Complex Love Story
𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴





با شنیدن صدای زنگ خونه، دستاش رو شست و بعد از خشک کردن از آشپزخونه بیرون اومد. قصد داشت برای نهار غذای مورد علاقه ارا رو درست کنه و بعد با هم یک سر به فروشگاه بزنن تا کمی روحیه دخترش عوض شه اما بنظر میومد سرنوشت چیز دیگه ای براش در نظر گرفته.
در رو باز کرد و بلافاصله با یک بتای پستچی رو به رو شد.
_ آقای پارک جیمین؟ این پاکت برای شماست.
از داخل کیفش یک پاکت کرم رنگ بزرگ بیرون آورد و مقابل جیمین گذاشت تا برش داره. بعد از تحویل، ازش امضا گرفت و با گفتن "روز خوش" ساختمان رو ترک کرد.
جیمین با اخم ظریفی حاصل از گیج بودن در رو بست و فورا پاکت رو باز کرد. برگه های توش رو در آورد و ده دقیقه طول کشید تا بتونه کلمات رو شمرده شمرده و با آرامش بخونه چون هر بار که جلوتر میرفت شل شدن پاهاش رو حس میکرد.
"شکایت حضانت اطفال: مین ارا"
و بعد گیج رفتن سرش رو به وضوح حس کرد و روی زمین افتاد. شکایت کرده بود؟ آخه چطور میتونست انقدر بی شرم باشه که دست به اینکار هم بزنه؟ و بعد از چند ثانیه وقتی چهره ترسیده ارا رو که داشت از اتاقش بیرون میومد دید متوجه شد چند دقیقه است که بغضش ترکیده و داره بلند بلند گریه میکنه.
_ آپا خوبه؟
ارا پرسید و کمی جلوتر اومد. عروسک خرگوشیش توی دستش بود و تیشرت گشادش قسمتی از شونه اش رو نشون میداد. مشخص بود از خواب بعد از خوردن داروها بیدار شده.
_ اون چیه؟
وقتی انگشت کوچولوی دخترش که به سمت برگه ها اشاره شده بود رو دید تازه به خودش اومد. لعنت! داشت دخترش رو میترسوند.
_ هیچی نیست عزیزم. مثل اینکه عمو هُوا برام یک نامه نوشته. چون احساساتی شدم گریه کردم.
_ چرا از گوشی نامه نداد؟
خب... نمیدونست از باهوش بودنش خوشحال بشه با از دروغ مزخرفی که بافته بود حالش بهم بخوره.
_ چون ادم بزرگ ها دوست دارن که وقتی از عزیزانشون دورن برای هم نامه های دست نویس ارسال کنن قندعسلم.
اشگ هاش رو تند تند پاک کرد و برگه هارو کنار گذاشت و بعد دستای کوچولوی ارا رو گرفت و بوسید.
_ تو نامه گفته بود که از بهتر شدن تو خیلی خوشحاله و قراره برات کلی اسباب بازی از بوسان بیاره. حالا برو رو تختت و دوباره بخواب. وقتی سوپ آماده شد برات میارمش باشه نفس آپا؟
دختر کوچولو سر تکون داد و بعد از نوازش موهای ابریشمی پدرش و بوسیدن گونه اش به اتاقش رفت.
و اصلا فکر نکرد این حرکات همیشگی و بامزش این بار چقدر برای جیمین دردناکه. نمیتونست باور کنه یونگی همچین کاری باهاش کرده. مردی که تا چندی قبل از اینکه پیش دخترشون مونده بود، احساس خوبی داشت سعی داشت حضانت ارا رو ازش بگیره. و دلیلش؟ اوه دلیلش مزخرف بود.
" به علت عدم محافظت از توله گرگ شش ساله و وجود تربیت یک آلفا"












__________________________________
Atlas is on the air!
بخاطر پارت ده متاسفم. درگیر کارای شخصی و مدرسم بودم بیبیز. مراقب خودتون باشید!
فردا قراره بهترین روزتون باشه...🎀