Complex Love Story
atlasلمس هاش خیلی آروم بودن.. محتاط رفتار میکرد. انگار که جیمین یک شی ظریفه و دره ای فشار میتونه اون رو در هم بشکنه. رو به روی هم ایستاده بودن یا نه.. بهتره بگیم جیمین کاملا خشکش زده بود. توقع این رفتار رو توی شیرین ترین رویاهاش هم نداشت. چون یونگی آدم آرومی نبود و این حرکاتش... صد در صد از روی مستی بودن.
_ دلم برات تنگ شده بود مین جیمین!
یونگی با صدایی دورگه زمزمه کرد و حین اینکه داشت با یک دست پوست دست پسررو نوازش میکرد، با شست دست راستش گونه هاش رو لمس میکرد. یعنی درطول این همه سال چقدر بهش سخت گرفته بود که بعد از دیدن این سایدش انقدر ترسیده، بهت زده و متعجب بود؟
_ اگه الان بهت بگم دوستت دارم باور نمیکنی مگه نه؟
در اون لحظه همه چیز مملو از بغص بود. صدای یونگی، لحنش، حرکاتش و یک حسی که انگار عمیقا از قلبش میومد. دلتنگی! حتی دلتنگیش هم پر از بغض بود. و اون لمس ها سوز داشتن. هر بار که یونگی کمی از پوستش رو نوازش میکرد میتونست بفهمه که چقدر وجودش داره میسوزه.
_ مگه نه شیرینم؟
انگار که از نگرفتن پاسخ درست و حسابی کمی عصبی باشه دوباره تکرار کرد و باعث شد جیمین با چشم هایی که همین الان هم داشتن خیس میشدن بهش نگاه کنه.
_ نه! باور نمیکنم چون جایی برای باور کردن باقی نذاشتی یونگی.
_ میدونم! من واقعا گند زدم. به زندگیت، به زندگیم...همه چیز رو خراب کردم.
یونگی آهی لرزونی از بین لب هاش بیرون داد. یک چیزی انقدر روی قلبش سنگینی میکرد و به جوارحش فشار می آورد که بعید میدونست بتونه جلوی نگفتن اون هارو بگیره. شاید واقعا وقتی هوشیار میشد پشیمون میشد اما در این مرحله از زندکیش، مغزش کاملا خاموش شده بود و داشت با احساسات تصمیم میگرفت.
_ توقع داری ببخشمت؟
این سکوت رو جیمین در هم شکست. یک اعتراض دردناک جلوی چشم های مرد در جریان بود.
_ من همش بیست سالم بود یونگی! فقط خیلی بی تجربه بودم و تو...
بغض داشت به گلوش فشار می اورد و با هر کلمه ای که میگفت قطرات اشک بیشتری روی گونه اش جاری میشدن.
_ و تو جوری با من رفتار کردی، جوری اعتماد بنفس منو کشتی که فکر کردم فرقی با یه فاحشه ندارم. حواست به همه اینا بود وقتی داشتی انقدر آزارم میدادی؟ من فقط یه پسر بیست ساله بودم. دوست داشتم که زندگی اجتماعی داشته باشم. که خوش بگذرونم و چیزایی که یک عمر ازشون محروم بودم رو تجربه کنم. ولی تو همشون رو نابود کردی. باعث شدی از خودم متنفر بشم و حس کنم یه امگای به درد نخور ناکافیم.
دستای لرزونش رو بالا اورد و اشک هاش رو پاک کرد. از اینکه نمیتونست صداش رو بالا ببره عصبی بود. اون حرف ها رو نمیتونست آروم بیان کنه... یاد وقت هایی می افتاد که توی زندگی مشترکش با این مرد، تجربه کرده بود. حسش مثل خفه شدن بود و جیمین نیاز داشت نفس بکشه!
_ متاسفی؟ لطفا سعی نکن وقتی که مستی بهم امید واهی بدی. من تو رو میشناسم. تو توی تمام اون چهار سالی که باهات زندگی کردم کاملا باعث شدی بفهمم که عمل و حرف آدم ها زمین تا آسمون با هم فرق دارن. دست از احمق فرض کردن من بردار. من احمق نیستم! من حتی اون پسری که دو سال پیش روی اون تخت کوفتی باهات خوابید هم نیستم شنیدی؟ این بازی رو بس کن!
یونگی به پسرش نگاه میکرد. و هر بار که بیشتر بهش خیره میشد بیشتر میدید که این آدم چقدر شکسته و خورد شدهاس. که چقدر آسیب دیده و چقدر نیاز داره که یه زندگی خوب داشته باشه. چیزی که یونگی نمیتونست بهش بده.
_ تلاشمو کردم جیمین. خیلی سخت برای اینکه بتونم مراقبت باشم تلاش کردم اما نشد. نتونستم خود مریضم رو درمان کنم. خیلی احمقانست که من با اینکه یه روانشناسم، نتونستم روانم رو کنترل کنم. از یه پارانوئیدی چه توقعی داری؟
سوال آخرش، جوری بود انگار که داره به خودش فحش میده. که چرا انقدر صعیفه که نتونست همچین اختلالی رو درون خودش درمان کنه. انگار که بیماریش، تقصیر خودش بود هر چند که اینطور نیست...
_ درسته! تو یه روانی پارانوئیدی خودخواهی! کسی که ذره ای اهمیت به جفت لعنتی خودش نمید-
این بار جملش با کلماتی که یونگی تقریبا غرید قطع شد.:
_ دست خودم نیست نمیفهمی؟ دیوونه میشم روانی میشم میزنه به سرم چون لعنت بهم دوستت دارم. منم میخوام شبیه جونگکوک شوهر خوبی باشم. میخوام مثل نامجون و وویونگ همیشه با عشق مراقبت باشم ولی نمیتونم. نمیتونم دست خودم نیست جیمین. دیوونم! مگه تو اینو نمیدونی؟
امگا که نمیفهمید چرا سد اشک هاش بند نمیشن هقی زد و این بار به طرز دردناکی گریه کرد. خاطرات زیادی توی اون جمله ها مخفی شده بود که فقط خودش میتونست متوجهشون بشه. خیلی غم انگیز بود که نمیتونست دوباره بهش اعتماد کنه.
_ نه نه نه...نمیخواستم بترسونمت معذرت میخوام!
یونگی که بنظر میومد تازه متوجه تن صداش شده باشه، هیستریک بیان کرد و بی پروایانه سر پسر رو به سینه اش چسبوند.
_ انقدر اذیتم نکن عوضی! دست از اینکارات بردار.
جیمین جملاتش رو گریه کرد و زجه زد. خیلی حالش بد بود. نمیدونست چیکار کنه که جلوی اون اشک های سمج رو بگیره چون به هیچ عنواننمیخواست که ارا بیدار شه و جفت پدرهاش رو با چشم های کاسه خون ببینه.
_ تموم میشه. خودم تمومش میکنم شیرینم... قراره راحت زندگی کنیم!
یونگی سعی میکرد محکم بغلش کنه. که اون بو رو توی محفوظ ترین قسمت های مغزش ذخیره کنه. مدام موهاش رو می بوسید و مکررا بهش تسلی میداد.

















________________
Atlas is on the air!
سر تلگراف کردن و لینک کردن این پارت چشمامو از دست دادم. دوستش داشته باشید...
دوستدار شما، اتلس💗