Complex Love Story

Complex Love Story

𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴

بعد از درگیری لفظی بزرگی که توی ماشین به راه افتاده بود، جیمین پیاده شد و در رو محکم کوبید‌ و به سمت ورودی بیمارستان حرکت کرد. فضای خفقان آوری که توی اون ماشین پیچیده بود، حرفایی که بینشون رد و بدل میشد و زهری که با هر کلمه وارد ذهن هم میکردن به قدری رواعصاب بود که هر دوشون فقط میخواستن زودتر از شرش خلاص شن.


یونگی آهی کشید و بعد از پارک کردن ماشین دنبال جیمین رفت. خوشبختانه اون جوجه ی سمج رو توی پذیرش بیمارستان پیدا کرد که منتظر اومدن مسئول اون بخش بود.

_ توی ساختمون به این بزرگی یه جنده پیداش نمیشه بیاد اینجا؟

جیمین با عصبانیت زیر لب گفت و یونگی به فحش هاش خندید.

_ چقدر تو با ادبی جیمینی!


_ از تو یاد گرفتم.

_ آفرین به تو نینی.

جیمین چشماشو چرخوند و مدام با پاهاش روی سرامیک ضرب گرفت. مشخص بود که انقدر عصبی و ترسیدست که اگه یکم دیگه بگذره همه جارو به آتیش میکشه. بنظر یونگی هم همینطور بود چون دستش دور فندک همیشگیش محکم میشد و مدام خاموش روشن میشد. بالاخره بعد از دقایقی دختری به سمت میز پذیرش دوید و پشتش ایستاد.

_ چطور میتونم کمکتون کنم آقایون؟


_ میتونی باسنتو زودتر برداری و بیای اینجا. پارک ارا تو کدو-

_ مین ارا توی کدوم اتاقه؟

یونگی حرف جیمینو قطع کرد و باعث شد امگا چشگاشو بچرخونه. دختر بتا که بنظر گیج شده بود ترجیح داد حرفی نزنه و توی کامپیوتر دنبال اسمی که گفته بودن گشت.

_ طبقه دوم بخش کودکان اتاق بیست و-

سرش رو بالا آورد تا جملشو ادامه بده اما اثری از اون دو ندید.


جیمین همین که فهمید ارا توی کدوم اتاقه، بدون اتلاف وقت و   استفاده از اسانسوری که داشت از تعداد ادم های توش میترکید به سمت پلکان رفت و صدای قدم های یونگی رو نادیده گرفت.

بالاخره وقتی به طبقه دوم رسید با تهیونگ که ته راهرو ایستاده بود مواجه شد و فهمید به جای درستی اومده. سد اشک هاش رو که مدت زیادی جلوشون رو گرفته بود به یکباره شکست و بعد به سمتش دوید‌.


_ تهیونگ!

امگای مو بلوند با شنیدن اسم دوستش از روی صندلی انتظار بلند شد و وقتی جیمین بهش نزدیک شد بغلش کرد‌.

_ حالش خوبه اره؟ چیشده بود؟ خیلی جدیه؟ خیلی گریه کرد؟

_ آروم باش. حالش خوبه! به من نگاه کن.

جیمین سرش رو از روی شونه ی تهیونگ جدا کرد و بهش نگاه کرد. امگای دیگه با اخم بهش نگاه میکرد.

_ موضوع اینه که جنابعالی خوبی؟ کجا رفته بودی که حتی تماس هامم جواب نمیدا-

_ پیش من بود کیم تهیونگ! مشکلی با این حقیقت داری؟


با شنیدن صدای بم یونگی، ته نگاهش رو به راهرو داد و با دیدن مردی که سلانه سلانه داشت به سمتشون قدم برمیداشت نگاه کرد.

_ با دوستم چیکار کردی هاه؟

با عصبانیت پرسید و یونگی با چرخوندن چشماش جوابشو داد:

_ در جایگاهی نمیبینمت که بخوام زندگیمو برات توضیح بدم.

و بعد به دیوار تکیه داد و دست به سینه به اون دو نفر نگاه  کرد اما نگاهش طولانی نشد وقتی مردی اسم جیمینو صدا کرد و به سمتش دوید.


_ جیمینی! کی اومدی؟

ووبین با نگرانی پرسید و بدون اینکه بفهمه یونگی اونجاست دستاشو دور شونه های جیمین حلقه کرد.

_ همگی خیلی نگرانت شدیم.

آلفای دیگه با خشم کنترل شده ای به اون احمق نگاه میکرد و نفس های صدادار میکشید‌. چشمای جیمین روی یونگی قفل شده بود و انگار میترسید. تا اینکه مچ دستش گرفته شد و از بغل ووبین بیرون کشیده شد.

_ بیا اینور.

مرد دیگه اخمی کرد و به یونگی نگاه کرد و بلافاصله متوجه اون شد.


_ اوه پس افتخار آشنایی با روانشناس روانی که همه ازش حرف میزنن رو پیدا کردم؟

یونگی نیشخندی زد.

_ تعریف قشنگی بود. خوشحال تر میشم اگه از تعریف های پیشرفته تری استفاده کنی. روانی خیلی تکراری شده!

و بعد ضربه های آرومی روی شونه مرد کوبید و به سمت جیمینی برگشت که بهشون نگاه میکرد.

_ چشماتو کنترل کن. بخاطر بچت اومدی اینجا نه چشم چرونی این و اون!

کتش رو در آورد و روی شونه هاش انداخت و بعد منتظر موند تا دکتر از اتاق بیرون بیاد.


لحظاتی بعد دکتر بتا از اتاق خارج شد و بلافاصله پنج نفر رو دید که منتظر ایستاده بودن. یک آلفا و یک زوج که بنظر نگران میومدن و دو نفر که بنظر مضطرب و عصبی بودن.

_ آقای کیم؟ پدر مین اِرا اومدن؟

بلافاصله وقتی صدای دکتر توسط اون پنج نفر شنیده شد جیمین نگاه خیسش رو به سمت بتا داد و بی اتلاف وقت به سمتش رفت.

_ پدرش منم. دخترم خوبه؟ میشه بگید چیشده بود؟

_ لطفا آروم باشید. چیز خاصی نشده بود. فقط یه مسمویت خفیف بود که بخاطر مراجعه سریع از بروز مشکلات جدی رو گرفت. فقط... میشه بگید آیا چنین چیزی سابقه داشته یا نه؟


با شنیدن حرف های دکتر چشمای جیمین به وضوح لرزیدن. مسمومیت؟ تو این شش سالی که ارا رو بزرگ کرده بود مراقب  بود کوچکترین اتفاقی براش نیوفته و مثل آب توی ظرف ازش محافظت میکرد پس... این یکم نگران کننده بود که خیلی یهویی چنین اتفاقی بیوفته.

_ نه. هیچوقت! اِرا تا حالا حتی جدی هم مریض نشده من محتاط تر از این حرفام.

جونگکوک و تهیونگ با دقت به مکالمه رد و بدل شده گوش میدادن و ووبین دستای لرزونش رو پشت کمرش قایم کرده بود.


_ الان میتونیم ببینیمش؟ لطفا؟

_ البته آقای پارک. لطفا بعدش کارهای ترخیص رو انجام بدید و هزینه رو تسویه کنید. خدانگهدار.

دکتر جملش رو تموم کرد و با تکون دادن سرش از اونجا دور شد‌. بلافاصله جیمین وارد اتاق شد و پشت سرش یونگی خواست دنبالش بره اما تهیونگ بازوش رو گرفت.

_ فکر کردی داری چیکار میکنی هاه؟ با دوستم چیکار کردی؟

یونگی نگاه سردش رو دست تهیونگ روی بازوش داد که باعث شد امگا دستش رو عقب بکشه.


_ تهیونگ تو هنوزم نفهمیدی که دماغت رو نکنی تو زندگی من هاه؟!

نگاهش رو بین جونگکوک، تهیونگ و ووبین چرخوند و ادامه داد:

_ اون پسری که رفته داخل همسرم قانونی منه و دختری که روی تخت بیمارستانه دختر خونیم. پس دهن گشادتونو ببندید و از زندگیمون گمشید بیرون.

و بعد توی راهرو قدم زد تا بتونه هزینه بیمارستان رو تسویه کنه. تهیونگ نفس حرصی ای کشید و جونگکوک برای آروم کردنش به اغوش کشیدش.


_ باشه هیچی نیست ته بیبی. اون همیشه اینطور بوده. نمیذاریم به دوستمون آسیب بزنه باشه؟! آروم باش عزیزم.

دلداریش داد و تهیونگ هم به راحتی بغلش کرد. در این بین، ووبین با علائم استرس سعی میکرد آروم باشه. هیچی نبود. همه چیز خوب بود. یا حداقل این چیزی بود که خودش فکر میکرد.

::::::::::::::

" فردا "

::::::::::::::::::::::::

Atlas is on the air!

از این پارت لذت ببرید تا یکم دیگه، ده هم اپ بشه🎀✨️

Report Page