و با نگاه مرموزی زمزمه کرد:

— “خب… بقیش… بقیش بدتر از اون چیزیه که فکرشو می‌کنی یونجون.”

Report Page