Complex Love Story
𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴_ آپا قراره با هم بریم پیش عمو؟
ارا با دیدن پدرش که داشت وسایلش رو جمع میکرد، بهش گفت و وقتی جوابی از جیمین نگرفت مدام دور و برش چرخید.
_ آپا جواب بگو.
جیمین آهی کشید و خیلی سخت تلاش کرد تا گریه نکنه. نمیتونست بغضش رو کنترل کنه ولی نمیتونست هم که ارا رو بترسونه پس آهی کشید و بعد از بستن چمدون کوچیک صورتی رنگ دخترش، به سمتش برگشت.
_ ارا تو منو دوست داری مگه نه؟
روی لبه تخت نشست و وقتی ارا بین پاهاش رفت دستاشو گرفت.
_ اندازه دنیا.
_ میدونی که منم همونقدر دوستت دارم مگه نه؟
_ آره آپا.
بوسه ای روی کف دستش کاشت و بعد موهاش رو مرتب کرد.
_ حالا که آپا رو انقدر دوست داری، مشکلی نداری اگه یه مدت کوتاه به دوست من بری خونهاش؟
چشمای دختربچه گشاد شدن.
_ چرا؟
لحظه به لحظه این مکالمه داشت به قلب جیمین فشار می آورد و خستش میکرد. دیگه کنترل کردن اشک هاش خیلی سخت بود.
_ چون دوست داره که تو رو ببینه. برات کلی خوراکی خوشمزه میخره. میزاره تا دیروقت تلویزیون تماشا کنی و هر چقدر دلت خواست بازی کنی. میزاره-
بغضش شکست و اولین قطره اشک روی گونه اش نشست. تمام چیزهایی که میگفت یک زمانی تماما برنامه ریزی شده بودن.
_ میزاره صورتش رو آرایش کنی یا موهاشو خرگوشی ببندی.
_ اما من میخواستم که برای بابایی اینکارو کنم آپا. گریه نکن!
دختربچه انگشتاش رو روی گونه پدرش کشید اما همون لمس باعث شد غمی که توی قلبش بود تشدید بشه.
_ ببخشید. نمیخواستم که بترسی فقط-
مچ دست ارا رو گرفت و آروم انگشتاش رو بوسید.
_ فقط بهم قول بده که دختر خوبی باشی باشه؟
_ تو باهام نمیای؟ من تک و تهنا میرم؟
ارا انگار که از اشک های پدرش چیزهایی رو تعبیر کرده باشه پرسید و جیمین گفت:
_ آره اما...اما بهت سر میزنم. آخر هفته میایم دنبالت و باهم وقت میگذرونیم. تو دختر شجاعی هستی مگه نه شیرین آپا؟ باعث نمیشی آپا ناراحت بشه.
_ قول میدی؟
_ قول میدم عمرم. حالا..
اشک هاش رو پاک کرد و با لبخند زوری به حرف اومد.
_ بیا آمادت کنم. الاناست که برسه!



_ خداحافظ آپا! دلم برات تنگ میشه.
جیمین حصار بازوهاش رو دور بدن نحیف دخترش تنگ کرد و با بغض زمزمه کرد:
_ منم دلم برات تنگ میشه فرشته کوچولو.
_ دوباره میبینمت آره؟
_ البته. البته که میبینی. میدونی که خداحافظی ها برای همیشه نیستن.
ارا گونه پدرش رو بوسید و بعد آروم نجوا کرد:
_ پس بازم خدانگهدار آپا. دوستت دارم.
_ من بیشتر قندعسل. من خیلی بیشتر دوستت دارم!
دختربچه از آغوش پدرش بیرون اومد و منتظر رسیدن کسی شد که قرار بود باهاش "یه مدت کوتاه" زندگی کنه.
بالاخره بعدی از دقایقی یک ماشین سیاه رنگ جلوی ساختمون خونه جیمین متوقف شد و ارا صبر کرد تا ببینه فردی که قراره از ماشین پیاده بشه کیه.
_ به به. پرنسسی که انقدر سرش کتک خوردم اینه؟
هوسوک که داشت با سیس گنگی از ماشین پیاده میشد بلافاصله بعد از دیدن دختر کوچولو، عینکشو در آورد و باعث شد تصورات یک مرد باابهت کاملا از توی ظاهرش خط بخوره.
_ تو چرا اینجایی؟ اون کجاست؟
_ یکم کار داشت نتونست بیاد. به جاش من اومدم تا نینی رو ببینم.
هوسوک توضیح داد و خواست به امگا دست بده اما جیمین خودش رو عقب کشید.
_ اداب معاشرت بلد نیستی جیمینی؟ تچ چقدر بی ادب.
_ اداب معاشرت رو اون وقتی بفهمه سعی داشتی بهم دست بزنی نشونت میده جانگ هوسوک.
و خب جیمین درست میگفت. آخرین باری که جیمین و هوسوک با هم مکالمه داشتن بدن جفتشون کبود شده بود.
_ ولی اون که دیگه شوهرت نیست.
_ البته که نیست. آرزو میکردم که هرگز نباشه اما غریزه آلفای روانیش چیز دیگه ای میگه. به هر حال، یه تار مو از سر دخترم کم شه قسم میخورم جفتتونو میکشم فهمیدین؟
این مکالمه رو با صدای آروم پیش میبردن چون هیچکدومشون دوست نداشتن دختربچه شش ساله اون حرف هارو بشنوه.
_ کمال همنشین بدجور اثر کرده. باشه بابا اتگار مثلا من میخوام چیکار کنم.
نگاهش رو به ارا داد.
_ اماده ای که با هم بریم ماجراجویی پرنسس خانوم؟
ارا یک نگاه به پدرش انداخت و بعد دست هوسوک که به طرفش دراز شده بود رو گرفت.
_ افرین. بزن بریم دنیارو اتیش بزنیم!
با هم به سمت ماشین رفتن و سوارش شدن اما نگاه ارا همچنان روی پدرش قفل بود. میدید که چقدر لاغرتر از قبل بنظر میاد و چقدر ناراحته پس براش با لبخند دست تکون داد اما وقتی ماشین حرکت کرد دیگه نتونست ببینه اون چه ریکشنی نشون میده.
حالا که از آپا داشت دور میشد و مطمئن بود که جیمین نمیتونه ببینتش ساید قوی و شجاعش ترک خورد و با شکستن بغضی که ساعت ها برای ناراحت نکردن جیمین نگه داشته بود، شکست و گریه کرد. بلند گریه میکرد و مدام "آپا" رو زیر لب زمزمه میکرد.
هوسوک هم از تغییر مود ناگهانی بچه، ترسید و تعجب کرد. خب بنطر میومد از همین الان ماجراجویی شروع شده بود.



















::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
" شش سال پیش"
بوسشون به قدری شلخته بود که صداش توی فضای بزرگ ماشین پخش میشد. بیرون داشت بارون میبارید و هوا سرد بود اما بخاطر گرمایی که توی ماشین وجود داشت، شیشه ها بخار کرده بودن. همه چیز در اون لحظه حس میشد به غسر از سرما....
بالاتنه های لختشون کاملا در آغوش همدیگه بودن و مشخص بود هیچ اهمیتی به ادامه فیلمی که داشت از پرژکتور بزرگ بیرون پخش میشد نمیدن. به هر حال جلوی چشم های مین یونگی، فیلم خوشگلتری از یک الهه یونانی در حال پخش شدن بود.
جیمین با ولع میبوسید و بوسیده میشد و در حینی که خودش کاملا لخت شده بود، دستش به سمت کمربند یونگی میرفت تا بازش کنه. مشخص بود خیلی کم طاقته. اصلا ممکن نبود یکم دیگه بتونه صبر کنه خصوصا که توی دوران هیتش به سر میبرد.
_ زود باش چرا انقدر کندی...نمیبینی چقدر بهم سخت میگذره؟
بلافاصله بعد از جدا کردن لب هاش تقرییا نالید و به شلوار یونگی نگاه کرد که همین الانش هم ممکن بود بترکه.
خواست حرف دیگه ای بزنه یا حتی اعتراض کنه یونگی کمرش رو محکم گرفت و به سمت خودش کشید به طوری که سر پسر محکم به در ماشین برخورد کرد.
_ من کُندم؟ من فقط بهت وقت دادم تا ببینم خودت میتونی یک بار هم که شده عشق بازی کنی اما بنظر میاد که فقط تا مرحله اغوا کردن خوب پیش میری.
شلوار و باکسرش رو تا جایی که راحت باشه در آورد و بعد عضوش رو روی ورودی امگا کشید تا کمی بی تابش کنه.
_ خیلی بدجنسی.
_ نگران نباش شیرینم. چیزی که میخوای رو بهت میدم!
و بعد بدون اطلاع دادن، عضوش رو توی سوراخش فرو برد که باعث شد بلندترین ناله ی پسر رو در بیاره. پاهای جیمین دور کمر یونگی قفل شده بودن و هر لحظه که میگذشت ضربه های آلفا قوی تر و عمیق تر میشدن.
_ ناله کن مینی. میخوام کل این خیابون بشنون که چطوری برای من جیغ میکشی.
یونگی نجوا کرد و به ضربه زدن ادامه داد و هر بار میتونست حس کنه که بدن پسرش زیر تنش میلرزه و منقبض میشه.
بعد از چند دقیقه کوبیدن، یونگی به وضوح میدید که چطور جیمین هر بار کام میشه و ماشین رو کثیف میکنه. این کمی عصبیش میکرد پس با لحن دستوری گفت:
_ بچرخ.
امگا که کمی بی حال شده بود خواست دستور مرد رو اجرا کنه اما انگار یونگی صبر نداشت چون خودش بدنش رو با خشونت چرخوند و دوباره با تنظیم کردن عضوش، به کوبیدن ادامه داد.
_ وایس-وایسا یون-آه.
جیمین که کمی تحلیل موقعیت براش سخت بود خواست دست یونگی رو بگیره اما مرد جفت دستاش رو با دو دستش گرفت و بدنش رو بالا کشید تا راحت بتونه بکوبه.
_ دوستش داری عسلم؟ لذت میبری؟
ناله های جیمین با نفس هاش ترکیب میشد و انقدر فضا با صدای برخورد بدن هاشون شهوانی شده بود که یونگی هم حس میکرد نزدیکه. جیمین موفق شد یکی از دستاشو آزاد کنه و برای حفظ تعادل اون رو روی شیشه بخار کرده ماشین گذاشت. دقایقی بعد جفتشون همزمان کام شدن و جیمین برای بار nام ماشینی که یونگی به تازگی تمیزش کرده بود رو کثیف کرد.
_ تخم سگ. ببین ماشینمو چیکار کردی.
یونگی با بی حالی گفت و به صندلی تکیه داد. جیمین هم به تبعیت ازش نشست اما نمیتونست به راحتی بشینه.
_ خودت خواستی اینجوری بشه.
_ زبونتم که دو متره.
_ ما که همه جارو کثیف کردیم مین یونگی. فقط ماشین مونده بود.
_ کوچولوی زبون دراز. بیا اینجا...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

____________________
Atlas is on the air!
لذت ببرید'💕