Complex Love Story
𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴
یونگی روی مبل نشسته بود. عصبی بود و سعی داشت بیشتر روی اون برگه های لعنتی تمرکز کنه. اما بنظر صدای اون گریه ها بیش از پیش میخواست عصب های مغزیش رو به گا بده.
جیمین اما توی اتاق مشترکشون بود. در حالی که بخاطر پوشیدن اون تیشرت گشاد قسمتی از شونه اش برهنه بود و به تخت تکیه داده بود. از تکون خوردن بیش از حد پرهیز میکرد تا کبودی ها و مارک هایی که بر اثر اون کمربند چرمی روی بدنش نشسته بودن بیشتر از قبل درد نکنه. اما گریه میکرد. موهای طلاییش روی صورتش ریخته بودن و قسمت بزرگی از کبودی زشت روی پیشونیش رو میپوشوند. پاهای برهنش کاملا ارغوانی و نیلی رنگ بود و از طرفی مطمئن بود جای دستای اون مرد روی گردنش قراره کبود بشن. چند دقیقه پیش واقعا اوضاع تو خونشون فاجعه بود. حتی میشد گفت یه جنگ ناعادلانه!
با شنیدن صدای زنگ در هقی زد اما برای بلند شدن تلاشی نکرد.
به جاش یونگی از روی مبل بلند شد و دری که داشت با زنگ زدن خودش رو خفه میکرد باز کرد. در رو باز کرد و با چهره ی جونگکوک و افسر پلیسی رو به رو شد.
_ بفرمایید چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
افسر پلیس خواست نگاهی به داخل بندازه اما وقتی آلفای رو به روش در رو بست، نگاهش رو خنثی به اون مرد داد.
_ گزارش شده که شما همسرتون رو آزار و اذیت میکنید. درسته آقا؟!
نگاه یونگی روی جونگکوکی نشست که با اخم و دست به سینه بهش خیره شده بود.
_ و کی اون گزارش رو به شما داده افسر؟
_ چه فرقی داره که کی گزارش داده؟ سوال من رو جواب بدید آقا. این راسته که شما همسرتون رو کتک میزنید؟!
آلفا جواب داد:
_ ببینید جناب زندگی شخصی من نه به شما نه به اون احمقی که پشت سرتون ایستاده ربطی نداره. چیزی از حریم خصوصی نمیدونید؟! به علاوه ما یه زوجیم و هر گونه دعوایی ممکنه پیش بیاد.
_ دعوا؟ این چه دعواییه که هر شبش با صدای جیغ و داد امگات میگذره مین؟ آقای پلیس شما به حرفاش باور نکنید، لطفا از خود پارک جیمین بخواید اینجا بیاد.
جونگکوک ادامه حرف هاش رو خطاب به پلیس گفت و میتونست متوجه بشه چقدر یونگی خشمگینه. رایحه ی غلیظ قهده و تنباکوش داشت این رو فریاد میکشید.
_ آقای جئون درست میگن جناب. لطفا از همسرتون بخواید بیان اینجا. و لطفا زودتر انجامش بدید!
_ خیلی خب جناب افسر.
یونگی اون جمله رو وقتی به زبون آورد که با چشماش مشغول دریدن هیکل آلفای دیگه بود. وارد خونه اش شد و در رو پشت سرش بست. به سمت تن زخمی و درمونده ی امگاش که توی اتاق بود رفت و گفت:
_ بلند شو.
جوابی نشنید. به جای صدای هق هق و نفس تنگش توی گوش هاش پیچید.
_ نشنیدی چی گفتم؟ بلند شو.
_ نمی-نمیتونم.. دستم-دستم درد میکنه.
جیمین در حالی که گریه میکرد نالید و از اینکه نمیتونست کوچکترین تکونی بخوره دردش بیشتر شد.
_ به حساب اینکه چرا اون جئون حرومی مدام پشت تورو میگیره بعدا میرسم اما الان اگه بلند نشی و با اون پلیس احمق حرف نزنی مرده زندتو میارم جلو چشمات جیمین.
امگا با تمام توانی که داشت خودش رو بلند کرد و اشکاش رو کنار زد. پاهاش به شدت درد میکردن و اگر در طول راه یونگی نمیگرفتش پخش زمین میشد. صورتش کاملا کبود بود و هیچ ردی از جیمین زیبایی که همیشه ازش تعریف میکردن وجود نداشت. اون پوست سفید زیر ارغوانی مشت ها و سیلی های آلفاش گم شده بود.
به سمت در رفت اما قبل از اینکه بتونه بازش کنه ردای لباس خوابش روی تاپش نشست تا هم برهنگیش رو پوشش بده و هم جای ضربه کمربند مشخص نباشه. به هر حال مگه یونگی ادمی بود که بذاره جیمین اونطوری ادمای دیگه رو ببینه؟.
_ چرت و پرت بگی زبونتو میبرم.
هشدار مرد رو شنید و در رو باز کرد. اونجا، جونگکوک و پسرش و یک افسر پلیس منتظر ایستاده بودن و بنظر نگران میومدن. حداقل صورت جهیون و جونگکوک که اینو میگفت!
_ بفرمایید آقای پلیس- باهام چیکار دارین؟
سعی میکرد دردی که بخاطر تکون خوردن لب هاش توی صورتش میپیچید رو نادیده بگیره.
_ آقای پارک گزارش شده همسرتون مداوم شمارو آزار و اذیت میکنه. این کبودی ها و جای زخم ها هم بنظر با گزارش جور در میاد. میشه بگید چه اتفاقی برای شما افتاده؟ ما میتونیم کمکتون کنیم.
امگا خودشت دهن باز کنه و چیزی بگه. که همه ی اون خبر ها درست و موثق هستن اما وقتی دست یونگی از پشت روی کمرش نشست به اجبار مجبور شد چیز دیگه ای بگه؛
_ ما.. ما فقط یه دعوای کوچیک داشتیم.
_ از سر و وضعت مشخصه چقدر کوچیک بوده جیمین!
چرا جونگکوک اوضاع رو براش خراب تر میکرد؟ چرا نمیفهمید نیازی به کمکش نداره؟ سنگینی نگاه جهیون و پدرش رو در نظر نگرفت و ادامه داد:
_ من مشکلی با این قضیه ندارم آقای پلیس. نمیفهمم چرا غریبه ها غصه ی من رو میخورن در حالی که من "خوبم".
مستقیما داشت به جونگکوک و خانوادش اشاره میکرد. هر چند که دلش این رو نمیخواست اما باید شک یونگی رو برطرف میکرد چون واقعا تحمل یه کتک دیگه رو نداشت.
_ مطمئنید؟
_ بله مطمئنم.
آلفا سرشونه ی برهنه ی امگارو پوشوند و با تحکم زمزمه کرد:
_ شنیدید دیگه؟ حالا لطفا از اینجا برید وگرنه به جرم مزاحمت بیجا ازتون شکایت میکنم و این برای شما خیلی بده آقای پلیس! خیلی بد.
افسر پلیس که داشت با شغلش تهدید میشد آهی کشید و نگاه غم دارش رو از روی امگا گرفت. از اونها خداحافظی کرد و به سمت آسانسور رفت تا هرچه زودتر اونجارو ترک کنه. دیدن اون صورت اشکین قلبش رو به درد آورده بود.
_ نه آقای پلیس وایس- آه لعنتی!
جونگکوک تقریبا دنبال افسر دوید اما وقتی دستش توسط پسرش گرفته شد، با ناامیدی به سمتش برگشت. اما بلافاصله صدای یونگی که به سمتش قدم بر میداشت رو شنید.
_ چیشده جئون جونگکوک؟ تلاش هات برای نجات دادن همسر من بازم ناکام موند؟
_ توی حرومزاده چطور میتونی انقدر عوضی باشی؟ از صورت جیمین خون میباره نمیبینی؟ یه جای سالم توی بدنش دیدی تو؟ اما خب چه انتظاری دارم؟ هر نری که مرد نیست.
_ تو بدنش رو دیدی؟
وقتی لحن آلفای تنباکو ترسناک شد جیمین با چشمای ترسیده به جونگکوک خیره شد و با التماس ازش خواهش کرد چیزی نگه.
_ آر- نه. چرا باید ببینم وقتی از صورتش مشخصه بقیه جاها چقدر داغونه. اخلاقت رو درست کن جانگ یونگی. یکم مرد باش.
جونگکوک با تشخیص رنگ نگاه دوست همسرش جمله اش رو تغییر داد.
_ برو داخل جیمین.
با دستور یونگی امگا فورا داخل خونه رفت. آلفای تنباکو با چشمای ترسناکش رو به جونگکوک داد.
_ انقدر ذلیل امگات شدی که یک به یک دستوراتشو انجام میدی جئون؟ تچ تچ تچ. من مثل تو نیستم! مرد بودن تورو دیدیم برای هفت پشتمون بسه. یا نکنه میخوای تمام گندایی که پشت سر امگای نق نقوت رو زدی رو پیش پسرت به روت بیارم؟ اونوقت میتونیم ببینیم کی مرده نه؟
_ تو-
_ بابا بیا بریم. حرف زدن با احمقا مثل جارو کردن آب از اقیانوسه.
جهیون دست پدرش رو گرفت و جونگکوک با خشمی که توی وجودش شکل گرفته بود به سمت واحدش قدم برداشت.
یونگی نیشخند مضحکی زد و با رفتن به سمت در وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست. دوباره اون صدای گریه رو میشنید. اون هق هق های درد آور و اون ناله های زجه مانند که سوهان روح و جسمش بودن...
با رفتن به آشپزخونه جعبه کمک های اولیه رو بیرون آورد و به سمت امگایی که پایین مبل نشسته بود و مشغول مالیدن مچ دستش با انگشتای کوچولوش بود رفت.
_ وقتی به حرفام گوش نکنی همین اتفاق میفته.
رو به روش نشست و دستش رو گرفت. جیمین بخاطر حرکت ناگهانی جیغ ارومی کشید و خواست گریه کنه که با افتادن چشم های الفا روی خودش، اشک هاش رو کنترل کرد.
_ مچ دست یا ساعد؟
_ کلا-کلا حسش نمیکنم.
جیمین تقریبا زجه زد. کاملا مشخص بود چقدر داره زجر میکشه و نمیدونست چطوری خودش رو آروم کنه.
_ مبالغه نکن و درست جوابمو بده. اینجا درد داره؟
انگشتاشو روی مچ دستش کشید و وقتی هیس امگا رو شنید متوجه شد قسمت ضرب خورده همینجاست.
_ هنوز شیش ماه نشده اومدیم این خونه، کی انقدر با جئون صمیمی شدی؟
جیمین که انگار حال حرف زدن نداشت به زور لب هاش رو از هم باز کرد.
_ من باهاش صمیمی نیست- آخ. نکن! نکن درد میکنه لطفا.
یونگی وقتی که اون جمله ی تکراری رو شنید با حرص فشار انگشتش رو دو مچ پسر بیشتر کرد و باعث شد دوباره گریه اش در بیاد.
_ کاری نکن همینجا بخوابونمت و روی سرامیک ها بگات بدم چون فقط همینجا مونده که امتحانش نکرده باشی. حالا هم اگر اون دهن خوشگلتو برای گفتن حقیقت باز نکنی باور کن بد تموم میشه جیمین.
فشار زیادی روی امگا بود. درد امونش رو بریده بود و به سختی سعی میکرد سر جاش بشینه. تمام جوارحش زخمی بودند و این سوال پیچ شدن ها اذیتش میکرد.
_ چرا باهام اینکارو میکنی؟ چیکار کردم که مستحق این همه دردم؟
ناگهانی ترکید و تمام کلامش رو زجه زد.
_ دارم سعی میکنم خوب باشم. که یه همسر و والد خوب برای شوهرم و بچم باشم چون هدفم همینه اما... اما تو خیلی سختش میکنی یونگی.
نگاه خنثی ی آلفا بالا اومد.
_ من سختش میکنم؟! اوه به این نتیجه رسیدی؟
همونطور که بتادین رو روی پنبه میریخت تا لخته خون مردگی رو ضد عفونی کنه ادامه داد:
_ انگار یادت رفته خودت اون کسی بودی که این زندگیو انتخاب کردی.
_ من-من فکر نمیکردم که تو اینطور باشی.
_ چرا میدونستی. ولی با این وجود فقط خواستی از خانوادت فرار کنی. فکر کردی که خوشبخت میشی اما نفهمیدی گیر چه مریضی افتادی.
جیمین احساس کرد یک درد دیگه به قلبش اصافه شده چون نه لحن آلفا رو دوست نداشت و نه این دیدگاه یه طرفه اش رو..
قطره اشک دیگه ای به زور اینکه این مرد قرار نیست به کوچکترین حرفاش توجهی بکنه از روی چشماش سر خورد و بعد، روی لب های خیسش چکید و باعث شد زخمش بسوزه.
_ آروم تر... لطفا!
هق زد. احتمالا استخوان دستش شکسته بود چون درد بیش از حدی که توی ساعد تا مچ حس میکرد داشت بند زندگیش رو میبرید.
_ تو این انسان روانی رو روانی تر کردی جیمین. هر روز ظرفیت اعصابم داره کمتر میشه و دلیلش فقط تویی.
جیمین حرفی نزد. چی باید میگفت؟! حتی اگه با هزاران دلیل منطقی که با عقل جور در میومدن هم برای اون مرد توضیح میداد که از قبل پیشینه ی اختلالات روانی داشته و هیچ تقصیری توی حال الانش نداره اون گوشش بدهکار نبود. تلخ بود نه؟! این تلخی انقدر زیاد بود که کم کم گوشه لب های زخمیش بالا رفتند و بی اهمیت به کبودی روی پیشونی و گونه هاش خندید.
یونگط با ابروی بالا رفته در حالی که صورتش سنگ بود بهش نگاه کرد.
_ به چی میخندی؟!
جیمین حتی بلندتر خندید.
_ کر شدی؟ دارم بهت میگم به چی میخندی؟!
احساس واقعی امگا از گوشه چشمش به شکل یک قطره اشک روونه ی صورتش شد اما صورتش همچنان خندان بود. با سرخوشی زمزمه کرد:
_ به-به لحظاتی که با تو داشتم و الان ندارم. این که هیچ کدوممون شبیه اون آدم های قبل ازدواج نیستیم خیلی خنده داره.
_ مستی؟
یونگی با جدیت بهش نزدیک شد. دستاش رو دو طرف بدن پسر گذاشت و به چشمای خیسش نگاه کرد.
_ مستم؟! نمیدونم. اما هوشیار هم نیستم. درد دارم. دستم رو حس نمیکنم. پاهام درد میکنن. ستون فقراتم انگار خرد شدن. صورتم بی حسه. شکستم. قلبم مرده. بریدم! تموم شدم میبینی؟
آلفا قطعا به یک کلمه از حرفاش توجهی نشون نمیداد. تنها چیزی که تمام حواسش رو بهش دوخته بود لب هایی بودن که با قرمزی به چشم هاش میتابیدن. حتی با صورت زخمی هم انقدر خوشگل بود... خدایا!
_ تو منو با رفتارات دیوونه میکنی جیمین. انقدر دوستت دارم و عاشقتم که وقتی یه حرکت اشتباه ازت سر میزنه فکر میکنم داری ترکم میکنی. من هنوز هم مثل روز اول دوستت دارم. لبخند رو.. چشمای براقت رو.. دست ها و حتی بدنت! همشون هنوز هم برام دوست داشتنین. میبینی؟ من الان آرومم. ولی وقتی مغزمو با حرکاتت بگا میدی نمیتونم ازشون بگذرم.
این مرد...واقعا یک روانی به تمام عیار بود. اصلا ثبات شخصیتی نداشت! چرا یک بار دستش بخاطر سیلی زدن بالا میومد و بار دیگه برای نوازش موهاش؟
همین چند لحظه ی پیش داشت از بوسیده شدن برادرش توسط جیمین میگفت و مچ دستش رو خرد میکرد اما حالا... حالا لب هاش رو روی لب های همسرش کوبیده بود و طوری داشت لبهاش رو میبوسید انگار تشنه است و تشنگیش فقط با بوسیدتش حل میشه.
جیمین واقعا گیر کی افتاده بود؟

چشمای خسته اش با زحمت از هم فاصله گرفتن و به باریکه نوری که از لای در دیده میشد، خیره شدن. به قدری بدنش درد میکرد که نای بلند شدن نداشت. فعلا به قدری ذهنش مغشوش بود که حتی یادش نمیومد کجاست اما بعد با حس اون رایحه ی آشنا به سرعت فهمید چیشده.
بی توجه به دردی که زیر دلش رو فرا گرفته بود بلند شد و روی تخت نشست. به ساعت دیواری ای که ساعت هشت و ربع رو نشون میداد نگاه کرد و چشماش گشاد شد. این همه مدت خونه نبود؟! چتد ساعت بیهوش شده بود دقیقا؟ گوشیش کجا بود؟
نگاهش رو به دور و بر داد و وقتی به سقف نگاه کرد، متوجه آینه دیواری شد. کی متوجهش نشده بود؟ و اون پیراهن زشت و سیاهی که توی تنش زار میزد چی میگفت؟ لعنت بهش.
از جاش بلند شد و با پاهایی برهنه به سمت در قدم برداشت و بلافاصله با یونگی ای مواجه شد که پشت میز نشسته بود و داشت از غذاش لذت میبرد.
_ بالاخره زیبای خفتمون افتخار دادن و بیدار شدن هاه؟
به تیکه اش اهمیتی نداد کمی جلوتر رفت و با دیدن گوشی توی دستش متوجه شد یونگی داره محتوای داخل موبایلش رو میگرده. مثل همه اون سال هایی که انجامش داده بود.
_ گوشیمو پس بده.
_ تچ تچ تچ پس عکس خوشگلات کجان؟ اوه اینهاش...
و بعد اسکرین گوشی رو به سمت جیمین گرفت و امگا به عکسی که لخت توی حموم از خودش گرفته بود نگاه کرد. نه اینکه خجالت بکشه!نه! این مرد جزء به جزء بدنش رو دیده بود و اصلا برای اون عکسا احساس شرمی نداشت اما..باز هم گوش هاش سرخ شد.
_ خیانتکار عوضی.
زیر لب گفت اما اینکه چرا فکر میکرد یونگی نمیشنوه عجیب بود.
_ ادما که زیر لب به خودشون فحش نمیدن جیمینی. خیلی زشته!
یونگی با سرخوشی گفت و از نودلش هورت کشید.
_ گردن گیرت مثل همیشه خرابه نه؟ بذار یادت بندازم که تو اون ادمی بودی که وقتی هر شب گوشیمو چک میکرد چیزی بهش نمیگفتم اما وقتی من فقط خواستم همونکارو انجام بدم تا دو روز زمین گیر شدم. مشخص بود که اون ادم مخفی کار تو بودی. از کجا معلوم؟ شاید همون موقعش هم داشتی بهم خیانت میکردی برای همینن نمیذاشتی گوشیتو چک کنم؟
نگاه یونگی پوکر شد.
_ ای بابا. انعکاس خودتو توی صورت من نبین جیمین. احساس میکنم یه فاحشه ی پولیم.
_ تو واقعا درمان نشدی یونگی نه؟ بعد از همه ی اون کارایی که در حقم کردی یه ذره هم عوض نشدی؟ لعنت بهت. من پدر دخترتم. حداقل بخاطر ارا نباید یکم احساس شرمندگی داشته باشی؟
همین که بین حرف هاش گریه نکرده بود یعنی کلی پیشرفت کرده بود. این از دید یونگی واقعا افتخار بزرگی بود..
_ جدا فکر نمیکردم انقدر از رفتنم خوشحال میشی که رمز گوشیت روز دادگاهمه.
یونگی کمی از گوشت داخل کاسه رو خورد و حین جوییدنش گفت:
_ البته بایدم خوشحال می بودی. به هر حال دو سال سایم از رو زندگیت گم شد. 730 روزی که از کنترلم خارج شدی. 1,054,080 دقیقه ای که معلوم نیست چه غلطی کردی و 63,244,800 ثانیه ای که هر بارش رایحم از روی بدنت پاک شد رو کلی جشن گرفتی مگه نه شیرینم؟
جیمین بی اهمیت به هر کدوم از ارقامی که یونگی به زبون می آورد نفس عمیقی کشید. این مرد چه کینه ای توی خودش رشد داده بود که حتی ثانیه هارو هم شمرده بود؟
_ و چهار ساعتی که اینجا بیهوش شدم- بعد از اینکه اون کار وحشیانه ای که باهام کردی مثل همه ی اون ۷۳۰ روز و 1,054,080 دقیقه و 63,244,800 ثانیه که باهام انجامشون دادی. یادت نره مین یونگی! اگه تو بازی میکنی منم بازی کردن بلدم. حداقل اینو خوب از شوهرم یاد گرفتم.
صدای امگا هر بار بالاتر میرفت و نیشخند یونگی بزرگتر میشد. دیدن جیمینی که انقدر تغییر کرده بود حالشو خوب میکرد. حداقل یکی اینجا عوض شده بود.
_ براوُ جیمینی براوُ. لفظ "شوهرم" واقعا به زبونت میاد.
از روی صندلی بلند شد و رو به روی امگایی که قدش چند سانتی ازش کوتاه تر بود ایستاد. دستشو جلو برد و لپش رو آروم کشید و با لبخند مریض گونه ای گفت:
_بیشتر استفادش کن شیرینم.
_ دستتو بکش.
جیمین دست مرد رو کنار زد و خیره به چشمای خمار یونگی زمزمه کرد:
_ تقاص امروز رو ازت می-
با شنیدن صدای نوتیف توجه هر دوشون به گوشی توی دست یونگی جلب شد.
_ بده من اون لامصبو مرتیکه.
امگا با زدن ضربه ی آرومی به سینه ی پهن مرد گوشی رو از دستش گرفت و به پیام تهیونگ نگاه کرد.
